به زنده رود ، سایت بزرگ ایرانیان خوش آمدید.
به دستنوشته ترسي از جنس سکوت نوشته شده توسط ترسي از جنس سکوت خوش آمدید.

راز عشق در این است که به دیگری لذت ببخشی ، و لی عشق را برای لذت نخواهی .زیرا عشق حقیقی هوا و هوس نیست . هر چه نفس قوی تر باشد ، تقاضاهایش بیشتر می شود و هر چه تقاضا های نفس قوی تر باشد ، خودپرستی را در تو بیشتر و بیشتر تقویت میکند . عشق چهره واقعی خود را در ملایمت و مهربانی آشکار میکند ،نه در لذت جویی
1 2 3 4 5 6 7 8

خودت را از چشم ها پنهان کن تا ديده شوي!

جمعه بيستم مهر ماه 1386 ساعت 14:19


دانه‌ كوچك‌ بود و كسي‌ او را نمي‌ديد.سال‌هاي‌ سال‌ گذشته‌ بود و او هنوز همان‌ دانه‌ كوچك‌ بود.دانه‌ دلش‌ مي‌خواست‌ به‌ چشم‌ بيايد اما نمي‌دانست‌ چگونه.گاهي‌ سوار باد مي‌شد و از جلوي‌ چشم‌ها

مي‌گذشت...

گاهي‌ خودش‌ را روي‌ زمينه روشن‌ برگ‌ها مي‌انداخت‌ و گاهي‌ فرياد مي‌زد و مي‌گفت: من‌ هستم،من‌ اينجا هستم،تماشايم‌ كنيد.اما هيچ‌كس‌ جز پرنده‌هايي‌ كه‌ قصد خوردنش‌ را داشتند يا حشره‌هايي‌ كه‌ به‌ چشم‌ آذوقه‌ زمستان‌ به‌ او نگاه‌ مي‌كردند، كسي‌ به‌ او توجه‌ نمي‌كرد.
دانه‌ خسته‌ بود از اين‌ زندگي، از اين‌ همه‌ گم‌ بودن‌ و كوچكي‌ خسته‌ بود، يك‌ روز رو به‌ خدا كرد و گفت: نه، اين‌ رسمش‌ نيست. من‌ به‌ چشم‌ هيچ‌ كس‌ نمي‌آيم.كاشكي‌ كمي‌ بزرگتر، كمي‌ بزرگتر مرا مي‌آفريدي.
خدا گفت:اما عزيز كوچكم! تو بزرگي، بزرگتر از آنچه‌ فكر مي‌كني. حيف‌ كه‌ هيچ‌ وقت‌ به‌ خودت‌ فرصت‌ بزرگ‌ شدن‌ ندادي.رشد،ماجرايي‌ است‌ كه‌ تو از خودت‌ دريغ‌ كرده‌اي.

راستي‌ يادت‌ باشد تا وقتي‌ كه‌ مي‌خواهي‌ به‌ چشم‌ بيايي،ديده‌ نمي‌شوي.

خودت‌ را از چشم‌ها پنهان‌ كن‌ تا ديده‌ شوي.

دانه‌ كوچك‌ معني‌ حرف‌هاي‌ خدا را خوب‌ نفهميد اما رفت‌ زير خاك‌ و خودش‌ را پنهان‌ كرد.رفت‌ تا به‌ حرف‌هاي‌ خدا بيشتر فكر كند.سال‌ها بعد دانه‌ كوچك‌ سپيداري‌ بلند و باشكوه‌ بود كه‌ هيچ‌ كس‌ نمي‌توانست‌ نديده‌اش‌ بگيرد؛سپيداري‌ كه‌ به‌ چشم‌ همه‌ مي‌آمد.

.

عيدتون مبارک،ان شاالله مزد يک ماه عبادتون نزديکي به خدا باشه.

لحظه هاتون پُر از خدا و عشق

دل مهربون باشید

التماس دعـــا

يا علــــي

عاشقانه با خدا

جمعه سيزدهم مهر ماه 1386 ساعت 22:59


" عاشقانه با خدا "

من‌ شدم‌ ني‌ و تو شدي‌ ني‌زن،مرا گذاشتي‌ روي‌ لبهايت‌ و دميدي.نفست‌ كه‌ توي‌ تنم‌ ريخت،هوا پر شد از موسيقي‌ دوست.فرشته‌ها به‌ رقص‌ آمدند و زمين‌ دور خودش‌ چرخيد.
نواختن‌ من،جشن‌ ملكوت‌ بود و پايكوبي‌ هستي.

دم‌ تو آتش‌ بود و نواي‌ ني،عشق.

من‌ شدم‌ ني‌ و تو شدي‌ ني‌زن.

