به زنده رود ، سایت بزرگ ایرانیان خوش آمدید.
به دستنوشته فروشگاه مهر نوشته شده توسط morteza خوش آمدید.

بازگشت به زندگی

سه شنبه سي ام مرداد ماه 1386 ساعت 22:12


کلمه زندگی یا همون ویو معنی متعددی میده  اما به نظرم بهترن تعریفی که میشه از زندگی کرد اینه که ادم واسه مرگش برنامه ریزی کنه ،نمی خوام لوس بازی در بیارم و ننه من غریبم بازی در بیارم ، اما جدا فکر می کنم اگر بدونم 1 دقیقه دیگه خواهم مرد چطور زندگی می کنم .

تو قرآن خوندم که  " شما از خاک آفریده می شوید و به خاک باز می گردید آنگاه دوباره زنده خواهید شد "

گوشه چشمی به خاک کنار خیابون انداختم ، با خودم گفتم فردا روزی این میشم و خبری از گذر زمان بر من نخواهد بود . وای زمان تو چقدر مهمی .

زندگی و زمان واژه های مقدسی هستند که مرگ رو معنا می کنند و در نهایت معنی واقعی خوشبختی رو به آدم می فهمونند.

می دونی ؟ تا دیر نشده بدو ! فکر کن یک لحظه دیگه نخواهی بود ! چقد به مردم کمک کردی ؟ چقدر دنیا رو دگرگون کردی ؟  می خوای فقط خاک بشی ؟

بازگشت به زندگی

سه شنبه سي ام مرداد ماه 1386 ساعت 22:12


کلمه زندگی یا همون ویو معنی متعددی میده  اما به نظرم بهترن تعریفی که میشه از زندگی کرد اینه که ادم واسه مرگش برنامه ریزی کنه ،نمی خوام لوس بازی در بیارم و ننه من غریبم بازی در بیارم ، اما جدا فکر می کنم اگر بدونم 1 دقیقه دیگه خواهم مرد چطور زندگی می کنم .

تو قرآن خوندم که  " شما از خاک آفریده می شوید و به خاک باز می گردید آنگاه دوباره زنده خواهید شد "

گوشه چشمی به خاک کنار خیابون انداختم ، با خودم گفتم فردا روزی این میشم و خبری از گذر زمان بر من نخواهد بود . وای زمان تو چقدر مهمی .

زندگی و زمان واژه های مقدسی هستند که مرگ رو معنا می کنند و در نهایت معنی واقعی خوشبختی رو به آدم می فهمونند.

می دونی ؟ تا دیر نشده بدو ! فکر کن یک لحظه دیگه نخواهی بود ! چقد به مردم کمک کردی ؟ چقدر دنیا رو دگرگون کردی ؟  می خوای فقط خاک بشی ؟

آگهی استخدام

چهارشنبه ششم تير ماه 1386 ساعت 19:52


تو خیابون واسه خودم قدم می زدم ، که چشمم خورد به یک آگهی استخدام :

 

به یک فروشنده خانم ماهر نیازمندیم

 

 

با خودم فکر کردم ، فروشنده که نیستیم ، خانم هم نیستیم ، حتی ماهر هم نیستیم ! اما از شانس بد 

!نیازمندیم !

