به زنده رود ، سایت بزرگ ایرانیان خوش آمدید.
به دستنوشته کاش مي شد نوشته شده توسط golijoon zendehrood خوش آمدید.

1 2 3 4 5 6 7 ...14 15

انتخاب....

پنج شنبه بيست و يکم خرداد ماه 1388 ساعت 13:22


در مورد انتخابات من هیجی نگفته ام تا الان...

نمی خوام هم بگم...

ولی خوب، به صورت خودجوش خیلی کارها کردم....

در طرفداری از کاندیدای مورد نظر خودم....

که خوب... اینو می گم که من هم سبزم....

و امیدوارم که آینده مملکت هم سبز بشه...

و امیدوارم که جلوی سقوطمون به ته دره گرفته بشه...

به امید خدا.......

آب جوش

يکشنبه ششم ارديبهشت 1388 ساعت 11:05


مقایسه آب جوشیده در مایکروویو با آب جوشیده در کتری

 

 


واقعاً جالبه که همچین فکری به ذهن یک دختر بچه رسیده , خلاصه ماجرا از این قراره که یک دختر خانم برای مقایسه اثر مایکروویو بر روی ساختار مولکولی مواد و مقایسه اون با گرم کردن به روش سنتی به راه حل جالبی رسیده و اون مقایسه دو گیاه کاملاً مشابه هست که یکی توسط آب گرم شده در مایکروویو و دیگری توسط آب گرم شده بر روی کتری سیراب می شدن. یعنی این دختر خانم مثلاً 100 سی سی آب رو در مایکروویو می جوشونده پس از سرد شدن به یکی از گیاهان می داده، و 100 سی سی دیگه رو در کتری و روی اجاق گاز می جوشونده، و پس ازسرد شدن به گیاه دیگه می داده.

 

 

 نتیجه رو خودتون ببینید

 

 

001.jpg

 

 

002.jpg

 

 

003.jpg

 

 

004.jpg

 

 

005.jpg

 

 

006.jpg

 

 

میکروویو که به اشتباه ماکروویو خوانده می شود، از ترکیب دو واژه مایکرو یا میکرو MICRO (به معنی کوچک) وویو WAVE (به معنی موج) تشکیل شده است و به معنای امواج با طول موج کوتاه و تعداد نوسانات (فرکانس) بسیار بالا می باشد. فرکانس چنین امواجی، بین۳۰۰ مگاهرتز تا چند گیگاهرتز در ثانیه می تواند باشد. بُرد چنین امواجی کوتاه بوده و در حد چند متر است، ولی میزان نفوذ آن ها نسبتا بالا است و از درون ابر و غبار عبور می کنند. هر چه فرکانس بیشتر باشد، شدت نفوذ بیشتر ولی بُرد امواج، کوتاه تر می شود.... به عنوان مثال هر چیزی که در مجاورت دستگاه نوسان ساز اجاق های میکروویو معمول قرار داشته باشد، به شدت تحت تاثیر ارتعاشات قرار می گیرد. در حالی که اگر نیم متر از منبع ارتعاش دور شود، قدرت امواج به یک صدم کاهش خواهد یافت.

 

 

امواج دارای طول موج کوتاه، هنگام برخورد به ماده، چنان موجب ارتعاش و تغییر قطب های منفی و مثبت موجود در آن می شوند که این جنبش بالای ملکول ها موجب به هم خوردن شدید آن ها و ایجاد اصطکاک درملکول ها و در نهایت سبب گرم شدن آن ماده می شود. در این میان نقش آب در درون ماده غذایی بارزتر است. زیرا ملکول های آب که قطبی هستند (همچون دیگر ملکول های قطبی)، بیشتر تحت تاثیر نوسانات قرار گرفته و به شدت شروع به جابه جایی در محل خود می کنند. به همین دلیل هر چه غذا رطوبت بیشتری داشته باشد سریع تر تحت تاثیر این امواج قرار می گیرد.

 

 

داستان گلی

شنبه پنجم ارديبهشت 1388 ساعت 19:05


.

