سينما در يک نگاه
به دستنوشته سينما در يک نگاه نوشته شده توسط قرتشت خوش آمدید.

بنام حضرت دوست هيوا نامي كردي بمعني اميد است متولد تیر 59 این وبلاگ مستقل از مسائل کاری ام است. می خواهم خودم باشم نه بوم نقاشي ديگران! با امروزه باشم ونه ديروز و فردا اخیرا علاقه مند شعر و داستان شده ام. علاقه عجیبی به انگشتام دارم. در کوهنوردی مبتدی ام. با کویر آشنا و ادامه دارد....

دجال یک چشم

جمعه نهم مرداد ماه 1388 ساعت 23:18

گپي با تماچيان تئاتر

پنج شنبه چهارم تير ماه 1388 ساعت 03:45


فراموش شدگان،خنديدن يا گريستن؟

گپي با تماچيان تئاتر

صداي تق تق تخمه شكستن،پاره كردن پاكت تنقلات و گاهي جيغ و گريه بچه ها آرامش سالن رابه هم مي زند. شانهاي پيرمردي كه كنار نشسته بود مي لرزد. پسري كه پشت سر ما نشسته بود گفت :"ما هم بايد گريه كنيم؟" . دوستانش خنديدند.به پير مرد نگاه كردم. اشك گونه هايش را پوشانده بود. بي  مقدمه گفت:"اينا هيچي نمي فهمند!". داشتم واژه "فهم" را مي فهميدم كه صداي ويولون استاد مهنام مرا به خود آورد."شد خزان گلشن آشنايي...".

به خانه آمدم. كتاب "خر مرده" نوشته عزيز نسين را برداشتم.

"خرمگس عزيز خنديدن يك مرده خيلي عجيب است.فكر بكن يكي ازدوستان تويا فاميل تو مرده باشد حالا تصور بكن اين مرده مرتب دارد مي خندد، منظره عجيبي نيست؟ اين مرده هم مثل دستگاهي كه كوك كرده باشند مرتب مي خنديد،با دو دست شكمش را گرفته قهقهه مي زد

-آي مردم از خنده..ها...ها آي

-مردن يك مرده از زور خنده عجيب  نيست؟

در حاليكه مي خنديد بريده بريده شروع صحبت كرد. آخه نمي تونم نخندم خيلي با مزه بود.شب روز قبل كه قرار بود بميرم با زنم به يك تئاتر رفته بوديم. از خيلي وقت پيش زنم مرتب مي گفت :"بريم تئاتر  وكمي بخنديم". من هم دوتا بليط از يك تئاتر كمدي گرفتم و با هم رفتيم.تا پرده تئاتر بالا رفت شروع به خنديدن كرديم. نمي داني چقدر جالب بود.از خنده روده بر شديم.حالا نمي توانم برايت تعريف كنم. كم مانده بود از خنده خفه شديم. فقط جالب بود در بين تماچي ها به غير از ما كسي نمي خنديد .تازه بعضي ها گريه مي كردند. پرده سوم تازه شروع شده بود كه يكي از تماچي ها گفت: "آقا بسته ديگه .خواهش مي كنم اينقدر نخنديد". زنم قبل از من جوابش را داد. "چرانخنديم؟ پول داديم. مگه مفته؟". سر و صدا داشت بلند مي شد كه مارا از سالن تئاتر بيرون كردند. آنهايي كه از خنديدن ما ناراحت شده بودند داد مي زند: "براي چي مي خنديد؟".

-چرا نخنديم.آمديم كه بخنديم. البته كه مي خنديم.به تئاتر كمدي براي چه ميان؟!"

-چرا حرف مزخرف مي زني .آقا اين نمايشنامه ي كمدي نيست . دارمه....دارم.

آنها دعا داشتند نمايشنامه دارم است، ما نيز از اينكه نمايشنامه  كمدي است قاطعانه دفاع مي كرديم. بالاخره داد زدند: " نفهم ها... بي سوادها"

-نفهم خودتان هستيد. نمايشنامه كمدي مي بينيد و گريه هم مي كنيد .

مردي كه در گوشه ايستاده بود و ما را به دقت ورانداز مي كرد نزديك شد.پس از اينكه خود را نقد نويس تئاتر معرفي كرد گفت:" حق با شماست. شما به تصور اينكه يك نمايشنامه كمدي خواهيد ديد و به خاطر خنديدن پول داده و بليط خريده ايد.ولي بايد عرض كنم كه تماچي ها هم كه گريه مي كنند حق دارند.آنها براي گريستن  به اينجا آمده اند. نه شما به خاطر نمايشنامه مي خنديد  و نه آنها به خاطر نمايشنامه گريه مي كنند.اگر نمايشنمامه هم در كار نباشد مثلا بادي پرده را تكان دهد شما از خنده روده بر مي شويد  وآنها اشك هايشان سرا زير مي گردد".

