
خيلي دلش گرفته بود ، دلش ميخواست آزاد باشه، ميخواست خودش رو رها كنه و بره تا اونجا كه دلش ميخواد . از اون بالاها وقتي به زمين نگاه ميكرد دلش بيشتر مي گرفت و دلتنگيش بيشتر ميشد. دلش ميخواست بره كنار سبزه و از دلش بپرسه، دلش ميخواست بره كنار گل و از راز گل سرخ بپرسه، دلش ميخواست بره كنار رود و از حرفهاي جاري شدنش بپرسه، ميخواست بره تو دست باد و از آزادي باد بپرسه و هزارتا آرزوي ديگه.
شبها با خيال اينكه روز بعد رسيدن به آرزوهاشه خوابش ميبرد و صبها به اميد اينكه امروز روزيه كه به آرزوهام ميرسم از خواب بلند ميشد، ولي هر روزش تكراري بود و همه روزها شبيه هم. يه روز به خودش گفت كي عمر من سر ميرسه، كي درخت از من خسته ميشه و من رو رها ميكنه به حال خودم، من تا كي ميخوام وابسته به درخت پير باشم، من ميخوام چي كار كنم، سرش رو بلند كرد و به شاخه هاي سر به فلك كشيده نگاهي كرد و آرزويي كرد.
اون از شاخه ها خواست كه به ديدن خدا برن آخه اونا به خدا نزديك تر بودند. خواست كه به خدا بگن كه رهاش كنه. . . شاخه ها هر كدوم پيغامش رو به بالاتر از خودشون گفتند و تا رسيد به بلندترين شاخه، ولي دلش نمي خواست برگِ بدون تجربه اي رو رها كنه توي اون جنگل سبز، ولي چون آرزوش بود بايد براش برآورده ميكردند. يه روز كه از خواب بلند شد باد رو كنارش ديد كه اومده بود براي بردنش، اون لحظه از هميشه خوشحال تر بود و براي رفتن آماده آماده. باد رو بهش كرد و گفت : ميخوام حقايقي رو برات بگم. اين آرزويي كه كردي با مشكلات و دردسرهاي زيادي همراهه، توي دست من سرگردون ميشي ، هر جا كه بخوام ميبرمت، جاي ثابتي نداري، دلت هزار تكه ميشه و تنت پر از هزار درد، غمهاي درختها و كوهها و شنها و برگهايي مثل خودت رو بايد وقتي از كنارشون رد ميشي برداري براي خودت و به رفتن ادامه بدي . برگ لحظه اي فكر كرد و بازم ازش خواست كه با هم برن... تلاش باد فايده اي نداشت.
باد چرخي به دور درخت زد و توي يه چشم به هم زدن برگ رو با خودش برد. برگ به محض اينكه از شاخه جدا شد غم عجيبي درونش رخنه كرد . ديگه دير شده بود اون ديگه بايد ميرفت. هر چند كه هنوز عمرش سر نرسيده بود و پاييز تن طلايي هنوز به مقصد نرسيده بود.... از كنار رودخونه رد شد، رودخونه پر از درد بود و يه دنيا حرف داشت و هزارتا درد ديگه رو با خودش ميبرد. برگ مجبور شد كه از دل رود بپرسه و سبكش كنه، ميخواست بگه كه چقدر شهامت داره؛ ذره اي از شاديهاي خودش رو داد به رود و همه غمهاي اونو برداشت براي خودش، به رفتن ادامه داد، هنوز راهي نرفته بود و از هميشه پشيمون تر بود، نگاهي به دلش انداخت سوراخي كوچك درون اون پيدا بود و درد عجيبي حس ميكرد. ياد حرفاي باد افتاد، خودش خواسته بود . شايد اگر ميموند بزرگترين برگ روي زمين ميشد، شايد عضو ثابت درخت و شاخه ميشد . اون از زادگاهش خيلي دور شده بود و دلش براي اونجا تنگ شده بود.
