به زنده رود ، سایت بزرگ ایرانیان خوش آمدید.
به دستنوشته hello نوشته شده توسط Hello خوش آمدید.

1 2

هشتم آذر!!! آغازی دوباره!!!

شنبه نهم آذر ماه 1387 ساعت 00:33

شــن!!! سنگــــــ !!!

دوشنبه نهم ارديبهشت 1387 ساعت 14:24


سـلام...




ممنون از ققنوس عزیزم که منو به بازی دعوت کرد. *



"تبسم خرجی ندارد اما سود بسیار دارد." **

 

 .....***

 


ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

 



و اما حکایت:




دو دوست در بیابانی در حرکت بودند. در میانه راه بر سر موضوعی به مشاجره پرداختند.


در این میان یکی از آن دو دوست بر صورت دیگری سیلی زد. آنکه سیلی بر صورتش خورده بود، ناراحت

شد، اما چیزی نگفت. تنها بر روی شن ها نوشت:


"امروز بهترین دوستم بر صورتم سیلی زد."


آنها به رفتن ادامه دادند تا به یک واحه رسیدند و تصمیم گرفتند تا تنی به آب بزنند.


آنکه صورتش سیلی خورده بود به درون آب پرید اما نزدیک بود که غرق شود. دوستش فوراً خود را در آب

پرتاب کرد و او را نجات داد. وقتی از آب بیرون آمدند آنکه نجات یافته بود، بر روی سنگی حک کرد:


" امروز بهترین دوستم زندگی ام را نجات داد."


دوستش از او پرسید: چرا وقتی تو را ناراحت کردم بر شن نوشتی، اما این بار که زندگیت را نجات دادم بر

سنگ؟

 


او در جواب گفت:

 


وقتی کسی ما را می رنجاند باید آن را بر شن نوشت تا بادهای بخشش و گذشت آن را پراکنده و پاک سازد.

 


اما وقتی کسی کار نیکی برایمان انجام می دهد باید بر سنگی حک کنیم تا هیچ بادی نتواند آن را پاک کند.

 

 

 

 

" یاد بگیریم دردهایمان را بر روی شن بنویسیم و شادیهایمان را بر سنگ حک کنیم."

 



ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

 

 

 

* سلام... چرا توضیحی در مورد جمله  ندادی؟؟!!!

ـ خوب آخه هرچی فکر کردم دیدم اصلاً معنیش رو بلد نیستم!!!



**  سلام...  چرا طبق قانون بازی دوستاتو دعوت نکردی؟؟!!


- خوب من دیدم دیر اومدم همه دوستامو دزدیدن، بعدشم تصمیم گرفتم کل دوستان عزیز زنده رود رو به بازی دعوت کنم!!!!


خوب چیه ؟؟؟ مگه بَده من n تا  دوست دعوت کنم؟؟؟

 


*** سلام...  چرا جمله تو از شش کلمه بیشتر شد؟؟!!


- خوب اینجا هم خواستم تنوع ایجاد بشه دیگه!!!


نامۀ فدایت شوم؟؟!!!!

پنج شنبه بيست و نهم فروردين 1387 ساعت 19:42



سـلام...

 



هر از گاهی توقف در ایستگاه بین راه فرصت خوبی برای دیدن مسیر طی شده و


نگریستن به راه در پیش رو است،


گاهی برای رسیدن

 
باید ایستاد.



ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ



روزی به داخل حیاط خانه سری زده و کاغذی به مضمون زیر کشف شد.

 

بد ندیدم حالا که خودم از نوشته های درونش مستفیذ شدم!!! شما هم بی بهره بمونید از محتواش.

 


سلام دوستان

 

پسرها و دخترهای خوب و محترم



امیدوارم که حالتان خوب باشد اگر از حالات ما(!!!) جویا می شوید می گویم خوبم تو خوبی(؟)

 


می خوام چند تا شعر بگم که خوشتون میاد(:)



گل سرخ و سفید و لوله لوله

 
فراموشم نکن کاظم کوتوله



گل سرخ و سفید ارغـوانی


فراموشم نکن محمد کتانی

 



                               از طرف یلدا

                                        yalda


 


  این اَشکالی رو هم که در ابتدای این سطر مشاهده نمودید، دقیقا قیافۀ ابتدایی بنده رو نشون میده در لحظۀ خوندن و قیافۀ ثانویۀ بنده هم در انتهای مطلب به اینصورت بود و  :))

 

جل الخالق!! چه ارادتی!!!! نسبت به چند نفر!!! هر چند ....



ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ




* سلام... سال جدید اومد و 1 ماهشم سپری شد این بود اون برنامت برای سال جدید؟؟!!کنکاش توی زندگی مردم؟!!


- با من هستی!!! آخه من چیکار به زندگی ملت دارم؟؟!! حالا ملت نمیذارن من زندگی خودمو داشته باشم و مجبورت میکنن که سرک بکشی، اینم تقصیره منه؟!!!

 


سال نوین، فرخنده

چهارشنبه بيست و نهم اسفند ماه 1386 ساعت 15:10


سـلام...

