صداي تق تق تخمه شكستن،پاره كردن پاكت تنقلات و گاهي جيغ و گريه بچه ها آرامش سالن رابه هم مي زند. شانهاي پيرمردي كه كنار نشسته بود مي لرزد. پسري كه پشت سر ما نشسته بود گفت :"ما هم بايد گريه كنيم؟" . دوستانش خنديدند.به پير مرد نگاه كردم. اشك گونه هايش را پوشانده بود. بي مقدمه گفت:"اينا هيچي نمي فهمند!". داشتم واژه "فهم" را مي فهميدم كه صداي ويولون استاد مهنام مرا به خود آورد."شد خزان گلشن آشنايي...".
به خانه آمدم. كتاب "خر مرده" نوشته عزيز نسين را برداشتم.
"خرمگس عزيز خنديدن يك مرده خيلي عجيب است.فكر بكن يكي ازدوستان تويا فاميل تو مرده باشد حالا تصور بكن اين مرده مرتب دارد مي خندد، منظره عجيبي نيست؟ اين مرده هم مثل دستگاهي كه كوك كرده باشند مرتب مي خنديد،با دو دست شكمش را گرفته قهقهه مي زد
-آي مردم از خنده..ها...ها آي
-مردن يك مرده از زور خنده عجيب نيست؟
در حاليكه مي خنديد بريده بريده شروع صحبت كرد. آخه نمي تونم نخندم خيلي با مزه بود.شب روز قبل كه قرار بود بميرم با زنم به يك تئاتر رفته بوديم. از خيلي وقت پيش زنم مرتب مي گفت :"بريم تئاتر وكمي بخنديم". من هم دوتا بليط از يك تئاتر كمدي گرفتم و با هم رفتيم.تا پرده تئاتر بالا رفت شروع به خنديدن كرديم. نمي داني چقدر جالب بود.از خنده روده بر شديم.حالا نمي توانم برايت تعريف كنم. كم مانده بود از خنده خفه شديم. فقط جالب بود در بين تماچي ها به غير از ما كسي نمي خنديد .تازه بعضي ها گريه مي كردند. پرده سوم تازه شروع شده بود كه يكي از تماچي ها گفت: "آقا بسته ديگه .خواهش مي كنم اينقدر نخنديد". زنم قبل از من جوابش را داد. "چرانخنديم؟ پول داديم. مگه مفته؟". سر و صدا داشت بلند مي شد كه مارا از سالن تئاتر بيرون كردند. آنهايي كه از خنديدن ما ناراحت شده بودند داد مي زند: "براي چي مي خنديد؟".
-چرا نخنديم.آمديم كه بخنديم. البته كه مي خنديم.به تئاتر كمدي براي چه ميان؟!"
-چرا حرف مزخرف مي زني .آقا اين نمايشنامه ي كمدي نيست . دارمه....دارم.
آنها دعا داشتند نمايشنامه دارم است، ما نيز از اينكه نمايشنامه كمدي است قاطعانه دفاع مي كرديم. بالاخره داد زدند: " نفهم ها... بي سوادها"
-نفهم خودتان هستيد. نمايشنامه كمدي مي بينيد و گريه هم مي كنيد .
مردي كه در گوشه ايستاده بود و ما را به دقت ورانداز مي كرد نزديك شد.پس از اينكه خود را نقد نويس تئاتر معرفي كرد گفت:" حق با شماست. شما به تصور اينكه يك نمايشنامه كمدي خواهيد ديد و به خاطر خنديدن پول داده و بليط خريده ايد.ولي بايد عرض كنم كه تماچي ها هم كه گريه مي كنند حق دارند.آنها براي گريستن به اينجا آمده اند. نه شما به خاطر نمايشنامه مي خنديد و نه آنها به خاطر نمايشنامه گريه مي كنند.اگر نمايشنمامه هم در كار نباشد مثلا بادي پرده را تكان دهد شما از خنده روده بر مي شويد وآنها اشك هايشان سرا زير مي گردد".
دفتر يادداشتم را برداشتم . يكبار ديگر نوشتم ام را خواندم:"فراموش شدگان هميشه هستند. از آن زمان كه چوبك از زبان دوزخي آنان كه فقط در طول زندگي فحش داده اند و فحش شنيده اند در داستان هايش استفاده كرد تا اين زمان...
آنها سوژهايي هستند كه در داستان،شعر ، فيلم ، تئاتر و... تكرار مي شوند.حديث اين طايفه گاه نقل محافل رسمي و همايش ها است و گاه عوام از سرگذشت آنان حكايتها مي بافند. اما آنها هميشه تافته جدا بافته مانده اند. گويي پاياني ندارند و هيچ وقت فراموش نمي شوند.
پ.ن1:گفتي ما كسي را نداريم كه روي ادبيات تطبيقي كار كرده باشد . خيال برم داشت كه من مي توانم. براي شروع كتاب "خرمرده" عزيز نسين نويسنده ترك را دادي تا بخوانم. سپاس
پ.ن2: قلم در دستانم دادي و آرام آرام كمك كردي تا بنويسم. ويراستاري اش كردي و دادي براي چاپ در روزنامه .يادم هست.چهارشنبه بود. هميشه خبرهاي خوب چهارشنبه به من مي رسد.سپاس
پ.ن2: تاريخ دوباره تكرار شد .من چقدر از تكرار تاريخ متنفرم. ما همه آبستن تاريخيم. فيلم چهار چنگولي را ديدم. با اين تفاوت كه كنارم ديگر تو نبودي .او بود. ومن از اول تا آخر فيلم گريستم به ياد آن دو خواهر .لاله و لادن. اما همه خنديدند.چه زجري كشيدن در طول زندگي شون. خدا رحمتشان كند.خدايا براي نعمت سلامتي ات سپاس.