به زنده رود ، سایت بزرگ ایرانیان خوش آمدید.
به دستنوشته گل يخ نوشته شده توسط گل_يخ خوش آمدید.

کیستی که من این گونه به اعتماد نامِ خود را با تو می گویم کلیدِ خانه ام را در دست ات می گذارم نانِ شادی های مان را با تو قسمت می کنم به کنارت می نشینم و بر زانوی تو این چنین آرام به خواب می روم. .....
1 2 3 4 5 6 7 8 9 10

....

دوشنبه بيست و سوم ارديبهشت 1387 ساعت 12:28


دلم برات تنگه عزيز يادي نميکني ز من
دارم ديوونه مي شم و نمي بيني نياز من
مي خوام ببينمت ولي فاصله از من تا خداست
خودم هزار و يک طرف همه حواسم به شماست

وقتي نمي بينم تورو چشمامو واسه کي بخوام
نفس برام سمي مي شه هوا رو واسه کي بخوام
انگار نه انگار که دلي براي بودن تو بود
رفتي و بين آدما شدم يکي بود و نبود

يه جور واقعي تو رو حس مي کنم توي تنم
به جون تو بدون تو ديگه دارم دق مي کنم
صورت ماه تو عزيز ديواراي خونه شده
هر کي ميبينتم ميگه طفلکي ديوونه شده

تو رو خدا راضي نشو بيشتر از اين هدر بشم
ديگه بسه راضي نشو اين جوري در بدر بشم ..

..

..

      

..

..

چقدرخوب وروشن است نماي چشمهاي تو

نمي رسد ستاره اي  به پاي چشم هاي  تو

به ماه خيره مي شوم فقط  و گريه مي كنم

دلم كه تنگ مي شود براي  چشم هاي  تو

و هي  مرور مي كنم  نگاه  اول  تو   را

اگر نمي رسد به من صداي چشم هاي تو

تو تا پلك مي زني به سجده مي رود دلم

به  پيشگاه  اعظم  خداي  چشم هاي   تو

شبي خراب مي شود حصارهاي  فاصله

و آب مي شود دلم  به  پاي چشم هاي  تو...

.

.



....

پنج شنبه نوزدهم ارديبهشت 1387 ساعت 00:37


 

 

.....

 

 

 

...

...

...

 

 

....

جمعه سيزدهم ارديبهشت 1387 ساعت 02:05


شـايد اين صفحه همان پنجرهء رويايي است
كه من از شيشهء شفاف لغات
روي زيباي تو را مي بينم!!

گاه تابيدن مهتاب حضور و نسيمي كه معطر به تو و شادابي است
مي خورد بر تن اين پنجره ي رويايي

واژه ها مي خوانند غزل مستي تو
شعر بيتابي من
و گل هر كلمه رنگ عشقي دارد!
كه در انديشه من
رنگ چشمان تو است!

اي صدايت پر از آرامش روح
و دلت آينهء پاك وجود
باورت هست كه من نغمهء وصل تو بر لب دارم؟
و به ياد نامت همه شــب تا به سحر بيدارم؟؟؟؟

...

 

..

..

..

..

 

....

چهارشنبه چهارم ارديبهشت 1387 ساعت 06:45


    

بهار است ولي غمگينم
همه جا بوي تو را مي شنوم
اي دريغا .........
افسوس ....
ديدنت امر محال....
هر كجا هستي باش
عشق تقديم تو باد

...

..       

 

 

                  

...

ای تمام کرشمه ی خورشید!
فصل هایم بدون تو سردند

روزهایم همیشه تکراری
لحظه هایم پر از غم و دردند
ای نگاهت بهشت رستاخیز
چشم هایت قیامت محض اند
دور صحن مقدس چشمت
آسمانی پرنده می گردند
کاش این واژه ها رها بودند
بین آبی ترین حضور خدا
از حوالی چشم های شما
یک بغل آسمان می آورند
از دو دنیا برایم این کافی است
چشم های تو مال من باشند
آسمان نذر می کنم!
اما چشم های تو بر نمی گردند.....

