به زنده رود ، سایت بزرگ ایرانیان خوش آمدید.
به دستنوشته گل يخ نوشته شده توسط افسانه شبناز خوش آمدید.

کیستی که من این گونه به اعتماد نامِ خود را با تو می گویم کلیدِ خانه ام را در دست ات می گذارم نانِ شادی های مان را با تو قسمت می کنم به کنارت می نشینم و بر زانوی تو این چنین آرام به خواب می روم. .....
1 2 3 4 5 6 7 ...10 11

......

يکشنبه بيست و ششم آبان ماه 1387 ساعت 09:09


من ، تو ، شوق رسیدن!
می گویند: بتاب!
از بدو دلدادگی تا انتهای سرگشتگی!
و من؛ مات! تنها در افکار خود سایه روشن می زنم!
می گویند: بخوان!
از ابتدای خلقت تا روزهای نیامده!
و من؛ مبهوت! در آشفتگی خود فریاد می زنم!
می گویند: برقص!
از بلندای ناز تا خواهش نیاز!
و من؛ بی تاب! دوش به دوش پروانه ها دیوانه می شوم!
می گویند: بمان!
از دیروز روز تا فردای شب!
و من...
و من می روم!
که شامگاهان بی روزن به استجابت صبح ننشسته اند!
می روم که آغاز کنم!
از امروز روز تا فردای روزتر؛
اما؛
آخر بی همسفر که نمی شود پرید!
باید تو باشی تا شوق رسیدن معنا بگیرد!

......

يکشنبه نوزدهم آبان ماه 1387 ساعت 08:47


در کوره راه های تخیّل
از کوی تو می گذرم
از کنار پنجره ی تو
از آنجا که خورشید همیشگی است
مهتاب جاودانه
وشب در پشت ُبرج های نور،در زنجیر
آنجا که گرمایش گرمی عشق است
با کنجکاوی درب خانه ی دلت را می کوبم
شاید که برویم گشاده شود
شاید که شبی دیگر میهمان تو باشم
تو سکوت تنهایی مرا شکستی
تو واژه ی دوستت دارم را
دوباره در اشعار من گنجاندی
تو این شقایق پژمرده را
با چشمه ی محبّت خود آبیاری کردی
و دوباره
آه زندگی زیباست
آرامش نگاه تو
لحظه ها را پر می کند
با تو من دیروزها را
به قعر فراموشی می سپارم
و فردا ها را به آغوش می پذیرم
ای شهر زندگی
با من باش وبگذار که
بودن را لمس کنم
آری نگاه تو
هم چو دریای طوفان زده
مرا به کام می کشد
و هر بوسه ات
شهابی ست در آسمان عشق من
با من باش ای عزیزترینم
و بگذار که بودن را دوباره
احساس کنم ....
...
...
..
..
..
.

......

چهارشنبه هشتم آبان ماه 1387 ساعت 00:56


یادش بخیر لحظه هایی که تو مرا از هر چه خوبی بود , سرشار می کردی .

یادش بخیر روزهایی که با سر انگشتان پر از محبت , اندوه را از وجودم پاک می کردی .

یادش بخیر سالهایی که دست نوازشت , تمام خستگی ها را از وجودم پاک می کرد .

هر چند تو رفته ای و من از همه آن لحظه ها , روزها و یادها دور مانده ام

, با این همه به یاد آن زمان است که سرشار می شوم ...

..

..

...

..

......

سه شنبه سي ام مهر ماه 1387 ساعت 08:47


بی سر انگشت ِ من ... گِــل ِ بی حالتی !

رازی از من نپرس ، تو که بی طاقتی !

تا که دریا منم ، پرِ ِ ماه و پری !

ماهی ِ تشنه را به کجا می بری !؟

خواندمت آمدی تا تماشا کنی !

می گریزی ز من ، که چه پیدا کنی !!!؟

درد ِ خود جوش تو ! هر دوایی ز من

ساز ِ خاموش ِ تو ، هر نوایی ز من !

آشتی کن ، مرو ! هر سلامی منم !

اول و واسط و والسلامی منم !

هیچ کس مثل ِ من ... به تو فرصت نداد

آه این قصه را زود بردی ز یاد !
..
..
..
..
..
.
 
یادم می آید از من پرسیدی می توانم دوریت را تحمل کنم
گفتم خواهم گریست
و تو مرا به صبر فراخواندی
گفتم بخاطر تو صبر خواهم کرد
صبر خواهم کرد، اما
اما قول بده اگر آمدی نپرسی سرخی چشمانم و التهاب پلک هایم برای چیست!
قول می دهی؟؟

......

شنبه بيستم مهر ماه 1387 ساعت 01:39


..

..

