به زنده رود ، سایت بزرگ ایرانیان خوش آمدید.
به دستنوشته tanhaye delshekaste نوشته شده توسط goleyakhgh_67 خوش آمدید.

نگاه ساکت باران به روی صورتم دردانه میلغزد... ولی یاران نمیدانند که من دریایی از دردم... به ظاهر گرچه میخندم ولی اندر سکوتی تلخ میگریم ...
1 2 3

*****

يکشنبه دوازدهم خرداد ماه 1387 ساعت 00:41


ولين واژه از الفبای زندگی چيست؟ مادر٬ عشق٬ رنج٬ يا ايستادگی؟... راستی فرق ايستادن با ايستادگی چيست؟

?!!!!!!

شنبه هفتم ارديبهشت 1387 ساعت 20:00


سلام به همه ... دلم تنگ شده .خيلي زياد .براي مامان .بابا ... همه...|

خستم از تظاهر ايستادگي....

دلم خيلي گرفته اين بار شما بگين چون ديگه حرفي من ندارم از تلخي ها بگين از سردي ها از جدايي از تنهايي

خسته ام

شنبه هفدهم فروردين 1387 ساعت 00:29


اول از همه سلام و عيدتون مبارك . دوم اينكه من خيلي ناراحتم .فقط هم از خودم .از كارهاي خودم . كاش يك كم جدي بودم ..

.|بر دلم بغضی سنگین حاکم است
بغضی که خیال باریدن دارد ؛ باریدن بر تمام دلم
تا پاک سازد این غبار سیاهی و مرا رها سازد از چنگال این مرداب
ابرهای دلتنگی دلم محتاج باریدن اند
این روزهای همه از مسئولیتی سنگین می گویند
جایگاهی که خود از آن هنوز بی خبرم؛ از صداقتی که شاید هنوز آن را باور نکرده ام
این روزها دلم به دنبال کویری می گردد برای فریاد
خسته ام ... به خدا خسته ام
از بس به دل نالیدم و به چشمانم التماس کردم
گویی کویری وجودم را فرا گرفته ؛ کویری پر از آرزوی سیرابی
کویری که زیباست ولی سخت؛که آرامش دارد و دشواری
این روزها نیازمند تغییری شگرف ام ؛ تغییری به بزرگی این کویر ...
در جسم ام ،
روح ام ،
وبیش از همه دلم ؛ که پیوند زیبایی از این دو است
نیازمندم ...
محتاجم ...
به بالی برای پرواز
به چشمانی برای بهتر دیدن و گریستن
و پاهایی برای رفتن

6

شنبه بيست و هفتم بهمن ماه 1386 ساعت 13:45


خداي من: تو بخشنده اي و من بنده گناهكار وآيا كسي بر بنده گناهكار رحم مي كند جز خداي بخشنده؟ خدايا نمي دانم چي شده كه مانند سابق تو شبهاي احيا دلم نشكست و اشكم جاري نشد.شايد به خاطر جذابيت اينجاست كه داره مرا از تو دور مي كند. واقعا در مانده شدم. خدايا :شايد مرا از درگاه لطفت رانده اي و يا اينكه ديدي من حق بندگيت را خوب به جا نمي آورم بدين سبب بر من غضب فرمودي شايد هم ديدي شكر گزاري نعمتهايت را درست نكردم مرا محرومم كردي . يا شايد دوست نداري دعايم را بشنوي و مرا از درگاهت رانده اي.يا شايد به خاطر بي شرم و حياييم مجازاتم مي كني. خدايا لطف و كرمت بالاتر از اين حرفهاست كه بندگان مقصرت را به كيفر برساني. اي خدا: من همان كسي هستم كه نه در خلوت از تو شرم كردم و نه در جمعيت مراقب اعمالم بودم. من همان كسي هستم كه وقتي خبر شاد كننده گناهي به او دادند سريع به سويش شتافتم. خدايا: من آن كسي هستم كه مهلتم دادي توبه كنم ولي باز توبه شكستم و با اين كه گناهم را پوشاندي شرم و حيا نكردم.به ستاري و پرده پوشيت مغرور شدم به طوري كه فراموشت كردم. خدايا مرا بر گريه به حال خودم ياري كن كه سخت عمرم را به آرزوهاي باطل از دست دادم. پس اي خداي مهربانم:بيا و بين من و گناهانم كه مانع نزديكي و طاعت تو مي شود جدايي بيندازد. این متن نوشته من نیست یه جا خوندم خیلی به دلم نشست و به نظرم اومد که خیلی ماها شاید دچار چنین حالی باشیم واسه همین اینجا نوشتم همین.

