به دوستی گفتم فلانی سئوالاتی ازمن می کرد . نفهمیدم موضوعی که برایش جالب بود ، چه ربطی به او دارد !!؟
در جواب گفت : جدی نگیر !! احتمالا قرص هاشو نخورده بوده
من حسابی خندیدم . و حالا تحت تاثیر این اتفاق نمایشی کوتاه نوشتم . نپرسید برای چه ! بعضی ها شعر می سرایند، منهم نمایش نوشتم ! انتظار ندارم حسابی بخندید . اما اگر لبخندی بزنید مرا به مقصود رسانده اید . به نظرم در زندگی پر التهاب امروز جای خنده را نباید به چیز دیگری داد . وچه خوب که در پس این خنده ها اندیشه ای اعلام وجود کند .
درمطب دکتر
زن : آقای دکترمرض لاعلاجی دارم
مرد : چه کاری از دست من بر میاد ؟
زن : خب شما دکترین من برای علاج بیماریم پیش شما اومدم
مرد : مگه نمی گید بیماریتون لاعلاجه
زن : خب اینو دکترهای دیگه می گن
مرد : خب لاعلاج بوده که دکترهای دیگه گفتن
زن : شما نمی خواهید بدونید بیماری من چیه ؟
مرد : خب ، راستش چرا
زن : آخه روم نمیشه بگم !
مرد : پزشکها محرمن بگید
زن : آخه نمی تونم بگم
مرد : پس چطور به پزشکهای قبلی گفتین ؟
زن : آخه اونموقع اینقدر وخیم نبود
مرد : یعنی الان بیماریتون وخیم شده ؟
زن : خب البته
مرد : خب پس معطل چی هستین ؟ مگه نمی خواهین نظر منم بدونین ؟
زن : چرا . اما نمی دونم چه جوری بگم
مرد : بنشینید و بامن حرف بزنین . به همین راحتی
زن : آخه نمی تونم بشینم
مرد : نمی فهمم !!
زن : ساده است . من اصلا نمی تونم بشینم
مرد : یعنی مربوط به بیماریتون میشه ؟
زن : بله
مرد : به نظر من بهتره به یه پزشک زن مراجعه بکنین
زن : ولی دکتر قبلی که زن بود گفت به یه مرد نشون بدین
مرد : چی رو به یه دکترمرد نشون بدین
زن : خب بیماریمو دیگه ؟
مرد : پس نشون بدید . چرا نشون نمی دین !
زن : شما بی حیایی رو از حد گذروندین آقا
مرد : اما من دکترم !
زن : دکتر هم اینقده بی حیا !
مرد : خانم بفرمائید بیرون
زن : بله که میرم . میرمو از دست شما شکایت می کنم
مرد : شکایت برای چی ؟
زن : برای چی !!!!!؟ خجالتم خوب چیزیه ! منو باش که اومدم پیش دکتر!!
مرد : شما بهتره تشریف ببرید پیش یه روانپزشک !
زن : روانپزشک !!؟ کدوم روانپزشک تو هم . همه تون مثل همین !!
مرد : محض اطلاعتون بگم که بنده روانپزشک نیستم !
زن : پس اینجا چه غلطی می کنی ؟
مرد : من دکترپوستم . فکر می کنم شما باید تشریف می بردین به مطب روبرویی
زن : مطب روبرویی !!!!؟
مرد : بله . تشریف ببرید . ایشون معمولا سرشون هم خلوته . راحت می تونین برین
داخل .شما به یه معالجه اساسی نیاز دارین
زن : همه بهم همینو می گن . اما الان دیگه نمی تونم برم . چون خیلی سرپا
وایستادم .میرم خونه یه استراحتی می کنم و بر می گردم . با اجازه
مرد : اجازه ما هم دست شماست
زن : شما چیزی گفتین ؟
مرد : عرض کردم اجازه دارید برید . خوش اومدین
/ زن می رود / مرد برخاسته واز پنجره به بیرون نگاه می کند / شهرزیر پایش را دود
گرفته است / بیماری دیگر اجازه ورود می خواهد / او یک مرد است / مثل خود او!
خطیبی