من جنگ را کشتم
به دستنوشته من جنگ را کشتم نوشته شده توسط پلنگ زخمي خوش آمدید.

جنگ کش داستان پدر من هست. پدری که جنگ از من گرفت . دست های جنگ کش دست هایی هستند که جنگ سال ها اون ها رو از سر فرزندان جنگ کش گرفته !
1 2

پست سی و ششم

جمعه نهم شهريور 1386 ساعت 12:48


اين كارد ، تكه اي فولاد

 

براي آن حقير است كه  قلم  مرگ من باشد

 

اين كارد ، تكه اي فولاد

 

سخت و سرد

 

اين كارد ، تكه اي فولاد

 

آب ديده شده براي كشتن

 

اين كارد ، تكه اي فولاد

 

نه براي قسمت كردن ، براي قسمت بريدن

 

اين كارد ، تكه اي فولاد

 

وظيفه دارد  زخم بزند

 

اين كارد ، تكه اي فولاد

 

رنگ اجبار ، رنگ وحشت ، رنگ ترس

 

اين كارد ، تكه اي فولاد

 

جلاي بي شرم تيغش شرح لحظه لحظه ضجه است

 

اين كارد ، تكه اي فولاد

 

در انعكاس  ماسيده اش  نعره مي بينم ، ضجه مي بينم

 

مرگ مي بينم

 

اين كارد ، تكه اي فولاد

 

در كشاكش انتخابش  لحظه هاي بي تاب زمان را مي بينم

 

اين كارد ، تكه اي فولاد

 

در  شكلش چندش  زياده خواهي مي بينم

 

اين كارد ، تكه اي فولاد

 

لحظه هايش همه در  هرم آتش گذشته

 

اين كارد ، تكه اي فولاد

 

ياد آور خاطراتم

 

اين كارد ، تكه اي فولاد

 

سرگذشت من 

 

 اين كارد ، تكه اي فولاد

 

يادگار زخم ، يادگار زندگي ، يادگار جنگ

 

پست سی و پنجم

شنبه دوازدهم اسفند ماه 1385 ساعت 21:55


وسعت دنيا ، و ژرفاي معني ها

 

حريق  ذهن است و  هيزم اين حريق روح  !

 

اين باور من شده

 

وقتي ذهن را به انديشيدن سال­هاي بلندي كه گذشته واداري

 

و از تاريخ درس بگيري؛

 

نه نقاب بسازي نه تكبر

 

ثانيه ها حقير تر از دلواپسي مي­شوند !

 

هراس از توفان در دل توفان است

 

اگر اقيانوس ها برايت يك لحظه باشند

 

چيزي براي ترس وجود ندارد !

 

مشكلات ، سگ­هاي ولگرد بي اصل و نسب هستند

 

اگر به پيشواز مبارزه بروي ، بي درگيري فرار مي­كنند

 

و اگر بي دريافت حقيقت عجز آنها ، پا به فرار بگذاري

 

پاره پاره ، تو را خواهند درید

 

حقيقت ، در قلب دشمن نهفته !

 

افسوس براي انديشه هايي كه به حقارت عادت كردند

 

افسوس وقتي كه راه را بشناسي و نتواني  آغاز كني

 

توان سفر داشته باشي اما نتواني تصميم بگيري

 

و مقصد را منتظر ...

 

رهسپار  پايان شدم

 

اما نه به خواست تقدير

 

آنچه خوشتر است

 

نگون بختيي كه خودم بسازم تا خوشبختی­يي كه تقدير بسازد

 

تقدیری که نیست

 

و تقديري كه ديگران مي­سازند

 

 

 

:::

 

پست سي و چهارم

پنج شنبه پنجم بهمن ماه 1385 ساعت 17:34


خواهند گفت ترسيدم !

 

اگر نياز ماندنم گفته هاي ديگران بود

 

حاشا امروز كارد در دستم نبود

 

نمي­دانم چه خواهند گفت !

 

مردم آميزه اي هستند از خير وشر

 

كه با هم ذهني مي­سازند  ، اَبر ذهن !