اما فراموشم‌ شد كه‌ ني‌ اگر خالي‌ نباشد،ني‌ نيست. پُر شدم. ديگر براي‌ تو جايي‌ نمانده‌ بود.مرا گذاشتي‌ روي‌ لبهايت‌ و باز هم‌ دميدي؛اما ديگر صدايي‌ نيامد.فرشته‌ها گريستند و شيطان‌ دور ني‌ات‌ رقصيد.
اين‌ روزها نسيم‌ از سمت‌ بهشت‌ مي‌وزد.

اين‌ روزها هوا بوي‌ تو را دارد.اين‌ روزها صداي‌ ساز تو مي‌آيد.

و من‌ دوباره‌ به‌ ياد مي‌آورم‌ كه‌ من‌ ني‌ بودم‌ و تو ني‌زن.
آه،آي‌ يگانه‌اي‌ ني‌زن!

اين‌ ني‌،دلتنگ‌ دم‌ توست.دلتنگ‌ نواختنت.ني‌ كوچكت‌ را بنواز.

.

لحظه هاتون پُر از خدا و عشق باشه

دل مهربون باشید

التماس دعـــا

يا علــــي

 

 

شب قدر

جمعه ششم مهر ماه 1386 ساعت 22:57


فرشته‌ها آمده‌اند پايين.

این روزها همه‌ جا پُر از فرشته‌ است.

از كنارت‌ كه‌ رد مي‌شوند،مي‌فهمي؟

اسمت‌ را كه‌ صدا مي‌زنند،مي‌شنوي؟

دستشان‌ را كه‌ روي‌ شانه‌ات‌ مي‌گذارند،حس‌ می کنی؟

راستي،حياط‌ خلوت‌ دلت‌ را آب‌ و جارو كرده‌اي؟

دعاهايت‌ را آماده‌ گذاشته‌اي؟

آرزوهايت‌ را مرور كرده‌اي؟

مي‌داني‌ كه‌ امشب‌ به‌ تو هم‌ سر مي‌زنند؟

مي‌آيند و برايت‌ سوغاتي‌ مي‌آورند،پيرهن‌ تازه‌ات‌ را...

خدا كند يك‌ هوا بزرگ‌ شده‌ باشي.

مي‌آيند و چهار گوشه‌ دلت‌ را نور و گلاب‌ مي‌پاشند.
مي‌آيند و توي‌ دستشان‌ دعاي‌ مستجاب‌ شده‌ و عشق‌ است.
مبادا بيايند و تو نباشي.

مبادا درِ‌ دلت‌ را بسته‌ باشي.
مبادا در بزنند و تو نفهمي.

مبادا...
كوچه‌ دلت‌ را چراغاني‌ كن.

دمِ‌ در بنشين‌ و منتظر باش.
فرشته‌ها مي‌آيند.فرشته‌ها حتماً‌ مي‌آيند.
خدا آن‌ سوتر منتظر است.

مبادا كه‌ فرشته‌هايت‌ دست‌ خالي‌ برگردند!

مبادا كه‌ فرشته‌هايت‌ دست‌ خالي‌ برگردند!

مبادا كه‌ فرشته‌هايت‌ دست‌ خالي‌ برگردند!

.

لحظه هاتون پُر از خدا و عشق باشه

دل مهربون باشید

التماس دعـــا

يا علــــي

 

نشان لياقت

يکشنبه اول مهر ماه 1386 ساعت 23:33


از جنگ بر می گردی،خدا می داند که به جنگ رفته بودی.

خاک روی پیراهنت را می تکاند و نشان لیاقتی به تو می دهد.نشان لیاقتش اما مدالی نیست که بر گردنت بیاویزی.نشان لیاقت خدا تنها چند خط ساده است.
از جنگ بر می گردی،هیچ کس اما به استقبالت نمی آید.هیچ کس نمیداند که به جنگ رفته بودی.با شکوه ترین جنگها اما همین است.جنگی غریبانه ،جنگی تنها،جنگی بی سپاه و بی سلاح.
از جنگ بر می گردی،خدا می داند که به جنگ رفته بودی.خاک روی پیراهنت را می تکاند و نشان لیاقتی به تو می دهد.نشان لیاقتش اما مدالی نیست که بر گردنت بیاویزی.نشان لیاقت خدا تنها چند خط ساده است.خط های ساده ای که بر پیشانی ات اضافه می شود.

 و روزی می رسد که پیشانی ات پر از دستخط خدا می شود.
آیینه ها می گویند آن کس زیباتر است که خطی بر چهره ندارد. آیینه ها اما دروغ می گویند.

دستخط خدا بر هر صفحه ای که بنشیند، زیبایش می کند.

جوانی بهایی است که در ازای دستخط خدا می دهیم.دستخط خدا اما بیش از اینها می ارزد، کیست که جوانی اش را به دستخط خدا نفروشد!

.