یکی بود یکی نبود...

یه دختری،  کاکل زری،  اسمش سلی،  لپاش گلی، صورتش گرد و تپلی،

چادری داشت گل من گلی، خلاصه که مثل پری.........

یه روز می رفت برای کار... به این بازار...یا اون بازار...

لوازم کار می خرید، با پولایی که داشت تو جیب،

می برد خونه مثل فشنگ، درست می کرد رنگ و وارنگ، کاراهای دستی و قشنگ

تا بوق سگ بیدار می موند، چشاش دیگه باز نمی موند،

فرداش می رفت به دور شهر، این ور شهر، اون ور شهر،

تا بفروشه کاردستی شو، یه پول بیاد تو جیبشو

فرداش بازهم بره بازار، خرید کنه هزار هزار

بیاد و باز بسازه، یه کار خوب و تازه

بره باز هم بفروشه ... تا جمع کنه یه توشه......

راستی  می دونین چی بود؟ چی تو دل گلی بود؟

چه  دردی داشت بی نوا!!... بزرگترینه غم ها!

بی پدر و بی مادر، بی کس و یار و  یاور

تنهای تنها بود گلی.... هیچ کسی رو نداشت گلی..

توی نماز و دعا .... حرف ها می زد با خدا

......

یه شب توی این شبا.. بهش می گفت ای خدا

ای خدای بی همتا، تو هم تنهای تنها

با من کمی حرف بزن، در خونه ام در بزن

من مهمونی ندارم... کسی نمیاد به خونم

همه هفت روز هفته  .  خیلی  دلم گرفته...

......

یهو نمی دونم چی شد....  دل گلی آروم شد...

سرش رو گذاشت رو مهرش... نوری اومد تو قلبش...

صدا اومد گلی جون.... حالا  داری یه مهمون

من همین یک دونه ام ... مهمون نا خونده ام

میرم پیش آدم ها... می برمشون اون بالا

برن پیش خدا شون.... پیش تنها یارشون.....

گلی خیلی شاد شد.... خوشحال و آزاد و شد

همونجوری تو نماز.... دعا و راز و نیاز..

چشماشو بست و خوابید... خودشو تو اون دنیا دید.......

خیلی خوشحال و مسرور... با عزت و با غرور...

می گفت با شادمانی... خدایا بی همتاییییییییی....

.....

هیچ کس حتی نفهمید... دیگه گلی زنده نیست....

کسی به فکرش نبود... حتی به یادش نبود...

...

اینجا توی این دنیا... هیچ کسی و هیچ کجا... نیستند توی این فکرا...

همه دنباله کارند... به فکر کارو بارند...

راحت خونه نشستند..... بی خیال خدا و مهمونه نا خوندشند....

........

نمی دونم ادامه داره یا نه...!!!!!

7 سین ها..

جمعه سي ام اسفند ماه 1387 ساعت 11:16


سلااااااام به همه ی بچه های زنده رودی......

سلااااااام

اینجا اصفهان

4 ساعت مونده به تحویل

من هم به جای اینکه برم آماده بشم نشستم دارم وبلاگ آپ می کنم

اومدم که 3 تا عکس بذارم براتون از 7 سین هام.

اولین 7سین مال شرکته.

 که می بینین:

.

.

دومیش هم که می بینین 7سینیه که من برای خواهرم درست کردم...:

.

.

این آخری هم 7 سین خودمونه.. که البته این برای اینه که بعد از سال تحویل، و به دلیل کمبود جا که نمی تونیم اون سفره هفت سین بزگمون ( که بعدا براتون عکسش رو میذارم) رو نگه دارم، اینو درست کردم که تا آخر 13 هفت سینم باشه توی خونه...

.

.

جدا از همه ی این حرفها... امیدوارم که امسال برای همه ی بچه های زنده رود...  و همه ی غیر زنده رودی ها سال خیلی خیلی خوب و پر از خوشی و خوشبختیو ایناا باشه....