 

 

 

بهار آمد که تا گل باز گردد

 

 

                                       ســرود زنـدگـی آغـاز گــردد

 

 

بهار آمد که دل آرام گیـرد

 

 

                                       ز درد و غصه ها فرجام گیرد

 

 

 

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

 

 

روزگاری ست که کسی جز خود را ندیده ایم. شاید حتی خودمان را نیز در آیینه. مدتهاست که از ته دل نخندیده ایم و دیر هنگامی است که دست یکدیگر را به گرمی نفشرده ایم.

 

و حال دوباره روزگار به ما فرصتی داد همراه با سفره ای سپید و آینه ای روشن و جامی بلورین که بوی زندگی می دهد و تلالو کلماتی که خبر از تحول و دگرگونی دارد.

 

یادمان می اندازد که این لحظه، این سفره و این با هم بودن هدیۀ خداوند است و فرصتی دوباره.

 

به امید اینکه همیشه  "با هم"  دور این سفره باشیم.

 

 

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

 

 

سالی خوب همراه با پاكي و مهرباني و عشق براي همه ي عزيزانم (زنده رودي ها و غيره زنده رودي ها) آرزو مي كنم.

 

خوشحالم كه اواخر سال دوستاي جديد خيلي خوبي پيدا كردم.

 

از كارايي كه سال قبل كردم اصلا راضي نيستم ولي لحظات باارزشش، اون قدر زيادن كه هرگز افسوس نمي خورم.

 

 

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

 

 

* سلام...  برنامت برا سال جديد چيه؟؟؟!!

 

-  من!!!  من و برنامه، برنامه و من ،   اما يكي....

 

 

خدا

چهارشنبه اول اسفند ماه 1386 ساعت 00:30


سـلام...

 

 

 

خدایا قدرتم را دو چندان کن

 

 

نه در بازوانم،

 

 

قلبم را قدرتی بخش

 

 

تا ناملایمات زندگی را آسان تر تحمل کنم،

 

 

تا بدانم عشق چیست

 

 

و چگونه عشق بورزم؟

 

 

 

خدایا قدرتم را فزونی بخش نه چشم هایم را و نه زبانم

 

 

بلکه فکر و اندیشه ام را

 

 

تا بدانم کیستم و چیستم

 

 

تا از دوش ناتوانی، باری را برگیرم

 

 

تا دست سردی را گرمی بخشم

 

 

تا دردمندی را آسوده سازم.

 

 

 

خدایا قدرتم را افزون کن

 

 

نه در گستاخی و نه در گزافه گویی

 

 

بلکه روحم را

 

 

تا بدانم انسانیت چیست و کجاست

 

 

تا بدانم کوتاه ترین راه برای انسان شدن و ماندن چیست.

 

 

 

خدایا کمکم کن

 

 

من تمنای قدرت دارم.

 

 

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

 

 

خدا بیشتر از آن چه قصه ها می گویند مهربان است.

 

خدا بیشتر از آن چه مادربزرگ ها می گویند بخشنده است.

 

خدا بیشتر از آن چه می گویند است!

 

 

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

 

 

کتاب های روان شناسی را

 

خط به خط می خوانی

 

 در انتظار معجزه؟؟!!

 

ببین پیامبر قلبت چه می گوید،

 

نویسنده ها امام زاده نیستند!!!!

 

 

=============================

 

 

* سلام...  باز اومده نیومده ادای فیلسوفا رو درآوردی که؟؟!!

 

- کی؟؟ من!!! اصلاً به من می خوره فیلسوف باشم؟؟!! حرفا می زنیا!!!! من بتونم خودمو راه ببرم، خیلی هم هنر کردم.

 

 

** سلام...  شده تو یه بار جوری حرف بزنی که ملت 60 ساعت آی کیو نسوزونن؟؟!!

 

- ای بابا، اصلاً کی میگه من حرف می زنم؟؟!! نوشتن که دلیل بر حرف زدن نمی شه!!!! تازه همه اعتراض می کنن که چرا کم حرف می زنی!!!!

 

اصلاً خودت بگو: من چیکار کنم؟؟؟!!!

 

خندیدن و خنداندن؟؟!! تهدید؟؟!!!!!!!!

پنج شنبه بيستم دي ماه 1386 ساعت 13:14


سلام...

 

 

* اگه ميخواي بخوني و فکر نکني و جواب ندي؛ نخون لطفا!!!!

 

 

شده ای سنگ صبور، شده ای محرم راز، شده ای محرم دل

 

 

 

گوش فرا می دهی به همه کس، به همه چیز

 

 

می خندی، می خندانی، شاید به اجبار

 

 

اما کسی را نیافته ای که به تو گوش فرا دهد.

 

 

تا بخواهی دهان باز کنی آن دیگری می آید و باز هم مجبور به سکوتی.

 

 

باز هم گوشی برای شنیدن می خواهند و دلی برای مدفون کردن راز

 

 

و تو اما همچنان در جستجوی دلی برای بیان دردهای درونت.

 

 

پاسخ درونت اما این است:

 

 

تو که می بینی

 

 

تو که می دانی

 

 

من تنهاتر از تنهام

 

 

پس ...

 

 

و می خواهی که فریاد بزنی:

 

 

"نیست فریاد رسی؟ نیست کسی؟"

 

 

و تو اما باز به اجبار می خندی و می خندانی .....

 

 

================

 

 

* اِ اِ اِ اِ سلام...!!  از کی تا به حال نویسنده شدی که من خبر نداشتم؟؟!!

