من جنگ را کشتم
به دستنوشته من جنگ را کشتم نوشته شده توسط Black Nots خوش آمدید.

جنگ کش داستان پدر من هست. پدری که جنگ از من گرفت . دست های جنگ کش دست هایی هستند که جنگ سال ها اون ها رو از سر فرزندان جنگ کش گرفته !
1 2

پست سی و ششم

جمعه نهم شهريور 1386 ساعت 12:48


اين كارد ، تكه اي فولاد

 

براي آن حقير است كه  قلم  مرگ من باشد

 

اين كارد ، تكه اي فولاد

 

سخت و سرد

 

اين كارد ، تكه اي فولاد

 

آب ديده شده براي كشتن

 

اين كارد ، تكه اي فولاد

 

نه براي قسمت كردن ، براي قسمت بريدن

 

اين كارد ، تكه اي فولاد

 

وظيفه دارد  زخم بزند

 

اين كارد ، تكه اي فولاد

 

رنگ اجبار ، رنگ وحشت ، رنگ ترس

 

اين كارد ، تكه اي فولاد

 

جلاي بي شرم تيغش شرح لحظه لحظه ضجه است

 

اين كارد ، تكه اي فولاد

 

در انعكاس  ماسيده اش  نعره مي بينم ، ضجه مي بينم

 

مرگ مي بينم

 

اين كارد ، تكه اي فولاد

 

در كشاكش انتخابش  لحظه هاي بي تاب زمان را مي بينم

 

اين كارد ، تكه اي فولاد

 

در  شكلش چندش  زياده خواهي مي بينم

 

اين كارد ، تكه اي فولاد

 

لحظه هايش همه در  هرم آتش گذشته

 

اين كارد ، تكه اي فولاد

 

ياد آور خاطراتم

 

اين كارد ، تكه اي فولاد

 

سرگذشت من 

 

 اين كارد ، تكه اي فولاد

 

يادگار زخم ، يادگار زندگي ، يادگار جنگ

 

پست سی و پنجم

شنبه دوازدهم اسفند ماه 1385 ساعت 21:55


وسعت دنيا ، و ژرفاي معني ها

 

حريق  ذهن است و  هيزم اين حريق روح  !

 

اين باور من شده

 

وقتي ذهن را به انديشيدن سال­هاي بلندي كه گذشته واداري

 

و از تاريخ درس بگيري؛

 

نه نقاب بسازي نه تكبر

 

ثانيه ها حقير تر از دلواپسي مي­شوند !

 

هراس از توفان در دل توفان است

 

اگر اقيانوس ها برايت يك لحظه باشند

 

چيزي براي ترس وجود ندارد !

 

مشكلات ، سگ­هاي ولگرد بي اصل و نسب هستند

 

اگر به پيشواز مبارزه بروي ، بي درگيري فرار مي­كنند

 

و اگر بي دريافت حقيقت عجز آنها ، پا به فرار بگذاري

 

پاره پاره ، تو را خواهند درید

 

حقيقت ، در قلب دشمن نهفته !

 

افسوس براي انديشه هايي كه به حقارت عادت كردند

 

افسوس وقتي كه راه را بشناسي و نتواني  آغاز كني

 

توان سفر داشته باشي اما نتواني تصميم بگيري

 

و مقصد را منتظر ...

 

رهسپار  پايان شدم

 

اما نه به خواست تقدير

 

آنچه خوشتر است

 

نگون بختيي كه خودم بسازم تا خوشبختی­يي كه تقدير بسازد

 

تقدیری که نیست

 

و تقديري كه ديگران مي­سازند

 

 

 

:::

 

پست سي و چهارم

پنج شنبه پنجم بهمن ماه 1385 ساعت 17:34


خواهند گفت ترسيدم !

 

اگر نياز ماندنم گفته هاي ديگران بود

 

حاشا امروز كارد در دستم نبود

 

نمي­دانم چه خواهند گفت !

 

مردم آميزه اي هستند از خير وشر

 

كه با هم ذهني مي­سازند  ، اَبر ذهن !

 

مردان ، بزرگان

 

براي آن كه يا پله اي بودند از نردبان كسي ، يا ديگران را نردبان ساختند

 

سخت نگاه مي­كنند ، سخت قضاوت مي­كنند

 

در شطرنج شاهانه­ي قضاوت

 

كسي برنده است كه نه به صفحه نگاه كند نه به مهره ها

 

حتا به دست حريف هم نگاه نكند

 

به انديشه حريف نگاه كند

 

به چيزي كه پس حركتي نهفته

 

چرا كه با درك آن

 

توانايي آن را خواهد داشت  ديگر حركات را هم پيش بيني كند

 

زخمي كه در دل دارم

 

نه از مهره ي سرباز بي جان و حقير است

 

نه از شطرنج باز پير

 

زخمي كه در وجود من است

 

زخم سنت  بازي شطرنج است

 

زخم قانونِ بازي ها

 

كه در هر بازي

 

طرفي بازنده ، طرفي برنده

 

آيا كسي ميداند ؟

 

در قاموس لاشخور هاي كهنسال ، خوردن لاشه جرمي است يا گناهي ؟

 

براي ممناعت از خوردن لاشه ها

 

كشتن لاشخور ها

 

يا ترساندن آنها راهي نيست كه لاشه خواري را ريشه كن كند !

 

كيست كه  بداند

 

و پس از دانستن وجاحت را كنار بگذارد

 

از زندان  تعريف ها رها شود

 

آزاده از هر مفهومي

 

به ميان لاشخور هاي پست برود

 

اين طرد شدگان  طبيعت

 

بوي گند دهانشان را ، كثافت گفتارشان را

 

به جان بخرد

 

و راه خوب زيستن را‌، همانطور كه خود آموخته به آنها نيز بياموزد ؟

 

كيست كه اولين بار طعم دلگوار گوشت حلال را به حرام چران بچشاند ؟

 

كيست كه بهتر را تعريف كند

 

نه محصورش كند

 

نه بدتر را بكشد

 

نه از سر تعصب آنقدر بهتر ها را مخفي كند تا عاقبت در حصار تفسير ها جان بكند

 

عشق بسازد نه تنفر !

