به زنده رود ، سایت بزرگ ایرانیان خوش آمدید.
به دستنوشته کلاغ زشت نوشته شده توسط kalagh خوش آمدید.

زيباترين تصويري که در زندگانيم ديدم نگاه عاشقانه و معصومانه تو بود ** زيباترين سخني که شنيدم سکوت دوست داشتني توبود ** زيباترين احساساتم گفتن دوست داشتن تو بود ** زيباترين انتظار زندگيم حسرت ديدار توبود ** زيباترين لحظه زندگيم لحظه با تو بودن بود ** زيباترين هديه عمرم محبت توبود ** زيباترين تنهاييم گريه براي توبود ** زيباترين اعترافم عشق توبود ***** مرضيه جان دوستت دارم
1 2 3

تغير مكان

پنج شنبه سي و يکم شهريور 1384 ساعت 08:15


سلام

دوستان من تغير نام و مكان دادم اگه دوست داشتين يه سر بزنيد

» آدرس : http://weblog.zendehrood.com/Kalaghe_zendehrood

يا حق

به نام خدايی که اشک را افريد تا سرزمين وداع اتش نگيرد

سه شنبه بيست و دوم شهريور 1384 ساعت 22:40


سلام         

 به نام خدايی که اشک را افريد تا سرزمين وداع اتش نگيرد

ايستادن بيرون از پناهگاه تو

           بيرون پناهگاهت می مانم ودرون رانگاه ميکنم

     درحاليکه دراطرافم.از.هرسو.بمب ميريزند

تودر داخل پناهگاهت چقدر سرحال ودرامان وخوشحال به نظرمی ای

ايا گفته بودم من به اين چيزهاتوجه ميکنم؟

اياگفته بودم که چه شگفت اورهستی؟

وچقدرناراحتم که ازهم جداشده ايم

عزيزم.من بيرون پناهگاه توايستادم

اما اميدوارم که درقلب توباشم

حق نگهدارتون

نمي بازم به بي رنگي

يکشنبه بيستم شهريور 1384 ساعت 09:17


سلام

اين رو تقديم مي كنم به تمام دوستاي عزيزم در زنده رود به خصوص همسر عزيزم

نمي بازم به بي رنگي به كوه و معبر سنگي به پاييز وغروبه عصر دلتنگي نمي بازم

نمي سازم منه خاكي سرايي با دل شاكي تو دنيايي كه خالي مونده از پاكي نمي سازم

اگر بايد بسازم كلبه ي عشقو تو دستاي تو مي سازم كه ساختم من

اگر بايد ببازم من به گرماي نفس هاي تو مي بازم كه باختم من

اگر بايد بسازم بهترين عشقو تو دنياي تو مي سازم كه ساختم من

نيازم را بده پاسخ كه دلگيرم اسير وسوسه هاي نفس گيرم نگاهم كردي و بستي به زنجيرم نگير از من نگاهت رو

كه مي ميرم نمي بازم

به بي رنگي به كوه و معبر سنگي به پاييزو غروبه عصر دلتنگي نمي بازم

نمي سازم منه خاكي سرايي با دل شاكي تو دنيايي كه خالي مونده از پاكي نمي سازم

اگر بايد ببازم من به گرماي نفس هاي تو مي بازم كه باختم من

حق نگهدارتون

دوستت دارم

جمعه هجدهم شهريور 1384 ساعت 08:47


 

سلام به دوستان عزيزم در زنده رود

امشب را برای تو خواهم نوشت و همه چيز را خواهم گفت :
اولش بگويم
واقعا دوستت دارم
دلم نمی خواهد دوستت دارم را زياد تکرار کنم
چون قصد بازی کردن با احساساتت را ندارم
از آن روز که با تو آشنا شدم , هميشه تو بودی و تو
و تو برايم همه چیز شدی
آری من برای رسيدن به تو هرکاری را پذيرا هستم
به خدا در دوست داشتنت هيچ شکی به خود راه نخواهم داد
چون واقعا دوستت دارم

آری
دوستت دارم

 

 

با تو تا اخر دنيا هستم

چهارشنبه شانزدهم شهريور 1384 ساعت 09:53


سلام به دوستان جاري در زنده رود :

دوستت دارم     چون تنهاترين ستاره زندگي مني

دوستت دارم      چون تنها ترين مصراع شعر مني

دوستت دارم       چون تنها ترين فکر تنهايي مني

دوستت دارم   چون زيباترين لحظات زندگي مني

دوستت دارم        چون زيباترين روياي خواب مني

دوستت دارم           چون زيباترين خاطرات مني

دوستت دارم     چون به يک نگاه ، عشق مني

 

نوشته بودي :

- گناه ما گاه بي آنکه بدانيم چرا ، گريستن است .

- مي گويم به اميد آن روز که ديگر هيچ آدمي از يک وداع ساده نگريد .

- گفتي روياهايم همه از دست رفته است .

- مي گويم از بخت ياري ماست شايد آنچه که مي خواهيم يا بدست نمي آيد يا از دست مي گريزد .

- گفتي گذشته دردناک و آينده نامعلوم است .

- مي گويم زندگي آبتني کردن در حوضچه اکنون است .

- گفتي خانه خدا کجاست ؟

- مي گويم در همين نزديکي ، لاي اين شب بوها ، پاي آن کاج بلند .

- گفتي بي کسي بد دردي است .