 

- من؟ نه بابا!! نویسندگی استعداد می خواد که من اصلا ندارم.

 

 

** سلام...!!  حالا دیگه کارت به جایی رسیده که ملت رو تهدید می کنی؟؟!!

 

- من؟ کی؟ کجا؟ نه!! اصلا من چی کاره بیدم؟؟!!

 

زندگی! گران فروش!!!!!!!!!!

سه شنبه هجدهم دي ماه 1386 ساعت 02:20


سلام...

 

 

در برخورد با هر دگرگوني در زندگي،

 

شايد بگويي كه نه، تاب نخواهم آورد.

 

اما مي آموزي كه كنار زدن مشكلات يكي پس از ديگري،

 

چندان هم دشوار نيست.

 

دشواري زماني خواهد رسيد كه از برخورد با مشكل بگريزي.

 

آنگاه است كه باز مي گردد و تو را به مبارزه مي خواند.

 

دگرگونيها گاه بسيار دردناكند،

 

اما به ما مي آموزند كه مي توانيم تاب بياوريم و نيرومندتر گرديم.

 

 

                         ================

 

 

به زمین و زمان

 

بی دلیل و گران فخر می فروشی!

 

برای جبران کمبودهایت.

 

و آن گاه که علتش را می پرسم

 

تو هم ...

 

قیمت بنزین را بهانه می کنی!!!

 

 

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

 

 

*به نظر شما  معلومه كه اولي از هاووس هولدر و دومي ازش نيست!!!!!

 

**به نظر شما اصلا نظر شما(+خودم) مهمه ؟

 

***به نظر شما... ؟ بابا يه نظرم خودتون بدين

 

 

 

 

 

واژه؟!!!دل؟؟!!

جمعه چهاردهم دي ماه 1386 ساعت 00:57


سلام...

 

 

 

دوست واژه است

 

واژه ای که از لب فرشته ها چکیده است

 

دوست نامه است

 

نامه ای که از خدا رسیده است

 

نامۀ خدا همیشه خواندنی است

 

توی دفتر فرشته ها

 

واژۀ قشنگ دوست ماندنی است

 

 

 

راستی دلت چقدر

 

آرزوی واژه های تازه داشت

 

دوست گُلت رسید

 

واژه را کنار واژه کاشت

 

واژه ها کتاب شد

 

دوستت همان دعای توست

 

آخرش دعای تو مستجاب شد

 

 

************

 

 

و اما

 

تو دلت مي خواد 10 تا 100 تومني باشي  يا

 

دلت مي خواد 5 تا 200 تومني باشي  يا

 

دلت مي خواد 2 تا 500 تومني باشي  يا

 

دلت مي خواد يه دونه 1000 تومني باشي؟

 

 

 

*سلام... نظر خودت در این مورد چیه؟؟

 

**من؟؟!! من دلم مي خواد سر به تن بعضي ها نباشه!  البته بلا نسبت شما

پسته؟؟!! دوست؟ دشمن؟

شنبه هشتم دي ماه 1386 ساعت 01:45


سلام...

 

 

کودک از پي مادرش روان بود و پسته مي خواست

 

 

زن آهسته ناليد "پول از کجا بيارم من"

 

 

کودک دويد در دکان، پايي فشرد و پسته خواست

 

 

دکاندار گوشش گرفت: "صاحبت کو زبان بسته"

 

 

مادر دستش رو کشيد: "بيا آبروريزي نکن بچه"

 

 

کودک سري تکان داد

 

 

زن از رنج زندگي با خود انديشيد

 

 

و پسر از پسته؛ نوشابه و بستني

 

 

"ديروز گردوي تازه ديده و چشم پوشيده؛ و امروز پسته"

 

 

کودک از پي زن روان بود

 

 

زن با چشم هاي پر از باران اشک که خشمش را شسته بود نگاهش کرد

 

 

 

ناگاه جيب کودک را پر ديد: "واي دزديدي؟"

 

 

کودک چو پسته مي خنديد با يک دهان پر از پسته.

 

 

                                                                              (برداشت از شعر سيمين بهبهاني)

 

 

 

سوال این کودک امروز و جوان آینده:

 

 

چه کسي آيا مقصر است؟

 

 

خودم ؟

 

 

پدرم و مادرم که مرا به دنيا آوردند و به قولي "پس انداختند"؟

 

 

خدا؟

 

                  

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

 

 

شنیدم که دوست و دشمن بر سه قسمه:

 

 

دوست شما کسی است که اولا:ً دوست شما باشد،  ثانیاً: دشمنِ دوستِ دشمن شما است،  ثالثاً: دشمنِ دشمن شماست.

 

و

 

دشمن شما کسی است که اولا:ً دشمن شماست،  ثانیاً: دوستِ دشمن شماست،  ثالثا:ً دشمن دوست شماست.

 

 

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

 

 

ما همیشه در حال فراموش کردنیم

 

از خودمان گرفته تا خدا

 

......

 

ادامه اش نمی دهم

 

خودت فکر کن چرا؟

 

 

*******************

 

* فرا رسیدن عید سعید غدیر خم، عید ولایت و امامت رو به همه دوستان عزیز تبریک میگم.

