شنبه ششم فروردين 1384
امروز فيلمنامه فيلم مشي و مشيانه به كارگرداني حسن نقاشي را خواندم... " اهل كوير با اسطوره به دنيا ميآيد، با اسطوره زندگي ميكند و با اسطوره ميميرد. اگر از اصل و تبارش بپرسي خود را فلاني فرزند مشي و مشيانه، نوه كيومرث بهترين آفريده خداوند ميداند. اين جمله را ميتوان بر سنگ مزار يا سردر خانه يا وقف گاههاي پراكنده ديد... درهاي چوبي و كوبههاي سنگين، شناسنامه انسان كوير است. شجره نامهاي كه آنان را در پناه اسطوره ناب آفرينش با هم پيوند داده و هويت ميبخشد. اسطورهاي عظيم و غني كه دارد به يغما ميرود... ".
دوشنبه هشتم فروردين 1384
صبح باصداي زنگ بيدار شدم. مات و مبهوت در ميان تختخواب نشستم تا بالاخره توانستم به ياد بياورم كه تلفن همراه را كجا گذاشته ام. سوپروايزر بود. با صدايي مشوش و نگران كه اصلاً در آن اثري از شور و نشاط نوروز نبود، مركز براي جايگزيني كشيك روز سيزده دچار مشكل شده بود...
سه شنبه نهم فروردين 1384
خواب كيومرث را ديدم. نه فقط به عنوان اولين انسان، كه به عنوان اولين شاه جهان، آنطور كه در شاهنامه آمده است:
" چنين گفت كايين تخت و كلاه كيـــومرث آورد و او بود شـــاه
كيومرث شد بر «جهان» كدخداي نخستين به كوه اندرون، ساخت جاي
به گيتي دورن سال سي، شاه بود به خــوبي چـو خورشيد پرگاه بود".
من او را به وضوح ميديدم. با موهايي مواج در باد و سينهاي ستبر و شانههايي پر غرور. با جذابيتي بيمانند و پر سخاوت. سرتاسر گيتي يكسره آبي بود. او را به وضوح ميديدم. حتي صداي تنفسش را ميشنيدم. اما او مرا نميديد. گويي اسطورهتر از آن بود كه حضور آدم معمولي مثل من را حس كند.
زنده بود و سر حال و چابك. هنوز به دست اهريمن كشته نشده بود. هنوز اولين شهيد هستي لقب نگرفته بود. هنوز خون و نطفهاش بر زمين ريخته نشده بود تا از آن گياه ريواسي برويد، دو شاخه آن گياه به هم گره بخورد و از آن مشي و مشيانه متولد شوند، و بعدها همين مشي و مشيانه در يك صبح زيبا و فرحبخش، در سيزدهم فرورديني، براي اولين بار در جهان پيمان زناشويي ببندند و به ياد ريواسي كه از آن متولد شده بودند، گره زدن دو شاخة گياهي را نماد ازدواج قرار دهند و در مدت پنجاه سال زندگاني، هيجده فرزند به وجود آورند تا سرسلسله نسل آدم شوند و ...
نه، هنوز هيچ يك از اين اتفاقها نيفتاده بود و كيومرث تنها بود و بيهمتا.
پنجشنبه يازدهم فروردين 1384
از سر بيحوصلگي به تماشاي تلويزيون مينشينم. گزارشگر از مردم در مورد فلسفه سيزده بدر و آيينهاي وابسته به آن، از جمله گره زدن سبزه ميپرسد. هيچ كس اطلاع درستي از چگونگي پيدايش آيين سيزده بدر ندارد. تنها چند نفري جملاتي در باب نحسي سيزده ميگويند و اينكه «بايد از خانه و ماواي خود دور شده، به باغ و صحرا رويم تا شايد در تقسيم بلا فراموش شده و از قلم بيفتيم!»