دل مهربون باشيد

التماس دعا

يا علي

مناجات

يکشنبه بيست و پنجم شهريور 1386 ساعت 21:34


روزگار خيلي داره سخت مي گذره.....
دوست دارم دستي به دلم بکشم و توو این ماه عزیز  يه دل تکوني حسابي انجام بدم.....
ولي نميتونم.....
اونقدر کهنه شده که هر گوشه اونو مي خوام تميز کنم ترک بر ميداره....
ميشکنه......
پودر ميشه.....
ميترسم اگه بخوام خاکش رو بگيرم خودش هم خاک بشه و چيزي ازش باقي نمونه......
نمي دونم چرا اين روزا اينقدر کند عبور مي کنن......
اينگاري باطري هاي ساعت ضعيف شدن و توان هل دادن عقربه ها رو ندارن.....
من هم شدم مثل اين باطري هاي ضعيف......
ديگه نميتونم.....
احساس مي کنم يه چيزي مي خوام......
حس ميکنم دنبال يه چيزي دارم مي گردم.....
ولي نمي دونم چيه!!!....
همش در اضطرابم که چي مي خوام......
اما نميدونم......
خدايا از اين سردرگمي نجاتم بده.....
تو ميدوني من طاقتش رو ندارم.......
دوست دارم سرم رو بالش بذارم .....
آروم چشمام رو ببندم......
بخوابم..........
بخوابم تا همون کسی که نميدونم کیه بياد از خواب بيدارم کنه......

ولي نه نميشه......

دل مهربون باشید

التماس دعا

يا علــــی

 

داستان کوتاه(2)

جمعه بيست و سوم شهريور 1386 ساعت 23:33


شیطان را گفتم:لعنت بر شیطان!

لبخند زد.

پرسیدم:چرا می خندی؟

پاسخ داد:از حماقت تو خنده ام می گیرد.

پرسیدم:مگر چه کرده ام؟

گفت:مرا لعنت می کنی در حالی که هیچ بدی در حق تو نکرده ام.

با تعجب پرسیدم:پس چرا زمین می خورم؟!

جواب داد:نفس تو مانند اسبی است که آن را رام نکرده ای. نفس تو هنوز وحشی است؛تو را زمین می زند.

پرسیدم:پس تو چه کار ه ای؟

پاسخ داد:هر وقت سواری آموختی،برای رم دادن اسب تو خواهم آمد؛فعلا برو سواری بیاموز.

 

 

 

داستان کوتاه

شنبه شانزدهم تير ماه 1386 ساعت 00:41


مردی کنار بیراهه ای ایستاده بود.
ابلیس را دید که با انواع طنابها به دوش درگذر است.
کنجکاو شد و پرسید: ای ابلیس ، این طنابها برای چیست؟
جواب داد: برای اسارت آدمیزاد.
طنابهای نازک برای افراد ضعیف النفس و سست ایمان ،
طناب های کلفت هم برای آنانی که دیر وسوسه می شوند.
سپس از کیسه ای طناب های پاره شده را بیرون ریخت و گفت:
اینها را هم انسان های باایمان که راضی به رضای خدایند و اعتماد به نفس داشتند، پاره کرده اند و اسارت را نپذیرفتند.
مرد گفت طناب من کدام است ؟
ابلیس گفت : اگر کمکم کنی که این ریسمان های پاره را گره زنم،
خطای تو را به حساب دیگران می گذارم ...
مرد قبول کرد .
ابلیس خنده کنان گفت :
عجب ، با این ریسمان های پاره هم می شود انسان هایی چون تو را به بندگی گرفت!
 

صدایم کن

شنبه دوم تير ماه 1386 ساعت 10:33


بخوان ما را،منم پروردگارت،خالقت از ذره ای نا چیز.صدایم کن مرا،آموزگار قادر خود را. قلم را،علم را من هدیه ات کردم.بخوان ما را، منم معشوق زیبایت،منم نزدیک تر از تو به تو.

اینک صدایم کن.

رها کن غیر ما را،سوی ما بازآ.منم پروردگار پاک بی همتا.

منم زیبا که زیبا بنده ام را دوست می دارم.

تو بگشا گوش دل،پروردگارت با تو می گوید:( ( تو را در بیکران دنیای تنهایان رهایت نخواهم کرد ) ).

بساط روزی خود را به من بسپار

رها کن غصه یک لقمه نان و آب فردا را

تو راه بندگی طی کن عزیزا

من خدایی خوب می دانم.

تو دعوت کن مرا بر خود به اشکی یا خدایی،میهمانم کن که من چشمان اشک آلوده ات را دوست می دارم.

طلب کن خالق خود را بجو ما را.تو خواهی یافت.

که عاشق می شوی بر ما و عاشق می شوم بر تو که وصل عاشق و معشوق هم ( آهسته می گویم ) خدایی عالمی دارد!

قسم بر عاشقان پاک و با ایمان،قسم بر اسب های خسته در میدان،تو را در بهترین اوقات آوردم،قسم بر عصر روشن،تکیه کن بر من.

قسم بر روز هنگامی که عالم را بگیرد نور، قسم بر اختران روشن اما دور،رهایت نخواهم کرد.