شما هم به ما دعا کنید بچه ها....

سال نو مبارک   

این هم گاو من که امسال سالشه :

.

.

خدا نگهدارتون باشه ...

بچه های من....

چهارشنبه چهاردهم اسفند ماه 1387 ساعت 22:01


.

این هم یه عکس

.

البته اینا بچه های من هستند نه بچه های شرکت

بیا گناه ندارد.....

شنبه سوم اسفند ماه 1387 ساعت 10:23


سلام.
بچه ها کی می دونه شاعر این شهر کیه؟
خیلی برام جالب بود......
 
 
بیا گناه ندارد به هم نگاه کنیم

بیا گناه ندارد به هم نگاه کنیم


و تازه داشته باشد بیا گناه کنیم 

 

نگاه و بوسه و لبخند اگر گناه بوَد

بیا که نامه اعمال خود سیاه کنیم 

 

بیا به نیم نگاهی و خنده ای و لبی

تمام آخرت خویش را تباه کنیم 

 

به شور و شادی و شوق و شراره تن بدهیم

و بار کوه غم از شور عشق کاه کنیم 

 

و زنده زنده در آغوش هم کباب شویم

و خنده، ...به فرهنگ مرده خواه کنیم 

 

گناه ، نقطه آغاز عاشقی است، بیا

که شاید از سر این نقطه عزم راه کنیم 

 

اگربه خاطر هم عاشقانه بر خیزیم

نمی رسیم به جایی که اشتباه کنیم 

 

برای سرخوشی لحظه هات هم که شده

بیا گناه ندارد به هم نگاه کنیم

قدر سلامتیتون رو بدونید....

پنج شنبه هفدهم بهمن ماه 1387 ساعت 13:47


Subject: TRUE LOVE


The pictures speak themselves...
Not all men are selfish right........Arasi
 

 

 

 

مشکل دیگران!!!

شنبه بيست و يکم دي ماه 1387 ساعت 10:23


تله موش

 

موش از شكاف ديوار سرك كشيد تا ببيند اين همه سروصدا براي چيست. مرد مزرعه دار تازه از شهر رسيده بود و بسته اي با خود آورده بود و زنش با خوشحالي مشغول باز كردن بسته بود.

 

موش لب هايش را ليسيد و با خود گفت :« كاش يك غذاي حسابي باشد. »

 

اما همين كه بسته را باز كردند ، از ترس تمام بدنش به لرزه افتاد ؛ چون صاحب مزرعه يك تله موش خريده بود.

 

موش با سرعت به مزرعه برگشت تا اين خبر جديد را به همه ي حيوانات بدهد . او به هركسي كه مي رسيد ، مي گفت :« توي مزرعه يك تله موش آورده اند، صاحب مزرعه يك تله موش خريده است . . . »!

 

مرغ با شنيدن اين خبر بال هايش را تكان داد و گفت : « آقاي موش ، برايت متأسفم . از اين به بعد خيلي بايد مواظب خودت باشي ، به هر حال من كاري به تله موش ندارم ، تله موش هم ربطي به من ندارد

 

ميش وقتي خبر تله موش را شنيد ، صداي بلند سرداد و گفت : «آقاي موش من فقط مي توانم دعايت كنم كه توي تله نيفتي ، چون خودت خوب مي داني كه تله موش به من ربطي ندارد. مطمئن باش كه دعاي من پشت و پناه تو خواهد بود. »

 

موش كه از حيوانات مزرعه انتظار همدردي داشت ، به سراغ گاو رفت. اما گاو هم با شنيدن خبر ، سري تكان داد و گفت : « من كه تا حالا نديده ام يك گاوي توي تله موش بيفتد..!» او اين را گفت و زير لب خنده اي كرد ودوباره مشغول چريد شد.

 

سرانجام ، موش نااميد از همه جا به سوراخ خودش برگشت و در اين فكر بود كه اگر روزي در تله موش بيفتد ، چه مي شود؟

 

در نيمه هاي همان شب ، صداي شديد به هم خوردن چيزي در خانه پيچيد. زن مزرعه دار بلافاصله بلند شد و به سوي انباري رفت تا موش را كه در تله افتاده بود ، ببيند.

