به زنده رود ، سایت بزرگ ایرانیان خوش آمدید.
به دستنوشته گلستانه نوشته شده توسط فردين اميد خوش آمدید.

زندگي لزوما آن چيزي نيست كه تو مي پنداري و درستي لزوما آن چيزي نيست كه تو مي داني و راه لزوما آن چيزي نيست كه تو مي پويي و حقيقت لزوما آن چيزي نيست كه تو مي انديشي!! همين!!!
1 2 3 4

توهم نامه 2

شنبه بيست و سوم خرداد ماه 1388 ساعت 14:13


 

 
 
 

فغاني از نفير دل به هوا خاست

 

كه چه كرديم تو، چه به در آمد

 

 

از سونوگرافي همه مبهوت شده اند

 

چطور پسر نشان داد ولي دخترآمد؟

 

 

 

 

توهم نامه 1

سه شنبه نوزدهم خرداد ماه 1388 ساعت 15:48


 

 

توهم نامه

 

 

آقايان خانوم ها. من بلد شدم. همان طور كه مستحضريد بار اول كانديداتوري بنده با شكست مفتضحانه اي همراه بود. چون نمي دانستم چه بگم و چگونه سخنراني كنم.حالا فهميدم كه چگونه سخنراني كنم كه اين دفعه بتركونم.

 

به بخشي از سخنراني اينجانب در جمع سيب زميني هاي بي رگ توجه فرماييد:

 

 

·        به نام خداوند ي كه فقط مرا آفريد.

 

·        مردم شريف ايران. من در هاله اي از نور سوار بر بشقاب پرنده به ميان شما آمده ام و از همين جا مي توانم دركه و دربند را ببينم.

 

 

·        اي ملت عزيز! دستت رو بده تا فالت را بگيرم و ببينم در ناصيه ات چه نوشته ا ست.

 

 

·        اين مردم مظلوم شاخ افريقا (غزه نمي گويم چون در انحصار كس ديگري است) و اين ملت بدبخت مولداوي آزاد بايد گردد ...

 

 

·        طبق آمارهاي بانك سر كوچه مان تورم نداريم هيچ، آنقدر كم داريم كه بايد وارد كنيم.

 

 

·        اين پيازها كه مي بينيد. و اين پرتقال هاي اسراييلي (من مي گويم اسراييل شما بگوييد مرگ بر اسراييل. مرگ بر اسراييل....) اين پيازها كه مي بينيد فكر نكنيم كپي برداري از سيب زميني است كه اينها شادي بخش روح است و اشك شوق از چشماهاتان در مي آورد.

 

 

·        زماني كه در همين بغل ها سخنراني مي كردم يك هو رنگين كماني راستكي دورم را گرفت. چل تا فرشته برام بال بال مي زدند. يكيشون شيطوني كرد و چشمكي به من زد. اي ملت شريف زنده رود! به من راي نديد مي رم تو كارش و شما را بي نصيب مي گذارم. ها!

 

 

·        بگم؟ بگم؟(اين بگم بگم رو از يكي از سياستمداران يكي از كشورها برداشت كرده ام كه خوب شما خيلي در جريانش نيستيد.

 

 

·        من آنقدر خوش گل و خوش تيپم كه فرشته ها به هر بهانه اي شب ها يه سري به من مي زنند.

 

 

·        بصيرت مصيرت ها چند تا وبلاگ مفت براي من در كنند< به جايش پياز تقديم مي داريم. قابل شما را نداره چرا تعارف مي كنيد. اين ها را فرشته ها از اون ور آب آورده اند. نمك نداره.

 

 

·        ساير كلمات القصار را ببينيم چه مي شه.

 

 

·        اوه اوه! صبر كنيد! از يه جايم نور در ميآيد! حالا وقتشه شعري بزنم به تنگش!

 

امشب حتماً يه چيزي زده ام

 

كه ره به كهكشان ها برده ام

 

از بس بافتم به هم  بافتني ها

 

نه!مثل اين كه زيادي خورده ام

 

گله نامه

سه شنبه دوازدهم خرداد ماه 1388 ساعت 09:58


 

 

عزيزم!

 

قرار نبود پاچه گير اين و آن شوي

 

به خرج ما مدعي اصلاح جهان شوي

 

 

قرار نبود پرچم ايران غزه اي شود

 

واردات سيب زميني فله اي شود

 

عشق به وطن قحط و ذره اي شود

 

 

قرار بود براي ايران كار كني

 

بار افتادگان ملت  را بار كني

 

 

به جاي دادن  كمي  نان و ماست

 

گير دادي سه پيچ به هولوكاست

 

 

خود فلسطيني ها قبول نداشتند

 

براي جنابعالي هم نامه نگاشتند

 

 

اما سانسوز فرمودي به ظرافت

 

صداقت را كشاندي  به  كثافت

 

 

با نام رجايي آمدي و گولم زدي

 

آخ اي نيم وجبي تو چقدر بدي

 

 

مظلوم نمودي اما خروس جنگي شدي

 

بي رنگ نمودي اما رنگ وارنگي شدي

 

 

خر ماها بوديم كه ترا آدم حساب كرديم

 

قبول دارم اشتباه حساب و كتاب كرديم

 

 

اي خوشا مردم خرمشهر و شعارهايشان

 

كه سوم خرداد سردادند براي كارهايتان

 

 

دروغ گو... دروغ گو... اين شعار آنان بود

 

تنها راست اين زمان بي گمان همان بود

 

 

 

 

ديشب در فيلم مستند آقاي كروبي با توجه به شايعة ارتباط احمدي نژاد با عالم غيب ، يه تيكه اي آقاي ابطحي انداخت كه خيلي به من چسبيد.

