به زنده رود ، سایت بزرگ ایرانیان خوش آمدید.
استخدام برنامه نویس شارژ ايرانسل
شرکت فرابرد شبکه
:: طراحی سایت
:: خدمات هاستینگ
:: تجارت الکترونیک
تحصیل در مالزی، پذیرش از مالزی، دانشگاه های مالزی
آمار این وبلاگ:
به دستنوشته خاطرات کودکي نوشته شده توسط حامدم خوش آمدید.

من نی نی می خوام .

يکشنبه يازدهم بهمن ماه 1388 ساعت 19:47


 

سلام .یه عالمه وقته توی وبلاگم نیومدم .

مامانی تنبل شده همش می گه کار دارم .(نخیر حامد تنبل شده من گفتم بنویس من تایپ می کنم )

خاله یه نی نی کوچولو اورده همش می رم بغلش می کنم.

دستاش خیلی کوچولو . به مامان گفتم من تا سه ماه تعطیلی یا یه نی نی می خوام یا یه دوچرخه دیگه برام باید بخرید .

(مامان حامد : من سه تا دوچرخه برات می خرم اما نی نی نمی شه کوپن ما باطل شده تازه مامانی ماکروفر نیست که تا تابستون

نی نی بیاد که ...)

من نی نی می خوام .

موسوي جونم

سه شنبه نوزدهم خرداد ماه 1388 ساعت 10:15

عكس ماشين

دوشنبه هفتم بهمن ماه 1387 ساعت 08:18


 

حامد متن زير را نوشته كه براش بذارم .(عين مطلب )

سلام چرا برايم ديگر عكس ماشين نگذاشتيد . من مي خوام برايتان مطلب بنويسم كه عمو باد و دائي پارسا بازم

برايم عكس ماشين بگذاريد .من و پسر خاله ام ديشب خيلي بازي كرديم.

او خيلي مشق داشت و من به او كمك كردم كه مشق هايش را بنويسد .

او كلاس اول است .

خداحافظ عكس يادتون نره .

طبل گنده

سه شنبه اول بهمن ماه 1387 ساعت 17:17


 

سلام

يه عالمه بايد براتون تعريف كنم.اْخه كامپيوتر ماماني خراب شد .

ديگه نتونستم بيام پيشتون . دلم تنگ شد. شما هم دلتنون براي من تنگ شد ؟

دائي عروسي كرده يه عالمه ترقه هم بابا برام خريد .(بگو يواشكي من اين كارو كرديد.)

يه طبل گنده هم خريدم انقدر صداش بلنده (دشمن جون عصاب من شده )

با آقا جون  رفتم دسته يه عالمه زدم .اينقدر كيف داشت .

الانم گذاشتمش تو اتاقم تا دوباره دسته بياد .

حالا فردا امتحان دارم بازم ميام .

ترقه

شنبه دوم آذر ماه 1387 ساعت 14:19


 


هفته ديگه عروسي دائي علي مامان برام يه كت و شلوار خريده
تازه كروات مردونه وگيره هم برام خريد
اما حالا من ترقه مي خوام مي خوام صدتا نه هزار تا ترقه بزنم جلوي دائي(گفتم از فكر ترقه بيا بيرون )
مامان نمي ذاره
مثل وبلاگم كه نمي ذاره آپ كنم از بس مي گه تكاليفت رو انجام بده شب مي شه
( خوب زود بنويس تا بذارم بياي اينترنت)
دائي پارسا شما بهش بگو بذاره بخرم
(وقتي مي گم نه يعني نه خطرناكه برات گفتم ديگه پاي دائي پارسا را وسط نكش)
تازه رفتم براش ديكته را 20 اوردم
من چه مفاكاتي دارم از دست اين مامان

نسكافه داغ داغ

پنج شنبه دوم آبان ماه 1387 ساعت 00:25


 

سلام اين خانم معلم و مامان نمي ذارن من بيام وبلاگم .خانم معلم همه اش تكليف مي ده .

مامان هم مي گه بايد انجام بدي بعد هم ساعت 9 بايد بخوابي .

اين مي شه ديگه .

ديشب رفتم فيلم نسكافه داغ داغ رو ديدم خيلي خوشكل بود.

من دلم يكي از اون بي بي ها مي خواد . به مامان هم گفتم الان داره مي خنده.

گفتم : مامان اينا را شب كه من مي خوابم بنويس .صبح مي خوام بيام وبلاگام ( كامنتا ) رو ببينم چندتاست ؟

دائي پارسا خيلي دوست دارم .خاله رعنا تو رو هم دوست دارم .

 

 

رفتيم جشنواره

يکشنبه بيست و يکم مهر ماه 1387 ساعت 01:01


 

سلام با مامان رفتيم جشنواره تئاتر كودك

تئاترشون رو دوتاشو دوست داشتم . عكس هم گرفتم كه مامان مي ذاره ببينيد.

يكيش خيابوني بود كه من اقا ديو رو دوست داشتم صداش قشنگ بود مي گفت يوهاها ها

بعدشم خيلي با مامان حرف زديم از تئاترش < عمو حامد هم توش بود همون كه تو موتور امداد هم هست .