 

عروس سعادت ، عقد دائم تو نيست

 

مَرد ، بترس

 

اين ارزنده ترين دارايي زيبا روي را

 

در حجاب خودخواهي مدفون نكن

 

آنچه آموختي به ديگران هم بياموز

 

غيرتت را در راه دگر خواه بودن به اثبات برسان !

 

 

 

:::

 

 

پست سي و سوم

دوشنبه يازدهم دي ماه 1385 ساعت 23:53


 بار ديگر كارد را در دستش لغزاند

 

لبهايش پر شكايت سُرب

 

ذهنش پر افكار زيبا

 

ذهني قشنگ ...

 

استخواهنهايش مفهوم ايستادگي

 

چهار ستون ، ستون به ستون لريزد

 

نه  هراس مرگ ، نه هراس ... نه هراس...

 

ترك كردن ، تركيدن لحظه ها

 

قدم بر روي خواست گذاشتن

 

ورود مرگ آور به زماني ديگر

 

ناشناخته ها ، اينجا مرگ آورند

 

وقتي نتواني

 

و حقارت اصالت را با دو چشم واقع بين ديدن

 

آري ...

 

واقعيت هم گاهي سخت از كابوس مي­ترسد

 

 

:::

 

پست سي و دوم

سه شنبه بيست و يکم آذر ماه 1385 ساعت 15:51


مردمك چشمهايش لرزيد

 

همان­ها

 

كه موقع ميلاد اولين فرزندش در شادي مي­تپيد بي­امان

 

مردمك چشمانش لرزيد

 

همان­ها كه در شكوه روزي بهاري از شعف عشق كنار همسرش مي­باريد

 

بي­شكل

 

مردمك چشمانش لريزد

 

همان­ها كه لحظه لحظه باليدن فرزندانش را چله­نشين بود

 

مردمك چشمانش لرزيد...

 

بي­هدف آسمان را نشانه گرفت

 

سقف حقير بود

 

گلويش در التهاب سوزش زهر مرگ

 

به هزار زبان به سكوت آميخته مي­گفت

 

مي­خواهم، مي­خواهم، مي­خواهم

 

باشم

 

ننگ به روزگار، ننگ به تقدير، ننگ به ثانيه­ها

 

 

***

 

 

 بار ديگر كارد را در دستش لغزاند

 

لب­هايش پر شكايت سرب

 

ذهنش پر افكار زيبا

 

ذهني قشنگ...

 

استخوان­هايش  مفهوم ايستادگي

 

چهار ستون، ستون به ستون لريزد

 

نه هراس مرگ، نه هراس... نه هراس...

 

ترك كردن، تركيدن لحظه­ها

 

قدم بر روي خواست گذاشتن

 

و رود مرگ­آور به زماني ديگر

 

ناشناخته­ها، اينجا مرگ آورند

 

وقتي نتواني

 

و حقارت اصالت را با دو چشم واقع­بين ديدن

 

آري...

 

واقعيت هم گاهي سخت از كابوس مي­ترسد

 

 

***

 

 

پست سي و يكم

چهارشنبه هفدهم آبان ماه 1385 ساعت 19:53


زمان بسياري از آخرين لبخند گذشته

 

روزها با هم هيچ تفاوتي ندارند

 

ميان روز ، ميان شب

 

چه فرق دارد براي مترسك مزرعه­ي زندگي !

 

بگو با من ، براي من

 

بگو آيا روز را تو آنچنان مي­داني كه خبرش را طلوع بدهد ؟

 

و شب را آنگونه كه خبرش را غروب ؟

 

چه خواهد كرد ، «من» و «تو» اگر اين چنين در شب و روزي مبتذل غرق باشيم !

 

هر چه هست ، اگر اشك ، اگر آه ، اگر نفرت و حسرت

 

من با لبخند بيگانه شدم

 

و اشك را شناختم ، و آه را و حسرت را

 

تمام

 

براي روز مبادا ، تبسمي دارد ، تنها ارمغانم

 

با من سخن بگو

 

اگر ديواري و بي جان

 

با من سخن بگو !

 

گوشهايم حسرت شنيدن دارند

 

پيكرم محتاج بودن است

 

و روحم در انتظار درك شدن

 

ديوار نگاه كن ، ديوار ...

 

نبين ، نگذر ، نگاه كن

 

روي سقف اتاق خورشيدي كشيده ام !

 

روي ديوار ها باغي از سپيدار دارم

 

نگاه كن ، عطري مصنوعي از گل ياس دارم !

 

نگاه كن كه من با عروسك چگونه عشقبازي مي­كنم

 

و پيچ و خم صداي نسيم را در دستم همچون مشتي از موهاي مجعد معشوقه­اي با وفا حس مي­كنم !

 

ببين كه توانستم تحقير را تحقير كنم !

 

و حسد را بكشم

 

و غم را با جلوه­اي از  شادي  به خود پشيماني  وا دارم

 

در گوشه­ي اتاقي نشسته ام

 

آغاز را در انتظارم ، طعم شكيبايي را زمزمه مي­كنم

 

بودن من محتاج تاييد همسايه نبود

 

پس ذهن را وسعت دادم

 

تا شكوه طلوع ، و مهرباني نسيم بهار

 

من ساخته شدم ، وقتي پايان برايم بي مفهوم شد

 

من با سرنوشت آشتي كردم

 

هنر من هم آغوشي با بنفشه بود

 

بودن من جاري شدن در رودخانه بود ، و كشتن طمع دريا شدن !

 

اسطوره نشدم ، نخواهم شد

 

افتخارم اجساد متعفن ديگران نيست در كارنامه­ي شجاعتم

 

و مرگ يك شخصيت برايم دليل بودن نيست

 

هنر من صحبت با ديوار است

 

هنر من اين است كه مي­توانم تبسمي را تحمل كنم !