اهههههههههههههه

دوشنبه بيست و دوم بهمن ماه 1386 ساعت 21:32


چقدر دلم گرفته .... ای خدا ...

5

يکشنبه بيست و يکم بهمن ماه 1386 ساعت 03:11


شبی سرد است و من افسرده راه دوری است و پایی خسته نیرنگی است و چراغی مرده می کنم تنها از جاده عبور/ دور ماندند زمن آدمها/ سایه ای از سر دیوار گذشت/ غمی افزود مرا بر غم ها/ فکر تاریکی و این ویرانی/ بی خبر آمد تا با دل من/ قصه ها سازد پنهانی / نیست رنگی که بگوید با من / اندکی صبر،سحر نزدیک است / هر دم این بانگ بر آرم از دل / وای این شب چقدر تاریک است! / خنده ای کو که به انگیزم؟ / قطره ای کو که به دریا ریزم؟ / صخره ای کو که بدان آویزم؟ / مثل این است که شب نمناک است / دیگران را هم غمی هست به دل / غم من،لیک غمی غمناک است

3

چهارشنبه سوم بهمن ماه 1386 ساعت 14:25


ياد گرفتم که : 1. با احمق بحث نکنم و بگذارم در دنياي احمقانه خويش خوشبخت زندگي کند. 2. با وقيح جدل نکنم چون چيزي براي از دست دادن ندارد و روحم را تباه مي کند . 3. از حسود دوري کنم چون حتي اگر دنيا را هم به او تقديم کنم باز هم از من بيزار خواهد بود . 4. تنهايي را به بودن در جمعي که به آن تعلق ندارم ترجيح دهم امام حسين فرمود: عاقل، با کسي که مي ترسد او را دروغگو پندارد هم سخن نمي شود، از کسي که مي ترسد او را رد کند درخواستي نمي کند، به کسي که مي ترسد او را بفريبد تکيه نمي نمايد و به کسي که به اميد او اطميناني نيست اميد نمي بندد

3

يکشنبه سي ام دي ماه 1386 ساعت 19:04


مطمئن باش و برو ضربه‌ات كاري بود دل من سخت شكست و چه زشت به من و سادگي‌ام خنديدي به من و عشقي پاك كه پر از ياد تو بود و خيالم مي‌گفت تا ابد مال تو بود تو برو، برو تا راحتتر تكه‌هاي دل خود را آرام سر هم بند زنم

2

شنبه بيست و نهم دي ماه 1386 ساعت 18:59


امشب رحمت دوست جاریست... مانند رود... نه! مانند باران... اگر دلتان لرزید بغضتان ترکید... کسی اینجا که محتاج دعاست....

1

پنج شنبه بيست و هفتم دي ماه 1386 ساعت 09:42


من حساسیت دارم نه اینکه فکر کنین به هوای بهاری یا به بادمجون و گوجه فرنگی یا هر چیز خوردنی دیگه حساسیتم از جنس دیگه ایه عطسه نمی کنم کهیر هم نمی زنم به حرف آدمها حساسیت دارم.به رفتارهاشون.به منششون متاسفانه ریز بینم بیشتر از اون چیزی که تصورش روبکنین کوچکترین نامهربونی و بی توجهی روحم رو آزرده می کنه اما هیچ عکس العملی نشون نمی دم.نه عطسه ای که آرومم کنه و نه کهیری که نشون بده حساسیتم رو سختمه خیلی سخت اما نمی شکنم.این رو مطمینم مرحمی چیزی سراغ ندارین؟

.................

