به زنده رود ، سایت بزرگ ایرانیان خوش آمدید.
به دستنوشته گلپسر نوشته شده توسط گلپسر63 خوش آمدید.

اول هر كار بگو بسم الله***تا جمله گناهان تو بخشد الله#### سلام #### خوش اومدي عزيز #### اميدوارم كه از مطالب درج شده توسط گلپسر در اينجاخوشتون بياد #### استفاده از مطالب 100 درصد آزاد است حتي بدون ذكرمنبع.## يا علي##
1 2 3 4 5

اي نا رفيق

شنبه بيست و سوم تير ماه 1386 ساعت 23:49


***vase bi ensaaf tarin doote donya***

يادمان باشدازامروز جفائى نكنيم

      گركه درخويش شكستيم صدايى نكنيم

               پر پروانه شكستن هنر مردى نيست

                   گر شكستيم زغفلت من ومايى نكنيم

                          يادمان باشداگرشاخه گلى را چيديم

                                 وقت پرپرشد نش سازونوايى نكنيم

                                         يادمان باشد اگرخاطرمان تنهاماند

                                               طلب عشق زهربى سر پايى نكنيم

*******************

نیایش

جمعه ششم مرداد ماه 1385 ساعت 01:12


 
خدايم!

مرا
متبرک گردان
تا چون
گل ها
که به خورشيد رو می کنند
پيوسته به تو رو کنم.
باشد که
گلی
شوم
در باغچه ی
تو

و عطر من
شادی
کوچکی
به زندگی کسانی که از
شادی محرومند
،ببخشد.

              *  آمین یا رب العالمین  *


مادر

يکشنبه بيست و پنجم تير ماه 1385 ساعت 03:17


به نام حق


*تقديم به همه ي مادران عزيز*

همه ي بهشت ها فداي تو
 
تا کي مي توانم تو را بسرايم؟تا وقتي که آخرين ستاره را بشمارم؟يا وقتي همه ي درختان به پرواز در آيند؟

تا کي مي توانم تو را دوست داشته باشم؟تا وقتي که بهشت ادامه دارد؟يا وقتي همه ي کبوترها به هواي تو بال مي زنند؟

تا کي مي توانم در آغوش مهربان تو بگريم؟تا وقتي که نهالي ترد و شکننده ام؟يا وقتي سنگين ترين برفها روي سرم نشسته است؟

در پيچ و خم گيسوانت ردپاي کودکي من پيداست.دستهاي تو هنوز بوي لالايي مي دهد،بوي پونه،بوي خوب شکفتن،بوي گريه هاي گاه و بي گاه من.

براي سرودن تو بايد واژه هاي تازه اي به دنيا آيند.واژه هايي که هيچ کس نشنيده است واژه هايي که هيچ شاعري در دفترش ننوشته است.

اي با شکوه ترين فرشته عالم!اي همه ي بهشت ها فداي تو!اي مه ي سرنوشتها در خطوط پيشاني ات پنهان!اي شميم رويا در روستاي کودکي!تمام سلام هاي جهان براي ستايش تو کم است.
درود همه ي رودها بر تو.


سکوت عشق

دوشنبه هشتم خرداد ماه 1385 ساعت 09:29


سکوت عشق
سکوت حقیقت است
فریاد است
سرشار از سخنان ناگفته است
از حرکات ناکرده
اعتراف به عشق های نهان
و ببین که این بغض بی صدای من
اعتراف
به عشق همیشگی توست!!!

***********************************************

گلپسر


Love slience


The slience it the truth
is the shout
is full of unuttered words
of undo movements
the confess to hidden loves
and you see this slient spite of mine
is a confess to your evergreen love

*********************************

گلپسر

تولدم...

سه شنبه دوم خرداد ماه 1385 ساعت 10:13


سلام

365 روز گذشت و من یک سال دیگه بزرگترشدم  انگار همین

 

دیروز بود که اومدم همین جا و نوشتم:

<<((&&& _تولدم مبارک _&&&))>>

جدا راست میگن که بر لب جوی بشین و گذر عمر ببین .

 

به هر حال امروز تولد من هست.

    (  85/3/1<===== 63/3/1    )

           

پس....

