ميترسم از جنگ
وقتي مفهومش كشتن بيگناهي باشد
ميترسم از جنگ
وقتي بايد كشت انساني را ، به گناه ديگري
ميترسم از جنگ آن هنگام كه بايد كشت ، نادانسته و مرد باز هم نادانسته
نا به خويش ، كور و ابله !
اما جنگ برايم شكوهي است ، غيرتي است
وقتي نعره اي باشم پتك گونه ، بر سر ستمگري
نه از آن شكل كه مردي باشم اسطوره اي و قهرمان ، يك تنه در ميان فجايع
كم باشم ، اما باشم ـ جزئي باشم اما حاشا كه دوست دارم از پيكري بزرگ باشم
باري اگر بتوانم !
جنگ برايم مفهوم رفاقت است
نه زيستن در سنگر هاي نمور ، به دور از خانواده
مفهوم رفاقت آن زمان كه ميگذرند و ميگذرم و ميگذريم
نه براي خود
از جنگ براي تملق گفتن و شنيدن به تمامي ميترسم
از جنگ براي نمايش ميترسم
از جنگ ..... ميترسم
و آنچه كه از آن ميترسم نامش جنگ نيست
پست ترين جلوه ي اهريمن گون انسان است ، كه دچارش ميشوند
و آنچه شكوهش در جانم نفوذ كرده و لذتش معناي غرورم است
چيزي جز برترين مفهوم نيست
نپذيرفتن
آري .... .
ما در برابر باد ايستاديم ، هجوم تند باد وحشي ، صداي دهشتناك رعد
ما ايستاديم ، ما راضي نشديم
ما نپذيرفتيم
ما زنده بودم
وقتي زندگي نپذيرفتن است ، اعتراض است
نه ....
من از آن خلق نبودم كه زندگي صحنهي يكتا هنرمندي من باشد
يا از آن دست كه مست و آواره در ميان مرگ
سازي بزنم يا نغمه اي بخوانم و بروم
من با بازوانم زنده بودم ، مفهوم زندگي ام دفاع شده بود
از آنچه باقي مانده بود !
و باز پس گرفتن آنچه ستم گرفته بود
آرزويم خلاصه شده بود ، نيرويم متمركز
من در وجودم خشمي مقدس حس ميكردم
وقتي كودكان ميهنم را ميديدم آواره
در جاده هاي بي سرانجام آوارگي
وقتي خستگي از چهره شان ميباريد
وقتي بابا هاي شرمگين را ميديدم ، رانده شده
من هم بابا هستم
درد سختيست شكستن غرور بابا
بابايي كه نان داد ، آب داد ، زندگي داد
حالا لِه شود ، حالا بترسد
وقتي ترس فرزندانم را ميديدم، هنگام غرش دشمن
خشمي مقدس در جسمم جان ميگرفت
نميخواهم نقابي پر طمطراق از صلح دوستي به چهره بزنم
و رفيقانم را و حتا يك ذره از خاكم را به وجاحت بفروشم
آري ، من رزمنده اي هستم
جنگجو
جنگ را ميجويم
اگر دفاع كردن را ، اگر نپذيرفتن را ، اگر خوب زيستن خواهي را
جنگ ميناميد
من جنگ جو هستم
شگفتي ام از لحظه هايي است
كه ميدانند صلح آن نيست كه ميگويند
و به دروغ بزرگي كه بازگو ميكنند خود ايمان دارند
و باز تكرار ميكنند !
شگفتيام از مردانيست كه به انسانيت شهرت دارند
و رضايت دادن را به اعتراض ترجيح ميدهند !
باري ، مردن اگر در پي غروري باشد
پر شكوه است برايم كوره راه مرگ كه در خلافش بي غرور بايد زيست
آواره اي از هوس آكنده نيستم
پير مردي دل مرده و كودك صفت نيستم
جنگآوري ، جنگو نيستم
برنايي به جهل گرفتار نيستم
صلح جويي طايفه فدا كن نيستم
روشنفكري تيره باور نيستم
عاشقي بي قلب و شعور سر سپرده به معشوق نيستم !
خانه ام را به شيطان اجاره ندادم ، ديوانه نيستم ، صاحب خانهي شيطان نيستم
من پيامدار آسمان ها نيستم
من حاصل تخيل عابران نيستم
من چيزي ، يا كسي ، شبيه ديگري نيستم
نه ستارهي كاغذي ، نه ماه آبكي ، نه خورشيد نفت سوز
نه هجوم نقاب ها ، نه نماي انديشه ها
من ، منم
من چيزي هستم كه آنها كه نيستم نباشم !
من ـ جنگ كُش ـ هستم
سينه ام سپر گونه ، گردنم پر از فراز ، كشيده و بلند
براي سلام به تبر دشمن
سر تافته اي گنهكار
اما گنهكاري كه گناه را انتخاب كرده ام
نه شيطان ، نه خدا
خودم
بس براي غرور لحظه هايم ، اين واژه
خودم
:::