باد فكرهاي برگ رو خوند و رو بهش كرد و گفت: شبهاي تنهايي تو هنوز سر نرسيده و تو خودت خواستي كه رها باشي، خواستي كه آزاد باشي، ميخواستي همسفر من باشي، تو سفر با پاييز رو تجربه نكردي، تو رنگ عوض كردن خودت رو نديدي، تو رنگارنگ شدن برگهاي سبز درخت رو نديدي، هزار رنگ شدن زادگاهت رو نمي بيني، تو شايد تو زادگاهت هم نميري، تو آزادي، تو توي دستان من هستي، تو شايد بزرگترين سنگ صبور دنيا بشي، تو همه غم ها رو ميخواي توي خودت جا بدي ولي ......؟؟
برگ نـذاشت كه حرفش رو تموم كنه، بهش گفت: غمها توي دلها جا ميشن ولي من اگر بخوام ذره اي از شاديهاي خودم رو كه توي دلم جا داره به هر كدوم از پديده ها بدم ديگه دلي ندارم كه بخوام توش غمهام رو جـا بدم. بـاد گفت: غـم تمـوم وجـود آدم رو ميگيـره، بـراش فـرقي نمي كنه كه يه جـاي ثـابتي داشتـه بـاشه يا متغير باشه .
برگ خواست كه به رفتن ادامه بدن. روزها از پي هم مي گذشت و هوا كم كم سرد ميشد. روزها كوتاه و شبهاي بلند، خورشيد رو كمتر مي ديد و بارون رو بيشتر از هر وقت ديگر. شبي در كنار تنهايي خودش نشسته بود كه صدايي شنيد. روبه صدا كرد و نوري هزار رنگ رو ديد كه روي درختي نشسته بود و با قلموي خودش برگهاي درخت رو رنگ ميكرد . لباسي از حرير هزار رنگ به تنش و موهاي بلند و طلايي، قلمويي از جنس بلور به دستاي آسمونيش. از ديدن اون دلش لرزيد و محو تماشاي اون شد.
بهش گفت اسمت چيه؟ با من چي كار داري؟ منو از كجا ميشناسي؟ از كجا اومدي ؟؟؟ رو به برگ كرد و گفت اسم من پاييزه، تو رو خيلي خوب ميشناسم، همون برگي كه تازه با بهار همسفر شده بود، هموني كه زندگي داشت كه همه برگها بهش قبطه ميخوردن، هموني كه ديگه دلي نداره براي بخشيدن، برگ يك لحظه به خـودش اومـد نگاهي به خـودش كرد! پر از روزنه بود حتي اون تكه هاي تنش رو هم بخشيده بود. ولي هنوز سبز بود.
پاييز گفت: من از سرزمينهاي دور اومدم، زمستون ميخواد خودش رو به من برسونه و هزار رنگي منو بگيره و به سفيدي تبديل كنه، هزاران سال شايدم بيشتره كه در اين فكره ولي نمي تونه موفق بشه، من زندگيمو دوست دارم، هر سال سه ماه ميام و يه عالمه برگ رو با خودم ميبرم به سفر، ميبرم به سرزمينهاي دور، ميبرم به نقطه اي امن و به هر كدوم يه رنگ هديه ميدم. هر شب كنار هر درخت به نقاشي مشغولم و اونا رو آماده ميكنم براي سفر...
برگ از پاييز خواست كه باهاش همسفر بشه، هر چند هنوز جون داشت و سبز بود، ولي ميخواست رنگارنگ بشه، پاييز قلموي بلورين خودش رو دست گرفت و از انواع و اقسام رنگها رو روي بوم نقاشي خودش امتحان كرد كه به برگ هديه بده ولي هيچكدوم جايي روي تن برگ نداشتن، اون تني نداشت براي رنگ گرفتن، پاييز بهش گفت: من ميخوام تو بهترين باشي و از انواع رنگهايي كه مخلوط كرده بود رنگي بهش هديه داد، اون بهترين همسفر پاييز بود چرا؟ چون از همه رنگهاي برگها روي تنش بود همونجوري كه از انواع دردهاي پديده ها روي تنش بود... خيلي خوشحال بود و بي تابي ميكرد براي رفتن...