 تولدم  مبارک

 

 

خوش باشین

گلپسر

خدا قلبت را بشکند

شنبه سي ام ارديبهشت 1385 ساعت 07:08


(((کوچه معشوقه)))


صدا را شنیدم آشنا بود
می گفت کوچه ات سر می شکند
با همه سادگی ام
کلاهی بر سر گذاشتم
و آمدم و تو...

و تو  با همه زرنگی
قلبم را شکستی !

خدا قلبت را بشکند

the sweetheart lane


I heard the voice
It was familiar
it said that your lane breaks the head
with all my naivesty
I put on a hat and came
and you with all your smartness
broke my hear

+=+(((گلپسر))))+=+

نیایش

جمعه بيست و نهم ارديبهشت 1385 ساعت 09:32


خدایا 

 

 

حق است تنها به این دلیل که انسان را از نعمت خون گریستن

 

 

 

                         برخوردار کردی تو را بنامیم،بستاییم،بپرستیم؟

 

 

 

                     زاهد افتاده ی درگاه تو باشیم ،صوفی محتاج دریای

                   

                                                   محبت تو باشیم 

 

 

خداوندا،

هرگز نمی پرستیم چرا عذاب را بدان حد رساندی که

 

 

 

به های های گریه محتاجمان کنی،نمی پرستیم،فقط سپاس

 

 

 

میگویم،که از پی هر عذاب توان ورخصت گریمان دادی

 

 

خداوندا،

جز حق گریستن،بلند و با صدا گریستن،و با طنین گریه

 

 

 

دیوارهای خوشونت را فرو ریختن،از تو هیچ نمی خواهیم،

 

 

 

هیچ...                   

                          گلپسر

 

 

 

خدايم

شنبه بيست و سوم ارديبهشت 1385 ساعت 09:46


خدايم!


اگر از آن سو به تو روي مي آورم که مرا از وجود جهنم نجات دهي و از

شعله هاي آن


 مرا رهايي دهي، همان بهتر که در آن شعله ها مرا بسوزاني !!!


و اگر از آن سو به تو روي مي آورم که مرا به بهشت فراخواني و مرا  در آن

جاي دهي ؛ 

درهاي بهشت را برويم بسته نگهدار ،


 ولي اگر براي خاطر تو به سويت مي آيم


خدايم!     


مرا از خودت مران .


 تو گرانبهاترين دارايي من در اين دنيا هستي ، بگذار تا ابد در

 کنارت لانه کنم. 


 گلپسر 

بهترین دوست

جمعه هشتم ارديبهشت 1385 ساعت 10:33


golpessar63@yahoo.com

 بهترین دوست

 

 

 

 بهترين دوست اون دوستيه كه بتوني باهاش روي يك سكو بشيني و چيزي نگي و وقتي ازش دور مي شي ، حس كني بهترين گفتگوي عمرت رو داشتي .

ما واقعا تا چيزي رو از دست نديم ، قدرش رو نميدونيم ولي در عين حال تا وقتي كه چيزي رو دوباره بدست نياريم ، نمي دونيم چي رو از دست داديم .

---===**************===---

---===**************===---

دنبال نگاهها نرو ، چون مي تونن گولت بزنن.

 دنبال دارايي نرو ، چون كم كم افول مي كنه .

دنبال كسي باش كه باعث بشه لبخند بزني . چون فقط با يك لبخند ميشه يه روز تيره رو روشن كرد .

 كسي رو پيدا كن كه تو رو شاد كنه. رويايي رو ببين كه ميخواي .

 جايي برو كه دوست داري .

 چيزي باش كه ميخواي باشي .

چون فقط يك جون داري و يك شانس براي اينكه

 هر چي دوست داري ، انجام بدي .

---===**************===---

آرزو مي كنم :

 به اندازه ي كافي شادي داشته باشي تا خوش باشي .

 به اندازه ي كافي بكوشي تا قوي باشي .

 به اندازه ي كافي اندوه باشي تا يك انسان باقي بموني

و به اندازه ي كافي اميد تا خوشحال بموني .