 

قدرت من پيوند پر شكوهي است از انتها و آغاز

 

كه مي­توانم ، آغاز را در انتها و انتها را در آغاز بياورم بي هيچ اعتراضي !

 

مي­توانم واژه ها را آشتي بدهم

 

اگر بپرسي كه چه كردم در اين سالها !

 

چيزي ندارم ، مثل آقا ، مثل سكه ، مثل ثروت

 

من توانستم با نگاه صحبت كنم و با صحبت بذر مهر بكارم در دل ديوار سنگي

 

ابليس را وسوسه كنم تا به سجده­ي مهر برود  !

 

 

 

:::

 

پست سي ام

جمعه دوازدهم آبان ماه 1385 ساعت 17:24


كُند ذهن ديوي ، در ژرفاي يشمي رنگ نافهمي اش

 

تمام وجودم را به هم مي­فِشُرد

 

استخوانهايم ، تكه تكه

 

تير مي­شكد

 

نادان انديشه اي ، به ذهنم ماسيده

 

غرور موهومي ، لحظه هايم را فرا گرفته

 

و پايان ، مثل سيبي گنديده

 

با رايحه اي چندش آور كه تا مغر جمجمه ام را فرا گرفته

 

درد ، سكون ، اتمام

 

تمام ، ديگر دليلي براي تحرك نيست !

 

ناب ، دست نخورده ، اصل ، بِكر و عريان

 

لحظه­ي مرگ

 

نادر ، به آن سبب كه هرگز درك نشده

 

تجرد اين لحظه ، چيزيست كه وحشت آور است

 

عروس بي خواستگار باكره­ي جبر آميزي كه در حجله­ي مرگ انتظار مي­كشد

 

ناديده و نا شناخته بختي

 

و مولود ژوليده­ي اين زوجيت

 

حيرت ، جبار  مرا به رهروي از راهي كشان كشان مجبور كرده

 

كه از وحشت ندانستنم ، نمي­خواهمش

 

مثل نعش گنديده­ي گاوي ماده  مشمئز كننده

 

تهوع را وقتي ميفهمي كه استفراغ سبز رنگِ  تو  افكارت باشد !

 

دلي كه از شيرني بسيار بهم زده شده !

 

گلويم زشت و عريان در تلفظ مرگ مي­سوزد

 

 

:::

 

پست بيست و نهم

شنبه بيست و نهم مهر ماه 1385 ساعت 20:54


من بودم براي ديگران

 

براي نگاه ها

 

من بودم براي بودن

 

من بودم براي زيستن

 

برتر از همه ، من بودم براي زندگي

 

كه ببخشم

 

اما خود را حقير تر از آن ميدانم كه بگيرم زندگي را

 

من بودم ، در شادي ها،  در غم ها

 

هنگام لبخند زدن

 

لبخندي زدم ، لبخندي نشاندم

 

در غروب پاييز ، در صبح بهار

 

هر دَر برايم نمادي از  جبر رفتن است

 

در اتاقي كه در آن عشق را در اوج بلوغ تجربه كردم

 

و اينك به تمامي رو به پايان ره سپرده ام

 

من  در بستر  گل عشق  خوابيدم

 

در بستر خون و آتش خوابيدم

 

اما  ميخواهم بخوابم ، نه از آن شكل كه تا حال خوابيدم

 

براي آخرين بار

 

چشم هايم براي  خاطرات

 

كه از من خواهد ماند

 

ميخنديدم‌ ، ميگريستم

 

حرف ميزدم

 

و اينك پايان

 

در شبهاي بلند پاييز كه نيست بابا

 

فرزندانم تنها ،

 

در شبهاي بلند پاييز كه نيست همسر

 

همسرم تنها ،

 

در شبهاي بلند پاييز كه نيستم من

 

باري چيزي به من اطمينان ميبخشد

 

كه بي من خواهند بود

 

نه شيوه اي كه  افرادي حقير

 

سر به راهان نا به خويش

 

در شبهاي بلند پاييز ...

 

در روزهاي خنك بهار اما ...

 

فرزندانم هر يك بابايي ، ماماني

 

پس از سالهاي دور

 

نيازي به تكيه نخواهند داشت

 

به آنها تكيه خواهند كرد ...

 

لبخند هايشان برايم بس خواهد بود

 

دل هاي شاد و پر از اميد

 

فرزنداني كه ميدانم ميبالند

 

اما من نديدم ، و نخواهم ديد

 

نه ، ميخواهم ببينم

 

اما اگر قاعده­ي ماندن اينك بي غرور بودن و ماندن است

 

حاشا برايم بهتر است ،‌ دل بريدن از اين شوق و شعف 

 

رفتن من در آن معني كه اگر بدانند چرا به انتخاب تركشان ميكنم

 

براي آنها هم با شكوه شود شايد !

 

:::

 

پست بيست و هشتم

يکشنبه بيست و سوم مهر ماه 1385 ساعت 21:13


 

كارد در دستش لغزيد

 

دستانش سرد و عرق كرده

 

چشمهايش رو به فردا

 

غروبي عادت دريده

 

نه به آنگونه كه تا حال ديده

 

فردايي پس پشت پايان

 

كارد در دستش

 

لرزه بر اندامش

 

شكوه در چشمانش

 

 

:::

 

پست بيست و هفتم

شنبه پانزدهم مهر ماه 1385 ساعت 17:33


اگر تمام جامعه يك نفر باشد

 

گنهكاران نشانه هايي برجسته از بيماري متعفن جامعه هستند

 

آياتي

 

نه براي اثبات رسالت از سوي خدا

 

براي اثبات وجود بيماريي مرموز و موزي

 

دُمل هايي برجسته

 

حرام زاده ها  نشانه هايي از ضعف  بزرگان در راهبري اجتماع هستند

 