 

او در تاريكي متوجه نشد كه آنچه در تله موش تقلا مي كرده ، موش نبود ، بلكه يك مار خطرناكي بود كه دمش در تله گير كرده بود . همين كه زن به تله موش نزديك شد ، مار پايش را نيش زد و صداي جيغ و فريادش به هوا بلند شد. صاحب مزرعه با شنيدن صداي جيغ از خواب پريد و به طرف صدا رفت ، وقتي زنش را در اين حال ديد او را فوراً به بيمارستان رساند. بعد از چند روز ، حال وي بهتر شد. اما روزي كه به خانه برگشت ، هنوز تب داشت . زن همسايه كه به عيادت بيمار آمده بود ، گفت :« براي تقويت بيمار و قطع شدن تب او هيچ غذايي مثل سوپ مرغ نيست . »

 

مرد مزرعه دار كه زنش را خيلي دوست داشت فوراً به سراغ مرغ رفت و ساعتي بعد بوي خوش سوپ مرغ در خانه پيچيد.

 

اما هرچه صبر كردند ، تب بيمار قطع نشد. بستگان او شب و روز به خانه آن ها رفت و آمد مي كردند تا جوياي سلامتي او شوند. براي همين مرد مزرعه دار مجبور شد ، ميش را هم قرباني كند تا باگوشت آن براي ميهمانان عزيزش غذا بپزد.

 

روزها مي گذشت و حال زن مزرعه دار هر روز بدتر مي شد . تا اين كه يك روز صبح ، در حالي كه از درد به خود مي پيچيد ، از دنيا رفت و خبر مردن او خيلي زود در روستا پيچيد. افراد زيادي در مراسم خاك سپاري او شركت كردند. بنابراين ، مرد مزرعه دار مجبور شد ، از گاوش هم بگذرد و غذاي مفصلي براي ميهمانان دور و نزديك تدارك ببيند.

 

حالا ، موش به تنهايي در مزرعه مي گرديد و به حيوانان زبان بسته اي فكر مي كرد كه كاري به كار تله موش نداشتند!

 

 

 

  نتيجه ي اخلاقي : اگر شنيدي مشكلي براي كسي پيش آمده است و ربطي هم به تو ندارد ، كمي بيشتر فكر كن. شايد خيلي هم بي ربط نباشد

.....

دوشنبه هجدهم آذر ماه 1387 ساعت 01:22


.

شب عرفه...............

.

ای خدا کمکم کن....

کاش می دونستم کی نوبت رفتن من میشه....

داداشی ( ممد شیطونه) از عمه و آقاجونش گفت.....

من هم از عمه ی مامانم. که امروز فوت کرد...

خیلی خانم نازی بود.... از این ناراحتم که خیلی وقت بود مامانم می گفت بریم دیدنشون... و من اینقدر خودم رو غرق کار کرده بودم که وقت نکردم برم....

امیدوارم خدا همه رفتگان رو بیامرزه....

ما رو هم بیامرزه....

نمی دونم کی نوبتم میشه...

کاش همه من رو می بخشیدن.... تمام کسانی که بهشون بد کردم...

می ترسم اون دنیا جلوی منو بگیرن و بگن خیلی ها از دستت ناراحتن... اونوقت من چیکار کنم؟؟؟

خدا به من رحم کنه...

امام رضا(ع)...

شنبه هجدهم آبان ماه 1387 ساعت 14:22


ميلاد امام رضا نزديکه...

ميلاد حضرت معصومه هم که گذشت....

توي اين 10 روز اگه بدونين مشهد چه خبر بوده و هست...

من تا 1 شنبه هفته گذشته مشهد بودم... يعني تا 2 روز بعد از ميلاد حضرت معصومه..

توي همون 2 روز جاتون خالي اينقدر خوب بود....