 

** پیدا کردن ارتباط این عرایض!!! با خود شما

 

*** سلام...  تو شام چی خوردی امشب؟؟ مطمئنی ر.و. ا. ن. گ. ر. د. ا. ن  توش نبوده؟!!

 

- چی بگم وال.. از پَزندش، باید پرسید!!!!

 

 

دختری به نام خورشید!! دانه سیب!!!!

جمعه سي ام آذر ماه 1386 ساعت 16:06


سلام...

یلدا نام فرشته ای است بالابلند. با تن پوشی از شب و دامنی از ستاره. یلدا نرم نرمک با مهر آمده بود. با اولین شب پاییز و هر شب ردای سیاهش را قدری بیشتر بر آسمان می کشید تا آدمها زیر گنبد کبود آرام تر بخوابند.

یلدا هر شب بر بام آسمان و در حیاط خلوت خدا راه می رفت و لابه لای خواب های زمین لالایی اش را زمزمه می کرد. گیسوانش در باد می وزید و شب به بوی او آغشته می شد.

یلدا شبی از خدا پاره ای آتش قرض گرفت. آتش که می دانی، همان عشق است. یلدا آتش را در دلش پنهان کرد تا شیطان آن را ندزدد. آتش در یلدا بارور شد.

فرشته ها به هم گفتند: « یلدا آبستن است، آبستن خورشید. و هر شب قطره قطره خونش را به خورشید می بخشد و شبی که آخرین قطره را ببخشد، دیگر زنده نخواهد ماند.»

فرشته ها گفتند: «فردا که خورشید به دنیا بیاید، یلدا خواهد مُرد.»

یلدا همیشه همین کار را می کند؛ می میرد و به دنیا می آورد. یلدا آفرینش را تکرار می کند.

راستی، فردا که خورشید را دیدی به یاد بیاور که او دختر یلداست و یلدا نام همان فرشته ای است که روزی از خدا پاره ای آتش قرض گرفت.

 

                                                                                     عرفان نظر آهاری

 

 

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

 

 

در میان هر سیب، دانه ی محدودیست

در دل هر دانه، سیب ها نامحدود

چیستانیست عجیب

دانه باشیم نه سیب

 

 

 

 

*عید سعید قربان رو به همه دوستان عزیز تبریک میگم.

** در طولانی ترین غیبت آفتاب، طولانی ترین آفتاب زندگی رو براتون آرزو می کنم.

*** شنیدم زمانی که ما توی ایران شب یلدا رو به عنوان بلندترین شب سال جشن  می گیریم مردم آفریقا، بلندترین روز سال رو تجربه می کنن.

** برای کسانی که مثل من جغرافیشون خوب نیست! باید بگم  که آفریقا در نیمکره جنوبی کره زمین قرار داره!!!

ماه، ستاره یا خورشید؟!!!!!

يکشنبه بيست و پنجم آذر ماه 1386 ساعت 01:20


سلام...

یه شبی از همین شبها، ماه شب چهارده داشت مثل همیشه توی آسمون خودنمایی می کرد و چند قدم اون طرفتر، یه ستارۀ کوچیک هم با کلی حسرت، به قرص ماه نگاه می کرد. ماه با شکوهی تمام، نور مهتابش رو به رخ می کشید و توجهی به نگاههای ستاره نمی کرد.

ماه با خودش گفت: من ماهم، پرنور و درخشان، تنها و بی نظیر بین این همه ستاره؛

اما برعکس، دل ستارۀ کوچیک ما شکسته بود. احساس حقارت می کرد از اینکه اینقدر کوچیکه. دوست داشت زودتر صبح بشه و خورشید خانوم خودش رو برسونه، چون اون موقع دیگه مجبور نبود نگاههای سنگین و مغرورانه ماه رو تحمل کنه.

شبها از پی هم گذشتند و ستاره اصلا حواسش نبود که شب به شب، پرنورتر میشه. یه شب ستاره زیر چشمی نگاهی به ماه انداخت، اما باورش نمی شد. باور نمی کرد که قرص کامل ماه تبدیل شده بود به یه هلال نازک نازک که باید دقیق می شدی تا ببینیش!  ماه حتی خجالت می کشید به ستاره نگاه کنه. دیگه اون ابهت و عظمت رو نداشت و کوچیک شده بود. اما حالا این ستاره بود که با یه چشمک، نگاه خیلی ها رو به خودش جلب می کرد. خیلی از آدمهای روی زمین داشتن اونو با انگشت به هم نشون می دادن.*

 

 

 

و اما:

 

 

اغلب ما آدمها موقعي كه بايد بيدار باشيم، خوابيم!!! بيشترمون غروب خورشيد را دوست داريم و معتقديم خيلي زيباست! درست است که زيباست اما، زيباتر از اون، طلوع خورشيده!! و همه ما طلوع ماه را مي بينيم در حاليكه نمي دونيم با طلوع زيباي خورشيد، ماه چه زيبا غروب مي كنه!! **

 

 

 

   

 

 

 

 

 

 

* فقط نتیجه اخلاقیش با خودتون!!

** خوب سلام... حالا این دو موضوع چه ربطی به هم داشتن؟؟!!

- فکر کنم ربطشون توی بی ربطیشونه!!!!

 

 

 

 

هر کسی بهر کاری!!!!

يکشنبه هجدهم آذر ماه 1386 ساعت 01:43


سلام...