حلال زاده ها همه يك شكلند و پاك

 

اما چيزي برجسته براي نشان دادن ندارند

 

وقتي كه مهم نيست چگونه مطرح شدن و براي چه چيزي مطرح شدن 

 

بوي مشمئز كننده يك ذباله دان از گلهايي كه جز رنگي دلبرانه چيزي ندارند  قابل توجه تر است

 

وقتي  بلند نگاه كنيم

 

اگر بدي هست

 

هيچ كس بد نيست ، همه بدند

 

تردامنان  جراحات آشكار بيماري هستند

 

كساني كه پا روي نقاب وجاحت گذاشتند

 

و آنچه حاصل  دريافت هايشان از پيرامون بوده را آشكارا كردند

 

صورت زشت ابليس ، آينه­­ي باورهاست

 

اما تيغ كيفر هميشه بدنبال  جراحت هاست

 

آنچه ديده ميشود

 

شناختن آسيب ، سببِ بيماري

 

از درك سطحي نگران فراتر است

 

سراسيمه به دنبال مقصرند

 

و هر از چندي ، حكمي ، كيفري

 

مرحمي  براي لحظه اي

 

اما آنچه قالب لحظه ها را سياه و ناخواستني كرده

 

ظرفي مهمتر و ملموس از چيزي كه در آن هست

 

مهمتر به آن خاطر كه ملموس تر است

 

همه دلمرده و افسرده اند

 

فرار از حقيقت است

 

حقيقت بي شرم ،  عورت خود را پيش چشمان مرد قديس عريان كرده

 

با اين ترفند از تيغ برنده و سنگين كيفر هاي بزرگ

 

جاني به در ميبرد

 

و مرد قديس براي شرم و قبح چشمانش را بروي او بسته

 

در جدال بين مرگ و زندگي

 

اخلاق واژه اي گم مينمايد

 

در پي اصرار ، انكار ميآيد

 

و براي اخلاق بسيار اسرار ميكنند

 

در لحظه هايي كه  مردي ، زني

 

در باتلاق و لجن فرو ميرود

 

اين نگون بختِ رو به مرگ

 

آنچنان سريع و بي هدف دست و پا ميزند

 

كه شايد ضربه اي سخت بر پيكر منجي خود هم وارد كند !

 

او بي ميل باطني منجي خود را مجروح ميكند

 

اما آنچه باقي ميماند و تاثير گذار است

 

جراحت دردآور منجيست !

 

هر چند فلسفه­ي زندگي  ، بي دفاع  وسيله اي براي  قشنگي  روح شده

 

اما آنچه داروي درد دهشتناك ذهن است

 

دريافت دليل افتادن برگ از درخت است

 

كه اگر بداني

 

اين نه اتفاقي كوچك است

 

چرا كه گذشتن زمان محتاج رخ دادن اتفاق هاست

 

مهم نامي نيست كه در بازگويي اين واقعه به كار ميبرند

 

مهم وجود آن است و مفهوم آن ، به تمامي شناختن آن

 

شگفتا !

 

آنان كه به زحمت روي زمين نفس ميكشند

 

صحبت از درك زندگي در آسمانها ميكنند !

 

فرشته ها روي زمين ميميرند

 

ماهي هاي جسور و چابك

 

روي شن و ماسه­ي ساحل حقيرانه جان ميكنند !

 

و بزرگترين مردان قادر به حتا يك بار نفس كشيدن زير آب نيستند !

 

دوست داشتن سعادت ، با جستجو كردن آن تفاوت دارد

 

و يافتن آن با هر دو اينها

 

گويندگانِ پُر گو و گَند گو

 

همه در جستجوي سعادت

 

در ماندگان اين راه سختند

 

و آنان كه به تمامي  درك كردند

 

يا ارزشي براي بازگويي به گوش ناباوران  قائل نميشوند

 

يا در ماندگان كه به تمامي درك شدند

 

حاكمان

 

آنان را از سخن گفتن باز ميدارند

 

چه را كه رسيدن به مقصد  معني مسافران در ره مانده را به تمامي انكار ميكند

 

پست ترين و خطرناك ترين سوداگران

 

سوداگران حقيقت هستند

 

دلالان سعادت

 

بنگاه معاملات احساس

 

لباسهاي زربافت انسانيت

 

 

:::

 

پست بيست و ششم

دوشنبه دهم مهر ماه 1385 ساعت 11:29


تنها مردي شايسته­ي بودن و نه زنده بودن است

 

كه توانايي عصيان داشته باشد

 

شايسته مردي كه كرده در گرو احساس نگذارد

 

مردي كه بتواند نبخشد

 

مردي كه قدرت « نه » گفتن داشته باشد

 

هيچ  كس سزاوار ترحم نيست

 

از آنجا كه اگر كسي عاجز باشد

 

با آنكه دارد همچو ديگران

 

شايسته­ي درنگ نيست چنين مردي تا ترحمي باشد !

 

آنان كه بودنشان بسته به نگاه جمع باشد

 

از آنكه ترحم خوراك ديوانگاره­ي درونشان است

 

بارها از موجودي عجززده، محتاج ترحم  پست ترند

 

وقتي كه  زندگي در بوم وسيع انتخاب من صورت بگيرد

 

اگر هستم ، چنان كه بايد ، كه ميخواهم

 

اگر نيستم ،

 

و بارها شومتر

 

اگر نتوانم باشم ، چنان كه ميخواهم

 

چه باك ؟

 

نخواهم بود !

 

اينك ، شايد قناري  مطرب سر مست از شاهدانه هاي دست ارباب

 

لب به نكوهش بگشايد

 

نميداند !

