هر کسي ازظن خود شد يار من از درون من نجست اسرار من
سر من از ناله ي من دور نيست ليک چشم وگوش را ان نور نيست
تا حالا شده با يک عالمه عشق وانگيزه واميد بخوريد به يک ديواريا به کوچه ي بن بست؟
حالا نمي دونم اين سوال چه ربطي به شعر مولانا داشت
اما مي دونم وقتي حس کردم خوردم به ديوار اين شعر به ذهنم رسيد.
نميدونم تو اون لحظه حس خالي بودن داشتم
يا انگار کسي نمي ذاشت نفس بکشم
يه جور ندونستن
نميدونم تا حالا براتون پيش اومده که ندونين کجائين يا حس کنين توهوا رها هستين
ديشب يک همچين حسي داشتم
البته اولش يک دنيا عشق واميد بود
دلم مي خواست دنيا خانه ي مهر و محبت بود
دلم مي خواست مردم در همه احوال با هم آشتي بودند
طمع در مال يکديگر نمي کردند
کمر بر قتل يکديگر نمي بستند
مراد خويش را در نا مرادي هاي يکديگرنمي جستند
ازاين خون ريختن ها فتنه ها پرهيز مي کردند
چه شيرين است وقتي سينه ها از مهرآکنده است
چه شيرين است وقتي آفتاب دوستي در آسمان دهر تابنده است
چه شیرین است وقتی زندگی خالی ز نیرنگ است
دلم می خواست عشقم را نمی کشتند
صفای آرزویم را که چون خورشید تابان بود می دیدند
چنین از شاخسار هستیم آسان نمی چیدند
گل عشقی چنان شاداب را پرپر نمی کردند
بباد نامرادی ها نمی دادند
بصد یاری نمی خواندند
بصد خواری نمی راندند
چنین تنها بصحراهای بی پایان اندوهم نمی بردند.
دلم می خواست یکبار دگر او را کنار خویش می دیدم
بیاد اولین دیدار در چشم سیاهش خیره می ماندم
دلم یکبار دیگر همچو دیدار نخستین پیش پایش دست وپا میزد
شراب اولین لبخند در جام وجودم های وهو می کرد
غم گرمش نهانگاه دلم را جستجو می کرد
دلم می خواست دست عشق چون روز نخستین هستیم را زیرورومی کرد!
نمی دونم این چیزائی که نوشتم چه ربطی بهم داشت
خودتون یک جوری بهم ربطش بدید
به بزرگواری خودتون ببخشید
زیر سایه ی حق جاری باشید.