چند روز بود وبلاگم رو نخوندم اخه اين معلممون همش مشق مي ده مامان هم تا تموم نكنم نمي ذاره بيام .

اما تئاتر را گذاشت بريم. ببينين چه عكساي خوشكلي گرفتم .شما هم بجاش بهم عكس ماشين بديد.

با دائي پارسا هم حرف زدم خيلي دوسش داشتم .مي خوام زود تعطيل بشم برم پيش دائي بريم با هم شنا .

امین

پنج شنبه يازدهم مهر ماه 1387 ساعت 11:45


چندتا دوست پیدا کردم اسم یکیشون معین که با هم مشق هامون رو می نویسیم .

این جوری هم خودم راحت می شم هم مامانی اینقدر حرص نمی خوره از دست من

می خوام الان برم خونه مامان جونم پسر خاله ام هم میاداسمش امین ازمن کوچیکتره تازه الان رفته اول

خونه مامان جون من هر چی برمی دارم اونم می خواد

همه اش هم گریه می کنه اخلاقش اینقد بده

همه می گن ولش کن بچه است

لوس شده اون الان کلاس اول بچه نیست.

مامان الان دوباره می گه عزیزم اون بچه است تو بزرگی من قبول ندارم.

اگه فردا اذیتم بکنه باز عصبانی می شم .عجب مفاکاتی داریم از دستش .

حامدومدرسه

يکشنبه هفتم مهر ماه 1387 ساعت 17:41


سلام اینقدر خوشحالم که بازم وبلاگم باز شد.

قربون مامانی خودم برم که باز برام درستش کرد.

من رفتم مدرسه یه عالمه چیز خریدم یه کیف که سیاه و خط سفید داره.

من می خواستم کیف سامسونت بخرم مامانم نذاشت همش می گه مناسب سن تو نیست آخر هم برام نخرید

بابا هم گفت راضیش می کنم نکرد .

عوضش بابا رفت برام یه جفت کفش مثل کیف سیاه و سفید خرید خیلی تیپ شدم.

یه جا مدادی ماشینی هم خریدم خیلی خوشکله با یه عالمه دفترو مداد رنگی و مداد ...

خانم معلممون هم مهربونه اما همه اش می گه حامد تو پسر خوبی هستی اما خیلی حرف می زنی

همش ور ور ور این و معلممون می گه .

امروز هم دیکته داشتیم شاید ده بیارم.مامان الان گفت پوستتو می کنم .

بازم میام یه عالمه حرف می زنم از مدرسه امون

حامد امد

يکشنبه هفتم مهر ماه 1387 ساعت 00:10


 

چند روز بود که حامد نمی توانست وارد صفحه اش بشود.

الان دوباره صفحه جدید براش باز کردم.

داشت دق می کرد بچه ام

گفت به همه بگو دلم براشون تنگ شده وچون صفحه ام باز نشد.گریه کردم.

می خواست از روز اول مدرسه بگویدو اینکه چی خریده و چیکار کرده .

فردا حرفاشو می زنم چون الان خوابه بفهمه صفحه اش باز شد کلی ذوق می کند.

همیشه دکمه ایجاد را خودش می زند.

می خوام برم استخر

يکشنبه هفتم مهر ماه 1387 ساعت 00:06


من چند روزی رفته بودم درس بخونم تا مامان اجازه بده امشب با عمو بریم استخر آخ جون.

اما الان مامان نمی ذاره برم می گه نه .

می گه اتاقم مرتب نیست .

خوب گفت درس بخونی می ذارم بری حالا می زنه زیر قولش که باید اتاقمم مرتب کنم.

شما یه چیزی بهش بگید .

خاله سمیه من همه تکالیفم که گفتید رو نوشتم .به مامان زنگ بزنید بذاره من برم .

دستتون درد نکنه

يکشنبه هفتم مهر ماه 1387 ساعت 00:05


سلام صبح بخیر

ودوستتون دارم

خیلی ممنون که برای من وبلاگ گذاشتید (کامنت)من دیروز با مامان مسابقه گذاشتیم ومن برنده شدم چون وبلاگم (کامنتم )بیشتر بود.

به عموبادو خاله زی زیگولو بگید دستتون دردنکنه بازم برام ماشین بفرستید .

الان معلم خصوصی دارم باید برم مشق هام رو بنویسم .مامان اجازه نمی ده الان اینجا باشم.

من رو صبح زود از خواب بیدار کرده .هر چی می گم بذار بخوابم بذار بخوابم نمی ذاره .

ظهر میام همه وبلاگام (کامنتام)رو با هم می خونم .

خدانگهدار برام پیام بنویسید.

سلام

يکشنبه هفتم مهر ماه 1387 ساعت 00:05



 

سلام من حامدم 8 سالمه از امروز می خوام اینجا خاطراتم را با مامان  بنویسم.

همه میگن من خیلی شیطونم اما خودم می دونم نیستم .حالا دلیلش را هم می گم.

ولی بگم من خودم نمی تونم بنویسم به مامانم می گم اون می نویسه اما قول داده حرفامو همشو بنویسه .

تا روزی که خودم بتونم بنویسم .

به همه خاله ها و دائی ها و عموها سلام می کنم .

شاید بتونید به من بگید چیکار کنم مامانم اینقدر دعوام نکنه .