مي گويم :

با تو تا اخر دنيا هستم 

 حق نگهدارتان

 

 

 

مَن حَفَرَ بئر لاخيه المومن وقع فيها

جمعه سي ام ارديبهشت 1384 ساعت 06:20


سلام
داشتم كتاب مي خوندم چشمم به يه داستان خورد . ديدم قشنگه براتون نوشتم . اميدوارم خوشتون بياد
 
مردی به قصد تنبيه همسرش، او را باعصا ميزد که ناگهان زن مرد؛ حال آن که قصد شوهر، کشتن او نبود. مرد به دنبال چاره ای بود تا از شر اقوام همسرش خلاص شود. بدين منظور از خانه بيرون آمد و قضيه را با يکی از آشنايان خود در ميان نهاد. وی پيشنهاد کرد که جوانی خوش سيما را پيدا کن و او را به عنوان مهمان به خانه ببر و سپس سر او را ببُر و پهلوی جنازه همسرت بگذار. سپس به خويشاوندان زنت بگو که من اين جوان را ديدم که با همسرم زنا ميکرد؛ طاقت نياوردم و هر دو را کشتم.
مرد، حيله ای را که دوستش پيشنهاد کرده بود پسنديد. درِ خانه خود نشسته بود که ديد جوانی از آنجا عبور میکند. او را به منزل دعوت کرد تا با هم غذا بخورند و هم صحبت شوند. جوان بيچاره هم پذيرفت. داخل منزل شد. بعد از صرف غذا، صاحب منزل با حيله ای سر جوان را بريدو کنار جنازه زنش گذاشت. وقتی اقوام زن با خبر شدند که قتل وی به دليل زنا بوده شوهرش را رها کردند.
و اما از آن طرف، مردی که اين حيله را به شوهر زن ياد داده بود. پسری داشت که آن روز به خانه نيامد، پدرش با ناراحتی نزد شوهر آن زن رفت و گفت: حيله ای را که بتو آموختم انجام دادی؟ گفت:بله. گفت: آن جوان کشته را به من نشان بده. زمانی که جنازه جوان را يد دريافت که پسر خود اوست!
اين داستان مصداق سخن حضرت علی عليه السلام است که فرمود:
 
مَن حَفَرَ بئر لاخيه المومن وقع فيها
يعنی کسی که چاه بکند تا برادر دينی او درآن بيفتد، اول از همه خود در آن خواهد افتاد.
حق نگهدارتون