 هميشه خودت رو جاي ديگران بذار، اگر حس مي كني چيزي ناراحتت مي كنه ، احتمالا ديگران رو هم ناراحت مي كنه .

---===**************===---

 

رسم دوستی اينست.
 
        روزی با کسی آشنا می شویgolpessar63@yahoo.com
 
 انتخاب می کنی
 
                  دوست ميداری
 
دوست می دارد
 
                و روز بعد :........"فاصله"
 
"تنهايی"،
       
       "تنهايی"

  "تنهايی"

---===**************===---

  golpessar63@yahoo.com

---===**************===---

آموزش خودکشي

شنبه نوزدهم فروردين 1385 ساعت 10:07


آموزش خودکشي - زير 18 سال نخونن

اصولا واژه خودکشی به معنی خود کشتنه. يعنی در اين عمل فرد اونقدر خودشو می‌کشه که ميميره و اين خود کشتن به علت وارد آمدن مصايب و رنج‌های فراوان يا بالعکس صورت مي‌گيره

به نظر من خودکشی کار چندان جذابی نيست ولی بسيار هيجان انگيزه و به يه بار امتحانش مي‌ارزه. من خودم چند بار امتحانش كردم و با اينکه چند بارش هم مردم ولی همچين بگی نگی بدم نيومد
برخلاف نظر خيليها که می‌گن خودکشی خيلی راحت و سهله بايد بگم نخيييييييير... اونجوريام نيست. هر کاری قواعد و اصول خاص خودشو داره و خودکشي هم جدا از اين مطلب نيست

اول از همه اون کسايي که می خوان خودکشی کنن رو دسته‌بندي مي‌كنيم

کسی که در عشقش شکست خورده
کسی که ور شکست شده
(کسی که قاط زده ( مثه من
کسی که از زندگی خير نديده
کسی که بدجوری روش فشار اومده
کسی که کنجکاوه زودتر جهنمو ببينه
و خلاصه هر کسی که يه جورايي به آخر خط رسيده
افراد بالا، به هرحال مستقيم به جهنم می‌رن، ولی خدا همشون رو رحمت کنه

شما جزو كداميك از دسته‌هاي بالا هستيد؟
اگه هستيد ادامه مطلب رو بخونيد و گرنه يه دسته جديد برای خودتون ببازيد و بعد بقيه شو بخونيد

حالا فرض می‌کنيم: طرف تنها مياد توی يه اتاق و در رو قفل مي‌كنه و عزمشو برای خودکش جزم مي‌كنه. به دور برش نگاه مي‌كنه و اين وسايل رو مي‌بينه

طناب
سيخ کباب
کبريت آغشته به بنزين
قرض دياز پام
آمپول هوای تهران
دندون مصنوعی حاج خانمشون
لوله گاز
پاکت نايلون
چاقوی ميوه بری
نخ کاموايي
سوزن لحاف دوزی
تيغ ريش تراشی مصرف شده
مرگ موش

خب... براي شروع بد نيست

ولی نظرتون رو به يه موضوع مهم ولي پيش پا افتاده، جلب مي‌كنم: «تصوير و قيافه و ديسيپلين شما بعد از مردن خيلی مهمه

فرض کنيد درب اتاق شما رو می‌شکنن و شما رو در حالتی پيدا می‌کنن که از يه طناب از سقف آويزونيد و داريد مثل پاندول ساعت تاب می‌خوريد و زبونتون مثل زبون بلانسبت سگ آقای پتيول از دهنتون آويزونه و صورتتون سياه و ورم کرده و احتمالا در اثر فعل و انفعالات شيميايی شلوارتون هم خيسه

نه... خودتون جای تماشاگرا باشين، حالتون بهم نمی‌خوره؟ احساس انزجار بهتون دست نمی‌ده؟
قيافه شما بعد از خودکشی بايد از هميشه معصومانه تر... از هميشه زيباتر و از هميشه دوست داشتنی‌تر باشه تا دل همه حسابی بسوزه

با اين حساب، دور حلق آويز کردن... خودسوزی... و خفه‌گی با گاز رو خط بگيريد

يه بنده خدايي از دوستان، خيلی جالب خودکشی کرده که در نوع خودش يه ابتکاره

ايشان، دوتا انگشت شصتش رو فرو کرد توی سوراخای دماغش و با انگشتای ديگرش هم دهنشو محکم گرفت و اونقدر خودشو خفه کرد تا مرد