....

يکشنبه اول ارديبهشت 1387 ساعت 01:00


..
در آن پر شور لحظه
دل من با چه اصراري ترا خواست
و من ميدانم چرا خواست
و مي دانم كه پوچ هستي و اين لحظه هاي پژمرنده
كه نامش عمر و دنياست
اگر باشي تو با من، خوب و جاويدان و زيباست .
..
..
از عشق که می نويسم
به ياد می آورم که هنوز تمام نشده ای!
پس،
در التهاب سطوح و اضطراب رنگها
نقاشی ات می کنم
پيش از آنکه نقشی جز تو
در بوم هيچ نقاشی، نقش بندد . . .

...

....

يکشنبه بيست و پنجم فروردين 1387 ساعت 08:54


منکه در خاکستر بادم
منکه تنها مانده با يادم
ای جدا از شاخه ها بی هم
ای همه در خويشتن ها گم
من جدا از خويش افتادم .
اين همه آئينه را تصوير تو : تصوير
لحظه هايم از تو لبريز است .
من جدا از من
کنار تو
من تهی از يادهای من
بياد يادهای تو
من بدريای سياه شب
موجها در مشت
چشم در راه قايق لبخندهای تو
من سکوت دردهای من
سرود تو
من جدا از من

برای تو
براه تو .
آه ! ای خاموش ! ...
ای تهی ، ای خسته ، ای بيزار
سر ز ديواری که می سازی به دست خود ، به دور خويش بيرون آر
آه ! بنگر هر کجا ديوارها را با زمين هموار
خستگان ، بيزارها را از نشاط زندگی سرشار
آه ! ای حاموش ، ای خوابيده ، ای افسونی ، ای بيمار .
سر ز ديواری که می سازی به دست خود ، به دور خويش بيرون آر !
آه ! ای خاموش !
لحظه هايم از تو لبريز است
ای همه تصوير : در آئينه ، در تصوير

..

..

..

..

 

....

دوشنبه نوزدهم فروردين 1387 ساعت 19:49


اي آسماني ترين ستاره ي هستي !



با تو ...



جرقه هاي عاشق شدن ، در آتشکده ي متروک قلبم شعله کشيد !!



و ..



ترانه هاي عاشقانه ام



با تو ...



به حقيقت رسيد !!



و با تو ...



و وجود گرم توست که ميخواهم بمانم ..



و تا هميشه و هميشه ..



در کلبه ي عشقم



ميزبان نفسهاي عاشقانه ات خواهم بود .. !!!
.
.
.

....

چهارشنبه چهاردهم فروردين 1387 ساعت 23:52


دوستم داشته باش
که تو را می خوانم، که تو را می خواهم.
دوستم داشته باش
که تويی در نگهم، تو نوايم هستی
که تويی بال و پرم،
دوستم داشته باش.

چون تو را می يابم، آســــــــمان فرش من است
رود ســـــــرمست من است.
من تو را می جويم، با سرانگشت دلم روح پر نقش تو را می پويم
شــــادم از اين پويش، مستم از اين خواهش.

گر دمی بی تو شوم
آن دم گرم مرا، بازدم شايد ســرد

آه اگر پلک زنم
نکند محو شوی!
آه اگر گريه کنم
نکند پردهء اشک، نقش زيبايت را اندکی تيره کند!
از رهی می ترسم، که تو همراه نباشی با من
از شبی در خوفم، که صدايت برود، دور شود از گوشم.

آه، آن شب نرسد
يا اگر خواست رسيد، من به آن شب نرسم...

...

            

 

....