 

كه آموخته ام

 

از رسم لجن آلود اجتماع

 

و من ، نه منم

 

من لب گوياي قباحت اخلاق جمعيتي هستم

 

كه ترس را رسم خويشتن كردند

 

سر حد قوانين نقطه­ي ضعف درك بودنها هستند

 

اينك

 

اين من ، گريزان از ترحم

 

و تو بمان، زنده باش

 

مُردم ، تا زندگي كنم

 

تو زنده باش ، تا مرگ را بداني ، لحظه لحظه

 

من هستم

 

تنها و تنها اگر

 

روزي ، ساعتي ، غروبي

 

خاطره اي باشد

 

من هستم و خواهم بود

 

در داشتن سعادت ، داشتن آن مهم نيست

 

تعريف آن بسيار مهمتر ، ژرفتر ، دست نيافتني تر خواهد بود !

 

 

:::

 

پست بيست و پنجم

شنبه اول مهر ماه 1385 ساعت 21:46


ژرفترين حقيقت در رمز شكيبايي نهفته

 

اينكه بشناسي

 

عشق را از هوس

 

اين داستان كهنه ! كه هرگز حل نشد

 

آي مردم... صبر كنيد

 

اگر بپرسد ، گنجشكي دل شكسته از بخل عابران

 

كه از پسمانده­ي ناني نيز نميگذرند

 

و چه مغرور طلبكار سخاوت آسمان هستند

 

اگر بپرسد اين دلشكسته از كبر معروف جامعه

 

كه چطور ، شايد بشود دنيا را زيبا تر كرد

 

به او ميگفتم

 

وقتي بياموزند ، همه ،

 

انصاف هم چيز خوبيست شايد !

 

و نگاه هديه اي كمتر از داشتن تمام دنيا نيست

 

و ذهن قدرتي كمتر از يك معجزه ندارد

 

كاش همه بدانند ، فرق يك شاخه گل سرخ را با خار

 

كاش بدانند كجا هستند

 

كاش وقتي از حسد دندان هايشان را به هم ميسايند

 

بدانند چه چيزهايي دارند !

 

كاش همه بدانند ، جاي هر چيز كجاست

 

كاش همه بدانند هيچ چيز از هم كمتر ندارند

 

جز تصميم

 

آن وقت حسد ميمرد ، و نيمي از دنيا سپيد ميشد

 

اگر بدانند ، «هنر» دانستن جاي احساس است ، بيش از آنكه خلق كردن

 

كه كجا ميشود لبخند زد ، و همنشيني لبخند با فكر قشنگ

 

چه تابلويي ميسازد ، از قدرت سر پنجه­ي انسانيت

 

كاش بدانند

 

قدرت واقعي وقتي هست

 

كه نترسند و احترام بگذارند

 

كه نترسند و دوستت داشته باشند

 

كه نكشي ، نترساني ، تجاوز نكني

 

و دشمني نداشته باشي

 

و فقط دوست

 

اينك بهشت لحظه لحظه

 

در شعف لذت بودن در چنين افكاري

 

آسمان در تب گنگ سوالي ميسوزد !

 

كه چرا ؟

 

براستي چرا مورچه ها وقت كشيدن يك دانه­ي حقير

 

اينچنين متكبر ، كه دنيا همين وسعت كوچك تا لانه است ؟

 

چرا نميشود لب روي لبهاي شكوفه هاي بهار نارنج گذاشت ؟

 

چرا نميتوان عطر خاك را در ضيافت بهار تا ژرفاي وجود استشمام كرد

 

چرا نميتوان ،« نميتوان »را از كتاب واژه ها ، اسطوره وار، خط زد ؟

 

اينك نگاه كن

 

كه من خط قرمزي شدم

 

هنر من رسم اين خطر قرمز

 

روي خواستن

 

اينك نگاه كن

 

من از نميتوانم  به نميخواهم ميرسم

 

اينك ببين ، آرمان خيالي دنيا

 

منم

 

كه گفتم ، نميخواهم

 

كه گفتم ، ميتوانم

 

و حس كردم ، و فهميدم ، چه گفتم

 

آچه نتوانستند ، بگويند

 

و بفهمند چه ميگويند !

 

 

 

:::

 

پست بيست و چهارم

سه شنبه بيست و يکم شهريور 1385 ساعت 18:16


از پنجره قاصدكي را ديد

 

به نرمي و خوش حالت در حركت بود

 

ابرو هايش در هم رفت

 

پيشاني اش از شدت بزرگي انديشه  عرق كرد

 

 

شكوه ، آن زمان كه باشم

 

صحبت لحظه هاي تلخ  وداع  هميشه بر سر بودن است

 

فصلي كه گذشته و حال موقع برداشت است

 

دادگاهي نيست اينجا

 

اما آنچه غمگين ميكند يا شاد

 

خاطر را ، خاطره ها هستند

 

معنيي ژرف از بودن انسان

 

چه كسي توان آن را دارد كه بگويد

 

افسوس ، يا غرور

 

نميتوانم باور كنم ، از آنچه گذشته هيچ چيز در دستانم ندارم

 

كه بتوانم لمس كنم

 

از پس لحظه هايي كه گذشته و ديگر نيستند

 

تواني ندارند

 

حتا به اندازه  حركت دادن يك  قاصدك

 

چرا تا اين حد مهم است ؟

 

چگونه بودم ؟ هستم حالا آيا ؟ اگر بمانم چگونه خواهم ماند ؟

 

تلاشي در پي ساختن مسائل دشوار

 

و بيهودگي در پاسخ به مسائلي خود ساخته

 

شيوه ها ...

 

بي شك هر حركت نماديست از عكس العملي  كه در برابر يك نگاه ، يك نظر  صورت ميپذيرد

 

گاه  دليل سقوط  يك بهمن بزرگ

 

آنقدر كوچك است كه براي درك كردنش نميتوان رهسپار دنياي واقعيت شد !