ما از عشق ورزيدن عاجزيم

يکشنبه بيست و پنجم ارديبهشت 1384 ساعت 23:47


ما از عشق ورزيدن عاجزيم


نويسنده: آچاريا

Design By : Kalaghe Zesht


براستي چرا بسياري از انسان‌ها از عشق ورزيدن عاجزند؟
هر كودكي كه به دنيا مي‌آيد، بيشترين عشق ممكن و گاه حتي عشقي فراتر از ظرفيت انساني را در وجود خود نهفته دارد. وجود او لبريز از عشق است. گويي از جنس عشق ساخته شده است.
عشق، گلي است بسيار ظريف و شكننده كه بايد محافظت، تقويت و آبياري شود. فقط در اين صورت است كه مي‌توان آن را قوي و محكم كرد. عشق نهفته در وجود كودك نيز _ مانند خود او _ بسيار شكننده است. فكر مي‌كنيد اگر كودكي را به حال خودش رها كنند، زنده خواهد ماند؟ انسان موجودي بسيار ناتوان و بي‌دفاع است. اگر كودكي را به حال خودش رها كنند، شانس زنده ماندن او تقريباً به صفر مي‌رسد. او مي‌ميرد و اين دقيقاً همان اتفاقي است كه براي عشق مي‌افتد. عشق هم اگر تنها بماند، مي‌ميرد و اين اتفاقي است كه افتاده، عشق را تنها گذاشته‌اند.
خطر طرد شدن از طرف والدين هميشه در ذهن كودكان وجود دارد. بعضي والدين هميشه فرزندشان را تهديد به طرد كردن و رانده شدن مي‌كنند: «اگر حرف‌شنو نباشي، اگر درست رفتار نكني، مي‌اندازيمت بيرون!» خب، طبيعي است كه كودك مي‌ترسد. طرد شدن؟ آن هم در اين دنياي وحشي؟ اينجاست كه كودك شروع به سازش و كنار آمدن مي‌كند. و بتدريج تبديل به آدمي كلك و حقه‌باز مي‌شود. كه براي رسيدن به هدف‌هايش تقلب مي‌كند.
او نمي‌خواهد بخندد ولي وقتي مادر را مي‌بيند و دلش شير مي‌خواهد، مي‌خندد. اينجا ديگر وارد دنياي سياست مي‌شويم _ الفباي سياست از همين جا شروع مي‌شود. رفته رفته احساس انزجار در دل كودك ريشه مي‌دواند زيرا محبت و احترامي دريافت نمي‌كند. در دل احساس يأس و نوميدي مي‌كند زيرا به او، آن طور كه هست، عشق نمي‌ورزند. فقط در صورت انجام كارهاي خاصي كه پدر و مادر به آن اعتقاد دارند لطف و محبت شامل حالش خواهد شد. پس نتيجه مي‌گيريم كه عشق، شرط و شروط دارد. كودك به همان صورت كه هست، شايسته‌ي عشق نيست. ابتدا بايد شايستگي خود را ثابت كند و آنگاه از عشق پدر و مادر بهره‌مند ‌شود.
بنابراين براي اينكه شايستگي خود را ثابت كند شروع به رفتارهاي تصنعي و دروغين كرده، ارزش‌هاي ذاتي و دروني خود را از دست مي‌دهد. عزت نفس او بتدريج از بين مي‌رود و احساس بي‌لياقتي و ناشايستگي مي‌كند. شايد حتي گاهي اوقات اين فكر به سرش بزند كه: «آيا اينها والدين واقعي من هستند؟ نكند من را از سر راه آورده باشند؟ احتمالاً دارند نقش بازي مي‌كنند، زيرا به نظر من عشق و علاقه‌ي حقيقي‌اي در كار نيست.» هزاران بار صورت كريه خشم را در چشم‌ها و چهره‌ي والدين مي‌بيند، آن هم براي اتفاق‌هاي ناچيز. در نظر او، بروز چنين خشمي كاملاً بي‌مورد و نامتناسب است. نمي‌تواند باور كند و چنين رفتارهايي را غيرمنصفانه مي‌پندارد. ولي در نهايت بايد تسليم شود، بايد سر خم كند و جبر و ضرورت موجود را بپذيرد. اين چنين است كه بتدريج گنجايش او براي عشق ورزيدن از بين مي‌رود.
عشق فقط با عشق رشد مي‌كند. عشق محتاج بستري عاشقانه است _ اين را بايد به عنوان مهم‌ترين و بنيادي‌ترين اصل به خاطر داشت. عشق، تنها در بستري عاشقانه قادر به رشد و فزوني است. عشق تحت تأثير امواج و بازتاب‌هاي عاشقانه در محيط، پرورش مي‌يابد. اگر پدر و مادر هر دو عشق بورزند، آن هم نه فقط به كودك، بلكه به يكديگر نيز، اگر عشق در فضاي خانه جاري باشد، آنگاه كودك هم‌ چون موجودي از خميره‌ي عشق رفتار مي‌كند و هيچ‌گاه اين سوال كه: « عشق چيست؟» برايش پيش نمي‌آيد. او معني عشق را از همان اول درمي‌يابد، زيرا عشق تبديل به شالوده و خميره‌ي وجود وي مي‌شود.
من نمي‌توانم عشق را تعريف كنم؛ براي عشق تعريفي وجود ندارد. عشق همچون تولد، مرگ، خدا و مراقبه، يكي از آن چيزهاي توصيف‌ناپذير است. آن را نمي‌شود تعريف كرد _ حداقل من كه نمي‌توانم.
مردم فكر مي‌كنند فقط زماني مي‌توانند عشق بورزند كه شخص دلخواه خويش، يعني كسي كه از نظر آنها سزاوار عشقشان باشد را يافته‌ باشند _ چنين طرز فكري چرند است! _ مطمئن باشيد كه هرگز چنين شخصي را پيدا نخواهيد كرد. مردم مي‌گويند فقط زماني حاضرند عشق بورزند كه مرد يا زن ايده‌آل و كاملي را بيابند _ اين هم مزخرف است. هرگز چنين مرد يا زني را پيدا نخواهي كرد، زيرا مرد يا زن كامل اصلاً وجود ندارد. اگر هم وجود داشته باشد، مطمئن باش كه براي عشق تو اهميتي قائل نخواهد شد و زحمت درگير‌شدن با آن را به خود نخواهد داد!
داستان مردي را شنيده‌ام كه تمام زندگي‌اش را مجرد ماند، براي اينكه در جست‌وجوي زني در منتهاي كمال بود. وقتي كه هفتاد سالش شد، يك نفر از او پرسيد: «تو تمام اين سرزمين را در جست‌وجوي زن كامل زير پا گذاشتي؛ آيا واقعاً نتوانستي چنين زني پيدا كني؟ حتي يك نفر را؟»
پيرمرد بسيار غمگين شد. گفت: «چرا. يك بار به چنين زني برخورد كردم، يك زن كامل به تمام معنا.»
آن شخص پرسيد: «خب، پس چه شد؟ چرا با او ازدواج نكردي؟»
چهره‌ي پيرمرد از قبل هم غمگين‌تر شد. گفت: «والله چه بگويم؟ او هم در جست‌وجوي مرد كامل بود.»
براي جاري شدن و رشد كردن در بستر عشق، نيازي به كمال مطلوب نيست. عشق هيچ ربطي به اين مقوله ندارد. انسان عاشق صرفاً عشق مي‌ورزد، همان‌طور كه يك انسان زنده نفس مي‌كشد، مي‌نوشد، مي‌خورد و مي‌خوابد.
انسان زنده به معناي واقعي، انساني است كه از صميم قلب عشق مي‌ورزد. تو هيچ وقت نمي‌تواني بگويي: «فقط در صورتي حاضرم نفس بكشم كه هوا تميز و عاري از هر‌گونه آلودگي باشد». همه‌ي ما در شهر آلوده‌ي تهران و يا هر جاي ديگري كه هوايي كثيف و مسموم دارد، به نفس كشيدن ادامه مي‌‌دهيم و نمي‌توانيم به اين دليل كه هوا آن طور كه دلمان مي‌خواهد نيست، از اين كار اجتناب كنيم. زماني كه واقعاً گرسنه باشي، هر چه گيرت بيايد مي‌خوري. اگر از تشنگي در حال مرگ باشي، تقاضاي كوكاكولا نمي‌كني بلكه هر آشاميدني كه دستت بيايد مي‌نوشي _ حتي آب كثيف.
انسان زنده به معناي واقعي نيز صرفاً عشق مي‌ورزد. عشق ورزيدن جزئي از اعمال حياتي اوست.
بنابراين هيچ گاه در پي كمال مطلوب نباش. در غير اين صورت، عشق در زندگي تو جريان پيدا نخواهد كرد و در نتيجه تو تبديل به موجودي سرد و عاري از احساس خواهي شد. آدم‌هايي كه تنها به دنبال كمال مطلوب هستند. به طور طبيعي بي‌احساس و روان‌رنجور مي‌شوند. اين افراد حتي اگر عاشق يا معشوقي هم بيابند، توقع دارند كه طرف مقابل، از هر لحاظ كامل باشد و چنين توقعي به نابودي عشق مي‌انجامد.