..منو بگیر از این روزای در به در
از این روزا ، از این شبای بی ثمر
منو ببر به خاطرات رفتمون
روزایی که تو جا گذاشتی پشت سر
تو کوچه ها نمیشه بی تو پرسه زد
خیابونا ، غریب و غم گرفته اند
کجا برم ، چرا نمیرسم به تو
کجایی پس ، چرا نمیرسی به من
حالا که نیستم اشکاتو کی پاک کنه
کی عاشقونه میخونه اسمتو
بدونه من هزار ساله دیگه هم
بدون کسی نمیشکنه طلسمتو
چقدر حرف مونده و نمیشنوی
چقدر راه مونده و نمیکشم
ببین کجای قصه پس زدی منو
محاله بی پناه تر از این بشم ....

......

چهارشنبه هفدهم مهر ماه 1387 ساعت 09:52


   

 

 

 

هر صبح طلوعی دیگر است بر انتظار فرداهای من
قاصدک خوش خبرم روزهاست که نیامده و
من درپشت پنجره تنهایی تو را می خوانم و خاطراتت را،
خواهم ماند تنها در انتظار تو...
چرا نوشتم در برگ؛ تنهاییم را برایت، نمی دانم...
روزی خواهی آمد،
می دانم گریان نمی مانم، خندانم ،
برای روز آمدنت مهربانم....

...

..

 

              

...

...

.

در چشمانم تنها یی ام را پنهان می کنم

در دلم ، دلتنگی ام را

در سکوتم ، حرفهای نگفته ام را

در لبخندم ، غصه هایم را

دل من چه خردسال است ، ساده می نگرد

ساده می خندد ، ساده می پوشد

دل من از تبار دیوارهای کاهگلی ست

ساده می افتد

ساده می شکند ، ساده می میرد

دل من تنها ، تنها ، سخت می گیرد.....

..

......

شنبه سيزدهم مهر ماه 1387 ساعت 09:35


مي روي و گريه مي آيد مرا
لحظه اي بنشين كه باران بگذرد......

..

..

.

...

..

.

.

 

من در جائي كه انتظارش را نداري

در انديشه و با خيال دوباره يافتنت

منتظر ايستاده ام .

آنكه بودي

نه اين كه هستي ... ...

..

......

چهارشنبه دهم مهر ماه 1387 ساعت 01:19


....

پاییز که می شود

بی آنکه بدانم چرا

بیشتر از همیشه دوستت دارم

و بی آنکه بدانی چرا

دلم بهانه ات را می گیرد...

...

..

...

هزار سال به سوی تو آمدم٬
افسوس!

هنوز دوری!دور از من ٬ای امید محال

هنوز دوری٬آه٬از همیشه دورتری!

همیشه٬اما٬در من کسی نوید می دهد

که می رسم به تو!
شاید هزار سال دیگر

صدای قلب تو را٬

پشت آن حصار بلند

همیشه می شنوم

همیشه سوی تو می آیم

همیشه در راهم

همیشه می خواهم

همشه با توام٬ای جان!

همیشه با من باش!

همیشه!
من تازه ام هميشه تازه,
براي آمدنت انتظار كهنه نخواهد شد
چون من هميشه چشم به راهم
و مي دانم
تو اتفاق "آمدن" را معنا مي كني...
..
.
.

......

پنج شنبه چهارم مهر ماه 1387 ساعت 19:21


...

 

.

باز هم سرگرداني چشمهايم

بالهاي سکوت

و پرواز اتاقم در خلاء فراموشي.

.

.

تنها به تو مي انديشم

به سررسيدي خالي از روز هاي هفته

هفته هايي تهي از شب و روز

سياه و سپيد

 

فردا هرگز نخواهد امد

چنان که امدن امروز را حس نکردم

راستي کجايي؟

لحظه هايم تو را ميطلبند

.

.

.

...

.

.

چه روزهای سنگینی
دو سال از غروب 

دو سال از سکوت 
دو سال از وقتی که خنده نیست
دوسال از زیستن گذشت
گامهایت ترا به سمت من نیاوردند
راستی بگو
با آخرین گام تلخ تو
چند قرن
از احتمال چرخشی دوباره
در مدار عشق
دور گشته ائیم ؟

...

..

...

.

.

تنها يك لبخند مرا كافي بود براي پرواز تنها يك نگاه ميتوانست قبله من باشد دريغ كردي دريغ....

..

..

....