 

مردان ، بزرگان

 

براي آن كه يا پله اي بودند از نردبان كسي ، يا ديگران را نردبان ساختند

 

سخت نگاه مي­كنند ، سخت قضاوت مي­كنند

 

در شطرنج شاهانه­ي قضاوت

 

كسي برنده است كه نه به صفحه نگاه كند نه به مهره ها

 

حتا به دست حريف هم نگاه نكند

 

به انديشه حريف نگاه كند

 

به چيزي كه پس حركتي نهفته

 

چرا كه با درك آن

 

توانايي آن را خواهد داشت  ديگر حركات را هم پيش بيني كند

 

زخمي كه در دل دارم

 

نه از مهره ي سرباز بي جان و حقير است

 

نه از شطرنج باز پير

 

زخمي كه در وجود من است

 

زخم سنت  بازي شطرنج است

 

زخم قانونِ بازي ها

 

كه در هر بازي

 

طرفي بازنده ، طرفي برنده

 

آيا كسي ميداند ؟

 

در قاموس لاشخور هاي كهنسال ، خوردن لاشه جرمي است يا گناهي ؟

 

براي ممناعت از خوردن لاشه ها

 

كشتن لاشخور ها

 

يا ترساندن آنها راهي نيست كه لاشه خواري را ريشه كن كند !

 

كيست كه  بداند

 

و پس از دانستن وجاحت را كنار بگذارد

 

از زندان  تعريف ها رها شود

 

آزاده از هر مفهومي

 

به ميان لاشخور هاي پست برود

 

اين طرد شدگان  طبيعت

 

بوي گند دهانشان را ، كثافت گفتارشان را

 

به جان بخرد

 

و راه خوب زيستن را‌، همانطور كه خود آموخته به آنها نيز بياموزد ؟

 

كيست كه اولين بار طعم دلگوار گوشت حلال را به حرام چران بچشاند ؟

 

كيست كه بهتر را تعريف كند

 

نه محصورش كند

 

نه بدتر را بكشد

 

نه از سر تعصب آنقدر بهتر ها را مخفي كند تا عاقبت در حصار تفسير ها جان بكند

 

عشق بسازد نه تنفر !

 

عروس سعادت ، عقد دائم تو نيست

 

مَرد ، بترس

 

اين ارزنده ترين دارايي زيبا روي را

 

در حجاب خودخواهي مدفون نكن

 

آنچه آموختي به ديگران هم بياموز

 

غيرتت را در راه دگر خواه بودن به اثبات برسان !

 

 

 

:::

 

 

پست سي و سوم

دوشنبه يازدهم دي ماه 1385 ساعت 23:53


 بار ديگر كارد را در دستش لغزاند

 

لبهايش پر شكايت سُرب

 

ذهنش پر افكار زيبا

 

ذهني قشنگ ...

 

استخواهنهايش مفهوم ايستادگي

 

چهار ستون ، ستون به ستون لريزد

 

نه  هراس مرگ ، نه هراس ... نه هراس...

 

ترك كردن ، تركيدن لحظه ها

 

قدم بر روي خواست گذاشتن

 

ورود مرگ آور به زماني ديگر

 

ناشناخته ها ، اينجا مرگ آورند

 

وقتي نتواني

 

و حقارت اصالت را با دو چشم واقع بين ديدن

 

آري ...

 

واقعيت هم گاهي سخت از كابوس مي­ترسد

 

 

:::

 

پست سي و دوم

سه شنبه بيست و يکم آذر ماه 1385 ساعت 15:51


مردمك چشمهايش لرزيد

 

همان­ها

 

كه موقع ميلاد اولين فرزندش در شادي مي­تپيد بي­امان

 

مردمك چشمانش لرزيد

 

همان­ها كه در شكوه روزي بهاري از شعف عشق كنار همسرش مي­باريد

 

بي­شكل

 

مردمك چشمانش لريزد

 

همان­ها كه لحظه لحظه باليدن فرزندانش را چله­نشين بود

 

مردمك چشمانش لرزيد...

 

بي­هدف آسمان را نشانه گرفت

 

سقف حقير بود

 

گلويش در التهاب سوزش زهر مرگ

 

به هزار زبان به سكوت آميخته مي­گفت

 

مي­خواهم، مي­خواهم، مي­خواهم

 

باشم

 

ننگ به روزگار، ننگ به تقدير، ننگ به ثانيه­ها

 

 

***

 

 

 بار ديگر كارد را در دستش لغزاند

 

لب­هايش پر شكايت سرب

 

ذهنش پر افكار زيبا

 

ذهني قشنگ...