به محض اينكه مردي عاشق يك زن يا زني عاشق يك مرد مي‌شود، انتظارات شروع مي‌شوند. زن انتظار دارد كه حالا چون مرد عاشق او شده، پس بايستي انساني صد در صد كامل باشد. انگار كه مرد بيچاره مرتكب گناه شده است! مرد هم براي اينكه خواسته‌ي زن را اجابت كند، ناگهان حد و حدود خويش را رها كرده همه چيز را ناديده مي‌گيرد. او ديگر نمي‌تواند انسان باشد؛ يا بايد تبديل به يك سوپرمن شود و يا اينكه راه تظاهر و تقلب را در پيش گيرد. طبيعتاً از آنجايي كه سوپرمن شدن كاري است بس دشوار، بنابراين همه راه دوم را انتخاب مي‌كنند. آنها شروع به تظاهر و نقش بازي كردن مي‌كنند و به نام عشق، به يكديگر كلك بازي مي‌زنند.
بنابراين هيچ‌گاه توقع كامل بودن از كسي نداشته باشيد. شما اصولاً حق نداريد هيچ توقع و انتظاري از كسي داشته باشيد. اگر كسي تو را دوست دارد، از او سپاسگزار باش، ولي چيزي از وي طلب نكن _ زيرا او هيچ اجبار و الزامي براي دوست داشتن تو ندارد. عشق ورزيدن هم چيزي شبيه معجزه است؛ مشاهده‌ي اين معجزه كافي است تا تو را دچار شور و هيجان كند.
ولي بيشتر مردم تحت تأثير اين معجزه قرار نمي‌گيرند. آنها عشق را در برابر چيزهاي كوچك و ناقابل قرباني مي‌‌كنند. آنها در حقيقت، علاقه‌‌اي به عشق و شور و شوق آن ندارند بلكه بيشتر در پي ارضا كردن غرور و خودخواهي خويش هستند. در صورتي كه شادماني و طرب عشق، از همه چيز مهم‌تر و ارزشمندتر است.
عشق ورزيدن هم مثل نفس كشيدن، عملي حياتي است. وقتي به كسي عشق مي‌ورزي، نبايد از او توقع داشته باشي و چيزي مطالبه كني؛ چرا كه با اين كار همه‌ي درها را به روي خويش مي‌بندي. انتظاري نداشته باش. اگر چيزي گيرت آمد، قدرشناس و شكرگزار باش و اگر هم نيامد، بدان كه حتماً نياز و اقتضايي براي آن وجود نداشته است.
مردم را نگاه كن، ببين كه چه‌طور همه چيز را حق بديهي خود مي‌پندارند و قدرنشناس هستند. بعضي‌ها وقتي همسرشان غذا را آماده مي‌كند، حتي زحمت تشكر كردن هم به خود نمي‌دهند. من نمي‌گويم كه تشكر را بايد حتماً در قالب كلمات ادا كني، ولي سپاس مي‌تواند دست كم در چشم‌هاي تو مشهود باشد. اما خيلي‌ها زحمتي را كه همسرشان براي آنها مي‌كشد، حق بديهي خود مي‌پندارند. چه كسي چنين چيزي به شما گفته؟
وقتي شوهر دنبال كار مي‌رود و براي امرار معاش خانواده پول درمي‌آورد، زن بندرت از او تشكر و قدرشناسي مي‌كند، زيرا اين طور مي‌پندارد كه اين وظيفه‌اي است كه مرد بايد انجام دهد. در چنين محيطي عشق چگونه مي‌تواند رشد كند؟ عشق نيازمند محيطي عاشقانه است، محيطي كه در آن قدرشناسي و سپاسگزاري و خشنودي حكمفرماست. عشق نيازمند فضايي عاري از توقع و انتظار است.
و اما آخرين نكته؛ بهتر است به جاي اينكه فقط به فكر گرفتن باشيد، به بهره‌مند كردن ديگران از آنچه برايتان واقعاً ارزشمند و خوشايند است، بپردازيد. اگر بدهيد، مي‌گيريد؛ راه ديگري وجود ندارد. بيشتر مردم در پي اين هستند كه چگونه بقاپند و به چنگ بياورند. همه مي‌خواهند بگيرند و به نظر مي‌رسد كه كسي از دادن و بخشيدن لذت نمي‌برد. مردم با اكراه مي‌بخشند؛ اگر هم ببخشند، براي اين است كه در ازايش چيزي بگيرند. انگار كه دارند معامله مي‌كنند. آنها هميشه حواسشان جمع است تا بيش از آنچه كه مي‌دهند، به دست بياورند و اين چيزي نيست جز كاسبي و معامله!
ولي عشق، معامله نيست. بنابراين با عشق كاسبكارانه برخورد نكنيد. در غير اين صورت، زندگي را همراه با عشق و ديگر زيبايي‌هاي آن از كف مي‌دهيد. هيچ كدام از زيبايي‌هاي واقعي دنيا با داد و ستد به دست نمي‌آيد. معامله و كاسبي با عشق، يكي از زشت‌ترين چيزها در دنياست. ولي جهان هستي، هيچ چيز درباره‌ي معامله و داد و ستد نمي‌داند. شكوفه دادن درخت‌ها، درخشيدن ستاره‌ها، اينها هيچ كدام ربطي به كاسبي ندارند؛ نه لازم است پولي براي آنها بدهي و نه كسي از تو چيزي طلب مي‌كند. پرنده‌‌اي كه پشت در خانه‌ي تو مي‌نشيند و نغمه‌اي خوش سر مي‌دهد، از تو تقاضاي دريافت تقديرنامه يا چيز ديگري نمي‌كند. پرنده نغمه‌اش را مي‌خواند سپس با رضايت و شادماني و بدون آنكه نشاني از خود بر جاي بگذارد، پر مي‌كشد و مي‌رود. عشق نيز اين‌گونه رشد مي‌كند؛ ببخش، و در انتظار پاداشي براي بخشيدن عشق نباش.
عشق مي‌آيد، عشق هزاران برابر مي‌آيد، ولي بايد خودش بيايد. نبايد آن را مطالبه كني، زيرا در اين صورت هرگز نمي‌آيد. اگر عشق را به زور بطلبي، در حقيقت آن را از بين مي‌بري. بنابراين فقط ببخش. در آغاز اين كار سخت به نظر خواهد رسيد. زيرا در طول زندگي به تو آموخته‌اند كه بگيري، نه اينكه ببخشي. در ابتداي كار، بايستي با خودخواهي دروني خويش بجنگي. عضلاتت سخت شده‌اند، سرما بر قلبت سايه افكنده است، بي‌روح و بي‌احساس شده‌اي. ولي هر قدم كه در اين نبرد به پيش بگذاري، راه برايت هموارتر مي‌شود و بتدريج يخ‌ها ذوب شده، رودخانه‌ي عشق در تو جريان مي‌يابد.
انسان بالغ در تنهايي خويش شاد است _ تنهايي او چون ترانه‌اي خوش است، تنهايي او يك جشن است. انسان بالغ كسي است كه مي‌تواند با خودش شاد و خوشبخت باشد. تنهايي او به معناي غريبي و بي‌كسي نيست. تنهايي او مراقبه و خلوت كردن با خود است.
پس در وهله‌ي اول، ياد بگيريد كه شخصيتي مستقل و منحصر‌‌به ‌فرد داشته باشيد. در وهله‌ي دوم، هيچ گاه در پي كمال مطلوب نباشيد و از هيچ كس و هيچ‌چيز توقعي نداشته باشيد. به مردم عادي عشق بورزيد. مردم عادي هيچ چيز از ديگران كم ندارند. در حقيقت همه‌ي اين مردم به ظاهر عادي، استثنايي هستند، زيرا هر انسان به نوبه‌ي خويش منحصر‌به فرد و بي‌بديل و شايسته‌ي احترام است.
ببخشيد، بدون شرط و شروط ببخشيد. آنگاه است كه عشق را درك خواهيد كرد. من نمي‌توانم عشق را تعريف كنم، ولي مي‌توانم راهي را كه عشق در آن پرورش مي‌يابد به شما نشان دهم؛ به شما نشان مي‌دهم كه چه‌گونه يك بوته‌ي گل رز را بكاريد، چه‌طور آن را آبياري كنيد، چه‌طور به آن كود بدهيد و چه‌گونه از آن محافظت كنيد. آنگاه روزي خواهد رسيد كه گل رز، ناگهان و بي‌خبر، شكوفا و متجلي مي‌شود و خانه‌ي شما را آكنده از عطر مي‌كند. عشق نيز به همين ترتيب شكوفا مي‌شود. مثل يك گل رز!