بخوان ما را،که می گوید تو خواندن نمی دانی.تو بگشا لب.تو غیر از ما خدای دیگری داری؟

رها کن غیر ما را آشتی کن با خدای خود.

تو غیر از ما چه می جویی؟

تو با هر کس به جز با ما چه می گویی؟

و تو بی من چه داری؟

هیچ!

بگو با ما چه کم داری عزیزم؟

هیچ!

هزاران کهکشان و کوه و دریا را و خورشید و نور و هستی را برای جلوه ی خود آفریدم.

من ولی وقتی تو را آفریدم،بر خودم احسنت می گفتم.

تویی زیبا تر از خورشید زیبا

تویی والاترین مهمان دنیایم،که دنیا بی تو،چیزی چون تو را کم داشت،تو ای انسان،نمی خواهی چرا ما را؟

مگر آیا کسی هم با خدایش قهر می گردد؟

هزاران توبه ات را گر چه بشگستی.

ببینم من تو را از درگهم راندم؟

اگر در روزگار سختی ات خواندی مرا،اما به روز شادی ات یک لحظه هم یادم نمی کردی.

به رویت بنده من هیچ آوردم؟

که می ترساندنت از من؟

رها کن آن خدای دور!

آن نامهربان معبود!

آن خالق خیالی خود را.

این منم،پروردگار مهربانت،خالقت.اینک صدایم کن مرا به قطره اشکی .

به پیش آور دو دست خالی خود را.با زبان بسته ات کاری ندارم،لیک غوغای دل بشکسته ات را من شنیدم.

غریب این زمین خاکی ام.

عزیزم آیا حاجتی داری؟

تو ای از ما کنون بر گشته ای،اما کلام آشتی را نمی دانی.

خجالت می کشی از من!

بگو،جز من کسی دیگر نمی فهمد.

به نجوایی صدایم کن.

بدان آغوش من باز است،برای درک آغوشم،یک قدم بردار،باقی گام ها با من.

شب قدر

سه شنبه بيست و پنجم مهر ماه 1385 ساعت 16:14


الهه من!

 

اي بي نيازترينِ بي نيازها!

 

اينك ما بندگان توايم كه در پيشگاهِ تو ايستاده ايم و من نيازمندترينِ نيازمندان به درگاهِ تو هستم.پس به توانگريِ خودت،نيازمندي و تهيدستيِ ما را بر طرف فرما و رشته اميدِ ما را با منع كردنِ رحمتت،قطع نكن؛كه اگر چنين كني آن كسي را كه از تو نيكبختي خواسته،بدبخت ساخته اي و آن كسي را كه به فضل و احسانِ تو چشمِ كمك داشته،محروم داشته اي.

 

يا علي

چهارشنبه بيست و ششم بهمن ماه 1384 ساعت 08:32


 

هر شروعی را پایانی و هر سلامی را خداحافظی به همراه هست
هر راهی روزی شروع و روزی پایان میگیرد چه به مقصد برسد و چه نرسد
هر طلوعی لاجرم به همراه خود غروبی دارد
به هر صورت این رسمی کهن است که در جریان است
اگر کسی مرا خواست
بگویید رفته باران ها
را تماشا کند
و اگر اصرار کرد
بگویید برای دیدن طوفانها
رفته است
و اگر باز هم سماجت کرد
بگویید رفته است تا دیگر
باز نگردد.

مرسی از همه دوستانی که به ترسی از جنس سکوت اومدن و دلگرمي دادن.

مرسی از / شایلی / موج / لیلای بی مجنون /جادوي عشق/الهه عشق/ني شکسته/همسفر غريبه/ رعنای عزیز /kocholo1saleh / پارسا جون / حمید تاپ ایرانین / فرزانه خانوم / عمو اروند / برزخ /ghazal /هيچکس / سمیرا / جاسوس شاه / سلام بهانه است / آتشکده / فانوس خیس / عسل گیسو / شب مهتابی / برای تو دلتنگم / هیچکس / ترانه های ایناز / نیما جان / فردین و رها جان

و تمام دوستاني که اسمشون در این مجموعه نبود ولی نوشته هاشون همیشه در خاطر من هست.

 

 همیشه سبزو آفتابی باشید.

                                         یا علی 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

تنهايي

چهارشنبه بيست و ششم بهمن ماه 1384 ساعت 03:43


قاصدك روي سنگفرش خيابون در انتظار يك دست ، يك فوت اين همه رهگذر ! كسي پيامي نداره براي كسي ؟ قصه اين همه تنهايي رو قاصدك به كجا خواهد برد ؟
 
 
 
 
 
 
 