براي رفتن آماده شد و روي موهاي بلند و طلايي پاييز نشست و با اون همسفر شد، پاييز به هر درختي كه شب رنگ كرده بود ميرسيد با دستاي مهربونش تموم برگها رو آروم بر ميداشت و با مهربوني توي هوا رها ميكرد، انگار كه از آسمون داره ستاره ميباره، اونا هر كدوم به گوشه اي ميافتادن و هر كدوم شعري ميخوندن، خيلي قشنگ بود، همه آزاد بودن، همه رها توي آغوش پاييز، همه رنگي و تازه ، انگار كه هيچكدوم حرفي نداشتن براي گفتن، انگار تازه متولد شدن، اونا ميخواستن زندگي كنن، پاييز با صداي قشنگش بارون رو صدا زد، ابرهاي سفيد آسمون رو خواست و به گوشه اي رفت كه استراحت كنه، زير برگهاي انبوه درختي سبز نشست و به تماشاي گريه بارون نشست. بارون حرف ميزد با برگها، از پاييز ميگفت، از زمستون سرد و بي رحمي كه در پيشه، از جداييها، از دلواپسيها، ابرها هر لحظه بهم نزديك تر ميشدن و بيشتر بغض ميكردن، بيشتر مي باريدن، هر قطره كه از ابر به زمين ميومد با شتاب خودش رو روي برگها رها ميكرد كه اونا رو مطلع كنه از سفر، سفري كه شايد مثل باد كمي سردرگمي داشت.
بغض آسمون كم تر ميشد و بارون حرفاش بيشتر و ابرا نزديك تر، برگ ميخواست اونم تازه بشه ولي روي موهاي پاييز نشسته بود و فقط تماشا ميكرد. نوري از آسمون به زمين رسيد، تموم برگها به خودشون لرزيدند و همه با هم پاييز رو صدا كردند، صداي خش خش برگها تموم جنگل رو پر كرد، اونا نمي خواستن خيس بشن، نمي خواستن براي هميشه زير پاي درختها بمونن و از بين برن، نمي خواستن زير پاي زمستون از سرما يخ بزنن، اونا ميخواستن رها باشن.
پاييز چشمهاش رو بست و لحظه اي سكوت كرد، اشكي از توي چشماي اون دويد و خودش رو روي گونه اش رها كرد. گونه گلي رنگ پاييز خيس شده بود و دلش ميخواست حرف بزنه، از جدايي ها، از شكست ها، از دلتنگي ها، از رها شدن ها، از به مقصد نرسيدن ها، از هزار رنگي، از يك رنگي كه فراموش شده بود و يه دنيا حرف ديگه. . . پاييز بايد ميرفت، بايد به بقيه درخت ها سر ميزد. اون وقتي نداشت براي تماشا. آروم از كنار برگها رد شد و به رفتن ادامه داد. برگ از روي كنجكاوي از پاييز پرسيد آخر راه ما كجاست؟ ما به كجا ميريم؟ پاييز با مهربوني دستي به روي برگ كشيد و گفت: من و تو با هم تا آخر سفر نمي ريم، تو هم روزي رها ميشي توي اين فصل، تو هم سيلي باد و بارون رو ميخوري، تو هم نوازش زمستون رو حس مي كني، تو هم سردي برف رو مي بيني، تو هم خواهي ديد. . .
آخر راه من به هيچ جا نمي رسه، من گوشه اي پنهان ميشم و بي رحمي زمستون رو تماشا ميكنم، مهربوني بهار و هديه دادن اون رو ، گرمي تابستون و صداقتش رو حس مي كنم تا بازم نوبت من بشه، من نقاشي رو خيلي دوست دارم.

برگ سفر با پاييز رو دوست داشت. داشت كم كم آروم ميشد، انگار دلش سبكتر شده بود. به همسفرش گفت: كه ميخواد از دلش بگه از صداي بارون، از غم رودخونه، از درد سنگ، از ترس برگها، از صداي رعد و برق، از لطافت بارون، از راز گل سرخ، از سبزي سبزه، از دل درخت.