اعدام

پنج شنبه دهم خرداد ماه 1386 ساعت 20:26


تاریکی بر همه جا مسلط شده بود.زندانی  را وارد سلولش کردند.زندانی به خود می لرزید، هنگام داخل شدن به سلولش چشمانش برقی زده بود و با حسرتی تنها چراغ راهرو را نگریسته بود.فردا صبح هنگام طلوع خورشید بنا بود حکم اعدام در موردش اجرا گردد.ساکت در کنج سلولش نشسته بود.صدای موشهای زندان شنیده می شد،صدای خرناس دیگر زندانیان که انتظار می کشیدند باز فردا هم تمام شود، و صدای لولاهای درهای فلزی و زنگ زده سلولها که انگار از این همه سیه روزی به تنگ آمده بودند، اما از او صدایی شنیده نمی شد.سرنگهبان  می گفت همه اعدامی ها اول همینطور ساکت هستند، اما دم دم های صبح سرو صدایشان در می آید. درست می گفت. چند ساعتی به صبح، شروع به سر و صدا و شیون کرد.همراه سرنگهبان رفتیم به سلولش تا آرامش کنیم. اما با تعجب دیدیم روی زمین خوابیده و به خود می پیچد. سرنگهبان با طعنه گفت: زیاد ناراحت نباش ،اعدام انقدر ها هم بد نیست،چند ثانیه طول می کشد ،و بعد تو هم پیش همانهایی می روی که خودت فرستادی.

 

اما او داشت فریاد می زد،رفتم جلو و گفتم یا ساکت می شوی یا....که حرفم را قطع کرد و ناله کنان گفت: دلم،شکمم،دارد می سوزد.... همچنان فریاد می زد،سر نگهبان گفت چند ساعت دیگر راحت می شویی..تحمل کن. من گفتم با دردی که دارد بعید می دانم تا صبح دوام بیاورد و بعد برایمان دردسر می سازد...چه کار باید بکنیم؟ سرنگهبان گفت برو یک دکتر بیاور.

 

دکتر آمد و گفت که از آپاندیسش هست و باید عمل شود.گفتیم آخر چند ساعت دیگر باید اعدام شود و او یک جنایتکار است.دکتر گفت: جنایت کار،درست کار،شاه،فقیر،ثروتمند،.... هرچه،برایم فرقی نمی کند،انسان که هست و من طبق وظیفه انسانی و شغلیم باید او را عمل کنم و شما حق ندارید مانع من شوید و رفت تا کارش را شروع کند.

 

دکتر: جرمت چیست؟

 

- آدم کشتم دکتر،2 نفر را به خاطر پولی که داشتند کشتم ؛ از کارم هم پشیمان نیستم،چون حق آن پولدارهای کثافت بود.

 

دکتر:پس موافقی صبح اعدام شوی؟

 

- نه؛ من آنها را کشتم چون توانستم بر زندگی اشان مسلط شوم،اگر آنها نیز می توانستند مرا می کشتند.به بقیه چه مربوط که به زندگی چند انسان بی مصرف پایان دادم...آخ دکتر چه کار می کنی؟

 

دکتر: باید بی هوشت کنم؛ خنده دار است که باید تو را معالجه کنم که فردا برای چوبه دار محیا باشی؛واقعا چقدر کار من و تو با هم در ضدیت است؛من به انسانها کمک می کنم تا زنده بمانند و تو کمک می کنی که زودتر بمیرند.

 

-حالا فکرمی کنی کدام کار درست تر است؟ اینکه من اکنون از دردم بمیرم بهتر است یا فردا اعدام شوم؟همه مردم در صبح زندگی اشان منتظر اعدامی هستند، و همیشه  از اینکه وقتش را نمی دانند  حراسانند، و من انها را از حراس نجات می دهم ولی تو به آنها کمک می کنی که بی جهت همچنان منتظر آن بشوند.

 

دکتر: اما این دست تو نیست ، باید به انها فرصت دهی تا زندگی کنند،کمکشان کنی که از دردها فارغ شوند،نه اینکه دردی بر زندگی آنها وارد کنی.

 

- درست است ،درد به زندگی اشان وارد می سازم،اما به مرگشان کمک می کنم.همگی در دونیمه پنهان تقلا می کنیم.زندگی و مرگ.زندگی برای خیلی ها نباید خوب باشد ،شاید مرگ چهره بهتری داشته باشد.من آنها را کمک کردم،امید رسیدن به مقصد را در آنها زنده کردم و انها را تا مقصد همراهی کردم.