دوشنبه بيست و چهارم دي ماه 1386 ساعت 00:07


سگ ما همسایه داشت ... نه ببخشید همسایه ی ما سگ داشت ! یک سگ اهلی و مرتب و با کلاس ... با یک قلاده ی طلایی . سگِ همسایه مدتی بود خر ... نه نه عاشق شده بود ! عاشق سگِ ولگرد کوچه پشتی ! مثل دیوانه ها تا صبح پارس میکردند برای هم ، از پشت دیوارها ! انگار قرار نبود همدیگر را ببینند ... آخر سگ همسایه ی ما قلاده داشت . آنقدر پارس می کردند تا آدم ها بیدار شوند از صدای عشقشان ... نمیدانستند آدمها همه کرند و کور ! شب آخر تا صبح زوزه کشیدند از عاشقی ... آن شب هر دو مردند پشت دیوارها ! آدمهای بیمعرفت ... کنار هم چالشان کردند ! . . . آهای مواظب حرف زدنت باش ... من گناهی ندارم! نمی توانستم کاری بکنم ... من خودم یک سگم ، قلاده دارم !!!

...................................

چهارشنبه نوزدهم دي ماه 1386 ساعت 17:20


دلم براي تنهايي ميسوزد چرا هيچکس او را دوست ندارد مگر او چه گناهي کرده که تنها شده جرم تنهايي چيست که هيچکس او را نميخواهد ديشب تنهايي از اتاقم گذشت دنبالش دويدم ولي او رفته بود تنهاي تنها نيمه شب او را مرده کنار حوض خانه پيدا کردم از گريه چشمانش قرمزبود برايش گريستم آخر او از تنهايي مرده بود تنهايي مرد و من تنهاتر شدم....

گفتگو با خدا

دوشنبه سوم دي ماه 1386 ساعت 18:21


در رؤياهايم ديدم كه با خدا گفتگو مي كنم. خدا پرسيد: پس تو مي خواهي با من گفتگو كني؟ من در پاسخ گفتم: اگر وقت داريد. خدا خنديد: وقت من بي نهايت است. در ذهنت چيست كه مي خواهي از من بپرسي؟ پرسيدم : چه چيز بشر شما را سخت متعجب مي سازد؟ خدا پاسخ داد: كودكيشان، اينكه آنها از كودكي شان خسته مي شوند عجله دارند كه بزرگ شوند، بعد دوباره پس از مدتها آرزو مي كنند كه كودك باشند، اينكه آنها سلامتي خود را ا ز دست مي دهند تا پول به دست آورند و بعد پولشان را از دست مي دهند تا دوباره سلامتي خود را به دست بياورند، اينكه با اضطراب به آينده مي نگرند و حال را فراموش مي كنند و بنابراين نه در حال زندگي مي كنند و نه در آينده، اينكه آنها به گونه اي زندگي مي كنند كه گويي هرگز نمي ميرندو به گونه اي مي ميرند كه گويي هرگز زندگي نكرده اند. دست هاي خدا دستانم را گرفت. براي مدتي سكوت كرديم. و من دوباره پرسيدم : به عنوان يك پدر مي خواهي كدام درس هاي زندگي را فرزندانت بياموزند؟ او گفت: بياموزند كه آنها نمي توانند كسي را وادار كنند كه عاشقشان باشد، همه كاري كه مي توانند بكنند اينست كه اجازه دهند كه خودشان دوست داشته باشند، بياموزند كه درست نيست كه خودشان را با ديگران مقايسه كنند، بياموزند كه فقط چند ثانيه طول مي كشد تا زخم هاي عميقي در قلب آنان كه دوستشان داريم ايجاد كنيم اما سالها طول مي كشد تا اين زخمها را التيام بخشيم، بياموزند كه ثروتمند كسي نيست كه بيشترين ها را دارد كسي است كه به كمترين ها نياز دارد، بياموزند كه انسانهايي هستند كه آنها را دوست دارند فقط نمي دانند كه چگونه احساساتشان را نشان دهند، بياموزند كه دو نفر مي توانند با هم به يك نقطه نگاه كنند اما آن را متفاوت ببينند، بياموزند كه كافي نيست كه فقط آنها ديگران را ببخشند بلكه آنها بايد خود را نيز ببخشند. من با خضوع گفتم: از شما به خاطر اين گفتگو متشكرم. آيا چيز ديگري هست كه دوست داريد فرزندانتان بدانند؟ خداوند لبخند زد و گفت: فقط اينكه بدانند من اينجا هستم؛ هميشه.