از درختا گفت : همه درختها دلشون ميخواد كه با تو به سفر برن اونا بزرگترين آرزوشون رها شدن توي دستاي تو هست، ولي اونا پايبند زمين هستند و خونه اميد برگهاي بهاري، اونا تا آخرين نفسهاي خودشون با همه مشكلاتكنار ميانو نمي زارن كه برگها از غمها مطلع بشن، درختها خيلي استوار و صبورن، اونا خيلي بزرگن.
پاييز به راه خودش ادامه داد اونقدر از درختي به درخت ديگر رفت كه برگ خسته شد، ازش خواست كه اون رو به زمين بزاره و بره. ميخواست نشست رو براي آخرين بار تجربه كنه، پاييز بهترين همسفرش بود، بهترين دوست و همراهش، بهترين سنگ صبورش، بهترين صدا. . . ميخواست بمونه و عابراي عاشق رو نگاه كنه، ميخواست بمونه و سنگيني پاي عشق رو حس كنه، ميخواست بمونه و دوست دارم ها رو بشنوه، ميخواست بمونه و صداي ترس برگها رو بشنوه، ميخواست بمونه و نگاهش رو بدرقه راه پاييز بكنه، ميخواست عاشق بشه، عاشق پاييز . . .
پاييز بهترين جا رو براي اون انتخاب كرد. كنار درختي توي خيابون بلندي كه به بينهايت ميرفت. جايي كه روزي هزار تا عشق اونجا زاييده ميشد و عطر دوست دارم تو هواي اونجا پراكنده بود. ميخواست كنار عشقاي ديگه عاشق بمونه.
پاييز كم كم داشت دستاي برگ رو رها مي كرد، داشت چشماي نازش رو خيس ميكرد، داشت دفتر سفرش رو ميبست، داشت ميرفت تا فرداهاي ديگه. . . برگ نگاهي بهش كرد و از سفرش گفت، از جاي امني كه بهش داده بود، از قشنگي رنگش و از تنها شدنش، از دلش كه هزار تكه شده بود، از تجربه اي كه بدست آورده بود، از زادگاهش كه هر روز صبح با آرزويي از خواب بلند ميشد، از خورشيدش كه با هزار درد سر خودش رو از لابلاي برگها به درختها نشون ميداد، از صداي پرنده ها كه تو نعره باد گم ميشدن، از دوست داشتنش . . . پاييز دستاي برگ رو فشرد و براي اخرين بار نگاهش كرد، سايه اي از برگ رو برداشت و قلب مهربونش رو به برگ هديه داد و از پيش برگ رفت .
نگاه برگ خيلي وقته كه بدرقه راه پاييزه، حالا برگ كنار هزار برگ ديگه گوشه خيابوني كه ديگه بويي از پاييز نداره نشسته و منتظر پاييزه، ولي خيلي ديره، بهار داره مياد و برگ روزي از بين خواهد رفت ولي قلب پاييز هيچ وقت از بين نميره.
برگ نگاهي به دور و برش انداخت و تجربه هاش رو با خودش مرور كرد به اون زماني فكر كرد كه آرزو ميكرد كه از درخت رها بشه و بره به دنبال آرزوهاش، به اين فكر كرد كه ميگفتن پاييز خيلي بي رحمه كه مياد و برگها رو از درختا ميگيره و با خودش ميبره بدون اينكه نگران دلتنگي درخت باشه، به اون روزي فكر كرد كه توي بهار وقتي كه برگي سبز و كوچيك بود درخت رو تنها گذاشت و با باد همسفر شد، بعد بهش ثابت شد كه برگها وقتي از درخت خسته ميشن خودشون رو تو دست پاييز رها ميكنن وگرنه پاييز بهونه اس، پاييز يه دنيا حديث مهربوني با خودش داره كه هر كجا كه ميره پيام آور شادي و يادآور خاطرات گذشته است.