اول یه داستان:

روزی به خاطر وقوع سیل، زنان و کودکان دهکده شیوانا، درون ساختمان بزرگی پناه داده شدند و قرار شد چند نفر نگهبان مرد برای حفاظت از ساختمان از بین اهالی انتخاب شوند. شیوانا مردان دهکده را جمع کرد و از آنها خواست تا برای این کار داوطلب شوند. جوانی بلندقد از بین مردان با پوزخند، خطاب به بقیه گفت: دختران و زنان موجودات غیر قابل اعتمادی هستند و یک سالک معرفت، هرگز خودش برای محافظت از آنها به زحمت نمی اندازد!

اما بقیه به سخنان او اعتنایی نکردند و چند نفر برای این کار پیشقدم شدند شیوانا آنها را به کناری کشید و بقیه را مرخص کرد و وقتی با داوطلبان تنها شد از آنها خواست تا شغل نگهبانی را جدی بگیرند و با حساسیت کامل مواظب آمد و شد افراد مشکوک باشند.

در آخر خطاب به آنها گفت که به شدت مواظب آن جوان بلندقد مدرسه باشند و اجازه ندهند که بی دلیل به ساختمان نزدیک شود.

یکی از داوطلبان با تعجب گفت: اما استاد! او در حضور همه مردم گفت که نسبت به دختران و زنان نظر مساعدی ندارد و آنها را موجودات غیرقابل اعتمادی می داند! چطور می گویید مواظب او باشیم؟!

شیوانا آهی کشید و گفت: به طور خیلی ساده و کاملا مشخص آن جوان بلندقد از لحاظ روحی بیمار است و می تواند برای زنان و کودکان ساختمان خطرناک باشد. دلیلش هم خیلی ساده است زنان و دختران هیچ فرقی با مردان و پسران ندارند و کسی که آنها را بد و ناشایست می خواند بدون تردید دچار مشکل ذهنی است! پس به شدت مواظبش باشید!

 

 

 

 

 

 

 

============================

 

 

 

 

 

 

ميگن که تو دنيا:

هم دختر هست هم پسر

هم زن هست  هم مرد

هم  زن دانشجو داریم هم مرد دانشجو

هم زن کارمند داریم هم مرد کارمند

هم زن مهندس داریم هم مرد مهندس

هم زن دکتر داریم هم مرد دکتر

هم آشپز زن داریم هم مرد آشپز

هم رييس زن داریم هم رييس مرد

هم مرد باتقوا داریم هم زن با تقوا

هم راننده زن داریم هم مرد راننده

و هم ....

 

 

 

 

 

 

 

اما میگن که:

 

بزرگترين آشپزها مرد بودن

بزرگ ترين رييس ها مرد بودن

بزرگ ترين جنگجوها مرد بودن

بزرگ ترين فيلسوف ها مرد بودن

بزرگ ترين پيامبر ها مرد بودن

بزرگ ترين رهبرها مرد بودن

بزرگ ترين راننده ها مرد بودن

بزرگ ترين دکترها مرد بودن

بزرگ ترين دانشمندها مرد بودن

 

 

 

 

 

 

 

 

ولی این رو مي دونم که:

 

 

هیچ مردی نتونسته مادر باشه

هیچ زني به خاطر مردی جنگ نکرده

و در پشت صحنه ي هر جنگی که در طول تاریخ اتفاق افتاده، زني بوده

 

«هر کسی را بهر کاری ساخته اند.»

                 

============================

  

** خوب سلام...  حالا چرا اینقدر زیاد نوشتی فکر می کنی مردم حوصله خوندن دارن؟

 

****پیش اومد

 

 

 

 

 

 

درصد عاشقی!! تولد!!!

چهارشنبه هفتم آذر ماه 1386 ساعت 22:37


سلام...

  

اینجا کمی پایین تر از آسمان است

 

 

پرواز را باید بیاموزی

تا شاخه های آن درخت.

اینجا پنجره های آرزو بازند

درخت و آسمان

هر دو از چهارچوب پنجره پیدایند

انگشت اشاره ی  او

هنوز بر توست

و اگر نباشد آن اشاره،

تو نیست می شوی!!

آمده ای برای خلق کردن

برای روایت کردن

آمده ای برای رسیدن به جواب سوالهایت

برای امتحان بزرگ عشق

برای دیدن خودت

برای پیدا کردن حقیقتش

آمده ای برای دوباره بزرگ شدن

برای مسئولیت لبیکت

که تو بروی و فقط صدایت بماند

پس هر سال

به خاطر لطف بزرگ او

یعنی بودنت

خوشحال باش !

چون او هم خوشحال است

و هر سال تخمین بزن

که هنوز چند درصد عاشقی؟!

 

چقدر زود می گذرد . . . چشم بر هم می گذاری و سالی دیگر می گذرد؛ باز روزها و سالروزهای دیگری از راه می رسند و یادت می آید که انگار همین دیروز بود که با هم خندیدیم و گریستیم؛ انگار همین دیروز بود که به دست آوردیم و از دست دادیم؛ اما سالها گذشته است و سالهایی نیز خواهند گذشت.