به سراغ فرهنگ عميد ميروم و سرخوردهتر از قبل برميگردم. تنها توضيحي كه جلوي واژهي سيزده بدر ميبينم اين است «در مراسمي كه در روز سيزدهم فروردين در ايران برگزار ميشود و مردم به خارج شهر و باغ و صحرا ميروند و آن روز را به شادي و تفريح، با انواع بازيها ميگذرانند تا به اصطلاح نحسي سيزده را در كنند و دختران دم بخت در اين روز علفها را گره ميزنند، به اين نيت كه بختشان باز شود و در سال نو شوهري پيدا كنند!»
جمعه دوازدهم فروردين 1384
تا حالا شده جملهي خودتان را عيناً از زبان كس ديگري بشنويد. در چنين مواردي چه ميگويند؟ گمانم جملهي «دل به دل راه داشتن» يا چيزي شبيه آن! به هر حال جملهي خودم را در مقالة دكتر جنيدي خواندم « چگونه ممكن است روزي كه مخصوص تيشتر ايزد، فرشته موكل باران است، نحس شمرده شود؟ و اصلاً چطور ميتوان در روزي بد شگون با خيال راحت به تفريح و جشن پرداخت؟! اين سخنان بن و ريشه ندارد...»
حق با اوست. در ايران باستان تمام روزهاي ماه، نامي داشتند. روز سيزدهم هر ماه تيشتر يا تير نام داشت كه متعلق به فرشته باران بود. ايرانيان باستان از چندي قبل از سال نو، هفت طبق يا سيني را با دانههاي هفت غله (گندم، جو، نخود، لوبيا، ارزن، عدس، ماش) ميپوشاندند تا هم در ابتداي سال نو سبزي در خانه و بر سر سفره هفت سين داشته باشند و هم روز سيزدهم فروردين كه متعلق به تيشتر ايزد بود، پيش كشي براي آناهيتا (الههي آب پاك، روان و نيرومند) داشته باشند. از اين روست كه سبزهها را به آب روان ميسپردند. در واقع سيزده فروردين، روز ويژه طلب باران بهاري براي كشتزارهاي نودميده و نهالهاي نوپا بوده است. در اين روز باز مردم به دشت ودمن رفته تا با هديه و قرباني كردن گوسفند از يزدان بخواهند كه تيشتر ايزد را ياري كرده تا بر ديو خشكسالي غلبه كند و كشتزارها را از باران سيراب گرداند و در صورت باريدن باران به شكرانه اين موهبت الهي به شادي و پايكوبي ميپرداختند.
در عجبم كه چطور سنتي ميتواند در گذر زمان اين قدر تغيير كند! هر جا ميروي صحبت اين است كه "اي كاش فردا باران نبارد، تا پيك نيك خوبي داشته باشيم."
شنبه سيزدهم فروردين 1384
امروز روز تولد پدرم بود. از صبح خسته و درمانده شدم از بس اين جمله را تكرار كردم كه :«نه تنها تاكنون هيچ دانشمندي ذكر نكرده كه سيزده نوروز روز نحسي است، بلكه قريب به اتفاق اين روز را بسيار خجسته و مبارك دانسته اند» بعنوان مثال در صفحهي 266 كتاب آثار الباقيه جدولي براي روزهاي سعد و نحس آورده شده كه در آن براي سيزده نوروز كه تيرروز نام دارد كلمه سعد به معني «فرخنده» آمده است.
از خيابان كه رد ميشويم، پاركها را مملو از مردمي ميبينيم كه كيپ تا كيپ نشستهاند. به علت تنگي جا و كمي فضا، آنقدر خانوادهها نزديك به هم بساط پهن كردهاند كه براحتي ميتوانند به يكديگر تكيه دهند! در گوشهاي بچهها مشغول بازياند، ناگهان توپشان به ميان سفرهي دستهاي ديگر افتاده، محتويات خورش خوري به سر و صورت اطرافيان ميپاشد...