خبر روزهای دیگه اش رو هم دارم که چه خبر بوده و خواهد بود......

شلوغ.. شاد... و قشنگ...

اين عکسا رو ببينين...

جاي همتون خالي...

.

مشهد

يکشنبه پنجم آبان ماه 1387 ساعت 11:49


چند وقت بود نرسیده بودم بیام اینجا...

امروز هم مسافر هستیم برای مشهد.. قرار بود 10 بریم فرودگاه که 12 پرواز داریم...

آماده بودیم برا رفتم که زنگ زدن گفتن تاخیر داره.. 2 ساعت..

ما هم دیدیم بیکار هستیم... گفتیم سری به زنده رود بزنیم و یادی از دوستان..

راستی....

نمی دونم چرا چند وقته زنده رودی ها حال و حوصله ندارند.... ؟!

نمی دونم..

البته چرا می دونم..

شاید من فقط خودمو می بینم

آره.. خودمم که سرم تو لاک خودمه . و به هیچ کس سر نمی زنم.. خوب... کسی هم به من زیاد سر نمی زنه...

بی خیال.. هر چی هست کاستی از خودمه...

...

موفق باشید

عید...

چهارشنبه دهم مهر ماه 1387 ساعت 21:43


عید سعید فطر بر همه شما مبارک

....

تولد مامانم هم مبارک

آخه تولد مامانمه امرووووووووووووووووز

اینجا خیلی شلوغ نمی کنم..

همش مال خود مامانم توی خونه......

م-ع-ص

چهارشنبه سوم مهر ماه 1387 ساعت 09:27


--- اي روزگار كاش مي توانستي همه قدرتهايت را ،

و اي طبيعت كاش مي توانستي همه استعدادهايت را در خلق يك انسان بزرگ ،

نبوغ بزرگ و قهرمان بزرگ جمع مي كردي و يكبار ديگر به جهان ما يك علي ديگر مي دادي.

(جبران خليل جبران)

_________________

-- دنيا با انسان معامله متقابله مي كند.

اگر بخنديد به روي شما مي خندد

و اگر چين بر ابرو اندازيد اوهم مقابل شما ابرو درهم مي كشد .

اگر آواز بخوانيد به مجالس شادماني دعوت مي شويد

و اگر متفكر باشيد در كنار دانشمندان جاي مي گيريد .

بالاخره اگر مهربان و صميمي باشيد در اطراف خود مردمي را مي بينيد كه همه شمارا دوست مي دارند و در گنجينه دل ها را به رويتان باز مي كنند.

(زيرمان)

_________________

--- جهان گذرگاهي نيست كه هر بار بي تأمل از نو بايد پيمود ،

تنها دست آويز انبوهي يأس آميز و يا توهم يك پيروزي نيست ،

بلكه باز يابي يك مفهوم است ، ادراكي است زميني ،

جغرافيايي است كه از ياد برده ايم خود مؤلف آن هستيم.

( ژرژ پرك)

_________________

--- ومن آنان را به صداي قدم پيك بشارت دادم
و به آنان گفتم
هركه با مرغ هوا دوست شود
خوابش آرامترين خواب جهان خواهد بود.

(سهراب)

_________________

سوتی....

يکشنبه هفدهم شهريور 1387 ساعت 14:42



اولیش برای روزنامه حدیث کرمانه

http://i34.tinypic.com/66gsc7.jpg

بعدیش برای تلویزیون خودمونه

http://i37.tinypic.com/kccmma.jpg

ویلچرو ببین

http://i35.tinypic.com/snkz1l.jpg

شعبه بانک هم ارتقاع پیدا میکنه

http://i35.tinypic.com/2ldwtxf.jpg

درگیری تو جنسیت فروشنده

http://i38.tinypic.com/2cghhrr.jpg

pershian

http://i38.tinypic.com/5b60cl.jpg

مگه ارامنه هم به عتبات عالیات مشرف میشن؟

http://i35.tinypic.com/11vh4d5.jpg

خوابگاه برای برادرانه یا .....

