آسمون سوگلي
به دستنوشته آسمون سوگلي نوشته شده توسط sogoleman خوش آمدید.

مــادر

چهارشنبه بيست و يکم شهريور 1386 ساعت 16:22


 

 

 

گفت ميخوام تنها باشم بعد از تموم شدن حرفش در رو محكم بهم كوبيد و صداي حق حق گريه هاش پشت حصار تنهايي گم شد.

 

اون نمي خواست به كسي يا چيزي توهين كنه. اون فقط ميخواست ساعتي رو تنها باشه.

 

ساعتها از نيمه هاي شب گذشته بود كه تصميم گرفت از تنهايي چند ساعته خودش بيرون بياد و ببينه كسي توي اون خونه هست كه تنهايي اون رو درك كرده باشه و حداقل منتظرش باشه.

 

آروم در رو باز كرد و سعي كرد ناله هاي در رو آروم كنه كه كسي متوجه ورود اون به بيرون از اتاقش نشه.

 

ميون تاريكي و روشنايي نور مهتاب كه با درخشش خاصي به ميون خونه طنين انداخته بود سايه اي رو ديد كه رو به پنجره روي كاناپه چمباته زده. تعجب كرد و خوشحال شد از اينكه كسي توي اين ساعت از شب منتظر اونه.

 

جلو رفت و به خيال خودش خواهرش بود كه هميشه از داشتن برداري همچون اون افتخار ميكرد. از پشت سر نگاهي به سايه انداخت و از اينكه صداش كنه ترديد داشت.

 

آروم گفت اصلا فكرش  رو نمي كردم كه تا اين ساعت بخاطر برادرت بيدار بموني.

 

وقتي سايه برگشت جا خورد و چند قدمي به عقب برداشت. مادرش بود كه ظهر با داد و فرياد هاي خودش از اتاق بيرونش كرده بود.

 

چشماش و پر اشك كرد و جلوي مادرش زانو زد و با گريه گفت چرا؟ چرا بخاطر من بيدار موندي، مگه من همون نبودم كه ظهر با بي رحمي تموم تو رو از اتاقم بيرون كردم. ولي اون فقط گوش ميداد و سعي ميكرد كه پسرش رو آروم كنه.

 

ميون بغض و اشك به مادرش گفت بعد از اون اتفاق فكر كردم كه ديگه هيچ وقت نمي تونم مثل هميشه باهات صحبت كنم، فكر كردم كه ديگه دوستم نداري ولي وقتي كه سايه تو رو ديدم خوشحال شدم كه حداقل يكي توي اين خونه به ياد من بوده و تا اين وقت از شب بيدار مونده.

 

وقتي حرفاي پسر تموم شد، مادرش دستي به سر پسرش كشيد و با مهربوني تموم گفت من هميشه بعد از اينكه تو به خواب ميري تا ساعتها كه مطمئن بشم كه تو خوابي بالاي سر تو بيدار ميمونم و برات دعا ميكنم، اين كار امشب من نيست! من به اندازه تموم شبهاي عمر تو تا ساعتها بعد از نيمه شب بيدارم، تو هر چقدر هم كه به من ناسزا بگي و به خيال خودت من رو برنجوني من ذره اي هم ازمحبتم به تو كم نميكنم، نتنها به تو بلكه به خواهرت هم همين حس رو دارم.

 

به اون گفت : خدا وقتي كه بچه ها رو براي پدر و مادرشون ميفرسته به اندازه تموم عمر به ما صبر و شكيبايي ميده كه خداي نكرده با شما بدرفتاري نكنيم و هر چقدر هم كه شما به ما بدي كنيد بازم هم گله اي نداشته باشيم.

 

پسرم مادر يعني فرستاده شده از طرف خدا، يعني درخشش نور بي كران الهي، يعني پلي كه هر كودكي رو ميتونه لحظه به لحظه به خدا نزديكتر كنه، يعني ذره ذره آب شدن و لحظه به لحظه رشد كردن تو.

 

پسر اندكي سرش رو بالا آورد و نگاهي به چشماي مادرش كرد توي تاريكي و تنهايي شب، زير نور طنين انداز مهتاب چشماي مادرش بهتر از هر چيزي به اون اميد و زندگي دوباره ميداد.

 

حالا ميتونست پلي بزنه از دل مادرش تا رسيدن به خدا . . .

 

آسمون ابـــري

دوشنبه بيستم آذر ماه 1385 ساعت 09:29

دست خــدا . . .

يکشنبه هفتم آبان ماه 1385 ساعت 15:12

پاييـــز

شنبه اول مهر ماه 1385 ساعت 14:59

پنجره *

سه شنبه بيست و يکم شهريور 1385 ساعت 13:00

مسـافر

چهارشنبه بيست و پنجم مرداد ماه 1385 ساعت 15:42

گمشده

يکشنبه هشتم مرداد ماه 1385 ساعت 16:56