جمعه نهم فروردين 1387 ساعت 17:56


دنیا را برایت شاد شاد

و شادی را برایت دنیا دنیا آرزو میکنم
سهم تو
شوق دلم
مستی من
از نفس باور عشق
در نوازشگری خاطره ات
سهم من
آمدن حس نیاز
این اسارتگر بستان وجود
در پی جستن تصویر نهان
از گهر هم نفسی
سهم تو
حس تلاطم
غزل موج غرور
سفر ابر ملالت زده
در زمزمه بارش چشم
سهم من
رخوت هم فاز شدن
با تپش اینه ات
شعله لحظه دلباختنت
از نگه قاتل من
سهم تو
بو سه بر این
مخمل گیسوی بلند
رخ ز مستی زده
تا پیچ و گذار کمرم
سهم من
لمس نگاهت
گذر پیچک عشق
دور این قامت من
در پی تسخیر دلم
سهم تو
شعر تب غرق شدن
آمدن فصل نیاز
مردن از سوختن و
زنده شدن در شب راز...
...
كدوم دليل عاشق، چشاتو ديدني كرد
كدوم صدا اسمتو برام شنيدني كرد

كدوم ستاره رد شد از آسمون فالم
كدوم ترانه گل كرد تو خلوت خيالم

كدوم دريچه از غيب تورو به من نشون داد
كدوم دقيقه از عمر تورو نديد و جون داد

نه از تو شكوه كردم، نه از تو قصه ساختم
دقيقه‌هامو با تو يكي يكي شناختم

صدات بهشت محضه، تو آدمي من حوا
دوباره با تو تبعيد، دوباره با تو رسوا

صدام كن و دوباره حرير ماهو بردار
دوباره عاشقم كن براي آخرين بار...

....

پنج شنبه بيست و سوم اسفند ماه 1386 ساعت 23:11


سکوت تو تمام هستی مرا فرو می ریزد
و منم که در پس این غربت به ویرانی می رسم
چرا لب به سخن نمی گشایی مگر نمی دانی که
زمزمه های تو حیات را در من جاری می کند
و روح تازه به کالبد بی جان من می دمد
چقدر تو در من زندگی می دمی
هوا را از من بگیر نجوایت را نـــــــــــــــــه !!!

..

 

....

پنج شنبه شانزدهم اسفند ماه 1386 ساعت 07:24


پرسه بزن تو چشم من ....چشام که خواب ندارن

 برای رد پای تو ............همیشه جا میزارن

 پرسه بزن توی خیال ........ خیال من مال ِ تو

 قلبم رو میدم که بشه........ عیدی  امسال  تو

پرسه بزن تو یاد ِ من ...... که دل خوشم به یادت

 چیکار کنم دل عاشق ِ ... دل بدجوری میخوادت

نگاهت رو از من نگیر ...شب بی ستاره میشه

مهتاب زیر چادر شب .....بدجور بیچاره میشه

 بیا که پل بسته برات...... دستای من  گذر کن

ستاره ی خیال من ......با من شب رو سحر کن

__________________

....