دفتر يادداشتم را برداشتم . يكبار ديگر نوشتم ام را خواندم:"فراموش شدگان هميشه هستند. از آن زمان كه چوبك از زبان دوزخي آنان كه فقط  در طول زندگي فحش داده اند و فحش شنيده اند در داستان هايش استفاده كرد تا اين زمان...

آنها سوژهايي هستند كه در داستان،شعر ، فيلم ، تئاتر  و... تكرار مي شوند.حديث اين طايفه گاه نقل محافل رسمي  و همايش ها است و گاه عوام از سرگذشت آنان حكايتها مي بافند. اما آنها هميشه تافته جدا بافته  مانده اند. گويي پاياني ندارند و هيچ وقت فراموش نمي شوند.

پ.ن1:گفتي ما كسي را نداريم كه روي ادبيات تطبيقي كار كرده باشد . خيال برم داشت كه من مي توانم. براي شروع كتاب  "خرمرده" عزيز نسين نويسنده ترك  را دادي تا بخوانم. سپاس

پ.ن2: قلم در دستانم دادي و آرام آرام كمك كردي تا بنويسم. ويراستاري اش كردي و دادي براي چاپ در روزنامه .يادم هست.چهارشنبه بود. هميشه خبرهاي خوب چهارشنبه به من مي رسد.سپاس

پ.ن2: تاريخ دوباره تكرار شد .من چقدر از تكرار تاريخ متنفرم. ما همه آبستن تاريخيم. فيلم چهار چنگولي را ديدم. با اين تفاوت كه كنارم ديگر تو نبودي .او بود. ومن از اول تا آخر فيلم گريستم به ياد آن دو خواهر .لاله و لادن. اما همه خنديدند.چه زجري كشيدن در طول زندگي شون. خدا رحمتشان كند.خدايا براي نعمت سلامتي ات سپاس.

كبك بيچاره

سه شنبه دوم تير ماه 1388 ساعت 03:44


مقابلش می ایستم و بهش ظل می زنم . اونم منا نگاه میکنه.از نگاهش می خوانم که  داره به من می گه: خودخواه.

 

هیچ وقت ازش نخواستم برایم آواز بخواند او هم اصراری نداشت که بخواند.همه میگفتند صداش خیلی قشنگه.اما از اون وقتی که اسیر من شده صداش تو حنجرش خشک شده. دیگه وقت خداحافظی رسیده.هر چند  خوی تو صلح است اما می دانی که من با همه سر جنگ دارم. این قانون ما انسانهاست یا می خوری یا خورده می شوی .تو باید بمیری تا خورده شوی . تو را دوایی کرده اند برای پا درد مادرم!. با اینکه  می گفتند تو هم مثل جغدی و نگه داشتنت تو خونه شوگون نداره!منو ببخش تو باید بخاطر ما کشته شوی. کی گفته جغد بدیومنه! پس چرا تو متن های ادبی قدیمه آمده جغد حافظ مال و ناموس مردم بوده.

تو آخرین کبک و پرنده ای بودی که تو قفس نگه داشتمت. قفست مرا آزار می داد . یاد زندانی های بیگانه اسیر بند می افتادم . قفست  را له کردم که قفس نباشه .حالا هر وقت می خوام صداتو بشنوم بایدبیام اون بالا بالاها. پلنگ چالا رد کنم کنار چهل چشمه خودم تو سبزه زارها قایم کنم  چون میدونم تو هم از من می ترسی.

فيلم تحت تعقيب

دوشنبه اول تير ماه 1388 ساعت 12:50


خلاصه:

جهان هستی برای اینکه تعادل خودش را حفظ کند یکسری کد به ما می دهد تا افراد بد و جانی وخلافکار حذف شوند. باید افرادی که قدرت بیشتر از ما دارند(ابر انسان) این کدها را دربیارند و کار را یکسره کنند!!!.

و آخر فیلم به رئیس می گوید: دستگاه اسم خودتم هم داده! .

رئیس:اسم همه شما در آمده!چه می کنید؟ خلافکارها را  می کشید یا به قانون هستی پاسخ می دهید و خودکشی می کنید؟!!.