خاطرات

جمعه چهاردهم بهمن ماه 1384 ساعت 00:41


دیشب دنبال یه سری ازجزوه های درسی قدیمی بودم. همیشه دوست دارم که هرازچند گاهی به انباری برم و اونجا رو حسابی وارسی کنم. پر از وسایل و اجناس قدیمی که گذشت زمان به صورت گرد وغبار روی اونارو گرفته وقتی که هردفعه گرد وغباری که روی صندوق قدیمی نشسته رو پاک میکنم و بازش میکنم، یاد ماشین زمان میافتم. فقط با یه نگاه گذرا به وسایلی که اونجا روی هم چیده شدن، در یک چشم به زدن به دوران قدیم برمیگردم. دیشب چشمم به یه کارتن کهنه خورد که اسمم روش نوشته شده بود و یه گوشه ای از انباری بود. وقتی اونو دیدم تعجب کردم که چطور تا حالا ندیدمش. با مکافات وسایلی که روش بود کنار گذاشتم و بازش کردم. باور کردنی نبود، تمام کتابای دوران دبستانم اونجا بودن. واقعاً شوکه شدم. کتاب فارسی اول دبستانُ باز کردم که از تمرین خط و نقطه شروع شده بود و درسایی که برام خاطرات اون موقع رو تداعی میکرد. بقیه کتابا رو نگاه میکردم چه عطری داشت. مطمئن هستم که جز خودم هیچ کس دیگه ای بوی اون کتابامو نمیتونه تشخیص بده تصمیم کبری، حسنک کجایی، باز باران باترانه وکلی چیزای دیگه. روزآخرمدرسه، اسم همه بچه های کلاسُ توی کاغذ مینوشتم و به عنوان یادگاری نگه میداشتم، با دیدن اسم اونا اشک تو چشام جمع شدن، بجز پنج نفرشون که هنوز هم همدیگه رو می بینیم، از بقیه خبری ندارم. بعد از اینکه کارم اونجا تموم شد برگشتم تواتاقم و به اتفاقات تلخ و شیرینی که توی مدرسه داشتم فکر میکردم و خوابم برد. بعد از مدتها با آرامشی غیر قابل وصفی خوابیدم.

 

 

عاشقانه

پنج شنبه ششم بهمن ماه 1384 ساعت 03:35


به عزيزم ..... 
به من گفته اي بدون خبر بازگشت نكنم ؟ ببين اين ابرهاي سفيد را كه از جلوي ماه رد مي شوند از مغرب به مشرق خبر مي برند ، ولي صبر لازم است . درباره ي خودم نمي دانم براي خبر آوردن لازم است تا آخر عمر صبر كنم ، يا نه ؟
هنوز تو را مي بينم در مقابل در ايستاده اي . رو به بالا بنا به عادت نگاه مي كني
كي خبر مرا به تو مي آورد ؟
 نسيم خنكي كه مو هايت را تكان مي دهد صداي من است . بارها از تو مي گذرد و تو او را نخواهي شناخت ! عشق من ! يك قطره ي شفاف در اين وقت سحر روي دست تو مي افتد . گمان نكن باران است طبيعت پر از كاينات است . وقتي كه عاشق از معشوقه اش دور مي شود ، بعد ها خيلي چيزها شبيه به آثار وجود آن دور شده ، از نظر مي گذرند ، قطره ي باران كه در خاموشي شب خيلي محزون به زمين مي آيد شبيه به اشك آن عاشق است
چه قدر رقت انگيز است كه گل به محض شكفتن ، پژمرده شود ! قلب در دست اطفال همين حال را دارد
مگر تو نمي خواهي مرا از خودت دور كني . اگر جز اين است ، به من بگو امشب بدون خبر مي توانم بازگشت كنم ، يا نه ؟
دوست هميشگي تو
حميدرضا
 

دوست كوه نشين تو

دوشنبه سوم بهمن ماه 1384 ساعت 07:51


عزيزم
قلب من رو به تو پرواز مي كند
مرا ببخش ! از اين جرم بزرگ كه دوستي است و جنايت ها به مكافات آن رخ مي دهد چشم بپوشان ؟ اگر به تو «عزيزم» خطاب كرده ام ، تعجب نكن . خيلي ها هستند كه با قلبشان مثل آب يا آتش رفتار مي كنند . عارضات زمان ، آن ها را نمي گذارد كه از قلبشان اطاعات داشته باشند و هر اراده ي طبيعي را در خودشان خاموش مي سازند .
اما من غير از آن ها و همه ي مردم هستم . هر چه تصادف و سرنوشت و طبيعت به من داده ، به قلبم بخشيده ام . و حالا مي خواهم قلب سمج و ناشناس خود را از انزواي خود به طرف تو پرتاب كنم و اين خيال مدت ها است كه ذهن مرا تسخير كرده است
مي خواهم رنگ سرخي شده ، روي گونه هاي تو جا بگيرم يا رنگ سياهي شده ، روي زلف تو بنشينم من يك كوه نشين غير اهلي ، يك نويسنده ي گمنام هستم كه همه چيز من با ديگران مخالف و تمام ارده ي من با خيال دهقاني تو ، كه بره و مرغ نگاهداري مي كنيد متناسب است
بزرگ تر از تصور تو و بهتر از احساس مردم هستم ، به تو خواهم گفت چه طور
اما هيهات كه بخت من و بيگانگي من با دنيا ، اميد نوازش تو را به من نمي دهد ، آن جا در اعماق تاريكي وحشتناك خيال و گذشته است كه من سرنوشت نامساعد خود را تماشا مي كنم
دوست كوه نشين تو
حمیدرضا