چهارشنبه بيست و هفتم شهريور 1387 ساعت 00:16


بی تو من چیستم ؟
ابر اندوه...بی تو سرگردان تر از پژواکم
در کوه...گردبادم در دشت...برگ پاییزم
در پنجه باد...بی تو سرگردان تر از
نسیم سحرم..
بی تو ..اشکم...دردم...آهم...
آشیان برده ز یاد...
بی تو خاکستر سردم...خاموش...
نتپد دیگر در سینه من دل با شوق...
نه مرا بر لب...بانگ شادی...
بی تو وحشت هر زمان می دردم....
بی تواحساس من از زندگی
بی بنیاد...کاستن...کاهیدن...کاهش جانم...
کم کم چه کسی خواهد دید ...مردنم را بی تو... بی تو مردم...مردم...
چه کسی باور کرد...جنگل جان مرا...آتش عشق تو خاکستر کرد ؟

                                          ********************

         

کاش آن لحظه که تقدیم تو شد هستی من
می سپردم که مواظب باشی جنس این جام بلور است
پر از عشق و غرور
مبادا بازیچه شود
می شکند...

....

دوشنبه چهارم شهريور 1387 ساعت 00:58


بعد از تو در شبان تیره و تار من
دیگر چگونه ماه
آوازهای طرح جاری نورش را
تکرار می کند
بعد از تو من چگونه
این آتش نهفته به جان را
خاموش میکنم ؟
این سینه سوز درد نهان را
بعد از تو من چگونه فراموش میکنم ؟
من با امید مهر تو پیوسته زیستم
بعد از تو ؟
این مباد
که بعد از تو نیستم
بعد از تو آفتاب سیاه است
دیگر مرا به خلوت خاص تو راه نیست
بعد از تو
درآسمان زندگیم مهر و ماه نیست
بعد از من آسمان آبی است
آبی مثل همیشه
آبی
_____________

....

شنبه بيست و ششم مرداد ماه 1387 ساعت 14:54


 

......

 

 

 ....

 

....

 

....

 

...

 

هر شب
خاطراتت را
به مهرباني
به سينه مي فشارم
به مانند مادري
که
کودکش را به آغوش مي کشد ...

هر شب

خاطراتت را
به گرمي
لمس مي کنم
به مانند
اولين برخورد
بين دو عنصر
عاشق و معشوق ...

داغ مي کنم

آتش مي گيريم

 

....

پنج شنبه بيست و چهارم مرداد ماه 1387 ساعت 02:47


تو عاشقانه ترین نام
و جاودانه ترین یادی
تو از تبار بهاری
تو باز می گردی
تو آن یگانه ترین رازی
ای یگانه ترین
تو جاودانه ترینی
برای آنکه نمی داند
برای آنکه نمی خواهد
برای آنکه نمی داند و نمی خواهد
تو بی نشانه ترین باش
ای یگانه ترین

....

...

من در جستجوی تشنگی تو ابر شدم و بر فراز تمام صحاری باریدم
من در آرزوی آنکه تو دمی گوش سپاری ، در گلوی پرندگان به زیباترین ترانۀ جهان بدل شدم
مگر بر تو بوزم همراه با تمامی بادها سرگردان شدم
مگر به چشم تو درآیم همزاد با همۀ گلهای بهاری در پیش گامهایت شکفتم رایحه در رایحه مشام تمام جهان را آغشتم مگر تو در این میانه نفسی از سر شادمانی برآری
همه چیز را به دوستی برگزیدم و همه کس را عشق ورزیدم شاید که تو نیز به یکی از آن همه عشق بورزی و من با تو در یک دوستی شریک شوم .

برترین ادعای من همه اینست :
برگی هستم آویخته از سر شاخه ای باریک

در باد، نسیم وار ، گذاری کن تا به دلخواه تو به جنبش درآیم

در حسرت دیدار تو آواره ترینم
هر چند که تا منزل تو فاصله ای نیست

...

 

....

دوشنبه بيست و سوم ارديبهشت 1387 ساعت 12:28


دلم برات تنگه عزيز يادي نميکني ز من
دارم ديوونه مي شم و نمي بيني نياز من
مي خوام ببينمت ولي فاصله از من تا خداست
خودم هزار و يک طرف همه حواسم به شماست

وقتي نمي بينم تورو چشمامو واسه کي بخوام
نفس برام سمي مي شه هوا رو واسه کي بخوام
انگار نه انگار که دلي براي بودن تو بود
رفتي و بين آدما شدم يکي بود و نبود

يه جور واقعي تو رو حس مي کنم توي تنم
به جون تو بدون تو ديگه دارم دق مي کنم
صورت ماه تو عزيز ديواراي خونه شده
هر کي ميبينتم ميگه طفلکي ديوونه شده

تو رو خدا راضي نشو بيشتر از اين هدر بشم
ديگه بسه راضي نشو اين جوري در بدر بشم ..

..

..

      

..

..

چقدرخوب وروشن است نماي چشمهاي تو

نمي رسد ستاره اي  به پاي چشم هاي  تو

به ماه خيره مي شوم فقط  و گريه مي كنم

دلم كه تنگ مي شود براي  چشم هاي  تو

و هي  مرور مي كنم  نگاه  اول  تو   را

اگر نمي رسد به من صداي چشم هاي تو

تو تا پلك مي زني به سجده مي رود دلم

به  پيشگاه  اعظم  خداي  چشم هاي   تو

شبي خراب مي شود حصارهاي  فاصله

و آب مي شود دلم  به  پاي چشم هاي  تو...