شناسنامه فیلم

از این دست فیلم ها زیاد دیدی! ابر انسان(انسان کامل)! نمی دانم چرا نیچه اعتقاد به ابرانسانها داشت.

ابر انسان

 بنظر من آدم با هوش داریم.آدم خلاق داریم .بااستعداد داریم. ولی ابرانسان و ابر مرد  اصلا خلق نشده.پیامبر ما که پیامبریه ملتی بود گفت :من بشری هستم مثل شما.

.در هر صورت ارزش سه بار دیدن را داشت!.

سوال من این است:

چرا دستگاه یا در بعضی از فیلم ها روبات باید این کدها را بما بده و ما مامور به انجامش باشیم!.

اگر قراره کدی هم باشه باید از طبیعت (از طرف خالق هستی) به ما داده شود مثلا روی برگ درختان آن کدها حک شده باشد. 

پست وبلاگيسم

دوشنبه اول تير ماه 1388 ساعت 02:57


سامان: لعیا کلید  را زیر جاکفشی گذاشتم.

 

همین!!. این یه پست توی یکی از وبلاگها بود که شانتشت عريز دیده بود.با هم در موردش کلی بحث کردیم.نتیجه اش از چند زاویه مختلف این شد:

۱- وبلاگ نویسی همانند شعردر سبک هندی که در یک دوره از تاریخ به ابتذال کشیده شد روبه انحطاط و وابتذال است ودستان پلیدی می خواهند آنرا به ابتذال بکشانند.و نیاز به افراد فداکاری دارد که خود را وقف  این سبک مرده کنند.

۲-نویسنده چهارچوبها را درهم شکسته و عادتها را پاره کرده! و خود را بانی یا شاگرد سبک پست وبلاگیسم کرده است!.و باچنگ دندان در پا گرفتن  این سبک تلاش می کند.راهش پر ره رو باد!!.

۳- اصلامراد از  این کلید  کلید درب خانه نیست!!.از نگاه عرفانی در عصر تکنولوژی  کلید در قفل شده ی رحمت است برای سالک جهت عروج از خاک به افلاک.و کفش وسیله طریقت.وجا کفشی محل نگاه داری وسیله عروج!!

۴- این یک رمز بین عد ه ای می باشد و ازآنجایی که کفش سنبل  و نماد روابط عاطفی!است کلید و جاکفشی لوازم و وسیله رسیدن به این هدف والاست.

و خیلی شایدهای دیگر ...

از هيچ مي ترسم!!

دوشنبه اول تير ماه 1388 ساعت 02:51


ريچارد اتينگهاوزن در بخشي از نظراتش درباره آثار تناولي چنين گفته است: «ظاهرا «هيچ» به بي ارزشي و سرخوردگي و انفعالي اشاره دارد كه انسان امروز را در برگرفته و بر بسياري از ادبيات معاصر سايه افكنده. اين واژه به تنهايي هم نگرش مسلمانان پارسا را نشان مي دهد و هم ديدگاه صوفيان و عارفان ايراني را. انسان درمي يابد كه فقط پروردگار جاوداني است و ديگر موجودات هيچ اند و محكوم به فنا. بسياري از مجسمه هاي هيولاوار تناولي هرچند نيرومند مي نمايند ولي همين نماد «هيچ» را در خود دارند كه نشانه اي است از خطاكاري نهايي انسان.»

 

دپرویز تناولی وتصویر چند اثر زیبایش

خودش می گویید هیچ عدم نیست. یک موجود است در مقابل هست!!

تا تصاویر نگاه نکنید متوجه منظورم نمی شید

ما ساده ترین تفسیر از پیچ و خم عشقیم

با لذت حـــــــیرانی هم راه غم عشـــقیم

آنان که در آییــــــــــنه از هیچ نترسیدند

نادیده ترینــــها را در آینه هـــــــا دیدند

دکتر افشین ید اللهی

واقعيت اين است كه يكي از كابوسهاي شبانه من "هيچي " است.در خواب احساس مي كنم كسي پشت در است. كسي را درخوابم نمي بينم. فقط يك حس در خواب است. وبا صداي فرياد خودم از خواب مي پرم.

 

در خواب در ذهنم تصور مي شود اتاق كناري ام خاليست. "هيچي " توش نيست. فرش و ميز و .. نيست . خالي خالي است.ودر حالت با صداي فرياد خودم از خواب مي پرم. و اين هيچ سالهاست كه مرا با خودش اين سو آن سو مي كشاند.