به نظر ميرسد در جاي جاي پارك، دختران و پسران جوان مترصد فرصتاند تا دور از چشم بزرگترها سبزهاي گره بزنند. نميدانم شايد اين هم يكي از آن توهمهاي شايع ناشي از ذهنيت من باشد...
عصر رگبار ميگيرد. شهر صفاي خاصي پيدا ميكند. نفس ميكشم. امسال هم به لطف يزدان، تيشتر ايزد بر ديو خشكسالي فائق آمد.مردم عجولانه بساطشان را جمع ميكنند. نارضايتي را ميشود به وضوح در صورتشان ديد.
دوشنبه پانزدهم فروردين 1384
بالاخره كتاب فرهنگ سمبلها ( از انتشارات پنگوئن) نوشته دكتر محمود روح الاميني را هم تمام كردم و چه حظي بردم از خواندنش. اين حس لذت، گاهي با شگفتي توام ميشد. گاه با تحسين. جاهايي هم بود كه ماية تاسفم ميشد. مثلاً آنجا كه ميديدم اصول فرهنگ بيگانه چنان در آيين و رسوم باستاني ايران وارد شده كه آن را كاملاً تحت الشعاع قرار داده است.
حقيقت اين است كه منشاء نحوست سيزده از فرهنگ مردم يونان به فرهنگ ما راه يافته است. در يونان قديم رتق و فتق امور جهان بر عهده خدايان دوازده گانه بود. همه چيز خوب و به جا بود تا وقتي كه بنا به عللي، ناگهان الهه سيزدهمي پديد آمد و يكي از خدايان دوازده گانه را كشت و نظام امور را بر هم زد. به همين خاطر يونانيان عدد سيزده را نحس دانسته و بر هم زننده نظام و مخل ايمني و آسايش ميدانستند. اين عقيده با نشر فرهنگ يونانيان در جهان (خصوصاً بعد از كشورگشاييهاي اسكندر مقدوني) به اقصا نقاط جهان رفت و در عقايد و سنن اجتماعي ملل مختلف وارد شد.
مسيحيان نيز از آنجا كه در آخرين وعده غذايي حضرت عيسي كه به «شام آخر» موسوم است، سيزده نفر بر سر سفره بودند و نهايتاً خيانت يكي از اين سيزده نفر موجب مصلوب شدن مسيح گرديد، اين عدد را شوم ميدانند.
دكتر محمود روح الاميني در كتاب ديگرش «آيينها و جشنهاي كهن در ايران امروز» ميگويد: "من خودم شاهد بودم كه در يك خانواده كاتوليك فرانسوي به علت نيامدن يكي از مهمانان، ميزبان جمع سيزده نفري را به دو گروه تقسيم نمود و در دو اتاق جداگانه شام داد تا از بد شگوني اين عدد پرهيز كرده باشد.
پيوست:
عصر از كوچهاي ميگذشتم كه بارها از آن عبور كرده بودم. بر روي پلاك خانهها، درست جايي كه بايد عدد 13 باشد، پلاك 1+12 نصب شده بود! نميدانم چطور تا بحال متوجهاش نشده بودم.
يكشنبه بيست و يكم فروردين 1384
با سردبير و مسئول اجرايي هوم، نشسته بوديم. بحث در مورد لزوم وجود مقالهاي در مورد نوروز به عنوان عيدي ملي بود. نميدانم چطور شد كه از درگيري ذهنيام با سيزده بدر گفتم و اينكه در بيشتر كتب مرجع تاريخي و ادبي سدههاي گذشته كه به شرح آيين و رسوم كهن ايران پرداختهاند، مثل الباقيه و تاريخ بيهقي نشاني از سيزده بدر نيافتم. شايد به قول محققين و باستان شناسان آنقدر اين رسم عموميت داشته كه لزومي بر توضيح آن نميديدهاند. از ساير منابع و مقالات كساني مثل دكتر بهرام فرهوشي و دكتر محمدجعفر ياحقي گفتم و از كشف و شهودهايي كه بعد از خواندن مطالبشان كردم... سردبير حرفم را قطع كرد و گفت: « شما زحمت كشيده، مقالهاي در اين باب تهيه نمائيد تا ديگر اظهار نظر نفرمائيد!»