جمعه دهم اسفند ماه 1386 ساعت 03:03


دردی عظیم دردی ست
با خویشتن نشستن
در خویشتن شکستن
وقتی به کوچه باغ
می برد بوی دلکش ریحان را
بر بالهای خسته خود باد
گویی که بوی زلف تو می داد
وقتی که گام سحر ربای تو
وز پله های وهم سحرگاهی
گرم فرار بود
در چشمهای من
ابر بهار بود
برگرد
در این غروب سخت پر از درد
محبوب من به بدرقه من
برگرد
هرگز دوباره بازنخواهی گشت
و من تمام شب
این کوچه باغ دهکده را
با گامهای خسته طوافی دوباره خواهم کرد
و شکوه تو را
تا صبح
تا طلوع سحر با ستاره خواهم کرد
وقتی سکوت دهکده را
برگشت گله های هیاهوگر
آشفته می کند
وقتی که روی کوه
خورشید
چون جام پر شراب
فروی میریزد
و باد این اسب
اسب سرکش ناشاد
آشفته یال و سم به زمین کوبان
در کوچه باغ دهکده می پیچد
یاد از تو می کنم
ایا دوباره بازنخواهی گشت ؟
و من
از شهریان بریده به ده اوفتاده را
تا شهر شور و عشق نخواهی برد ؟
ایا دوباره بازنخواهی گشت ؟
تا سبزه های دشت
و ساقه لاله عباسی
و بوته های پونه وحشی
به رقص برخیزند
تا آب چشمه گرد سفر را
زان روی تابناک بشوید
و از تن تو
گرد و غبار خاک بشوید
آیا دوباره بازنخواهی گشت ؟
آیا سمند سرکش را
چابک سوار چیره نخواهی شد ؟
چون تک سوارها
هر روز گرد دهکده
هی هی کنان طواف نخواهی کرد ؟
آنگه مرا رها شده از من
راهی کوه قاف نخواهی کرد ؟
بیهوده انتظار تو را دارم
 می دانم دگر تو بازنخواهی گشت
هر چند اینجا بهشت شاد خدایان است
بی تو برای من
این سرزمین غم زده زندان است
در هر غروب
در امتداد شب
من هستیم و تمامت تنهایی
با خویشتن نشستن
در خویشتن شکستن
این راز سر به مهر
تا کی درون سینه نهفتن
گفتن
بی هیچ بک و دلهره گفتن
یاری کن
مرا
به گفتن این راز باز یاری کن
ای روی تو به تیره شبان آفتاب روز
می خواهمت هنوز ..
....
...
 

....

چهارشنبه هشتم اسفند ماه 1386 ساعت 14:49


 

..

دل من حالش خوشه! اصلا بلد نیست بگیره
ولی خیلی تنگ میشه! گاهی میترسم بمیره

اما بازم به خودش میاد و سوسو میزنه
باز حیاط خلوت سینه م رو جارو میزنه
میگمش تا کی میخوای عاشق بشی و بشکنی؟
به روی خودش نمیاره! میپرسه با منی؟؟؟
با کیم! با تو ی عاشق پیشه ی سر به هوا
با توی دیونه ی در به در بی سرو پا
با تو که هرچی دارم میکشم از دست تو
با تو که. هر جا میرم مسیر دربست تو
کی میخوای دست از سر آبروی من برداری؟
کی میخوای عقلی که دزدیدی سر جاش بزاری؟؟
کی میخوای بزرگ بشی؟ سنگین بشینی سر جات؟
سر به راه بشی و دنیا رو نزاری زیر پات؟
دل من حالش خوشه! اصلا بلد نیست بگیره
ولی خیلی تنگ میشه! گاهی میترسم بمیره .  .

....

يکشنبه پنجم اسفند ماه 1386 ساعت 23:11


 

 

 

توی تمام خاطره هام ، هر روز کنارت میشینم من
به یاد تو ، به یاد عشقم ، میشینم با گل و بلبل

تو رو میشونم من هر روز کنارم
به خیال خودم میگم من تو رو دارم

ولی اینو میدونم نیستی تو پیشم
میخوام به تو بگم من تو رو دارم

هر چی بگی برای تو همون میشم ای نازنین
میشم مثله یه مرغکی تو دست تو بازم اسیر

ای تمام زندگیم ، برات میمیرم نازنین






وقتی ستاره میشکفه ، تو دست سرخ پنجره
وقتی شب از حادثه بارون و بوسه میگذره

وقتی سکوت سایه ها آینه به آینه میشکنه
وقتی خورشید میره و دریا رو آتیش میزنه

فقط نگاه میکنم ، فقط نگاه میکنم
به یاد تو شب رو پر از اندوه ستاره میکنم

وقتی سحر پر میشه از ناز نگاه نسترن
وقتی تو جشن گم شدن ، پرستو ها پر میکشن

انگار دوباره لحظه ها آبی و رویایی میشن
دوباره تو دل دل شب ، قصه شروع میشه و من

فقط نگاه میکنم ، فقط نگاه میکنم
به یاد تو شب رو پر از اندوه ستاره میکنم

به من ترانه ای بده ، از صبح پرواز و نیاز
از اشک و شبنم و نسیم ، دنیای تازه ای بساز

به من دوباره پل بزن ، معجزه رنگین کمون
که من بدون تو بشم ، به سایه ها به آسمون

فقط نگاه میکنم ، فقط نگاه میکنم
به یاد تو شب رو پر از اندوه ستاره میکنم

....