http://i38.tinypic.com/5u2uf6.jpg

بدون شرح
http://i38.tinypic.com/ek3o7a.jpg

فکر کنم سمینارش یه 10 ساعتی طول کشیده
http://i36.tinypic.com/9u1xdc.jpg

بازم سوتی های روزنامه ای

http://i33.tinypic.com/jh52jc.jpg

اینم بدون شرحه

http://i38.tinypic.com/qodt6x.jpg

اینم از تابناک
http://i36.tinypic.com/v4y0bm.png

آتش غم رخت

پنج شنبه بيست و چهارم مرداد ماه 1387 ساعت 18:26


این شعر رو خیلی دوست دارم.... همیشه وقتی تنهام. اینو با خودم می خونم...

نمی دونم چرا دوسش دارم...

چرا احساس می کنم که آرومم می کنه وقتی می خونمش؟؟!!

*********************

در دل آتش غـم رخت تا که خانه کرد


.
دیده سیـل خون بدامنم بس روانه کرد


.
آفتاب عمـر من فرو رفت و ماهـم از افق چرا


.
سر برون نکرد

 
.
هیچ صبحـدم نشد فلک چون شفق زخون دل مرا


.
لاله گون نکرد


.
زروی مهت جانا  پرده برگشا


.
در آسمان مه را منفعـل نما


.
به ماه رویت سوگنـد


.
که دل به مهـرت پا بند


.
به طره ات جان پیوند

 
.
لب تو با یک لبخنـد


.
به جـانم آتش افکند


.
چو هجـر رویت یک چند


.
بیا نگارا جمال خود بنمـا


.
ز رنگ و بویت خجل نما گل را


.
رو در طرف چمن بین بنشسته چو من


.
دل خون بست غم یاری غنچـه دهن


.
گل درخشنده ،لاله تابنده ، غنچه در خنده ، بلبل نعره زنان


.
چون گل یک چندی ، بگشا لبخندی ،تا کی بپسندی ، بر خود آه و فغان


.
زجور مهـرویان شکوه گر سازی


.
ز گردش گردون شکوه آغازی


.
دور از آن رخ نغمه پردازی


.
همچون سالک نقد جان بازی

معادله.....

شنبه بيست و نهم تير ماه 1387 ساعت 17:52


 
با عرض شرمندگی. بعنوان مزاح:
 
معادله 1
 
انسان = خوردن + خوابيدن + كار+ لذت
خر =  خوردن + خوابيدن
 
بنابراين:
انسان = خر + كار + لذت
 
در اينصورت:
انسان – لذت = خر + كار
 
به عبارت ديگر:
انساني كه لذت نمي برد چون خري است كه فقط كار مي كند.
 
معادله 2
 
مرد = خوردن + خوابيدن + پس انداز كردن
خر = خوردن + خوابيدن
 
بنابر اين:
مرد = خر + پس انداز كردن
 
بنابر اين:
مرد - پس انداز = خر
 
به عبارت ديگر:
مردهايي كه پس انداز نمي كنند با خر برابرند
 
معادله 3
 
زن = خوردن + خوابيدن + هزينه كردن
خر = خوردن + خوابيدن
 
بنابراين:
زن = خر + هزينه كردن
 
در اينصورت:
زن – هزينه كردن = خر
 
به عبارت ديگر:
زنهايي كه هزينه نمي كنند خرند.
 
نتيجه گيري از معادلات 2 و 3:
مردهايي كه پس انداز نمي كنند = زن هايي كه هزينه نمي كنند
 
بنابراين:
وقتيكه مردها پس انداز مي كنند از خر شدن زن هايشان جلوگيري مي كنند(نتيجه منطقي 1)
و زن هاييكه هزينه مي كنند از خر شدن مردهايشان جلوگيري مي كنند (نتيجه منطقي 2)
 
بنابراين خواهيم داشت:
مرد + زن = خر + پس انداز + خر+ هزينه
 
بنابراين....از نتايج منطقي 1 و 2 مي توانيم استنباط كنيم كه:
مرد + زن = 2خر كه با شادي در كنار هم زندگي مي كنند.