فقط بدی کارش اين بود که هيچکس بعد از مرگش انگشتای شصتشو از توی دماغش بيرون نکشيد... چون به هر حال کار کثيفيه. حالا خودتون قضاوت کنيد. اين خودکشی ترحم کسی رو بر می انگيزه؟

يا اونايي که روی سرشون نايلون می‌کشن و دور گردنشون روی نايلون رو با طناب می‌بندن و يا اونايي که خودشون رو جلوی ماشين ميندازن و له می‌شن... اينا همشون ديوونه‌ان

خودکشی ايده‌آل خودکشي است که بدون درد، بدون عوارض جانبی، بدون تاثيرات بد و منفی روی صورت و اندام، بدون صدا، بدون کثافتکاری و باشه

ژاپونی‌ها يه جور خودکشی جالب رو ابداع کردن به اين صورت که يه سوزن جوالدوز رو برداشته و از روی سينه فرو می‌کنن توی قلبشون. البته اين کار يه کم درد داره. يه جورايي حس می کنيد که توی سينه تون آب جوش داره قل مي‌زنه. ولی حداقل، عوارض ظاهری نداره. ولی بديش اينه که حتما می‌ميريد


در صورتی که خودکشی وقتی خوبه که شما نميريد

يه جور خودکشی که بيشتر بين شکمو‌ها رواج داره استفاده از خوراکی برای مردنه. اين نوع خودکشی خيلی حال داره
چون حداقل گشنه نميميری! و خوبی مهم ترش اينه که به سر منزل مقصود هم نمی‌رسی و معمولا زنده می‌مونی. نمونه‌اش اينكه: يه بنده خدايي که با سی‌تا قرص ديازپام خودکشی کرد و دور و بری‌ها به هوای اينکه مرده خاکش كردند و يارو بعد از دو سه روز خواب ملس چشاشو باز کرد وديد: ای دل غافل... همه جا سياهه و يه موش هم داره انگشت پاشو می‌جوه. زنده بگوری خداييش وحشتناکه

اول خوب فکراتونو بکنين بعد خودتونو بکشيد

يه موضوع مهم توی خودکشي، پشيمونی ديرهنگامه. هشتاد و نه درصد کسايي که خودشون رو مي‌کشن، وسط يا آخر کار پشيمون می‌شن و اين در حاليه که هيچ راهی برای برگشت نيست. يه يارويي برای خودکشی يه تيکه پارچه رو گلوله می‌کنه و فرو می‌کنه توی حلقش و با ته گوشکوب ميده بره پايين ولی همون لحظه پشيمون مي‌شه و اين درحاليه که داره خفه می‌شه... يارو می‌دوه بيرون و از شدت عجله از روی پله‌های آپارتمان پرت می‌شه پايين و می‌ميره... و جالب اينکه مرگش به علت ضربه مغزی اعلام شد نه خفگي

نکته مهم ديگه اينه که مدت خود کشي نبايد زياد طولانی باشه

مثلا فرض کنيد در نوع رگ زدن خيلی طول می‌کشه تا خون تموم بشه و تازه آلودگی خون روی زمين و لباساتون رو هم در نظر بگيريد

يا استفاده از گاز شهری امکان داره باعث بشه نه تنها خودتون بميريد بلکه خونه و بقيه رو هم بفرستيد روی هوا

پس عاقلانه تر رفتار کنيد

تا حالا به چند نتيجه مهم رسيديم كه سعي كنيد در خودكشي حتما اين نكات را مدنظر قرار دهيد