سه شنبه سي ام بهمن ماه 1386 ساعت 08:58


ای مهربانتر از من
با من
در دستهای تو
ایا کدام رمز بشارت نهفته بود ؟
کز من دریغ کردی
تنها تویی
مثل پرنده های بهاری در آفتاب
مثل زلال قطره بباران صبحدم
مثل نسیم سرد سحر
مثل سحر آب
آواز مهربانی تو با من
در کوچه باغهای محبت
مثل شکوفه های سپید سیب
ایثار سادگی است
افسوس آیا چه کس تو را
از مهربان شدن با من
مایوس می کند؟

..

...

نزدیك تر بیا ای یار
نزدیك تر بیا
مگذار دست زمستان
میان ما فاصله   اندازد
كنار من بنشین
نزدیك دلم...
چرا كه آتش تنها میوه ی زمستان   است
با من سخن بگو
از شكوه دلت
كه این،
از تمام جهان شكوهمندتر است....

..

.

...

 

 

...

 

..

 

..

 

 

 

 

 

                          

 

 

 

                        

 

....

پنج شنبه بيست و پنجم بهمن ماه 1386 ساعت 23:43


اگر تو نباشی هزار بار گریه هم مرا سبک نمی کند
و ابر های مهربان هم نمیتوانند
غباری را که بر دلم خواهد نشست بشویند
اگر تو نباشی
چه خواب باشم و چه بيدار
حتم دارم روزگار تكه كاغذيست
افتاده در گوشه خياباني دراز
خياباني كه پاي هيچ عاشقي به ان باز نشده است
اگر تو نباشی
چه در كنار پنجره بايستم
چه در شبستاني نمور و بي نور بنشينم
اشتياقي براي ديدن افتاب ندارم
دوري تو را بي تعارف و مبالغه بگويم
حتي به اندازه ي يك نفس كشيدن تاب ندارم...
.
.
...
....
 
 
....
 
 
 
 
 
....
 

 

....

دوشنبه بيست و دوم بهمن ماه 1386 ساعت 10:51


 

مثل نسیمی هستی که ساخته شده برای تسکین دادن


 

مثل ستاره ای هستی که ساخته شده برای چشمک زدن


 

مثل آسمانی هستی که ساخته شده برای در آغوش گرفتن


 

مثل زندگی هستی که ساخته شده از دوست داشتن



 

به آن چشمی که می بوسی ، حسادت می کنم اما


 

دلم آرام می گیرد که تو خوشحال و خندانی

.

.

.

 

....

شنبه بيستم بهمن ماه 1386 ساعت 23:32


 

 

 

تو با یک جرعه از دریای یادت
میان باغ قلبم جا گرفتی
تو با یک انعکاس نقره ای رنگ
تو چون یک هدیه فیروزه ای
رنگ مرا بر قایق رویا نشاندی
و با یک لطف یک لبخند ساده
مرا به سرزمین عشق خواند ی
تو دیار میان قلب ها را
به رسم آسمانی ها شکستی
چون حسی غریب و واژه های سرخ
میان دفتر روحم نشستی
تو دریای ترین ترسیم یک موج
تو تنها جاده دل تا خدایی
تو مثل شوق یک کودک لطیفی
تو مثل عطر یک گلدان رهایی
تو مثل نغمه موزون باران
به روی اطلسی ها نازنینی
و تا وقتی روحم مال اینجاست
به روی صفحه دل می نشینی



 ..................................................................