فعلا خداحافظ

سلام

سه شنبه بيستم ارديبهشت 1384 ساعت 21:14


سلام
من دوباره اومدم . اين هم يكي از ترانه هاي گروه Modern Talking كه البته خودم به فارسي برگردوندم اگه جائي اشتباه ترجمه اي داشت ببخشيد
 
 
When I look into your eyes 
هنگامي كه من به چشم هاي تو نگاه مي كنم                       
I can see a part of heave
من مي توانم ببينم يك تكه از آسمان را                                  
Never felt the way like this before
هرگز از مرز دوست داشتن جلوتر نمي روم             
I my live      
من متعلق به زندگي هستم                                                                         
Love shines in many colours 
نور عشق در ميان رنگ ها درخشان و پر جلوه است               
Love is shining for us 
اين عشق درخشان مال ماست
Believe me 
مرا باور كن                                                                                       
That my love is real
چون كه عشق من حقيقي است                                                  
Love is like a rainbow 
عشق ، همانند دوست داشتن يك رنگين كمان است و                      
Will tell you
آرزوي من رسيدن به توست
That I'll never go
من مي خواهم كه تو هرگز نروي
I will touch you I will feel it
من مي خواهم دست تو را بگيرم ، من مي خواهم تو را احساس كنم
      

عاشق

يکشنبه چهارم ارديبهشت 1384 ساعت 07:56


سلام

من به درماندگی صخره و سنگ , من به آوارگی ابر و نسيم , من به سرگشتگی آهوی دشت ؛

من به تنهائی خود مي مانم  , من در اين شب که بلند است به اندازه حسرت زندگی , گيسوان تو به يادم مي آيد . تو تماشا کن که بهاری ديگر پاورچين پاورچين از دل تاريکی می گذرد و تو در خوابی و پرستوها خوابند و تو می انديشی به بهاری ديگر و به ياری ديگر .