11 دقيقه

يکشنبه سي و يکم خرداد ماه 1388 ساعت 03:45


چای در فنجانم میریزم و صبر می کنم سرد شود . قند بر می دارم و چایم را می نوشم .دقیقا ۱۳ دقیقه طول می کشد.شک داشتم چای بنوشم یا نه! .ممکن بود این ۱۳ دقیقه صرف کار دیگر شود.

 

برای ادای فریضه الهی دستشویی می روم و تجدید وضو میکنم!۴ رکعت نماز ظهر و ۴ رکعت نماز عصر با تسبیحات بعد آن را می خوانم ۱۵ دقیقه می شود.

پیپم را چاق می کنم و  کبریت می کشم  و توتون آن را روشن می کنم.تا آخرین کام ادامه می دهم دقیقا ۱۲ دقیقه می شود .

وقت می گیزیم ۱۰ تا تست کارشناسی ارشددر عرض ۱۴ دقیقه می زنم.

خمیر دندان روی مسواکم می گذارم و مسواک می زنم و آب در دهانم می چرخانم ۸ دقیقه می شود .بیشتر شبها این ۸ دقیقه را یادم میره انجام بدم.

اما من می خوام در مورد ۱۱ دقیقه بدبختی فلاکت تحمل حقارت و تحمل غر و نق حرف بزنم.

کتاب ۱۱ دقیقه پائولو را دیدم .

براحتی از کنار ۱۳ دقیقه و ۱۵ دقیقه و ۱۲ و ۸و ۱۴ دقیقه می گذزیم و برای۱۱ دقیقه زندگی خود را نابود میکنیم

21 گرم

شنبه سي ام خرداد ماه 1388 ساعت 04:59


مگه ما چند بار به دنیا می‌آییم،

مگه چند بار از دنیا می‌ریم؟

می‌گن درست در لحظه مرگ 21 گرم از وزن کسی که داره می‌میره، کم می‌شه.

و مگه 21 گرم چقدر ظرفیت داره؟

مگه چی از ما کم می‌شه؟

مگه چی می‌شه اگه  ما 21 گرم از دست بدیم؟

با رفتن اون چی می‌شه؟

مگه چقدر ارزش داره؟

21 گرم وزن... یک سکه پنج سنتی

وزن یک مرغ  مگس خوار...یه تیکه شکلات

21 گرم چقدر وزن داره؟"

جملات پایانی فیلم 21 گرم

 

حس بازيگري

شنبه سي ام خرداد ماه 1388 ساعت 04:56


آلپاچینو برای ایفای نقش فیلم بی خوابی واقعا چند روز نمی خوابد تا بتواند حس آدم خواب زده را به مخاطبش منتقل کند.

 

یادم هست خانم حاتمی گفته بود برای اینکه حس مادر شدن را در فیلم ارتفاع پست داشته باشم یک ماه جلوی درب زایشگاهها می رفتم و خانم هایی که برای فارغ شدن می آوردند می دیدم.دردشان را حس می کردم.آه و ناله کردنشان را می شنیدم.

خانم کریمی هم هیچ وقت چادر سرش نکرده بود برای اینکه در یکی از بازی هایش چادر  قالب بدنش شود و اصطلاح چادری شود یک ماه با چادر به محل کارش می آمد.

آقای مشایخی برای اینکه نقش کمال الملک را خوب ایفا کند با راهنمایی خانمش چند ماه تمرین نقاشی می کند.

اما در سریال یوسف آیا خانم ریاحی توانست حس زلیخای عاشق را به بیننده منتقل کند؟خیر. بیننده دائما با یک نقش تصنعی!! روبروست.

نه هر که سر تراشد قلندری داند!

اشعار زیبای جنیفر لوپز

پنج شنبه پانزدهم دي ماه 1384 ساعت 12:22


Promise Me You’ll Try

 

I know it’s on your heart

 

That a love like ours shall never fall apart

 

You’re sp afraid of the rain

 

So I’ll take your hand

 

And I’ll love u in the best way that I can

 

And I only expect the same

 

Don’t promise me forever

 

Don’t promise me the sun and sky

 

Don’t pretend to know you’ll never make me cry

 

Just hold me now

 

And promise me you’ll try

 

Though I’m sure of that I feel

 

Never though a love so true that felt so unreal

 

And I’m a little afraid myself

 

But if you love me day by day

 

With all honest heart and a little faith

 

Baby time will tell the tale