زندگي

جمعه سي ام آذر ماه 1386 ساعت 13:51


زندگي دفتري از خاطره هاست/ خاطرات شيرين،خاطرات مغشوش / يكنفر در شب كام، يكنفر در دل خاك/ يكنفر همدم خوشبختي هاست/ يكنفر همدم و همسفر سختي هاست/ چشم تا باز كنيم، عمرمان ميگذرد/ وز سر تخت مراد، پاي بر تخته تابوت گذاريم همه / ما همه همسفريم، همگي همسفريم/ تا ببينيم كجا،باز كجا چشمان بار دگر سوي هم باز شود / در جهاني كه درآن راه ندارد اندوه/ زندگي با همه ي معني خويش از نو آغاز شود

به همین آسانی

چهارشنبه بيست و هشتم آذر ماه 1386 ساعت 12:46


عشقبازی به همین آسانی است... که گلی با چشمی بلبلی با گوشی رنگ زیبای خزان با روحی نیش زنبور عسل با نوشی کار همواره باران، با دشت برف با قله کوه رود با ریشه ی بید باد با شاخه برگ ابر عابر با ماه چشمه ای با آهو، برکه ای با مهتاب و نمسیمی با زلف دو کبوتر با هم وشب و روز طبیعت با ما عشقبازی به همین آسانی است... دست آرام و نوازش بخشی بر روی سری پرسشی از اشکی و چراغ شب یلدای کسی با شمعی ودل آرام و تسلا و مسیحای کسی یا جمعی عشقبازی به همین آسانی است... که دلی را بخری بفروشی مِهری شادمانی را حراج کنی رنج ها را تخفیف دهی مهربانی را ارزانی عالم بکنی و بپیچی همه را لای حریر احساس گره ی عشق به آنها بزنی مشتری هایت را با خود ببری تا لبخند عشقبازی به همین آسانی است... سبقت از هم به سلامی در اول صبح نمک خنده بر چهره، در لحظه کار و خدا حافظی شادی در آخر روز و نگهداری یک خاطره خوش تا فردا و رکوعی و سجودی با نیت شکر عشق بازی به همین آسانی است عشق بازی به همین آسانی است... http://abdo.blogfa.com/برگرفته از

حر ف

شنبه هفدهم آذر ماه 1386 ساعت 23:39


من از نهایت شب حرف میزنم من از نهایت تاریکی و از نهایت شب حرف میزنم اگر به خانه ی من آمدی برای من ای مهربان چراغ بیاور و یک دریچه که از آن به ازدحام کوچه ی خوشبخت بنگرم

به راحتي......................

پنج شنبه پانزدهم آذر ماه 1386 ساعت 15:29


به راحتي مي شود: کسي را که دوستش داريم از خود برنجانيم، ولي به سختي مي شود اين رنجش را جبران کرد به راحتي مي شود: کسي را بخشيد، ولي به سختي مي شود از کسي تقاضاي بخشش کرد . به راحتي مي شود: قانون را تصويب کرد، ولي به سختي مي شود به آن عمل کرد به راحتي مي شود: به روياها فکر کرد، ولي به سختي مي شود که رويايي را به دست آورد به راحتي مي شود: به کسي قول داد، ولي به سختي مي شود به آن قول عمل کرد به راحتي مي شود: دوست داشتن را به زبان آورد، ولي به سختي مي شود آن را نشان داد . به راحتي مي شود: اشتباه کرد، ولي بسختي مي شود از آن اشتباه درس گرفت . به راحتي مي شود: گرفت، ولي به سختي مي شود بخشش کرد به راحتي مي شود: دوست را با حرف حفظ کرد، ولي به سختي مي شود به آن معنا بخشيد . . و در آخر . ... . .به راحتي مي شود:اين متن را خواند، ولي به سختي مي شود به آن عمل کرد