درگذشت خسرو شکیبایی

شنبه بيست و نهم تير ماه 1387 ساعت 10:07


«خسرو شكيبايي» بازيگر سينما، تئاتر و تلويزيون ساعت 9 صبح روز جمعه 28 تير در سن 64 سالگي به علت نارسايي قلبي در بيمارستان پارسيان تهران درگذشت.
«خسرو شكيبايي» در سال 1323 در تهران به دنيا آمد و تحصيلاتش را در رشته بازيگري در دانشكده هنرهاي زيباي دانشگاه تهران به پايان برد. او تا پيش از انقلاب فقط در عرصه تئاتر فعاليت داشت و فعاليت حرفه اي در عرصه سينما را با بازي در فيلم «خط قرمز» (1361، كيميايي) آغاز كرد. اما سرآغاز دوره ي تازه فعاليت بازيگري شكيبايي را بايد فيلم «هامون» (1369، مهرجويي) دانست. او به خاطر بازي در اين فيلم سيمرغ بلورين بهترين بازيگر نقش اول را در هشتمين جشنواره فيلم فجر به دست آورد. او همچنين براي بازي در فيلم «كيميا» (1374، درويش) بار ديگر برنده سيمرغ بلورين بهترين بازيگر نقش اول از سيزدهمين جشنواره فيلم فجر شد. شكيبايي بازي در بيش از بيست و سه فيلم سينمايي و نيز مجموعه‌هاي تلويزيوني متعددي چون «خانه سبز»، «سرزمين سبز» و... را در كارنامه خود دارد.
«خسرو شكيبايي» اخيرا در دومين جشن منتقدان سينمايي، جايزه يكي از برترين بازيگران سي سال سينماي پس از انقلاب را روي صحنه از دستان محمدباقر قاليباف، محمد خزاعي و محمدرضا جعفري‌جلوه گرفت و با ابراز تشكر، صحنه را ترك كرد.

http://www.farsnews.com/imgrep.php?nn=8704280238

خسرو شکیبایی 

 

http://www.jamejamonline.ir/newstext.aspx?newsnum=100944060248

رفتن یک دوست.....

سه شنبه بيست و پنجم تير ماه 1387 ساعت 20:02


2 ماه پیش بود....

روز تولدم...

همین ساعتا بود......

داشتم توی شرکت کارهام رو انجام می دادم...

دیدم بچه ها یکم جیک و پیک می کنند....

فکر کردم مثل همیشه که تولد هر کدوم از بچه ها یواشکی کادو می گیرن و برنامه میریزن.... الان هم همینجوره...

که یه نفر یه خبری بهم داد....

گفت باید تاج گل سفارش بدیم...

گفتن برای کی؟

گفت برای کیوان...

گفتم .. چرا ؟ مگه کدوم از اقوامشون فوت کردن؟

گفت: خودش

.........

من رو می گی... دنیا دور سرم چرخید... زبونم بند اومد...نمی دونستم چکار کنم؟

گفتم کی؟

گقت دیشب......

من هم دیگه هیچی نگفتم...

برگشتم سر کارم...

همکارم بهم گفت: چیزی شده؟ چیزی شده؟ چیزی شنیدی؟ کسی چیزی بهت گفته؟

من هم که دیگه نتونستم جلوی خودم رو بگیرم.... زدم زیر گریه....

یک ساعتی گریه می کردم....

بچه ها گفتن که نمی خواستیم امروز که روز تولدته چیزی بهت بگیم....

...

کیوان از بچه های خیلی خوبی بود که می شناختمش...

تقریبا از همکاران حساب می شد...

من خیلی باهاش کار داشتم.. یعنی در واقع رابط بین کیوان و شرکت در تمامی کارهاش من بودم....

خیلی ماه بود...

ولی شب تولد من... از دنیا رفت...