زمان خودکشی رو درست انتخاب کنيد. (بهترين موقع بعد از ظهر ساعت شش
مبادا بعد از خودکشی از ريخت و قيافه بيفتيد
بهترين لباستونو تنتون کنيد
حتما يه يادداشت بذاريد و علت خودکشی رو شرح بديد و انگشت هم بزنيد
خواهشا زياد کثيف کاری نکنيد
موقع خودکشی لبخند بزنيد تا لبخند روی لبتون باقی بمونه
لطفا چشاتونو باز نذاريد چون خيلی وحشتناکه
يه بسته دستمال کاغذی حتما روی ميزتون باشه
اتاقتونو قبل از خودکشی مرتب کنيد. (پليسا ببينن خوب نيست
رد انگشتتونو همه جا بماليد تا بفهمن خودتون، خودتونو کشتيد
يه جوری خودکشی کنيد که دوباره بشه زنده تون کرد
دليلتون برای خودکشی قانع کننده باشه
برای مسايل عشقی خودکشی کردن کار الاغاست... بلانسبت شما
قبل از خودکشی حتما يه فال حافظ بگيريد
قبل از خودکشی استفاده از ادکلن و دئودرانت و زدن مسواک يادتون نره
بهتره بعد از مرگ... مثلا مرگ... در حالت دراز کش باشي
اگه توی دستتون يه گل سرخ باشه صحنه خيلی رمانتيکتر و رويايي‌تر به نظر مياد و اشک آور تره
در اتاق رو حتما قفل کنيد که جريان هيجان انگيزتر باشه
قبل از خودکشی حتما گريه کنيد . صورتتون اشک آلود باشه
خودتونو براي رفتن به جهنم رفتن آماده کنيد

حالا جديد ترين و راحت ترين روشهای خودکشی

برای پسرا

«استفاده از جوراب»
تخت خواب رو آماده کنيد
تمام تن و سرتونو ببريد زير پتو
خيلي آروم نوک انگشتاتونو از زير پتو بيرون بياريد و جوراباتونو ببريد زير پتو
هيچ راه نفوذی برای هوا نذاريد
يک ساعت بعد... شما مرديد
خدا رحمتتون کنه


برای دخترا

« سوء استفاده از موش»
تخت خواب رو مرتب کنيد
بريد زير پتو
اتاق حتما کاملا تاريک و ساکت باشه
حالا چشماتونو ببنديد و فرض کنيد يه موش خوشگل داره روی تنتون راه ميره
خواهش می‌کنم جيغ نزنيد و بدون سر و صدا از وحشت زياد بميريد
مرسی
 

امیدوارم خوشتون اومده باشه

گلپسر

حسرت

شنبه سيزدهم اسفند ماه 1384 ساعت 12:10


عشق با روح شقایق زیباست

عشق باحسرت عاشق زیباست

عشق با نبض دقایق زیباست

عشق با زهر حقایق زیباست

عشق با در حسرت دیدار تو بودن زیباست
 

يك دقيقه

سه شنبه يازدهم بهمن ماه 1384 ساعت 09:34


يك دقيقه

هر روز صبح يك دقيقه وقت براي خودتان كنار بگذاريد ، بنشينيد و فكر كنيد.

يك دقيقه وقت بگذاريد و كار كوچكي براي ارج نهادن به خود انجام دهيد.

يك دقيقه وقت بگذاريد و بر آن شويد كه امروز را از افسوس هاي گذشته و دلواپسي هاي آينده پاك كنيد.

يك دقيقه وقت بگذاريد و فكر كنيد يك مورد نگران كننده تا چه اندازه ارزش غصه خوردن و تنش عصبي دارد.

يك دقيقه وقت بگذاريد و نگذاريد كه چيزهاي كوچك شادماني شما ر ا بر هم بزند.

يك دقيقه وقت بگذاريد و اثرات حرف هاي غير منصفانه را از بين ببريد.

يك دقيقه وقت بگذاريد تا از افكار منفي خلاص شويد.

يك دقيقه وقت بذاريد و تجربه اي لذت بخش را به خاطر بياوريد.

يك دقيقه وقت بگذاريد تا به خاطر آوريد كه همه دنيا عليه شما نيست.

يك دقيقه وقت بگذاريد و تصميم بگيريد كه از هيچ كس انتظار تشكر نداشته باشيد.

يك دقيقه وقت بگذاريد و بر آن شويد كه اجازه ندهيد كسي در شما احساس حقارت به وجود بياورد.