 

 

 

 

 ارتباط عجیبی بین گذر پر شتاب روزها و سن و سال آدمی وجود دارد. در روزهای دور کودکی، زمان در ساعتی متوقف بود. کوچه های تنگ بزرگ بودند. آنروزها که بزرگترها از شتاب عمر حرف می زدند تو نمی فهمیدی و برعکس حس می کردی چقدر دیر بزرگ می شوی. همانجا بود که شتابِ درونِ تو، جان گرفت.

  

 

شتاب برای زود بزرگ شدن؛ غافل از اینکه با این آرزو، همه ی رویاهای آرام و کند کودکی می میرند، تو قد می کشی و همه ی لذت های پاک، کوچک و کوچکتر می شوند، می گذرد و  می گذرد؛ بی آنکه بدانی....

 

 *** مي فرمايند كه فردا، مصادف است با تولد پر خیر و بركت فردی از سلالۀ پاك وبلاگ نويسان زنده رود. من هم پيشاپيش اين ظهور تابناك و مشعشع را به حضور سروران ارجمند، تهنيت و تسليت عرض مي نمايم.

 

 

 

**** کیک و بستنی از من باقی با خود شما

 

 

 

  

                    

                  

              

 

¶       

 

پاورقی:

طلــبتـون!

 

 

 

 

 

رفتار!!!

چهارشنبه بيست و سوم آبان ماه 1386 ساعت 02:02


* خداحافظ

سلام...  حال شما!!!

حکایت من و زنده رود هم مثل مکالمه بالاست. 3 هفته پیش خواستم یه خداحافظی کوتاه مدت کنم،  ولی سایت مشکل پیدا کرد و نشد. (دلیلش هم عمل جراحی مادرم بود و ... )

 

 

 

 

پيرزني پس از يك عمر زندگي شرافتمندانه٬ چشم از جهان فرو بست. وقتي خدا را ملاقات كرد از خدا چيزهايي پرسيد كه همواره دانستن آنها باعث آزارش شده بود.

 

- مگر غير از اين است كه تو خالق بشر هستي؟ مگر غير اين است كه همه را يكسان و برابر آفريدي؟ پس چرا مردم با هم رفتار بد دارند؟

- خدا جواب داد: هر انساني كه وارد زندگيتان مي شود درسي را به شما مي آموزد و با اين درسهاست كه چيزهاي مختلفي از زندگي، مردم و ارتباطات اجتماعي فرا مي گيريد.

 

 

 

پيرزن كاملا گيچ شده بود. پس٬ شروع به شكافتن مساله نمود.

 

 

 

- وقتي شخصي به تو دروغ مي گويد به تو مي آموزد  كه حقيقت هميشه آن گونه نيست كه وانمود مي كند پس تو مي فهمي كه صداقت هميشه آشكار نيست.

- اگر مي خواهي از درون قلبهايشان مطلع شوي بايد نقابهايي را كه زده اند كنار بزني و ماسك خودت را هم برداري و اجازه دهي تا مردم٬ خود واقعي تو را ببينند.

 

 

 

 

پی نوشت

 

* مردم را با شايستگي هايي كه دارند بپذير و كم و كاستي هايشان را تحمل كن.

باش!!!!!

دوشنبه هفتم آبان ماه 1386 ساعت 02:16


سـلام...

 گفته بودم چو بيايي غم دل با تو بگويم        چه بگويم كه غم از دل برود چون تو بياي

 

 

اين شعر خطاب به كيه؟

 

آفرينJ خطاب به زنده رود هست. آدم تا مياد شروع كنه به نوشتن؛ همه چي يادش ميره.

 

 

 

- يه وقتايي آدم نمي نويسه چون چيزي براي نوشتن به ذهنش نمی رسه (حتما همۀ مشکلات حل شده !!!!)

- يه وقتهايي هم آدم نمي نويسه چون يه عالمه حرف براي گفتن داره اما نمي دونه از کجا شروع کنه؟ از چی شروع کنه؟ از کی شروع کنه؟

- يه وقتهايي هم مطابق شعر بالا، دچار حالت جوگرفتگی میشه و همه چیز یادش میره!!!

 

 

و اما

 

1- همیشه در پی سود خویش باش!

 

2- جز خویشتن، هیچ کس را محترم مدار!

 

3- حریص باش و هرچه را می توانی تصاحب کن!

 

4- بدی کن اما وانمود کن که نیکی می کنی!

 

5- خسیس باش!

 

6- خشن و درنده خو باش!

 

7- چون فرصت به دست آوردی دیگران را بفریب!

 

8- دشمنانت را بکش و اگر می توانی دوستانت را نیز!

 

9- در رفتار با مردم  به زور توسل جوی، نه مهربانی!

 

10- همه تلاش خود را بر جنگ متمرکز ساز!

 

 

شرافت، بدترین سیاست هاست .... زور و قدرت از عدالت مطلوب تر است ...

 

دروغ، از حقیقت قوی تر است ......  ریاکاری، صفتی ارزشمند است .....

 

 

 

 

** یه کم به دور و برمون و البته خودمون نگاه کنیم، توی جامعه و بین مردم چقدر این تفکرات وجود داره؟

 

*** مورد چهارم را دوباره بخونید !

 

****(***) از روی موارد  1  تا  10 ، هزار بار بنویس تا تو ذهنت کاملا جا بیفته !!! (چون این بند سه تا توان هم داره بیشتر دقت کن !!)