اینجا نمی تونستم چیزی بنویسم... چون یه نفر بود که نمی خواستم بفهمه... نمی خواستم ناراحت بشه....

ولی حالا فهمیدم که می دونه.. شنیده...

برای همین هم گفتم بیام اینجا و باز یادی از کیوان بکنم...

کیوان طباطبایی ....................................................




لبخند خدا

شنبه بيست و دوم تير ماه 1387 ساعت 09:40


لبخند خدا


لوئیز زنی بود با لباسهای کهنه و مندرس، و نگاهی مغموم وارد خواروبار فروشی محله شد و با فروتنی از صاحب مغازه خواست کمی خواروبار به او بدهد. به نرمی گفت شوهرش بیمار است و نمیتواند کار کند و شش بچه شان بی غذا مانده اند.


جان لانک هاوس، با بی اعتنایی، محلش نگذاشت و با حالت بدی خواست او را بیرون کند
زن نیازمند، در حالی که اصرار میکرد گفت آقا شما را به خدا به محض این که بتوانم پول تان را می آورم
جان گفت نسیه نمی دهد

مشتری دیگری که کنار پیشخوان ایستاده بود و گفت و گوی آن دو را میشنید به مغازه دار گفت
ببین خانم چه می خواهد، خرید این خانم با من
خواربار فروش با اکراه گفت: لازم نیست، خودم میدهم. لیست خریدت کو؟
لوئیز گفت: اینجاست
" لیست را بگذار روی ترازو. به اندازه وزنش، هر چه خواستی ببر."

لوئیز با خجالت یک لحظه مکث کرد، از کیفش تکه کاغذی در ‏آورد، و چیزی رویش نوشت و ‏‏آن را روی کفه ترازو گذاشت. همه با تعجب دیدند کفه ی ترازو پایین رفت
خواروبار فروش باورش نشد. مشتری از سر رضایت خندید
مغازه دار با ناباوری شروع به گذاشتن جنس در کفه ی ترازو کرد. کفه ی ترازو برابر نشد، آن قدر چیز گذاشت تا کفه ها برابر شدند
در این وقت خواروبار فروش با تعجب و دل خوری تکه کاغذ را برداشت ببیند روی آن چه نوشته شده است

کاغذ، لیست خرید نبود، دعای زن بود که نوشته بود:" ای خدای عزیزم، تو از نیاز من با خبری، خودت آن را بر آورده کن "
مغازه دار با بهت جنس ها را به لوئیز داد و همان جا ساکت و متحیر خشکش زد
لوئیز خداحافظی کرد و رفت

مشکل....

يکشنبه شانزدهم تير ماه 1387 ساعت 08:32


...

یکی از دوستای خیلی خوبم یه مشکلی پیدا کرده...

مشکل خونه و اجاره و پول و....

خدایا ... چرا اینقدر همه می گن پول مهم نیست ولی همه هم مشکلشون پوله...!!؟؟

آخه چرا؟

این دوست من قلبش هم خیلی ناراحته... از نظر مالی هم هر مشکلی بگین تا حالا براش پیش اومده....

به هر کسی می تونسته کمک کرده... ولی به جای دستمزدش... پولش رو یه جورایی بالا کشیدن و نمی دن...

خیلی صبر داره که تا همین حد هم تحمل کرده...

من اگه جای اون بودم تاحالا هزار باره کم آورده بودم...

الان هم که با این همه مشکلات.. خونه ای که توش زندگی میکنه رو هم باید خالی کنه....

و به خاطر اینکه دستش خالیه نمی تونه خونه بگیره...

خدایا این چه عدالیته؟

آخه این دوست من چه گناهی کرده؟

اگر امتحانه!! تا کی؟ چند ساله باید امتحان پس بده؟

خدایا.. قلبش هم ناراحته... خودت که می دونی توی این مدت چند بار رفته بیمارستان...

می ترسم براش اتفاقی بیافته..

خدایا خودت کمکش کن..

بچه ها .. شما هم براش دعا کنید...

1 2 3 4 5 6 7 ...14 15