و بلأخره آخرين دقيقه روز خود را به اين اختصاص دهيد كه تصميم بگيريد به هيچ وجه در مورد آنچه ديگران ممكن است درباره شما بگويند يا فكر كنند نگران نباشيد.

خوش باشين

golpessar

آدمک

چهارشنبه بيست و هشتم دي ماه 1384 ساعت 09:02


 
آدمک آخر دنیاست ، بخند


آدمک مرگ همین جاست ، بخند


آن خدایی که بزرگش خواندی


به خدا مثل تو تنهاست ، بخند


دستخطی که تو را عاشق کرد


شوخی کاغذی ماست ، بخند


فکر کن درد تو ارزشمند است


فکر کن گریه چه زیباست ، بخند


صبح فردا به شبت نیست که نیست


تازه انگار که فرداست ، بخند


راستی آنچه به یادت دادیم


پر زدن نیست که درجاست ، بخند


آدمک نغمه ی آغاز نخوان


به خدا آخر دنیاست ، بخند
 
 
      
خوش باشين
 
 
يا علي 

 

در گذر گاه زمان

پنج شنبه دهم آذر ماه 1384 ساعت 09:45


در گذر گاه زمان

 خيمه شب بازي دهر با همه تلخي و شيريني خود مي گذرد

 عشقها مي ميرند

 رنگها رنگ دگر مي گيرند

 و فقط خاطره هاست

که چه شيرين و چه تلخ دست نخورده به جا مي مانند.

 

شب و ديوانه

دوشنبه هفتم آذر ماه 1384 ساعت 10:50


                         شب و ديوانه

من هم مانند تو ام، اي شب، تاريک و برهنه ; بر جاده فروزاني که بر فراز روياهاي من

است، راه مي روم، و هر گاه پايم به زمين مي خورد يک درخت بلوط تناور پديد مي آيد.
نه تو مانند من نيستي، اي ديوانه، زيرا تو هنوز به پشت سر نگاه مي کني تا ببيني که جاي پايت بر روي ريگ به چه بزرگي ست.

من مانند تو ام ، اي شب، خاموش و عميق; و در دل تنهايي من الاهه اي ست در بستر زايمان و در وجود آن که زاييده مي شود آسمان به زمين مي رسد.
نه تو مانند من نيستي، اي ديوانه، زيرا که تو هنوز در برابر درد مي لرزي، و از صداي سرود مغاک به وحشت مي افتي.

من مانند توام، اي شب، وحشي و وحشتناک، زيرا گوش هاي من پر است از فرياد ملت هاي مسخر و آه زمين هاي فراموش شده.
نه تو مانند من نيستي، اي ديوانه، زيرا که تو هنوز آن خويشتن حقيرت را به رفاقت مي گيري، و با آن خويشتن غول آسايت رفيق نمي شوي.

من مانند تو ام ، اي شب ، بي رحم و هولناک، زيرا که آغوشم از سوختن کشتي ها در دريا روشن مي شود، و از لب هايم خون جنگيان به خون غلتيده مي چکد.
نه تو مانند من نيستي ، اي ديوانه ، زيرا که هنوز آرزوي يک روح ديگر در دل داري و به قانوني از براي خود مبدل نشده اي.

من مانند تو ام ، اي شب، شاد و سر خوش، زيرا آن مردي که در سايه من آرميده اکنون از باده ناب سر مست است، و آن زني که در پي من افتاده سرگرم گناه لذت ناک است.
نه، تو مانند من نيستي، اي ديوانه، زيرا که روح تو در هفت لفاف پيچيده ست و دلت را در کف دست نگرفته اي.

من مانند تو ام، اي شب، شکيبا و پر شور، زيرا که در سينه من هزار عاشق در کفن بوسه هاي پژمرده مد فون اند.
آري، ديوانه، آيا تو مانند مني؟ آيا تو مي تواني بر طوفان سوار شوي، چنان که بر اسبي، و آذرخش را به دست بگيري، به سان شمشيري؟.
مانند تو ، اي شب، مانند تو، بزرگ و بلند، و تخت مرا بر توده خدايان فرو افتاده

ساخته اند، و روزها نيز از برابر من مي گذرند تا دامن پيراهنم را ببوسند ولي هرگز بر رويم نگاهي نيندازند.
آيا تو مانند من، اي زاده تاريک ترين قلب من؟ آيا تو انديشه هاي رام نگشته مرا مي انديشي و به زبان بي کران من سخن مي گويي؟.
آري، ما برادران همزاديم، اي شب، زيرا که تو فضا را آشکار مي کني و من روح خود را.

