بشنو این نی چون شکایت میکند از جدایی ها حکایت میکند
کز نیستان تا مرا ببریده اند در نفیرم مرد و زن نالیده اند
هرکسی کو دور ماند از اصل خویش باز جوید روزگار وصل خویش
من به هر جمعیتی نالان شدم جفت بدحالان و خوش حالان شدم
هر کسی از ظن خود شد یار من وز درون من نجست اسرار من
سر من از ناله ی من دور نیست لیک چشم و گوش را آن نور نیست
آتش است این بانگ نای و نیست باد هر که این آتش ندارد نیست باد
نی حدیث راه پرخون می کند قصه های عشق مجنون می کند
در غم ما روزها بی گاه شد روزها با سوزها همراه شد
روزها گر رفت گو رو باک نیست تو بمان ای آن که چون تو پاک نیست
در نیابد حال پخته هیچ خام پس سخن کوتاه باید والسّلام