عيدتون مبارک

پنج شنبه بيست و نهم دي ماه 1384 ساعت 21:18

سنگ آتش

دوشنبه بيست و يکم آذر ماه 1384 ساعت 03:56


زمين عاشق شد و آتشفشان كرد و هزار هزار سنگ آتشين به هوا رفت. خدا يكي از آن هزار هزار سنگ آتشين را به من داد تا در سينه‌ام بگذارم و قلبم باشد.
حالا هر وقت كه روحم يخ مي‌كند، سنگ آتشينم سرد مي‌شود و تنها سنگش باقي مي‌ماند و هر وقت كه عاشقم، سنگ آتشينم گُر مي‌گيرد و تنها آتش‌اش مي‌ماند.
مرا ببخش كه روزي سنگم و روزي آتش.
مرا ببخش كه در سينه‌ام سنگي آتشين است.
سيل عشق
عاشق شد و عشق قطره قطره پشت دلش جمع شد؛ و يك روز رسيد كه قلبش ترك برداشت و عشق از شكافِ دلش بيرون ريخت.
سيلي از عشق راه افتاد و جهان را عشق بُرد. فرداي آن روز خدا دوباره جهاني تازه خلق كرد.

مردم اما نمي‌دانند جهان چرا اين همه تازه است.
زيرا نمي‌دانند كه هر روز كسي عاشق مي‌شود و هر روز سيلي از عشق راه مي‌افتد و هر روز جهان را عشق مي‌بَرَد و خدا هر روز جهاني تازه خلق مي‌كند!

رنگ عشق
در و ديوار دنيا رنگي است. رنگ عشق. خدا جهان را رنگ كرده است. رنگ عشق. و اين رنگ هميشه تازه است و هرگز خشك نخواهد شد.
از هر طرف كه بگذري، لباست به گوشه‌اي خواهد گرفت و رنگي خواهي شد.
اما كاش چندان هم محتاط نباشي؛ شاد باش و بي‌پروا بگذر، كه خدا كسي را دوست‌تر دارد كه لباسش رنگي‌تر است
 
               ( نوشته شده توسط دوست خوبم عرفان نظر آهاري )   
                           

!!!!!!!!!!