 

دکتر: مقصد؟ منظورت از ان چه بود؟ آیا مرگ است؟ شاید مرگ در صد سالگی سراغ جوانی بیاید،چرا تو باید آنرا اکنون به او هدیه بدهی؟

 

- مقصد،چه دور ،چه نزدیک ،فقط جایی است برای رسیدن؛همه مجبورند به آن برسند،تا بگویند بالاخره کارمان تمام شد ...و الا در راهها گم می شوند...سرم گیج می خورد...آخ چشمانم.....

 

 

اکنون ساعت 7 صبح است؛چشمهایش را می بندند،طناب را دور گردنش می اندازند،دکتر فریاد می زند: آهای ،مقصد در انتظار رسیدن توست،ببخش که شبی به زندگی ات کمک کردم.

 

و او به دار اویخته می شود.

من و تو و آسمان

يکشنبه سي ام ارديبهشت 1386 ساعت 20:33


آسمان نیشابور

وسعت دریا ها را بنگر که چه معصومانه به سوی افقی نا تمام خیز بر می دارند و در پهنه ای از آسمان گم می شوند و تو در فکر خود گم می شوی. غروب را نگاه کن که چه با زیبایی خود دل می رباید و آدمی را تا عمق درون و تنهایی فرو می برد و آنگاه که از دیدگانت محو می گردد و به سادگی تو را با تمامی احساساتت تنها می گذارد و شب با سیاهی مطلق فرا می رسد و احساس تا اوج سینه آسمان بالا می رود.ماه را ببین چه آرام و لطیف ،نور مهتابی خود را به عالمی از جماد و نبات و انسان هدیه می کند و در عین حال هیچ نوری را دردرون خود و برای خود نگه نمی دارد. و باز طلوعی از فعالیت، از همه چیز و باز زندگی !!
زمین را نگاه کن ،استوار،گرم ،پوشیده از سنگ و خار و گل و درخت ؛همه با هم در کنار هم زندگی می کنند و زمین مانند مادر استوار و ملیح خنده ای تحویل عالمیان می دهد و آسمان را پر از حسادت می کند. زمین آب را چون درّی در خود نگه می دارد . و من و تو تکه ای از زمینیم .درونمان آب جاری است ،همچون گوهر زمین. آب در دل ما همچون برکه ای ایستا شده و صفای سینه را موجب شده.
حال آسمان به من و تو حسادت می کند.

 

توضیح عکس : آسمان نیشابور-تصویر از خودم


می نویسم تا باشم

دوشنبه هفدهم ارديبهشت 1386 ساعت 20:56


این روزها بسیار زیباست...انسان ها در آمد و شد هستند...درختان سر جای خود استوار ایستاده اند...نسیمی ملایم میوزد و دلی در آرزو میماند.آرزوی بودن...کاش میشد فقط بود تا نگریست همین روالهای همیشگی را و از جانب مشرق خورشید را تاغرب همراهی کرد و ماه را هنگام طلوعش دید.ولی اینها هم با تمامی زیبایی جزئی از یک برنامه همیشگی شده است .....و تنها موضوع جدید ،آرزویی در سینه و آهی بر لب است.هنگامی که سر را از سرای آسودگی و بی خبری و غفلت بر میداری و به صورت عمودی بر زمین استوار میشوی ،و ظاهرا به عالم هوش و ادراک وارد گردیده ای ،همان لحظه است که غافل از دل پرنده که با محبت به خورشید امروز نگاه می کند است...پرنده این خورشید زمستانی را دوست ندارد....پرنده منتظر است....بر سر شاخه درخت نوای حسرت سر می دهد و تو با خود میگویی این پرنده ها هم خوش هستند...و گام بی معرفتی و بی  شناختی بر زمین سراسر شناخت میگذاری.اصلا چگونه است که هنوز زنده ای و در زمین همراه دیگران مشغول ادامه دادن زندگی هستی در حالی که سوز نسیم را نمی شنوی که همچون برده ای در اسارت زمستان آه می کشد...فریاد میزند....مانند مردی که غرورش شکسته گریه می کند و اشک یخ بر سر مردمان میریزد....نمی فهمی که انتظار بهار چقدر سخت است برای طبیعت....بهار و خورشیدش...بهار و زندگیش،بهار و طراوت همه آرزویی است که در دل شاخه ای که بوسیله باغبان چیده میشود می ماند و هر گز محقق نمی شود.باغبان خوبی درختها را می خواهد ولی میچیند،می برد و ات میزند.....سوز آتش در جان شاخه نفوذ می کند و شاخه می گوید:

 

سوزد مرا...سازد مرا...در آتش اندازد مرا...از من رها سازد مرا...بیگانه از خویشم کند...اما آتش نمی داند که دل منتظر سوخته هم که بشود..انتظارش را فراموش نمی کند...انتظار در عمق وجودش است.اصلا یکی از اجزای وجودش است و نمی شود که از بین برود..اخر همه چیزش بهار است،زندگی اش بهار است،عشقش بهار است و بهار آخرین جمله ی خاکسترش است که نسیم در هوا می پراکند.

 

شیرین ترین رویا

يکشنبه شانزدهم ارديبهشت 1386 ساعت 20:32


خواب می دیدم درون سینه ام ساعتی می تپد و بر دیوار اتاقم قلبی آویزان است . ثانیه ها ازپی هم درون رگهایم جاریست و قلب روی دیوار با هر تپش موجی از خاطره می آفریند . گذر دقایق سرد و کرختم می کند و دیوارها یکی پس از دیگری با تپش قلب محو می شوند . دشتی در دور پیداست . ساعتی بر وجودم می گذرد . آهنگ قلب تند تر می شود . در انتهای دشت سایه ای از خیال ایستاده ..قلب روی دیوار تند و تند می شود . ثانیه ها درون رگهایم به دقایق تبدیل می شوند و دقایق به ساعت ها . آه دیگر طاقت ندارم . سایه محو می شود . می خواهم دنبالش بروم . فریاد می زنم .نرو ! می خواهم بلند شوم و از پی او بروم .اما یک مشکلی هست ...من قلب ندارم ...قلبم کو ؟  روی دیوار قلب همچنان می تپد ...در خون می غلطد ...کاش قلب من تو بودی ...دیوارها نمایان می شوند ، باز درون اتاقم محبوس می شوم .قلب از روی دیوار محو می گردد و سینه ام می تپد . باز ساعت سر جای خود روی دیوار است . کاش آرزویی نمی کردم .

ن و القلم

شنبه پانزدهم ارديبهشت 1386 ساعت 21:25


سلام به دوستان عزیز 

دنبال مطلبی تو نت بودم که با این سایت آشنا شدم . از محیط صمیمی و آرومش خیلی خوشم اومد .چند روز مونده بود به عید که با کسی که خیلی دوستش داشتم رفته بودیم بیرون ...فردای اون روز دیگه با من حرفی نزد .... و به اینجا رسید که دیروز اومد و گفت با یکی دیگه است و اون جناب هم با ای دی ایشون آنلاین شدن و گفتن : دیگه فراموشش کن...کوپن تو تموم شده . هاج و واج مونده بودم . به این نتیجه رسیدم که بعضی ها به گورستان نرفتند تا حالا . ندیدن که همه میمیرند ...پس خیانت و امثال اینها رو با خیال راحت انجام میدن. فکر می کنند تا ابد زنده هستند و می خوان زرنگ تر از بقیه باشند . در این میون ...عشق رو مثل جوراب از جسم و روحشون بیرون میارن و به جوراب جدید علاقه مند میشند . اینها رو نمی دونم چطور میشه تفسیر کرد ....اما می دونم بهترین تفسیرش اینه که اینهابه خودشون دروغ می گند . از زرنگی زیاد به خودشون آسیب می رسونند . روحشون رو کوچک می کنند و در آخر روان خودشون رو سطحی می کنند .با من موافقید ؟