 

چه كسي است كه بتواند با استدلال و معادله زندگي كند ؟

 

تيغ هايي دو دم

 

توتم هايي زاده­ ذهن محدود زمان

 

چيزهايي كه  نيستند  ميتوانند هستي ها را در هم بكوبند

 

از لاشه اي كه از اتفاقي بزرگ به جاي مانده

 

ميتوان درك كرد ، حقارت چگونه در تناسخي با شكوه اما زشت و پلشت

 

اهريمن گونه

 

ميتواند شگفتي خلق كند

 

خوبي و بدي زاده ذهن من هستند

 

و گاهي ارزش ها  خود ِمرا باز ميدارند

 

آري ...

 

آنچه به تمامي حاكم  روزگار است

 

نه تقدير است ، نه خدا ، نه ابليسي مست و پتياره

 

آنچه به تمامي  بر روزگار حاكم است معاني هستند

 

اگر سوار يك قاصدك باشي  فكر ميكني  راه خودت را ميروي

 

اما اگر از فراز بامي به آن نگاه كني

 

كه چگونه محقر و كم توان در دست باد اسير است

 

به دو دم بودن حقارت پي ميبري

 

مثل دايره اي بسته

 

از پس پشت حقارت ، بزرگي و قدرت رخ نمايي ميكند

 

 

 

:::

 

پست بيست و سوم

شنبه هجدهم شهريور 1385 ساعت 15:46


لبهايش لرزيد ، هنجره­ي خاموشش غريد

 

لحظه هايش نفس نفس « مَرگيد »

 

مرگ را با وجودش

 

شكوه را با غرورش

 

حقيقت را با آموزه اي فراسوي  عادت

 

فهميد

 

اشك در چشم هايش

 

مجالي دراز براي گريستن در پي سالها  ساختن

 

دستهايش را ديد

 

رنج و اندوه به هزار زبان

 

هزار چروك در هر دست و هر چروك هزار شكايت

 

اندوه و ياس ، تب و هرم

 

سردي و لرز ...

 

دستهايش اينك نماد آنچه گذشته بود

 

دستهايش  خاطره بود

 

دستهايش  نه خود بود

 

بي خود بود

 

از آن جهت كه براي  خاطرات بود

 

 

 

:::

 

پست بيست و دوم

جمعه دهم شهريور 1385 ساعت 13:45


خواستن تا خواستن

 

سرباز يا مزدور !

 

وقتي كه حرمت سبز انسانيت به ابتذال من و تو دچار شود

 

مرزي پديدار ميشود ، سخت و گران

 

بزرگ و كوچك !

 

آن ساعت اهريمني كه جايگاه خود را نشناسي

 

اين جهل جنايت زا

 

به دنبال جيگاه ديگراني !

 

پس جنايتي شوم ، تجاوزي

 

اينك چرا آفتاب بي دريغ ميتابد !

 

در پي كدام پاداش ؟

 

آفتاب بودن نيازمند دانستن است

 

ايمان به ديگر خواهي ، سوختن و روشن كردن

 

اين معناي بي بديل سرباز بودن است

 

هر پتياره­ي بي قواره­اي كه اسلحه اي در دست داشت سرباز نيست !

 

شرافت واژه­ي سرباز را ميسازد !

 

آنكه مفهوم بودنش ، بودن مردمش باشد

 

آنچنان مردي كه جان ببازد ، براي جان

 

هر كسي ،

 

هستي ، باش ، بايد بداني چه هستي ؟ چگونه باشي ؟

 

من هستم ، يك سرباز

 

بايد باشم ، يك سرباز

 

اگر نباشم سرباز

 

نيستم ، جز نعشي بي جان و متحرك !

 

 

 

 

:::

 

پست بيست و يكم

يکشنبه پنجم شهريور 1385 ساعت 15:06


دوست داشتن زندگي ، براي زندگي

 

و زندگي ...

 

بي مفهومترين معنا ها ، كه از شدت پر مفهومي بي مفهوم ميشود !

 

وقتي يكتا سپيد اهورايي خوب بودن ، در ماوراء قراردادهاي اجتماعي

 

رنگ داشته باشد ، رنگ داشته باشد

 

رنگ ببخشد ، تا آنجا كه به سياهي برسد

 

از شدت غلظت معنا 

 

اين است معجزه­ي  من

 

رنگ سياهي كه موج موج ،  در تلاطم ژرف باورم

 

موجهاي بلند بودنم

 

سياهي كه اگر بتوان از آن سپيدي پيدا كرد

 

هرگز سياه نخواهد شد !

 

آموختن زندگي در بدترين شرايط ، بدترين موقعيت ها

 

تا فولاد باور اميد انساني

 

آب ديده شود

 

هرگز ، هرگز

 

چنين فولادي در برابر  مشكلات نمور و حقير  زنگ نخواهد زد !

 

براي درك زندگي ، در آن معنا كه مردي ، آرماني

 

غايتي

 

بايد انتخاب كردن را آموخت

 

نتوانستم و نتوانستن را از ذهن بيرون راند

 

و نخواستم را ، شكست را

 

بدترين جلوه­ي پيشامدها ، شكست را

 

برترين دارايي هاست براي فردا

 

بايد آموختش

 

« تجربه »

 

و اين نه هديه اي است از آسمان

 

و نه ميتوان تجربه زندگي كردن را ، چگونه زندگي كردن را آموخت

 

از آنجا كه هر انگشت فقط يك اثر دارد !

 

 

در جهان يك مرز بيشتر نيست

 

مرز سرخ  بين نخواستم و نتوانستم

 

و يك بيگانه بيشتر نميشناسم

 

خودِ خودم !

 

اگر بگويم در لحظه اي كه كارد روي مچ دستم ميلغزد

 

زندگي را نميخواهم

 

اين است معجزه­ي من

 

كه اگر زندگي را بايد با اجبار

 

حاشا ، حاشا

 

مرگ را با انتخاب

 

صد بار، صدها بار  بهتر

 

بگذار لحظه هايم ، آينده ام

 

در شرم اين لحظه نسوزد

 

بگذار ، اگر نميخواهم آنطوركه ميخواهم باشم ، نباشم

 

شيري سنگي نيستم ، گلي كاغذي نيستم

 

من ، اين منم

 

يك مرد ، از هزاران مرد

 

افسوس و دريغ

 

نميخواهم مجسمه اي باشم از پذيرفتن

 

نه ...