 

استخوان­هايش  مفهوم ايستادگي

 

چهار ستون، ستون به ستون لريزد

 

نه هراس مرگ، نه هراس... نه هراس...

 

ترك كردن، تركيدن لحظه­ها

 

قدم بر روي خواست گذاشتن

 

و رود مرگ­آور به زماني ديگر

 

ناشناخته­ها، اينجا مرگ آورند

 

وقتي نتواني

 

و حقارت اصالت را با دو چشم واقع­بين ديدن

 

آري...

 

واقعيت هم گاهي سخت از كابوس مي­ترسد

 

 

***

 

 

پست سي و يكم

چهارشنبه هفدهم آبان ماه 1385 ساعت 19:53


زمان بسياري از آخرين لبخند گذشته

 

روزها با هم هيچ تفاوتي ندارند

 

ميان روز ، ميان شب

 

چه فرق دارد براي مترسك مزرعه­ي زندگي !

 

بگو با من ، براي من

 

بگو آيا روز را تو آنچنان مي­داني كه خبرش را طلوع بدهد ؟

 

و شب را آنگونه كه خبرش را غروب ؟

 

چه خواهد كرد ، «من» و «تو» اگر اين چنين در شب و روزي مبتذل غرق باشيم !

 

هر چه هست ، اگر اشك ، اگر آه ، اگر نفرت و حسرت

 

من با لبخند بيگانه شدم

 

و اشك را شناختم ، و آه را و حسرت را

 

تمام

 

براي روز مبادا ، تبسمي دارد ، تنها ارمغانم

 

با من سخن بگو

 

اگر ديواري و بي جان

 

با من سخن بگو !

 

گوشهايم حسرت شنيدن دارند

 

پيكرم محتاج بودن است

 

و روحم در انتظار درك شدن

 

ديوار نگاه كن ، ديوار ...

 

نبين ، نگذر ، نگاه كن

 

روي سقف اتاق خورشيدي كشيده ام !

 

روي ديوار ها باغي از سپيدار دارم

 

نگاه كن ، عطري مصنوعي از گل ياس دارم !

 

نگاه كن كه من با عروسك چگونه عشقبازي مي­كنم

 

و پيچ و خم صداي نسيم را در دستم همچون مشتي از موهاي مجعد معشوقه­اي با وفا حس مي­كنم !

 

ببين كه توانستم تحقير را تحقير كنم !

 

و حسد را بكشم

 

و غم را با جلوه­اي از  شادي  به خود پشيماني  وا دارم

 

در گوشه­ي اتاقي نشسته ام

 

آغاز را در انتظارم ، طعم شكيبايي را زمزمه مي­كنم

 

بودن من محتاج تاييد همسايه نبود

 

پس ذهن را وسعت دادم

 

تا شكوه طلوع ، و مهرباني نسيم بهار

 

من ساخته شدم ، وقتي پايان برايم بي مفهوم شد

 

من با سرنوشت آشتي كردم

 

هنر من هم آغوشي با بنفشه بود

 

بودن من جاري شدن در رودخانه بود ، و كشتن طمع دريا شدن !

 

اسطوره نشدم ، نخواهم شد

 

افتخارم اجساد متعفن ديگران نيست در كارنامه­ي شجاعتم

 

و مرگ يك شخصيت برايم دليل بودن نيست

 

هنر من صحبت با ديوار است

 

هنر من اين است كه مي­توانم تبسمي را تحمل كنم !

 

قدرت من پيوند پر شكوهي است از انتها و آغاز

 

كه مي­توانم ، آغاز را در انتها و انتها را در آغاز بياورم بي هيچ اعتراضي !

 

مي­توانم واژه ها را آشتي بدهم

 

اگر بپرسي كه چه كردم در اين سالها !

 

چيزي ندارم ، مثل آقا ، مثل سكه ، مثل ثروت

 

من توانستم با نگاه صحبت كنم و با صحبت بذر مهر بكارم در دل ديوار سنگي

 

ابليس را وسوسه كنم تا به سجده­ي مهر برود  !