جمعه هجدهم آذر ماه 1384 ساعت 21:40


صبح به سختي از خواب بيدار مي شويد. راديو را روشن مي کنيد:
"به به...! چه روز قشنگي است امروز. يک روز عالي! دوستي مي گفت..."
اما شما معتقديد که امروز، روز بسيار زشت و چرت و پرتي است. دوست آن گوينده هم غلط کرده که گفته هوا بهاري است. اصلا غلط کرده هر کسي درباره امروز حرف زده! يکي از دلايل ناراحتي تان اين است که از اصلاحات متنفر هستيد و امروز مجبور هستيد که ريش تان را مرتب کنيد. ماشين ريش تراش را بر مي داريد. با عصبانيت جلو آينه حمام مي ايستيد و عليه خودتان شعار و فحش مي دهيد. ناگهان ماشين ريش تراش از مسير منحرف مي شود و قسمتي از ريش تان را مي زند. مي خواهيد ريش بلند خود را کوتاه و همسطح قسمت خراب شده کنيد. ولي آن قسمت سه تيغه و صاف شده است. به ناچار کاملا اصلاحات مي کنيد. در آخر هم کرم
"افتر شيو" پسرتان را به صورتتان مي ماليد امروز کنفرانس مطبوعاتي داريد. شما رئيس اداره اي هستيد که اگر با آن قيافه ديده بشويد، فاجعه رخ خواهد داد. تصميم مي گيريد با منشي خود تماس بگيريد و جلسه را کنسل کنيد. ولي بهانه اي براي اين کار نداريد. از طرفي نيز مطمئن هستيد که اگر همسرتان قضيه را بفهمد، آنرا همه جا پخش مي کند. چون برادر بي سواد و معتاد او را در اداره مدير يکي از بخش ها کرده ايد ولي حالا پسرعمويش را استخدام نمي کنيد. همسرتان قهر کرده و به خانه مادرش رفته است. به ناچار تصميم
مي گيريد که بلايي سر خودتان بياوريد تا آن را بهانه کنيد و تا ريش تان مثل روز اول نشده در انظار حاضر نشويد. به آشپزخانه
مي رويد و کارد را بر مي داريد. ولي نمي دانيد آن را به کجايتان بزنيد. مي ترسيد که از شدت خونريزي بميريد. از طرفي هم مطمئن هستيد که در هر حال اگر با آن شکل و شمايل به اداره برويد، به زودي مجبور به خودکشي خواهيد شد. فکر مي کنيد مسموم شدن هم خوب است. در يخچال به دنبال يک ماده خوراکي مي گرديد که تاريخ مصرف آن گذشته باشد. ولي همه چيز را تازه خريده ايد. از فکر مسموم شدن هم بيرون مي آييد. فکري به ذهنتان مي رسد. با خودتان فکر مي کنيد که مي شود يک جايي از بدن خود را عمل جراحي کنيد. اينجوري در بيمارستان بستري مي شويد و کسي را به حضور نمي پذيريد. با يکي از دوستانتان که پزشک است تماس مي گيريد. او عمل آپانديس را پيشنهاد مي کند. شما قبلا اين کار را کرده ايد. به دکتر مي گوييد که دوران استراحت پس از عمل جراحي بايد به اندازه اي باشد که ريش تان در اين مدت در بيايد. دکتر مي گويد که چون کاملا سالم هستيد تنها دو راه داريد. زايمان کنيد، يا مثل
مايکل جکسون عمل کنيد. از دکتر خداحافظي مي کنيد. تصميم مي گيريد که سکته قلبي کنيد. براي اين کار بايد حسابي عصباني بشويد. به منزل مادر خانم تان زنگ مي زنيد و هر آنچه که در اين چند سال نگفته ايد را مي گوييد. سپس گوشي تلفن را مي گذاريد و تلفن را از پريز مي کشيد. بجاي عصباني بودن احساس سبکي مي کنيد. کنفرانس مطبوعاتي تا دو ساعت ديگر شروع مي شود. تنها يک راه برايتان باقي مانده و آن اين است که در مسير اداره تصادف کنيد. پشت چراغ قرمز توقف کرده ايد. بيلبورد سر تقاطع را نگاه مي کنيد. تبليغ يک کرم مو بر صورت است که براي هميشه موها را از بين مي برد. خنده تان مي گيرد. شيشه کرم برايتان آشنا است. شبيه کرم "افتر شيو" پسرتان است. دقت مي کنيد و متوجه مي شويد که خودش است. صورت صاف تان را در آينه مي بينيد و فرياد مي زنيد:
- خوشگل...!!!...
راننده خودرو کناري فکر مي کند که به همسر او متلک انداخته ايد. با عصبانيت مي گويد:
- الان خوشگل را نشانت مي دهم!
 سپس پياده مي شود و به طرف اتومبيل شما مي آيد. گاز مي دهيد و فرار مي کنيد. او هم به دنبالتان مي آيد. تعقيب و گريز آغاز
مي شود. نمي توانيد از دستش فرار کنيد. در يک خيابان ناگهان متوجه مي شويد که پشت سرتان نيست و گم تان کرده است.
مي بينيد که ورودي يک پارکينگ باز است. داخل آن مي پيچيد و تصميم مي گيريد که مدتي در آنجا بمانيد تا مطمئن بشويد که راننده عصباني شما را گم کرده است. يک گوشه از پارکينگ پارک مي کنيد. سرتان را روي فرمان مي گذاريد و نفس راحتي
مي کشيد. کسي به شيشه مي زند. نگاه مي کنيد. نگهبان اداره است. شما را بدون ريش نمي شناسد. راننده آن خودرو که تعقيب تان
مي کرد خبرنگار است و با همسرش براي شرکت در کنفرانس مطبوعاتي شما به اداره تان مي آيد.

بیا تا تنها نمیریم !!!

چهارشنبه شانزدهم آذر ماه 1384 ساعت 10:10


نه هراسي از زمستون ......

 

نه تو حسرت ِ بهارم

 

خالي از فرداي مجهول .....

 

نه به ياد ِ خاطراتم

 

زندگيم همين خزونه ......

 

باد ِ تند و ابرو بارون

 

شعر ِ پرواز ِ بهاره .....

 

رقص ِ برگا تو خيابون

 

گذر ِ ثانيه ها و ......

 

مردن ِ روزاي باطل

 

كُشتن ِ شباي تاريك .....

 

شده كاره من ِ غافل

 

زير ِ باروناي پاييز .....

 

گم ميشه قطره اشكم

 

رفتي همراه ِ بهارو .....

 

ديگه دنبالت نگشتم

 

ميگذرن روزاي بي تو ....

 

سرد و پوچ و بي بهارم

 

واسه لمس ِ داغ ِ دستات .....

 

چشم به راه و بي قرارم

 

بيا هم باور ِ من باش .....

 

تا بهارو پس بگيريم

 

بيا تا به هم رسيدن ...

 

بيا تا تنها نميريم

 

خدا با او صحبت کرد !!!!!!!!!