حيف اما من و تو دور از هم مي پوسيم . غمم از وحشت پوسيدن نيست  غمم از زيستن بی تو در اين لحظه پر مهر دلهره است . ديگر از من با خاک شدن راهی نيست . از اين صحرا از اين دريا پر خواهم زد ؛ خواهم مرد . و غم تـــــو , اين غم شيرين را با خود خواهم برد

 

اين نوشته رو تقديم مي كنم به دوست عزيزم كه به نظر من يه عاشق واقعيه . اميدوارم كه به عشقش برسه

 

    دوست شما

       كلاغ

اسب سركش خيال

چهارشنبه سي و يکم فروردين 1384 ساعت 07:06


سلام

ببخشيد كه چند روز تاخير داشتم ، بابت كامنت هاتون هم ممنون

اسبي سركش و بد‌لگام را مي‌ماند خيال .

تنها كافي است رها كني اين اسب رام ‌نشدني را تا رهنمون‌ات كند به جايي حوالي مرز باريك عقل و جنون .

كافي است از دست بدهي افسار اين اسب رام‌نشدني را تا از بلنداي هستي ، با رنگي پريده و دستي لرزان و عرق سردي نشسته بر پيشاني ، هبوط كني بر لبه‌ي مغاك بي‌انتهاي خود ‌ويرانگري.

حق نگهدارتون

 

دل بی غم

سه شنبه بيست و سوم فروردين 1384 ساعت 22:18


سلام

دل بی غم در این عالم نباشد

                                   اگر باشد بنی آدم نباشد

حق نگهدارتون

زندگي با آدم بازي هاي عجيبي مي کنه !

سه شنبه دوم فروردين 1384 ساعت 23:12


سلام

_ زندگي با آدم بازي هاي عجيبي مي کنه ، گاهي شيرين اما بيشتر وقت ها تلخ !

_ _ آه ، آشنائي با اون

_ به نظرت اين آشنائي تلخ بود يا شيرين ؟

_ _ براي من شيرين بود ، ولي اون رو نمي دونم

_ مي شه بگي چرا ؟

_ _ خوب به هر حال بعضي وقتها آدم نمي تونه حسش رو بيان كنه . ولي مي دونم كه عاشقشم

_ نظرت درباره سرنوشت چيه ، سرنوشت گاهي خوب و گاهي غم انگيز مي شه ؟

_ _ خوب چه ميشه کرد . همين سرنوشت است که با روح و جسم آدم ها  بازي مي کنه و ماها يا برنده ايم يا بازنده . شايد هم به تساوي برسيم . ولي به هر حال بايد زندگي کرد ، شايد اينها هم جزئي از زندگي باشند که حتي به ما که صاحب اين زندگي هستيم ، ارتباطي پيدا نكنه و به تمام تلاشها و خواسته هاي ما پشت پا بزنه ...

نظر شما چيه ...

چند خطی عاشقان

جمعه بيست و هشتم اسفند ماه 1383 ساعت 10:33


سلام
 
مي خوام از دريچه چشماي تو جهان را بنگرم . آخه از چشماي تو ديدن ، حال وهوای ديگه اي داره عزيزم. چشماي تو دريچه اميد منه و بوسهای گرم تو راه نجات براي من ، نجات از چنگال اهريمنی غم ، که اگر تو نباشی سرتاسر من رو در بر مي گيره.
بگذار وجود خسته ام در تو به آرامش برسه ، آرامشی ابدی . من هرگاه با تو ام ، آرام هستم و اين قدرت قلب توست که روح بی قرار منو  آروم مي کنه . پس مرا در قلب خود جای بده و بگذار هميشه آنجا بمانم.
 
امروز آخرين جمعه سال 83 است .اين سال جديد رو پيشاپيش به همه شما تبريك مي گم
 
 
دوستدار شما
                       كلاغ
 
 حق نگهدارتون

تقديم به يارم

دوشنبه بيست و چهارم اسفند ماه 1383 ساعت 12:33


سلام :

اميدوارم از متن زير خوشتون بياد :

 

هر كجا تو با مني ، من خوش دلم

گر بود در قعر چاهي منزلم

چه بهونه گير شدي تازگي يا

مگه عشقت از سرم مي ره به اين سادگي يا

من كه از تو مي گذشتم

تو يه شب ، صدام كردي

تو الفباي قشنگ عاشقي رو

واسه من كلام كردي

اين تو بودي ،  كه به من سلام كردي

تو به من گفتي نرو

تو به من گفتي بيا

تو خودت خواستي عزيزم ، سر راهم بموني

عشق و ديونگي مو محرم رازت بدوني

تو خودت خواستي ، عزيز من باشي

محرمُ ، خسته و پير من باشي

 

اميدوارم كه با صبر حوصله اي كه داره ، بتونه من رو تحمل كنه

فقط يه چيز بهش مي گم

بچه كه بودم ، دنيا خيلي برام قشنگ بود . يه دنياي كوچيك و جم و جور. بابام مي گفت

 من و مامان رو چند تا دوست داري ؟

مي گفتم :10 تا

مي گفت چند تا آبنبات مي خواي ؟

مي گفتم :10 تا
 
مي گفت چند تا بستني مي خواي ؟

مي گفتم :10 تا

خلاصه همه دوست داشتن من تو تعداد انگشتاي دستم بود

ولي حالا كه بزرگتر شدم ، همه چيز فرق كرده . حتي حريصتر هم شدم ! ديگه 10 تا

بستني هم كفافم رو نمي ده .