زندگی و لباس؟؟!! لباس و زندگی؟؟!!

جمعه چهارم آبان ماه 1386 ساعت 01:34


سلام...

 

زندگی لباس است؟؟!!!

 

بعضيا از اون اول كه به دنيا ميان لباساي خوب مي پوشن.

 

بعضيا هم از اون اول لباس كهنه مي پوشن.

 

بعضيا لباساشون نو هست چون بابا براشون لباس مي خره!

 

بعضيا هم لباساي ديگران رو مي دزدن و مي پوشن!

 

بعضيا لباساشون رو اتو هم ميزنن تا قشنگتر بشه!

 

بعضيا هر روز لباساشون رو ميشورن و بعضي هر هفته٬ ولي همه ميشورن.

 

بعضيا كثيفي و پارگي لباسشون رو مي بينن و بعضيا نمي بينن.

 

بعضيا از بس لباساشون كثيف شده؛ ديگه نمي شورن!

 

بعضيا لباساي كهنه شون رو دور ميريزن.

 

بعضيا هم اصلا به لباس پوشيدن اهميت نمي دن ولي بازم لباس مي پوشن!

 

بعضيا اصلا دوس ندارن لباس بپوشن؛ از لباس پوشيدن متنفرن ولي جرات ندارن لخت بگردن!

 

بعضيا چون خودشون لباساي قشنگ دارن اصلا مهم نيست براشون كه بقيه لخت باشن!

 

بعضيا با اينكه لباساي قشنگ زياد دارن بازم لباساي ديگران رو ميدزدن و مي پوشن.

 

بعضيا لباسشون براشون اندازه هست ولي اكثرا يا لباسشون براشون خيلي گشاده و يا خيلي تنگ.

 

اكثرا از لباسايي كه مي پوشن ناراضي هستن!

 

اكثرا با اينكه لباسشون براشون انداز ه ست فكر مي كنن تنگه!

 

اكثرا تنگي لباسشون رو گردن ديگران ميندازن !!

 

اكثرا نمي دونن اصلا برا چي بايد لباس بپوشن !!

 

اكثرا از لباس پوشيدن خسته شدن ولي بازم مي پوشن.

 

اكثرا از اتو زدن لباسشون متنفرن ولي بازم اتو مي زنن.

 

اكثرا لباساشون كثيف و پاره ست.

 

اكثرا كثيفي و پارگي لباس بقيه رو ميبينن نه مال خودشون رو.

 

اكثرا از كثيفي لباس ناراحتن ولي بازم مپوشنش .

 

اكثرا ميتونن لباس نو بپوشن ولي بازم همين لباسشون رو دوس دارن.

 

اكثرا لباس زير هم مي پوشن!!

 

اكثرا لباسِ روشون٬ تميز تره با همه ي پارگيش!

 

تعداد كمي لباساشون رو خودشون مي دوزن.

 

تعداد كمي از لباسشون راضي هستن.

 

تعداد كمي برا ديگران هم لباس مي خرن.

 

تعداد كمي لباس رو بدون اتو ميپوشن.

 

تعداد كمي مي فهمن لباسشون كثيف هست يا نيست.

 

......

 

يه عده هم هستن كه مشخص مي كنن كي لباس بپوشه و كي نپوشه !!!

 

 

شما  چی فکر می کنید؟؟؟

 

 

و اما

 

* هميشه سوال كردن بهترين راهه.

 

** هميشه ببين طرفت از حرفت چي برداشت ميكنه، نه اينكه تو منظورت چيه؟

 

*** هميشه لباساتو خودت انتخاب كن؛ اما نظر ديگران رو هم بپرس.

 

**** هميشه خودت لباساتو بشور، اما گاهي هم بده خشكشويي!

قلط بنویث٬ درست بخوان!!!

دوشنبه سي ام مهر ماه 1386 ساعت 14:21


سلام...

این مطلب رو قبلا جایی خونده بودم گفتم شما هم بخونید٬ خالی از لطف نیست.

 

چغدر صخط عثط قلت نوشطن

چغدر خندح دار عثط قلت نوشطن 

چغدر جالب عثط قلت نوشطن،

ظیرا کح طو می طوانی

اکس عُل اَمَل خانندح عط را

 

مُشخس ببینی.

عما حمح عش را حم کح نمی طوانی قلت بنویصی

ظیرا کح:

نیاموختح ای کح حمح را چگونح قلت بنویصی

طو نمی طوانی

چون دیگر میلی به نوشطن نخاحی داشت ... .

اصرار من هم

رای یاد آوری است.

 

چقدر سخت است غلط نوشتن

چقدر خنده دار است غلط نوشتن

چقدر جالب است غلط نوشتن،

زیرا که تو می توانی

عکس العمل خواننده ات را

 

مشخص ببینی.

اما همه اش را که نمی توانی غلط بنویسی

زیرا که:

نیاموخته ای که همه را چگونه غلط بنویسی

تو نمی توانی

چون دیگر میلی به نوشتن نخواهی داشت ... .

اسرار من حم

برای یاد عاوری عثط.

 

 

 

 

ـ راستی اینجوری نوشتن هم عالمی داره ها٬ با دیدن این نگارش آدم یاد زبونهای زرگری و سوسکی و ... می افته٬ مثل اینه که بخوای با کسی رمزی حرف بزنی.