 

 

 

:::

 

پست سي ام

جمعه دوازدهم آبان ماه 1385 ساعت 17:24


كُند ذهن ديوي ، در ژرفاي يشمي رنگ نافهمي اش

 

تمام وجودم را به هم مي­فِشُرد

 

استخوانهايم ، تكه تكه

 

تير مي­شكد

 

نادان انديشه اي ، به ذهنم ماسيده

 

غرور موهومي ، لحظه هايم را فرا گرفته

 

و پايان ، مثل سيبي گنديده

 

با رايحه اي چندش آور كه تا مغر جمجمه ام را فرا گرفته

 

درد ، سكون ، اتمام

 

تمام ، ديگر دليلي براي تحرك نيست !

 

ناب ، دست نخورده ، اصل ، بِكر و عريان

 

لحظه­ي مرگ

 

نادر ، به آن سبب كه هرگز درك نشده

 

تجرد اين لحظه ، چيزيست كه وحشت آور است

 

عروس بي خواستگار باكره­ي جبر آميزي كه در حجله­ي مرگ انتظار مي­كشد

 

ناديده و نا شناخته بختي

 

و مولود ژوليده­ي اين زوجيت

 

حيرت ، جبار  مرا به رهروي از راهي كشان كشان مجبور كرده

 

كه از وحشت ندانستنم ، نمي­خواهمش

 

مثل نعش گنديده­ي گاوي ماده  مشمئز كننده

 

تهوع را وقتي ميفهمي كه استفراغ سبز رنگِ  تو  افكارت باشد !

 

دلي كه از شيرني بسيار بهم زده شده !

 

گلويم زشت و عريان در تلفظ مرگ مي­سوزد

 

 

:::

 

پست بيست و نهم

شنبه بيست و نهم مهر ماه 1385 ساعت 20:54


من بودم براي ديگران

 

براي نگاه ها

 

من بودم براي بودن

 

من بودم براي زيستن

 

برتر از همه ، من بودم براي زندگي

 

كه ببخشم

 

اما خود را حقير تر از آن ميدانم كه بگيرم زندگي را

 

من بودم ، در شادي ها،  در غم ها

 

هنگام لبخند زدن

 

لبخندي زدم ، لبخندي نشاندم

 

در غروب پاييز ، در صبح بهار

 

هر دَر برايم نمادي از  جبر رفتن است

 

در اتاقي كه در آن عشق را در اوج بلوغ تجربه كردم

 

و اينك به تمامي رو به پايان ره سپرده ام

 

من  در بستر  گل عشق  خوابيدم

 

در بستر خون و آتش خوابيدم

 

اما  ميخواهم بخوابم ، نه از آن شكل كه تا حال خوابيدم

 

براي آخرين بار

 

چشم هايم براي  خاطرات

 

كه از من خواهد ماند

 

ميخنديدم‌ ، ميگريستم

 

حرف ميزدم

 

و اينك پايان

 

در شبهاي بلند پاييز كه نيست بابا

 

فرزندانم تنها ،

 

در شبهاي بلند پاييز كه نيست همسر

 

همسرم تنها ،

 

در شبهاي بلند پاييز كه نيستم من

 

باري چيزي به من اطمينان ميبخشد

 

كه بي من خواهند بود

 

نه شيوه اي كه  افرادي حقير

 

سر به راهان نا به خويش

 

در شبهاي بلند پاييز ...

 

در روزهاي خنك بهار اما ...

 

فرزندانم هر يك بابايي ، ماماني

 

پس از سالهاي دور

 

نيازي به تكيه نخواهند داشت

 

به آنها تكيه خواهند كرد ...

 

لبخند هايشان برايم بس خواهد بود

 

دل هاي شاد و پر از اميد

 

فرزنداني كه ميدانم ميبالند

 

اما من نديدم ، و نخواهم ديد

 

نه ، ميخواهم ببينم

 

اما اگر قاعده­ي ماندن اينك بي غرور بودن و ماندن است

 

حاشا برايم بهتر است ،‌ دل بريدن از اين شوق و شعف 

 

رفتن من در آن معني كه اگر بدانند چرا به انتخاب تركشان ميكنم

 

براي آنها هم با شكوه شود شايد !