من دگر خسته شدم

چهارشنبه چهاردهم آذر ماه 1386 ساعت 17:46


خانه ام بی آتش ، دست هایم بی حس و نگاهم نگران ... می توانی تو بیا ، سر این قصه بگیر و بنویس این قلم ، این کاغذ ، این همه مورد خوب !!! راستش می دانی ؟ طاقت کاغذ من طاق شده ، پیکر نازک تنها قلمم ، زیر آوار دروغ خرد شده !!! می توانی تو بیا ، سر این قصه بگیر و بنویس ... می توانی تو از این وحشی طوفان بنویس ، طاقتش را داری که ببینی هر روز ، زیر رگبار نگاهی هرزه صد شقایق زخمی و هزار نیلوفر بی صدا می میرد ؟!!! اگر اینگونه ای آری بنویس ، من دگـر خسته شـدم ... باز تا کی به دروغ بنویسم : " آری می شود زیبا دید !! می شود آبی ماند !!! " گل پرپر شده را زیبایی ست ؟! رنگ نیرنگ آبی ست ؟! می توانی تو بیا ، این قلم ، این کاغذ ... بنشین گوشه ی دنجی و از این شب بنویس !! قسمت می دهم امّا به قلم ، آنچه می بینی و دیدم بنویس از خدا ، از قفس خالی عشق ، از چراگاه هوس ، از خیانت ، از شرک ، از شهامت بنویس !!! بنویس از کمر بـیـد شکـسته ، آری از سکـوت شب و یک پنجره ی ساکـت و بـسته ، از من " آنکـه اینگـونه به امّـید سبب ساز نـشـسته " از خود ... هـر چه می خواهی از این صحنه به تصویر بکـش : (( صحنه ی پـیچش یک پیچک زشت دور دیوار صدا ... )) حمله ی خفاشان ، مردن گـنجشکان !!! جرأتش را داری کـه بـبـینی قلمت می شکـند ؟ کاغـذت می سوزد ؟! طاقـتش را داری کـه بـبـینی و نگـویی از حق ؟! گـفـتن واژه ی حق سنگـین است من دگـر خـسته شـدم می توانی تو بیا ، این قـلم ، این کاغـذ این همه مورد خوب

ای خدا دلگیرم ازت.....................

جمعه نهم آذر ماه 1386 ساعت 16:29


تو را به جای تمام کسانی که نشناخته ام دوست می دارم تو را به جای همه ی روزگارانی که نمی زیسته ام دوست می دارم برای خاطر عطر گستره ی بیکران و برای خاطر نان گرم برای خاطر برفی که آب می شود وبرای خاطر نخستین گناه تو را برای خاطر دوست داشتن دوست می دارم تو را به جای تمام کسانی که دوست نمی دارم دوست می دارم جز تو که مرا منعکس تواند کرد؟من خود خویشتن را بس اندک می بینم بی تو جز گستره یی بی کرانه نمی بینم میان گذشته و امروز از جدار آینه ی خویش گذشتن نتوانستم می بایست که زندگی را لغت به لغت فرا گیرم راست از آن گونه که لغت به لغت از یادش می برند تو را دوست می دارم برای خاطر فرزانگیت که از آن من نیست تو را برای خاطر سلامت به رغم همه ی آن چیزها که جز وهمی نیست دوست میدارم برای خاطر این قلب جاودانی که بازش نمی دارم تو را به جای تمام کسانی که دوست نمی دارم دوست می دارم

..................

چهارشنبه هفتم آذر ماه 1386 ساعت 17:01


میشکنم بی صدا و صبور .واژه واژههای دلتنگی و دلواپسی در سرما و بغض حنجره یخ میزند .و نگاه کبودم به آسمان، تا تلاقی دو رعد، باقی خواهد ماند ... به خط پروازت که مینگرم، چیزی در دلم میمیرد ...به قاب چوبی عکست که چه جوان و زنده به من مینگری ...انگار که این بار من پیر شدهام ...چقدر برای لبخندهایت بیقرارم، ای سفر کرده ...برای دستهای عاطفه و احساس دلتنگم ...و هنگامیکه از تو مینویسم این زخم سربسته سینه، دهان میگشاید .چیزی مرا در خود ذوب می کند
1 2 3