 

خیلی وقته که دیگه دلت واسم تنگ نمیشه
گل ابریشم من گل که دلش سنگ نمیشه

خیلی وقته که یه پیغومی ندادی واسه من

آخ چه قد قشنگه ازعشق تودیوونه شدن

تو میای تموم میشه هرچی غمه

روز دیدار تو روز عشقمه

زندگی عشق همین دقایقه

زنده باد هرکی هنوز یه عاشقه

مثل تو عاشق عشقم منودیوانه ندون

بازیه روز دستایه گرمتو به دستمام برسون

با خودت عشقو بیار گذشته هامو بسوزون

میدونم باز یه روزی تموم میشه فاصلمون

تو میای تموم میشه هرچی غمه

روز دیدار تو روز عشقمه

زندگی عشق همین دقایقه

..........................................................

 

 

 

 

 

از تموم دنيا و دارو ندارش
شونه هات و كم دارم براي بارش

زخميه خنجر زهر آگين يارم
تو كه تازه اومدي تنها نذارم

به چشمام خوب خيره شو ببين چه پيرم
من و درياب خوب من دارم ميميرم

ديگه حتي نايي نيست براي گفتن
خيلي وقته تو سكوت غم اسيرم

يك لحظه خوبي به من بده از من بگير روح و تنم
براي يك لحظه خوشي به هر دري در ميزنم

برگردون عمر رفتم رو حتي واسه يك ثانيه
دل خوش كنم حتي دو روز از من مگه چي باقيه؟

يك لحظه خوبي به من بده از من بگير روح و تنم
براي يك لحظه خوشي به هر دري در ميزنم

برگردون عمر رفتم رو حتي واسه يك ثانيه
دل خوش كنم حتي دو روز از من مگه چي باقيه؟

غربتم رو آشنايي كن بهارم
روزام و درياب عزيز دور شد قطارم

تنها يك ثانيه عاشقي به جز اين
هيچ توقعي از اين روزها ندارم

يك لحظه خوبي به من بده از من بگير روح و تنم
براي يك لحظه خوشي به هر دري در ميزنم

برگردون عمر رفتم رو حتي واسه يك ثانيه
دل خوش كنم حتي دو روز از من مگه چي باقيه؟

يك لحظه خوبي به من بده از من بگير روح و تنم
براي يك لحظه خوشي به هر دري در ميزنم

برگردون عمر رفتم رو حتي واسه يك ثانيه
دل خوش كنم حتي دو روز از من مگه چي باقيه؟



               ...............................................................

 

 

 

 

 

 

 

....

جمعه نوزدهم بهمن ماه 1386 ساعت 16:39


......

كاش با من سخن می گفتی تا دیگر با خود سخن نگویم

كاش دوستم داشتی تا با بودنت تنهایی را احساس نمی كردم

كاش مرا می فهمیدی تا مجبور نباشم تمام غصه ها و دردهایم را به تنهایی بر دوش خسته ام بنویسم

كاش فرداهای دیگر خبر آمدنت را بر تمامی وجودم بشویند

كاش می شد كه تمام رازهای نهفته دردلم را بازگویم افسوس كه زبانم ازگفتن آن روی بر میگرداند

كاش می شد كه همه سكوتها در هم می شكست و هیچ كس در هیچ كجا تنها نمی ماند

كاش همه قرارها بسته می شد و تمام بی قراریها از بین می رفت وهیچ حسی برای تنها ماندن نبود

كاش همه عشقها ودوستی ها و محبتها بر عرصه دلها می نشست

كاش در این زمانه غم انسان بازیچه دست دیگران نمی شد و در هم نمی شكست

كاش تمام آدمهای دنیا و عشقها ی لبریز از آنها جز واقعیت چیزه دیگری نبود

كاش اگر به كسی محبتی نثار می كردم آن را درست پاسخ می داد

كاش تمام دروغها از جام پاك عشق دور می گشت

كاش عشق در نقطه ای از دل باقی می ماند كه صداقت در آن ریشه كرده است

كاش لحظه ها برای ما بود و ما برای لحظه ها آهنگ عشق می ساختیم

كاش تمام دوست داشتنها از عشق بود و تمام كتابهای دنیا از دوستی ها می نوشتند

كاش تمام قلمها وقتی به دست گرفته می شدند نام تو را می نوشتند

كاش تو برای من بودی افسوس كه .......

