.
یکی بود یکی نبود...
یه دختری، کاکل زری، اسمش سلی، لپاش گلی، صورتش گرد و تپلی،
چادری داشت گل من گلی، خلاصه که مثل پری.........
یه روز می رفت برای کار... به این بازار...یا اون بازار...
لوازم کار می خرید، با پولایی که داشت تو جیب،
می برد خونه مثل فشنگ، درست می کرد رنگ و وارنگ، کاراهای دستی و قشنگ
تا بوق سگ بیدار می موند، چشاش دیگه باز نمی موند،
فرداش می رفت به دور شهر، این ور شهر، اون ور شهر،
تا بفروشه کاردستی شو، یه پول بیاد تو جیبشو
فرداش بازهم بره بازار، خرید کنه هزار هزار
بیاد و باز بسازه، یه کار خوب و تازه
بره باز هم بفروشه ... تا جمع کنه یه توشه......
راستی می دونین چی بود؟ چی تو دل گلی بود؟
چه دردی داشت بی نوا!!... بزرگترینه غم ها!
بی پدر و بی مادر، بی کس و یار و یاور
تنهای تنها بود گلی.... هیچ کسی رو نداشت گلی..
توی نماز و دعا .... حرف ها می زد با خدا
......
یه شب توی این شبا.. بهش می گفت ای خدا
ای خدای بی همتا، تو هم تنهای تنها
با من کمی حرف بزن، در خونه ام در بزن
من مهمونی ندارم... کسی نمیاد به خونم
همه هفت روز هفته . خیلی دلم گرفته...
......
یهو نمی دونم چی شد.... دل گلی آروم شد...
سرش رو گذاشت رو مهرش... نوری اومد تو قلبش...
صدا اومد گلی جون.... حالا داری یه مهمون
من همین یک دونه ام ... مهمون نا خونده ام
میرم پیش آدم ها... می برمشون اون بالا
برن پیش خدا شون.... پیش تنها یارشون.....
گلی خیلی شاد شد.... خوشحال و آزاد و شد
همونجوری تو نماز.... دعا و راز و نیاز..
چشماشو بست و خوابید... خودشو تو اون دنیا دید.......
خیلی خوشحال و مسرور... با عزت و با غرور...
می گفت با شادمانی... خدایا بی همتاییییییییی....
.....
هیچ کس حتی نفهمید... دیگه گلی زنده نیست....
کسی به فکرش نبود... حتی به یادش نبود...
...
اینجا توی این دنیا... هیچ کسی و هیچ کجا... نیستند توی این فکرا...
همه دنباله کارند... به فکر کارو بارند...
راحت خونه نشستند..... بی خیال خدا و مهمونه نا خوندشند....
........
نمی دونم ادامه داره یا نه...!!!!!