پنجشنبه 25 فروردين 1384
فكر كردم بد نباشد اگر مقالهام به همين صورت يادداشتهاي روزانه باشد و فقط در آخر يادداشتها فلسفه حقيقي آيين سيزده بدر را اضافه كنم. آييني كه به جهانبيني ايرانياني كه قرنها قبل از ميلاد مسيح زيستهاند، اشاره دارد و مايه مباهات هر كسي است كه خود را ايراني ميانگارد. جريان از اين قرار است كه:
آرياييها بنا به يك اعتقاد قديمي عمر جهان را 12000 سال ميانگاشتند و 12 روز اول سال را به عنوان نمادي از 12000 سال اول در نظر ميگرفتند. به اعتقاد آنها پس از اين دوازده هزار سال، عمر جهان مادي به پايان ميرسد و انسانهايي كه در دنيا وظيفهشان جنگ با اهريمن و پليدي بوده است، به پيروزي نهايي ميرسند.
ايرانيان باستان روز سيزدهم فروردين را مظهر هزاره سيزدهم يعني پايان بخش دورهي جهان مادي ميدانستند كه نظام هستي به ناگاه فرو ميريزد. از آن پس ديگر جهان مادي وجود نخواهد داشت و انسانها تحت راهنمايي ناجي موعودي كه او را «سوشيانس» ميخوانند، به جايگاه ابدي خويش به عالم مينو باز ميگردند. در واقع هزاره سيزدهم، آغاز رهايش آدمي از جهان مادي و كوچ او به جهان كيهاني است. آنها به تبعيت از اين انديشه، در روز سيزدهم فروردين، پرداختن به امور روزمره را اشتباه دانسته، به آغوش طبيعت پناه ميبردند تا به صورت نمايشي، آزادي از بندهاي دنيوي را جشن بگيرند. ضمناً با هديه به درگاه ايزد و فديه گوسفند از تيشتر ايزد (فرشته باران) ميخواستند كه باران عطا كند. زيرا نزول باران بهاري باعث سرسبزي و طراوت زمين شده، نمايهاي از پرديس را پيش چشم آنها مجسم ميساخت.
جمعه 26 فروردين 1384
دوستي ميگفت حالا كه بحث پيدايش دهكده جهاني است، اين همه پرداختن به تاريخ و فرهنگ ملي ضرورتي ندارد. نميدانم چنين استدلالي واقعاً درست است يا نه؟ آيا فرهنگهاي ملل روز به روز همگون و همسان ميشوند؟ و به فرض اگر چنين شود، حل شدن فرهنگها در يكديگر و پررنگ شدن يكي و كم رنگ شدن ديگري، موجب غلبه تفكر ملتي بر ديگري و بيهويتي آن ديگري نميشود؟!
تحقيقاتي كه در اين زمينه انجام شده است بيانگر اين است كه فرهنگ ملي- حتي در بين مللي كه به نظر ميرسد به تاريخ و طرز زندگي نياكان خود اهميت چنداني نميدادند- كماكان به صورت يك نيروي بالقوه توانمند، توجيه كننده جهان بيني، خط مشي، روش زندگي و تلاش انسانها به شمار ميرود.
به نظر ميرسد كه مردم از اهميت تاثير فرهنگ بر روي اعمال و رفتار خود بيخبرند و نميدانند چه نقش مهمي در زندگي آنان ايفا ميكند. ميتوان گفت فرهنگ براي مردم به مثابه آب است براي ماهي. ماهي تا وقتي در آب است از ضرورت آن براي ادامه حياتش آگاه نيست اما فكر ميكنيد همين ماهي چقدر ميتواند بدون آب دوام بياورد؟!! □