سه شنبه پانزدهم آذر ماه 1384 ساعت 07:39


خدا از من پرسيد: « دوست داري با من مصاحبه كني؟»
پاسخ دادم: « اگر شما وقت داشته باشيد»
خدا لبخندي زد و پاسخ داد:
« زمان من ابديت است... چه سؤالاتي در ذهن داري كه دوست داري از من بپرسي؟»
من سؤال كردم: « چه چيزي درآدمها شما را بيشتر متعجب مي كند؟»
خدا جواب داد....
« اينكه از دوران كودكي خود خسته مي شوند و عجله دارند كه زودتر بزرگ شوند...و دوباره آرزوي اين را دارند كه روزي بچه شوند»
«اينكه سلامتي خود را به خاطر بدست آوردن پول از دست مي دهند و سپس پول خود را خرج مي كنند تا سلامتي از دست رفته را دوباره باز يابند»
«اينكه با نگراني به آينده فكر مي كنند و حال خود را فراموش مي كنند به گونه اي كه نه در حال و نه در آينده زندگي مي كنند»
«اينكه به گونه اي زندگي مي كنند كه گويي هرگز نخواهند مرد و به گونه اي مي ميرند كه گويي هرگز نزيسته اند»
دست خدا دست مرا در بر گرفت و مدتي به سكوت گذشت....
سپس من سؤال كردم:
«به عنوان پرودگار، دوست داري كه بندگانت چه درسهايي در زندگي بياموزند؟»
خدا پاسخ داد:
« اينكه ياد بگيرند نمي توانند كسي را وادار كنند تا بدانها عشق بورزد. تنها كاري كه مي توانند انجام دهند اين است كه اجازه دهند خود مورد عشق ورزيدن واقع شوند»
« اينكه ياد بگيرند كه خوب نيست خودشان را با ديگران مقايسه كنند»
«اينكه بخشش را با تمرين بخشيدن ياد بگيرند»
« اينكه رنجش خاطر عزيزانشان تنها چند لحظه زمان مي برد ولي ممكن است ساليان سال زمان لازم باشد تا اين زخمها التيام يابند»
« ياد بگيرند كه فرد غني كسي نيست كه بيشترين ها را دارد بلكه كسي است كه نيازمند كمترين ها است»
« اينكه ياد بگيرند كساني هستند كه آنها را مشتاقانه دوست دارند اما هنوز نمي دانند كه چگونه احساساتشان را بيان كنند يا نشان دهند»
« اينكه ياد بگيرند دو نفر مي توانند به يك چيز نگاه كنند و آن را متفاوت ببينند»
« اينكه ياد بگيرند كافي نيست همديگر را ببخشند بلكه بايد خود را نيز ببخشند»
باافتادگي خطاب به خدا گفتم:
« از وقتي كه به من داديد سپاسگذارم»
و افزودم: « چيز ديگري هم هست كه دوست داشته باشيد آنها بدانند؟»
خدا لبخندي زد و گفت...
«فقط اينكه بدانند من اينجا هستم»
« هميشه»
 

سيزده خط براي زيبا زيستن

شنبه دوازدهم آذر ماه 1384 ساعت 21:50


 دوستت دارم ، نه به خاطر شخصيت تو ، بلكه به خاطر شخصيتي كه من در هنگام با تو بودن پيدا مي كنم.
هيچ كس لياقت اشكهاي تو را ندارد و كسي كه چنين ارزشي دارد باعث اشك ريختن تو نمي شود.
اگر كسي تو را آن طور كه مي خواهي دوست ندارد ، به اين معني نيست كه تو را با تمام وجودش دوست ندارد.
دوست واقعي كسي است كه دستهاي تو را بگيرد ولي قلب تو را لمس كند .
بدترين شكل دلتنگي براي كسي آن است كه در كنار او باشي و بداني كه هرگز به او نخواهي رسيد .
هرگز لبخند را ترك نكن ‚ حتي وقتي ناراحتي چون هر كس امكان دارد عاشق لبخند تو شود.
تو ممكن است در تمام دنيا فقط يك نفر باشي ، ولي براي بعضي افراد تمام دنيا هستي.
هرگز وقتت را با كسي كه حاضر نيست وقتش را با تو بگذراند ، نگذران .
شايد خدا خواسته است كه ابتدا بسياري افراد نامناسب را بشناسي و سپس شخص مناسب را ، به اين ترتيب. وقتي او را يافتي بهتر مي تواني شكرگزار باشي.
به چيزي كه گذشت غم مخور ، به آن چه پس از آن آمد لبخند بزن .
هميشه افرادي هستند كه تو را مي آزارند ، با اين حال همواره به ديگران اعتماد كن و فقط مواظب باش كه به كسي كه تو را آزرده ، دوباره اعتماد نكني.
خود را به فرد بهتري تبديل كن و مطمئن باش كه خود را مي شناسي قبل از آنكه شخص ديگري را بشناسي و انتظار داشته باشي او تو را بشناسد .
زياده از حد خود را تحت فشار نگذار ، بهترين چيزها در زماني اتفاق مي افتد كه انتظارش را نداري .

گابريل گارسيا ماركز
 
1 2 3 4 5 6 7 8