كاش همیشه پاییز بود ومن از صدای خش خش برگها متوجه آمدنت می شدم

كاش همیشه غروب تو را برای من می آورد و با بودن تو به پایان می رسید

كاش رفتن نبود وهمیشه تو می آمدی

كاش می توانستم سر بر شانه های خسته ات بنهم و آنقدر گریه كنم كه در آغوشت بمیرم

كاش سرنوشتمان طوری بود كه ما همیشه كنار یكدیگر باشیم

كاش همیشه به یادم بودی و می ماندی

كاش دوری نبود وفاصله ها آنقدر كم بود ،ودیگر نیازی به دلتنگ شدن وجود نداشت

كاش بودی وتمامی شعرهایم را به تو تقدیم می كردم

كا ش مانند آب زود گذر نبودی واین گونه از عشقمان نمی گذشتی

كاش لحظه های با تو بودن اینقدر زود نمی گذشت

 كاش همیشه تكرار آن روزها برایم مجسم می شد

كاش اینگونه در قلبم جای نگرفته بودی كه نتوانم فراموشت كنم

كاش آنقدر مهربان نبودی كه مهرت بر دلم بنشیند

كاش دستهایم تو را نمی خواند و اشكهایم برایت نمی ریخت

كاش پاییز و برگهای رنگارنگش كه بوی تو را برایم می دهد رفتنی نبود

كاش صدایم از اوج سكوت دل تو عشق را طلب نمی كرد

كاش هر از گاهی می آمدی و من به شوق دیدنت پنجره را باز می گذاشتیم

كاش همیشه شب بود وتاریكی همه جا رامیگرفت ومن دراتاقم تنها بودم واشك میریختم تنها برای تو

كاش هیچ گاه ما بار سفر را برای رفتن نمی بستیم

كاش نبودنت ورفتنت اینگونه مرا آزار نمی داد

كاش پنجره ای وجود داشت كه از آن به خوشبختی بنگریم

كاش برای همیشه یاد نگاهم در خاطرت سپرده می شد

كاش بی وفایی نبود و وفا اولین چیزی بود كه انسان در ذهن و خاطر خود پرورش می داد

كاش جدایی نبود و فاصله های وابسته به آن وجود نداشت

كاش مادرها ماندنی بودند وهیچ وقت نمی رفتند

كاش چیزی به اسم غم را یاد نمی گرفتیم

كاش باران همیشه بود و می بارید تا بوی تو را احساس كنم

كاش هیچ چیزی پایان نمی یافت پایان برایم بسیار غم انگیز بود

كاش شمع نمی سوخت وپروانه ها تنها نمی ماند

كاش تمام آرزوها دست یافتنی بودند



....

چهارشنبه هفدهم بهمن ماه 1386 ساعت 23:19


 

 

سینه ام آینه ایست با غباری از غم تو به لبخندی از این آینه بزدای غبار                  

دلم برات خیلی تنگ شده اما جرات ندارم زنگ بزنم چون خیلی وقت که منو از یاد بردی  حتی از شنیدن صدام خسته ای منو نمیبینی اما نمیدونم چرا من هنوز بیشتر دوست دارم چرا

 

دوباره عین دیونه ها براتsms  زدم تا بهونه ای برای این باشه که به یادم بیفتی اما تنهایی دوباره نصیبم شد خسته شدم خدایا چرا اینقدر بی وفا شده .....اه

 

 

اي کاش تو را نديده بودم

به خدا اي کاش هرگز چشمانم با چشمانت مصادف نميشد

اي رفته بازگرد بيا و ببين در اين مدت زمان کوتاه

و زودگذر چه به من آمده و شمع وجودم

چگونه در شبهاي فراق گداخته و چشمهاي اشکبارم

منتظر به راه تو دوخته شده

لحظه اي يادت شادم نميگذارد

بازگرد که هنوز قلبم از شراب عشق ديوانه است

بازگرد

...

...

 

1 2 3 4 5 6 7 8 9 10