 

اين ـ نه ـ خبر مرگ من است

 

نه كاردي كه در دستم است ، نه پيشامدها 

 

مرگ مرا ، ـ نه ـ شكل ميدهد

 

غرورم ، درفش اعتقادم !

 

 

:::

 

پست بيستم

چهارشنبه اول شهريور 1385 ساعت 12:48


ميترسم از جنگ

 

وقتي مفهومش كشتن بيگناهي باشد

 

ميترسم از جنگ

 

وقتي بايد كشت انساني را ، به گناه ديگري

 

ميترسم از جنگ آن هنگام كه  بايد كشت ، نادانسته و مرد باز هم نادانسته

 

نا به خويش ، كور و ابله !

 

اما جنگ برايم شكوهي است ، غيرتي است

 

وقتي نعره اي باشم پتك گونه ، بر سر ستمگري

 

نه از آن شكل كه مردي باشم اسطوره اي و قهرمان ، يك تنه در ميان فجايع

 

كم باشم ، اما باشم ـ جزئي باشم اما حاشا كه دوست دارم از پيكري بزرگ باشم

 

باري اگر بتوانم !

 

جنگ برايم مفهوم رفاقت است

 

نه زيستن در سنگر هاي نمور ، به دور از خانواده

 

مفهوم رفاقت آن زمان كه ميگذرند و ميگذرم و ميگذريم

 

نه براي خود

 

از جنگ براي تملق گفتن و شنيدن  به تمامي ميترسم

 

از جنگ براي نمايش ميترسم

 

از جنگ ..... ميترسم

 

و آنچه كه از آن ميترسم نامش جنگ نيست

 

پست ترين جلوه ي اهريمن گون انسان است ، كه دچارش ميشوند

 

و آنچه شكوهش در جانم نفوذ كرده و لذتش معناي غرورم است

 

چيزي  جز برترين مفهوم نيست

 

نپذيرفتن

 

آري .... .

 

ما در برابر باد ايستاديم ، هجوم تند باد وحشي ، صداي  دهشتناك  رعد

 

ما ايستاديم ، ما راضي نشديم

 

ما نپذيرفتيم 

 

ما زنده  بودم

 

وقتي زندگي  نپذيرفتن است ، اعتراض است

 

نه ....

 

من از آن خلق نبودم كه زندگي صحنه­ي يكتا هنرمندي من باشد

 

يا از آن دست كه مست و آواره در ميان مرگ

 

سازي بزنم يا نغمه اي بخوانم و بروم

 

من با بازوانم زنده بودم ، مفهوم  زندگي ام دفاع شده بود

 

از آنچه باقي مانده بود !

 

و باز پس گرفتن آنچه  ستم گرفته بود

 

آرزويم خلاصه شده بود ،  نيرويم متمركز

 

من در وجودم خشمي مقدس حس ميكردم

 

وقتي كودكان  ميهنم را ميديدم آواره

 

در جاده هاي بي سرانجام آوارگي

 

وقتي خستگي از  چهره شان ميباريد

 

وقتي بابا هاي شرمگين را ميديدم ، رانده شده

 

من هم بابا هستم

 

درد سختيست  شكستن غرور بابا

 

بابايي كه نان داد ، آب داد ، زندگي داد

 

حالا لِه شود ، حالا بترسد

 

وقتي ترس فرزندانم را ميديدم‌، هنگام غرش دشمن

 

خشمي مقدس در جسمم جان ميگرفت

 

نميخواهم  نقابي پر طمطراق از  صلح دوستي به چهره بزنم

 

و رفيقانم را و حتا يك  ذره از خاكم را به وجاحت بفروشم

 

آري ، من رزمنده اي هستم

 

جنگجو

 

جنگ را ميجويم

 

اگر دفاع كردن را ، اگر نپذيرفتن را ، اگر  خوب زيستن خواهي را

 

جنگ ميناميد

 

من جنگ جو هستم

 

شگفتي ام از لحظه هايي است

 

كه ميدانند صلح  آن نيست كه ميگويند

 

و به دروغ بزرگي كه بازگو ميكنند خود ايمان دارند

 

و باز تكرار ميكنند !

 

شگفتي­ام از مردانيست كه به انسانيت شهرت دارند

 

و رضايت دادن را به اعتراض ترجيح ميدهند !

 

باري ،  مردن اگر در پي  غروري باشد 

 

پر شكوه است برايم  كوره راه مرگ  كه در خلافش بي غرور بايد زيست

 

آواره اي از هوس آكنده نيستم

 

پير مردي دل مرده و كودك صفت نيستم

 

جنگآوري ، جنگو نيستم

 

برنايي به جهل گرفتار نيستم

 

صلح جويي طايفه فدا كن نيستم

 

روشنفكري تيره باور نيستم

 

عاشقي بي قلب و شعور سر سپرده به معشوق نيستم !

 

خانه ام را به شيطان اجاره ندادم ، ديوانه نيستم ، صاحب خانه­ي شيطان نيستم

 

من پيامدار آسمان ها نيستم

 

من حاصل تخيل عابران نيستم

 

من چيزي ، يا كسي ، شبيه ديگري نيستم

 

نه ستاره­ي كاغذي ، نه ماه آبكي ، نه خورشيد نفت سوز

 

نه هجوم نقاب ها ، نه نماي انديشه ها

 

من ، منم

 

من چيزي هستم كه آنها كه نيستم نباشم !