ولي يه چيز رو مي دونم . خيلي دوستت دارم . عاشقتم

مي دوني چقدر ؟

به اندازه 10 تاي بچه گيام

اميدوارم هر جائي كه هست شاد و پيروز باشه

حق نگهدارتون
 

قدر شناسي

جمعه بيست و يکم اسفند ماه 1383 ساعت 13:18


 سلام به دوستان عزيز جاري در زنده رود

از ابنكه  لطف مي كنيد و نوشته هاي من رو مي خونيد از تمام تون متشكرم . قصد دارم از اين به بعد 3 روز يك بار مطلب بدم

دوستان عزيز مي دونيد اين آزادي كه ما هم اكنون در ايران داريم ( البته بعضي ها مخالف هستند ) ، تمامش را مدئون شهيدان و جانبازان اين مملكت هستيم

پس بيائيد براي شادي روح شهيدان و سلامتي جانبازان عزيزمان دعا كنيم .

حق نگهدارتان

*************************************************

پاورقي :

منظور من از آزادي اين است كه مملكتمان به دست خودمان اداره مي شود نه بيگانگان . اگر حقمان را دولتمندان خودمان بخورند بهتر است كه بيگانگان حق مان را بخورند

عطش مرا حد و مرزي نيست

پنج شنبه بيستم اسفند ماه 1383 ساعت 12:10


با سلام

وقتي تنها شدم ، به گوشه خلوتي پناه بردم . دستهايم را جلوي چشمانم گرفتم و به خطوط ريز كف آن نگاه كردم . دستهاي خالي ام مرا به ياد بيابان انداخت . غريب و پر از نياز .
كويري خشك و بي آب كه تمنا و التماس تنها نجواي آرامي است كه سكوتش را مي شكند . گويي براي آن كه بايد بشنود ، تنها زمزمه اي كافيست . باز به دست هاي خالي ام نگريستم و انديشيدم آيا تا كنون واژه اي متولد شده كه بتواند تمناي پي در پي وجود مرا معنا كند ؟

 من به دنبال كلمه اي گشتم كه بتواند خالي دستهايم را پر كند . اما نمي دانستم كه لب هايم تشنه تر و مشتاق تر است . همه وجودم در عطشي اسرارآميز و ناشناخته مي سوخت كه ناگهان ثانيه هاي كوتاه قنوت را پيش چشمانم ديدم . قنوت را و اولين واژه اش را .
تمناي كوير را در تك تك ذرات وجودم شناختم و پيش از آن نجواي آرام ربنايش را … آري ! پروردگارم را … پروردگارم را كه تمام وجودم از حضور او لبريز است . اما دستهايم همچنان خالي است و اين سخت ترين مجازات براي عاشقي است كه از ديدار معشوقش محروم است . دردي جان فرسا اما شيرين …
آه من تشنه ام ! از كوير تشنه ترم ! اما باران را بر كوير تشنه ام مبار ، كه من به قطره باراني راضي نمي شوم . عطش مرا حد و مرزي نيست . جام وجودم را از زلال مهرت لبريز كن … همان جامي كه با آن مرا به خاك بندگي ات خشت زدي

حق نگهدارتان

****************************************************

   

                               

مناجات

سه شنبه هجدهم اسفند ماه 1383 ساعت 23:00


با سلام

خدايا...پروردگارا...کمکم کن، کمکم کن که بتوانم پنچره ی دلم را رو به حقيقت بگشايم...

خدايا...ياريم کن که مرغ خسته دلم راکه ديری است در اين قفس زندانی است، در اسمان آبی عشق تو پرواز دهم...

خدايا... پروردگارا ...ياريم کن که شوق پرواز را هميشه درخود زنده نگهدارم .....

خدايا...توخود می دانی که بدترين درد برای يک انسان دورماندن ازحقيقت خويشتن  و رهاشدن در گرداب فراموشی و سردرگمی است... پس تو ای کردگار بی همتا مرا ياری کن که به حقيقت انسان بودن پی ببرم تا بتوانم روز به روز به تو که سر چشمه تمام حقيقت هايی نزديک و نزديکتر شوم....

خدايا... هميشه گفته ام که تو را دوست دارم... حالا هم با تمام وجود فرياد می زنم:

خدايا ........ دوستت دارم ..... دوستت دارم ... دوستت دارم ...

 

از دوستاني كه در مورد مطالب نظر مي دهند متشكرم

حق نگهدارتون

_____________________________________________________

پاورقي :

دوستان من نزديك به چند ماه مطلب ندادم . حالا چند روزي مي شه كه شروع به نوشتن كردم .