                                     خوش باشين           

                    يا علي   

 

قصه ي عشق

جمعه چهارم آذر ماه 1384 ساعت 00:23


قصه ي عشق
قصه ي عشق قصه عجيبي است . قصه معاشقه ها، قصه دوست
داشتن ها، قصه درد و دل كردن دو عاشق و معشوق. واقعا قصه
عشق قصه ای است كه غوغا به پا مي كنه … قصه عشق،قصه
آرزوهايی است که همه تبديل به رويا می شوند . همه تبديل به
خواب بيدارنشدنی می شوند ..... قصه عشق قصه سفر
پرستو های عاشق به شهر عشق هست ، پرستويي كه يك لحظه
سفر ميكند ، سفر به شهر خوشبختي ميكند.
تمام قصه ها با يکی بود يکی نبود يک کسی شروع می شوند
که: يکی بود يکی نبود!
اما قصه عشق من و تو از چشمهايت شروع شد ... چشمهايی به
رنگ آبی..... آبيه آبی آنقدر آبی که آسمان در پيش چشمان تو
خجل هست ..
اولين بارش محبتت را بر وجودم به ياد می آورم.... اولين تلاقی
نگاهمان را به ياد می آورم .... از همان اولين بار که نگاهمان به
هم گره خورد، چشمهايت مونس همه شبهای تاريکم شد. واز آن
روز همه روزهايم با ياد تو سپری مي شود.. وهمه شبهايم با
اميد طلوع نگاه تو به صبح می رسد. در تک تک لحظه هاي
زندگيم حضورتو جاری است..... حضورت و حضور يادت تنهاييم
را رونق می بخشد. در عطشناک ترين لحظه های بيابانيم بارش
چشمان تواست که سيرابم می کند... چه با شکوه است وقتيکه
پرنده دلم در آسمان وسيع چشمانت به پرواز در می آيد و چه
زيباست وقتی در خانه نگاهت آرام ميگيرد وتو با گرمای نگاهت
پر و بال خسته اش را مرهم مي نهی..... چشمانت ، عظمت شب
را به تصوير مي كشد . انگار پنجره اي گشوده اي است به رويم تا
از ميانش تمامي كهكشانهاي درونت را به خانه دلم ميهمان كنم .
هميشه به چشمهايت اعتماد داشتم و دارم ....
او هرگز دروغ نمی گويد!!!! دلم می خواهد دو رکعت نماز در برابر
چشمانت بخوانم و دعا کنم که خدا هرگز نگاهت را از نگاهم
نگيرد...
قصه عشق من و تو از چشمهايت شروع شد و با دستهايت ادامه
پيدا کرد دستان پر مهرت راهميشه وهميشه قدر دانسته ام ....
دستان پر مهری که در سردترين ساعات زمستانيم غنچه خاموش
قلبم رابه شکفتن پيوند داد ... دستانت ... سرشار نوازشند ...
وقتی با دستان مهربانت دستانم را می گيری ... انگار آرام آرام
خون آرامش رو تو تنم جاری می کنی ...زمانی که دستهای
نيلوفريت با آن انگشتان ظريف قلبم را لمس کرد احساس می کردم
نزديک است تمام رگ هايم شکافته شوند ، تمام اعصابم سر از هم
بردارند ، و گسيخته شوند . دستهای تو ، و پنجه هايت می توانند
دهانه يک آتشفشان مخوفی را که آتش های مذاب در سينه اش
سر برداشته اند و هزاران انفجار در درونش يک باره طغيان
کرده اند را ببندند ، و آن را آرام کنند ... دستت را به من بده ...
آنها را از من مگير….هر وقت که به دستهايت نگاه کردی جای
دستهای مرا خالی کن که جايشان توی دستهای تو خالی مانده
است.
تو توي زندگي من مثل يک تابلوي نقاشي مي موني… زيبا…
لطيف… پرحس و معركه. يک تابلوي محشر كه انگار تمام
لطافتهاي دنيا را تو خودش جمع كرده… يک نقاشي مات و مبهم
كه انگار جواب تمام معماهاي ذهن من هست و خودش بي جواب
مثل دريای آبی بي‌كران و بزرگ ، مثل آسمون آبي و زلال، آرام و
امن… مثل پرنده رها و سبك… و مثل پرواز خواستني و دور از
دسترس…
تو قشنگترين و لطيفترين تابلويي هستي كه تو زندگي ام ديدم…
يک جورايي انگار تجلي نقاشت هستي. اونم يه تجلي تمام
عيار… مظهر كرامت و بزرگي اون… مظهر استغنا و
بي نيازي اش… مظهر غرور دلنشينش…
کسی که بيشتر از تابلوهاي ديگهء‌ نمايشگاه هستی نظرم را جلب
كردي، چشمم را گرفتي،
‌مي دونم… زياد جلوت توقف كردم… خيلي وقت هست که تو
چشم هايت زل زدم… تو امواج خروشان دريای چشمت غرق
شدم.. تو آسمون آبي نگاهت پريدم …
خيلي وقته بي حركت و مات جلوي اين تابلو ايستادم و فقط
نگاهت مي كنم… از نگاه كردنت سير نمي شم. هر چي مي خوام
برم انگار يه چيز نخونده هنوز توي چشمهايت داد مي‌زنه:

« تو منو هنوز آنطور كه بايد نديده‌اي… »

چشم از چشمت نمي تونم بردارم… خدايا!‌ عجب پرتره‌اي
كشيده‌اي… چقدر سبز و خواستني است… چقدر بي قرار …
چقدر عاشق … چقدر بزر گ …
تو براي من بهترين و گرانبهاترين تابلوي
نمايشگاه آفرينشي،
 دوستت دارم 
 

 

*
*
*
*
*
*
*

آخرين جرعه اين جام

چهارشنبه بيست و پنجم آبان ماه 1384 ساعت 18:04


آخرين جرعه اين جام

همه ميپرسند
چيست در زمزمه مبهم آب
چيست در همهمه دلكش برگ
چيست در بازي آن ابر سپيد
روي اين آبي آرام بلند
كه ترا مي برد اينگونه به ژرفاي خيال
چيست در خلوت خاموش كبوترها
چيست در كوشش بي حاصل موج
چيست در خنده جام
كه تو چندين ساعت
مات و مبهوت به آن مي نگري
نه به ابر
نه به آب
نه به برگ
مه به اين آبي آرام بلند
نه به اين خلوت خاموش كبوترها
نه به اين آتش سوزنده كه لغزيده به جام
من به اين جمله نمي انديشم
من مناجات درختان را هنگام سحر
رقص عطر گل يخ را با باد
نفس پاك شقايق را در سينه كوه
صحبت چلچله ها را با صبح
بغض پاينده هستي را در گندم زار
گردش رنگ و طراوت را در گونه گل
همه را ميشنوم
مي بينم
من به اين جمله نمي انديشم
به تو مي انديشم
اي سراپا همه خوبي
تك و تنها به تو مي انديشم
همه وقت
همه جا
من به ر حال كه باشم به تو ميانديشم
تو بدان اين را تنها تو بدان
تو بيا
تو بمان با من تنها تو بمان
جاي مهتاب به تاريكي شبها تو بتاب
من فداي تو به جاي همه گلها تو بخند
اينك اين من كه به پاي تو درافتاده ام باز
ريسماني كن از آن موي دراز
تو بگير
تو ببند
تو بخواه
پاسخ چلچله ها را تو بگو
قصه ابر هوا را تو بخوان
تو بمان با من تنها تو بمان
در دل ساغر هستي تو بجوش

من همين يك نفس از جرعه جانم باقي است

آخرين جرعه اين جام تهي را تو بنوش

آخرين جرعه اين جام تهي را تو بنوش

آخرين جرعه اين جام تهي را تو بنوش

دوستدارتون گلپسر

يا علي