.

.



....

پنج شنبه نوزدهم ارديبهشت 1387 ساعت 00:37


 

 

.....

 

 

 

...

...

...

 

 

....

جمعه سيزدهم ارديبهشت 1387 ساعت 02:05


شـايد اين صفحه همان پنجرهء رويايي است
كه من از شيشهء شفاف لغات
روي زيباي تو را مي بينم!!

گاه تابيدن مهتاب حضور و نسيمي كه معطر به تو و شادابي است
مي خورد بر تن اين پنجره ي رويايي

واژه ها مي خوانند غزل مستي تو
شعر بيتابي من
و گل هر كلمه رنگ عشقي دارد!
كه در انديشه من
رنگ چشمان تو است!

اي صدايت پر از آرامش روح
و دلت آينهء پاك وجود
باورت هست كه من نغمهء وصل تو بر لب دارم؟
و به ياد نامت همه شــب تا به سحر بيدارم؟؟؟؟

...

 

..

..

..

..

 

....

چهارشنبه چهارم ارديبهشت 1387 ساعت 06:45


    

بهار است ولي غمگينم
همه جا بوي تو را مي شنوم
اي دريغا .........
افسوس ....
ديدنت امر محال....
هر كجا هستي باش
عشق تقديم تو باد

...

..       

 

 

                  

...

ای تمام کرشمه ی خورشید!
فصل هایم بدون تو سردند

روزهایم همیشه تکراری
لحظه هایم پر از غم و دردند
ای نگاهت بهشت رستاخیز
چشم هایت قیامت محض اند
دور صحن مقدس چشمت
آسمانی پرنده می گردند
کاش این واژه ها رها بودند
بین آبی ترین حضور خدا
از حوالی چشم های شما
یک بغل آسمان می آورند
از دو دنیا برایم این کافی است
چشم های تو مال من باشند
آسمان نذر می کنم!
اما چشم های تو بر نمی گردند.....

....

يکشنبه اول ارديبهشت 1387 ساعت 01:00


..
در آن پر شور لحظه
دل من با چه اصراري ترا خواست
و من ميدانم چرا خواست
و مي دانم كه پوچ هستي و اين لحظه هاي پژمرنده
كه نامش عمر و دنياست
اگر باشي تو با من، خوب و جاويدان و زيباست .
..
..
از عشق که می نويسم
به ياد می آورم که هنوز تمام نشده ای!
پس،
در التهاب سطوح و اضطراب رنگها
نقاشی ات می کنم
پيش از آنکه نقشی جز تو
در بوم هيچ نقاشی، نقش بندد . . .

...

....

يکشنبه بيست و پنجم فروردين 1387 ساعت 08:54


منکه در خاکستر بادم
منکه تنها مانده با يادم
ای جدا از شاخه ها بی هم
ای همه در خويشتن ها گم
من جدا از خويش افتادم .
اين همه آئينه را تصوير تو : تصوير
لحظه هايم از تو لبريز است .
من جدا از من
کنار تو
من تهی از يادهای من
بياد يادهای تو
من بدريای سياه شب
موجها در مشت
چشم در راه قايق لبخندهای تو
من سکوت دردهای من
سرود تو
من جدا از من

برای تو
براه تو .
آه ! ای خاموش ! ...
ای تهی ، ای خسته ، ای بيزار
سر ز ديواری که می سازی به دست خود ، به دور خويش بيرون آر
آه ! بنگر هر کجا ديوارها را با زمين هموار
خستگان ، بيزارها را از نشاط زندگی سرشار
آه ! ای حاموش ، ای خوابيده ، ای افسونی ، ای بيمار .
سر ز ديواری که می سازی به دست خود ، به دور خويش بيرون آر !
آه ! ای خاموش !
لحظه هايم از تو لبريز است
ای همه تصوير : در آئينه ، در تصوير

..

..

..

..

 

....

دوشنبه نوزدهم فروردين 1387 ساعت 19:49


اي آسماني ترين ستاره ي هستي !



با تو ...



جرقه هاي عاشق شدن ، در آتشکده ي متروک قلبم شعله کشيد !!



و ..



ترانه هاي عاشقانه ام



با تو ...



به حقيقت رسيد !!



و با تو ...



و وجود گرم توست که ميخواهم بمانم ..



و تا هميشه و هميشه ..



در کلبه ي عشقم



ميزبان نفسهاي عاشقانه ات خواهم بود .. !!!
.
.
.
1 2 3 4 5 6 7 ...10 11