 

من ـ جنگ كُش ـ هستم

 

سينه ام سپر گونه ، گردنم پر از فراز ، كشيده و بلند

 

براي سلام به تبر دشمن

 

سر تافته اي گنهكار

 

اما گنهكاري كه گناه را انتخاب كرده ام

 

نه شيطان ، نه خدا

 

خودم

 

بس براي غرور لحظه هايم ،‌ اين واژه

 

خودم

 

:::

 

پست نوزدهم

پنج شنبه بيست و ششم مرداد ماه 1385 ساعت 12:48


دريافت زندگي ، با ايمان به قدرت انتخاب

 

لحظه هايي پر حاصل برايم ساخته

 

در ميان برگهاي خزان زده­ي زندگي ام

 

گام هايي بس بلند بر ميدارم

 

چرا كه نميخواهم برگهاي زرد شكست را ، اين تجربه هاي ارزشمند را

 

لگد مال كنم

 

ايمان داشتن كه پايان  آغازي ديگر است

 

يا ابلهانه پنداشتن كه پايان يعني پايان

 

همان اندازه محسوس و ملموس است

 

كه در مرثيه مرگ يك برگ  كهنسال گريستن

 

يا شاد بودن

 

كه برگهاي كهنسال پوسيده و زرد

 

غذاي خاك هستند ، آرام و متواضع

 

تا برگي جوان پس پشت اين خزان بتواند آسوده ببالد

 

در بوم بلند و آبي و انتها ناپيداي روزگار

 

به آتشي كه آشكارا زبانه بكشد اميدي ندارم

 

اما آنچه هميشه اميدوار كننده و اطمينان بخش است

 

شكوه آتش هايي است كه زير خاكستر زبانه ميكشند

 

چرا كه دليلي  مثل خود نمايي ندارند ، جز سوختن و ساختن

 

ساختن لحظه هايي گرم

 

براي فردا ،

 

ايمان داشتن كه  تمام نسل ، يك پيكر است

 

در اين لحظه ها ـ‌ من ـ بودن واژه اي غريب ميشود

 

چرا كه بايد دانست  در انتهاي راه

 

در وسعت آخرين گام

 

آنچه ساخته شده براي فرزندان است

 

از بهار سال بعد انتظاري ندارم

 

جز اينكه مهربانتر از سالي كه گذشت باشد

 

تا فرزندانم  سينه هايشان پر هواي تازه شود

 

نه  سوخته در هُرم  فجايع

 

نميخواهم در سفري كه پيش رو دارم

 

در راهي ، شهري ، كه قادر به حس كردن آن نيستم

 

شاد باشم يا غمگين

 

نميدانم در شهري ديگر ، دنيايي ديگر

 

چه چيز در انتظارم خواهد بود

 

اما آنچه ذهنم را از رخوت بي قراري رها ميكند

 

آرامشي است كه از عبارت ها آموختم

 

وقتي وجودي نا پيدا مرا وا ميدارد در وصف پس پايان

 

بگويم شهري ، دنيايي

 

همين كه ميگويم شهري

 

ايمان من شده

 

كه چيزي هست !

 

بودن آن بهار برايم مثل  لمس كردن  شكوفه­ي سيب  آشكار است

 

اما آنچه وسواس سخت لحظه هايم شده

 

درك چگونه بودن است

 

پست هجدهم

شنبه بيست و يکم مرداد ماه 1385 ساعت 12:43


لحظاتي هست ، سخت تر از ديدن

 

شاهد جان كندن  يك جوانه

 

با دو پا ، كه ناي رفتن نداشتند نيز

 

رفتم

 

تا به تماشاي اوج پست خود خواهي

 

حافظه­ي ديروز ، چيزي نيست آنقدر پر بها

 

تا با آن فردا را معامله كنم

 

درد بودن ، وقتي همه بودن تصويري از چند برگ قرارداد باشد

 

و روياي دنيايي كه بي نياز از اسناد است !

 

وقتي نباشي ،

 

راضي  ، آواره و حقير در دست تقديري كه بت واره­ هاي اجتماع رقم زدند

 

من مردي نيستم كه پا در زنجير مصلحت كنم

 

اينك ، لبه­ي تيز قله­ي تصميم

 

وقتي پشت سر بودن با زجر

 

پيش روي رفتن و پذيرفتن اولين و آخرين « نمي­توانم »

 

 

 

:::

 

پست هفدهم

سه شنبه دهم مرداد ماه 1385 ساعت 02:46


جنگ هاييست

 

كه كسي نميداند

 

پشت صليب معرفت

 

اين خداست كه مسيحاي منجي را تازيانه ميزند يا ابليس

 

جنگ قداست ، معنيي ژرف است

 

كه معلوم ميشود  حد اقل يك طرف نقاب بر چهره دارد

 

هرگز آب ، آب را نميسوزاند !

 

و در برخورد آب و آتش

 

هرگز هيچكدام به تمامي نيست نميشوند

 

چه ميگويند ؟....

 

برادر برادر را نميكشد

 

يا قابيل برادر هابيل نبوده يا  هابيل برادر قابيل

 

ابليس ضعيف تر از آن است  كه انسان را وسوسه كند

 

آنچه حتا ابليس از آن هراسان است ، قدرت ذهن انسان است

 

شك كردن به تمامي مستندات ، ايماني به مراتب قوي تر خواهد ساخت

 

از آنكه روزي مردي شكي بزرگ كرد ، به جهل خلايق !

 

ابليس و شياطين

 

لولو هاي سر خرمن وسوسه هستند

 

اگر انسان به تمامي بداند كيست

 

اينجاست كه صحبت از چرايي و چگونه گي فراتر ميرود

 

كيستي طرح ميشود

 

دوزخ  و هُرم جان كاه آتش  بودن  اينجا من بودن است

 

در وسعت  آن سبز  مرموز

 

چه كسي ميتواند  شعله­ي ضعيف يك چوب كبريت را اثبات كند

 

وقتي آسمان غرق در شكوه اوج سمفوني  ستايش خوبي هاست

 

دختر هر جايي زيباي  وسوسه ها نميتواند دلبري كند !

 

آه ... چه ميگويم ؟

 

رهسپار پايانم

 

:::

 

1 2