 

 

 

                                           

                                     ************************

 

 

 

 

 

 

 r میگن:

                 لقمان را گفتند ادب از که آموختی؟  گفت: از بی ادبان.  

   r این جمله ی قصار هم از من:

               درست نوشتن از که آموختی؟  از غلط و غلوط نویسان!!!!!

 

 

 

 

 

تماس بگیر !!!!

چهارشنبه يازدهم مهر ماه 1386 ساعت 21:30


سـلام...

 

هر روز شیطان لعنتی

خط های ذهن مرا اشغال می کند

هی با شماره های غلط زنگ می زند آن وقت

من اشتباه می کنم و او

با اشتباه های دلم حال می کند.

****

دیروز یک فرشته به من می گفت:

تو گوشی دل خود را بد گذاشتی

آن وقت ها که خدا به تو می زد زنگ

آخر چرا جواب ندادی چرا بر نداشتی؟

یادش به خیر آن روزها

مکالمه با خورشید

دفترچه های ذهن کوچک من را

سرشار خاطره می کرد

امروز پاره است

آن سیم ها که دلم را

تا آسمان مخابره می کرد.

****

اما

با من تماس بگیر خدایا

حتی هزار بار

وقتی که نیستم

لطفاً پیام خودت را

روی پیام گیر دلم بگذار.

          

                  ************************

  شهادت جانگداز شهریار مهربانی و عدالت رو تسلیت میگم.

 

 

 

 

خوشبختي!! سؤال!! معرفت!!

شنبه بيست و دوم ارديبهشت 1386 ساعت 20:33


سلام... 

 خدا رو شكر كه عمر، وفا كرد و من يه بار ديگه تونستم چند خطي اينجا بنويسم.

 

راستش من فكر كردم كه زنده رود منو فراموش كرده، چون دستنوشته هام ارسال نمي شدن، بعدش دوست عزيز جناب آقاي هرندي لطف كردن و اون متن آزمايشي رو گذاشتن تا يه تستي بشه و الان، من شخصاً اينجام. از دوستان عزيز هم كه كامنت گذاشتن، ممنون.

 

 

ياد دوستان عزيزي كه در گذشته اينجا قلم مي زدند به خير، دوستان عزيزي كه بعضي هاشون هنوز مي نويسن، بعضي ها حضورشون كمرنگتر شده و بعضي ها كه جاشون اينجا خاليه:

 

ليداي عزيز، عمو اروند عزيز،  شيداي عزيز، عسل گيسوي عزيز، آيناز عزيز، رعناي عزيز، سوگند عزيز، كوچولوي شيطون، دختر همسايه، پريساي عزيز، پاييز سرخ عزيز، ترنم عزيز، فصاحت سكوت، محمودرضاي عزيز، هومن عزيز، اميرپويان عزيز، گلستانه، جاسوس، فريد، قاصدك عزيز، طاووس، بي سوات عزيز، و ..... دوستاني كه جاشون، واقعا خاليه. البته از نسل قديم رهاي عزيز كه كاملا فعاله.

 

هرچند كم سر مي زدم ولي تا جايي كه وقت اجازه مي داد نوشته هاي دوستان رو مي خوندم. اميدوارم دوستان عزيز، در هر جايي كه هستن هميشه سلامت و همواره موفق  باشن و دوستان جديدي هم كه اومدن همگي تو كارشون موفق باشن.

 

 

 

 

 

×××××××××× 

 

 

 

 

او خوشبخت بود زيرا هيچ سؤالي نداشت. اما روزي سؤالي به سراغش آمد و از آن پس خوشبختي ديگر، چيزي كوچك بود. او از خدا معني زندگي را پرسيد. اما خدا جوابش را با همان سؤال داد. خدا گفت: اجابت تو همين سؤال توست. سؤالت را بگير و در دلت بكار و فراموش نكن كه اين دانه اي است كه آب و نور مي خواهد.

 

او سؤالش را كاشت، آبش داد و نورش داد و سؤالش جوانه زد و شكفت و ريشه كرد. ساقه و شاخه و برگ. و هر شاخه سؤالي و هر برگ سؤالي.

 

 

و  او كه تنها يك سؤال داشت، درختي شد كه از هر سرانگشتش سؤالي آويخته بود. و هر برگ تازه، دردي تازه بود و هر بار كه ريشه فروتر مي رفت درد او نيز عميق تر مي شد.

 

 

فرشته ها مي ترسيدند. فرشته ها از آن همه سؤال ريشه دار مي ترسيدند.

 

 

 اما خدا مي گفت: نترسيد، درخت او ميوه خواهد داد و باري كه اين درخت مي آورد، معرفت است. فصلها گذشت و دردها گذشت و درخت او ميوه داد و بسياري آمدند و جوابهاي او را چيدند. اما در دل هر ميوه باز دانه اي بود و هر دانه آغاز درختي و هر كه ميوه اي را برد، در دل خود بذر سؤال تازه اي را كاشت.

 

 

 

 

 

    ‍”اين است قصة زندگي آدم ها“     اين را فرشته اي به فرشته اي ديگر گفت.

 

 

تست

يکشنبه شانزدهم ارديبهشت 1386 ساعت 01:03

1 2