 

:::

 

پست بيست و هشتم

يکشنبه بيست و سوم مهر ماه 1385 ساعت 21:13


 

كارد در دستش لغزيد

 

دستانش سرد و عرق كرده

 

چشمهايش رو به فردا

 

غروبي عادت دريده

 

نه به آنگونه كه تا حال ديده

 

فردايي پس پشت پايان

 

كارد در دستش

 

لرزه بر اندامش

 

شكوه در چشمانش

 

 

:::

 

پست بيست و هفتم

شنبه پانزدهم مهر ماه 1385 ساعت 17:33


اگر تمام جامعه يك نفر باشد

 

گنهكاران نشانه هايي برجسته از بيماري متعفن جامعه هستند

 

آياتي

 

نه براي اثبات رسالت از سوي خدا

 

براي اثبات وجود بيماريي مرموز و موزي

 

دُمل هايي برجسته

 

حرام زاده ها  نشانه هايي از ضعف  بزرگان در راهبري اجتماع هستند

 

حلال زاده ها همه يك شكلند و پاك

 

اما چيزي برجسته براي نشان دادن ندارند

 

وقتي كه مهم نيست چگونه مطرح شدن و براي چه چيزي مطرح شدن 

 

بوي مشمئز كننده يك ذباله دان از گلهايي كه جز رنگي دلبرانه چيزي ندارند  قابل توجه تر است

 

وقتي  بلند نگاه كنيم

 

اگر بدي هست

 

هيچ كس بد نيست ، همه بدند

 

تردامنان  جراحات آشكار بيماري هستند

 

كساني كه پا روي نقاب وجاحت گذاشتند

 

و آنچه حاصل  دريافت هايشان از پيرامون بوده را آشكارا كردند

 

صورت زشت ابليس ، آينه­­ي باورهاست

 

اما تيغ كيفر هميشه بدنبال  جراحت هاست

 

آنچه ديده ميشود

 

شناختن آسيب ، سببِ بيماري

 

از درك سطحي نگران فراتر است

 

سراسيمه به دنبال مقصرند

 

و هر از چندي ، حكمي ، كيفري

 

مرحمي  براي لحظه اي

 

اما آنچه قالب لحظه ها را سياه و ناخواستني كرده

 

ظرفي مهمتر و ملموس از چيزي كه در آن هست

 

مهمتر به آن خاطر كه ملموس تر است

 

همه دلمرده و افسرده اند

 

فرار از حقيقت است

 

حقيقت بي شرم ،  عورت خود را پيش چشمان مرد قديس عريان كرده

 

با اين ترفند از تيغ برنده و سنگين كيفر هاي بزرگ

 

جاني به در ميبرد

 

و مرد قديس براي شرم و قبح چشمانش را بروي او بسته

 

در جدال بين مرگ و زندگي

 

اخلاق واژه اي گم مينمايد

 

در پي اصرار ، انكار ميآيد

 

و براي اخلاق بسيار اسرار ميكنند

 

در لحظه هايي كه  مردي ، زني

 

در باتلاق و لجن فرو ميرود

 

اين نگون بختِ رو به مرگ

 

آنچنان سريع و بي هدف دست و پا ميزند

 

كه شايد ضربه اي سخت بر پيكر منجي خود هم وارد كند !

 

او بي ميل باطني منجي خود را مجروح ميكند

 

اما آنچه باقي ميماند و تاثير گذار است

 

جراحت دردآور منجيست !

 

هر چند فلسفه­ي زندگي  ، بي دفاع  وسيله اي براي  قشنگي  روح شده

 

اما آنچه داروي درد دهشتناك ذهن است

 

دريافت دليل افتادن برگ از درخت است

 

كه اگر بداني

 

اين نه اتفاقي كوچك است

 

چرا كه گذشتن زمان محتاج رخ دادن اتفاق هاست

 

مهم نامي نيست كه در بازگويي اين واقعه به كار ميبرند

 

مهم وجود آن است و مفهوم آن ، به تمامي شناختن آن

 

شگفتا !

 

آنان كه به زحمت روي زمين نفس ميكشند

 

صحبت از درك زندگي در آسمانها ميكنند !

 

فرشته ها روي زمين ميميرند

 

ماهي هاي جسور و چابك

 

روي شن و ماسه­ي ساحل حقيرانه جان ميكنند !

 

و بزرگترين مردان قادر به حتا يك بار نفس كشيدن زير آب نيستند !

 

دوست داشتن سعادت ، با جستجو كردن آن تفاوت دارد