اگه كسي از دوستان قديمي مثل (عسل گيسوي مهربان) ، رعناي خوش زبان و ديگر دوستان اطلاعي داره يه خبري هم به من بده

ممنون

______________________________________________________

خوشبختي

دوشنبه هفدهم اسفند ماه 1383 ساعت 20:02


خوشبختی در سه چيز است

فراموش کردن گذشته

در نظر گرفتن حال

اميدوار بودن به آينده

صحبتي از سر دلتنگي

يکشنبه شانزدهم اسفند ماه 1383 ساعت 21:13


با نام خدا
چند خطی از حرفهای دلم را برايت مي نويسم ، صحبت از تنهايی هام، غم هام، شادی هام، سکوت هام ، فرياد هام و بالاخره نظرها و انتقاد هايم که همه دستخوش دنيای فانی کنونيست!!!
دلم ميخواست دنيای ما مثل دنيای رويا هام رنگی و قشنگ بود ، مردم واسه هم اينقدر کلاس نمی گذاشتند ، هر کس سرش تو لاک خودش بود و زندگی قشنگ بدون دقدقه، فشار، ناراحتی، غم و تنهايی داشت . اما افسوس که در واقعيت تلخ روزگار زنده ام!!!
دلم مي خواست آدما مي تونستند حرف دلشون رو بزند، مي دوني حتی اونايی که مي تونند و ميخواند اين کارو بکنند نمی تونند ! آخه زبان اون جورايی که ميگن قوی نيست و نمي تونه خيلی حرفها رو بزنه، حرفهايی که ناشی از احساس آدماست . آخه بدبختی اينه که جز حرف زدن راهی ديگه وجود نداره ، کاشکی آدما مي تونستن نگاه ها رو معنا کنند ، ديگه اون وقت نيازی نبود به اينکه يه منظور کوچک رو اين قدر توضيح بدند ، آخرشم طرف مقابل متوجه منظورشون نشه ، شايد برات پيش اومده باشه که کاری با يه منظور خاص انجام بدي ، اما همه چيز ازش برداشت بشه جز اون منظور و هدفت . براي من كه خيلي سخته .
اي كاش مي شد كه :
دنيا طوری باشه که تمام تلاشمون براي علايق مون باشه نه نياز هامون؟؟؟
دنيا طوری باشه که ما واسه خودمون زندگی کنيم نه واسه ديگران؟؟؟
بجای بديهای دنيا خوبی ها قرار مي گرفت؟؟؟
و ...
آرزو هايم دست نيافتنی است اما                  آرزو بر جوانان عيب نيست!!!
آرزو می کنم دنيای باقی ديگه مال ما باشه ، يعنی قدرتی داشته باشيم که به شکل دلخواهمون اونو تنظيم کنيم و تغيير بديم!!!
از گفته ها و نا گفته ها بگذريم. خيلي حرف زدم منو ببخش
خداحافظ تا فردا

سلام

شنبه پانزدهم اسفند ماه 1383 ساعت 07:10


سلام

يه خبر   

كلاغ يه جفت براي خودش پيدا كرد       

انشاءالله كه با هم خوشبخت بشن

  

    

  

اين هم يه نوشته عاشقانه قشنگ براي شما :

در رويا ها ديدم که با خدا گفتگو می کنم
خدا پرسيد : پس تو می خواهی با من گفتگو کنی ؟
من در پاسخش گفتم : اگر وقت داريد .
خدا خنديد :
وقت من بی نهايت است...
در ذهنت چيست که می خواهی از من بپرسی ؟
پرسيدم : چه چيز بشر شما را متعجب می سازد ؟
خدا پاسخ داد : کودکی اشان.
اينکه آنها از کودکی اشان خسته می شوند
عجله دارن که بزرگ شوند
وبعد دوباره پس از مدتها آرزو می کنند که دوباره کودک باشند.
...اينکه آنها سلامتی خود را از دست می دهند تا پول به دست آورند
و بعد پولشان را از دست می دهند تا دوباره سلامتی خود را به دست آورند.
اينکه با اضطراب به آينده می نگرند
و حال را فراموش می کنند
و بنابراين نه در حال زندگی می کنند ونه در آينده.
اينکه آنها به گونه ای زندگی می کنند که هرگز نمی ميرند
و به گونه ای می ميرند که هرگز زندگی نکرده اند .
دستهای خدا دستانم را گرفت
برای مدتی سکوت کرديم
و من دوباره پرسيدم:
می خواهی کدام درسهای زندگی را بياموزند؟
او گفت : بياموزند که آنها نمی توانند کسی را وادار کنند که عاشقشان باشد
همه کاری که آنها می توانند بکنند اين است که
اجازه دهند که خودشان دوست داشته باشند .
بياموزند که درست نيست خودشان را با ديگران مقايسه کنند
بياموزند که فقط چند ثانيه طول می کشد تا زخمهای عميقی در قلب آنان که
دوستشان داريم ايجاد کنيم.
اما سالها طول می کشد تا آن زخمها را التيام بخشيم.
بياموزند که ثروتمند کسی نيست که بيشترين ها را دارد
کسی است که به کمترين ها نياز دارد .
بياموزند که آدمهايی هستند که آنها را دوست دارند
فقط نمی دانند چگونه احساساتشان را نشان دهند .
بياموزند که دونفر می توانند با هم به يک نقطه نگاه کنند
و آن را متفاوت ببينند.
بياموزند که کافی نيست فقط آنها ديگران را ببخشند .
بلکه آنها بايد خود را نيز ببخشند.
من با خضوع گفتم:
از شما بخاطر اين گفتگو متشکريم.
آيا چيز ديگری هست که دوست داريد بدانند؟
خداوند لبخند زد وگفت:
فقط اينکه بدانند من اينجا هستم.
هميشه
حق نگهدارتون
1 2 3