 

ابطحي خطاب به آقاي كروبي گفت:

 

 

شما در هنگام سخنراني هاله ي نوراني نمي بينيد؟

 

 

ظاهرا اين روزها احمدي نژاد براي غلبه بر جوانان خونگرم و با شعور ايران كه اغلب سبز انديش و حامي چهره ي آرامش بخش موسوي هستند دست به دامان جادو و جنبل شده است و هوادارنش سعي مي كنند او را به اما م زمان وصل كنند!

 

جالب است كه در اين ميان اگر ادعايي باشد بايد از جانب مير حسين باشد چرا كه او از سادات است.

 

***

 

بگذريم! اين روزها چيزي كه برايم خيلي شيرين است اين كه بسياري از هنرمندان برجسته و استادان عالي مقام دانشگاه به همراه خيل عظيم دانشجويان روشنفكر و وطن دوست از مير حسين حمايت مي كنند.

 

ما هم سعي در جبران اشتباه گذشته داريم.

 

به اميد خدا و براي ايراني صلح طلب.

 

دولت سبز حق ملت سبز ا ست.

 

 

سبز نامه

چهارشنبه ششم خرداد ماه 1388 ساعت 17:01


              هی گفت و هی گفتم!

 

هی گفت و هی گفتم تا صبح دمید

 

جانم از بی خوابی به لبم  رسید

 

گفت: یادت می آید چار سال پیش

 

تبلیغ کردی برای مشتی ریش؟

 

گفتم: غلط کردم جایز الخطایم

 

صد بار غلط کردم از کرده خویش

 

 

گفت: یادت می آید چه می کردی

 

به عشق رجایی دروغین« می مردی؟

 

گفتم: گرگی لباس میش به تن کرد

 

اگر تو هم بودی گول می خوردی

 

 

گفت: یادت می آید بهار در خزان

 

می افریدی در میان روزنامه نگاران

 

گفتم: غلط کردم آن خونخواره را

 

به اشتباه تشخیص دادم جای انسان

 

 

گفت و گفت و گفت و نالید از من و امثال من که مبلغ هیتلرک عصر خود بودیم. قول دادم که اشتباه آن روز را جبران کنیم و این بار از ملت سبز و دولت سبز حمایت کنیم.

 

از این رو این روزها قلم و زبان و وقت خود را صرف جبران اشتباه چار سال پیش خود و همفکرانم کرده و روزهای سبزی را برای ملتی سبز و صلح جو آرزو می کنم و انزجار خود را از چهار سال جنگ تحمیلی اعلام می دارم.

 

من و امثال من در جبران اشتباه خود باید بسیار کوشش کنند. احساس می کنم خیلی دین ناحق به گردن من و همفکرانم است.

 

یادم می آید رها خیلی به برداشت های من ایراد می گرفت. امروز در مانده ام که این مغز گنجشکی چقدر خوب تشخیص داده بود. من رسما از این دوست برای نشنیدن حرف هایش عذر خواهی می کنم. این را هم به حساب یکی از جبران ها بگذارید.

 

سبز بیندیشیم چون ما مردمانی سبز هستیم. سبز اندیشی به معنی نفی جنگ و خلق و خوی تهاجم است. ملت ایران پاچه گیر ملت های دیگر نیست. قرار نبود باشد. قبول دارم که شعارها و وعده ها همه دروغ بود.

 

امضاء

 

گلستانه ی نادم غلط کرده

 

 

دوست نامه 1

سه شنبه يازدهم فروردين 1388 ساعت 16:42


 

 

درخت دوستی بنشان که کام دل به بار آرد (حافظ)

پیامی دریافت کردم مبنی بر ایجاد امکان دوستی بین دو فرهنگ کردی و فارسی. برایم جالب بود. این اقدام توسط گروهی از روشنفکران فارس و کرد شروع شده است و برای اولین بار دست هیچ سیاست بازی در آن نیست. این نکته جالب آن بود.

من این پیام را به دوستانم سند کردم. نمی دانم آنها چه نظری دارند، اما این هم حکایت شیرینی است که می شود به آن فکر کرد.

همیشه ما اسیر دیدگاه های سیاسی برای ارتباط بین انسان ها و ملت ها بوده ایم. عجیب است که همیشه هم به آن نه گفته ایم و به دلایل سیاسی!! با ملت ها و فرهنگ ها تعارض کرده ایم.

شاید این اقدام دوستانه از سوی دو گروه جوان و روشنفکر فارس و کرد در تهران و سلیمانیه فرصتی فرهنگی و انسانی باشد برای نوجوانان و جوانانی که به دور از هیاهوی سیاست بازها و بی منت آنها حداقل در دنیای وب با هم حشر و نشر و گفت وگویی داشته باشند.

من که به این جمع علاقه مند شدم.

این همکاری و همفکری ظاهرا هیچ قید و بندی ندارد جزاین که:

همدیگر را به عنوان انسانهای خوب و با صفا دوست داشته باشیم.

دوستانی که مایلند با این گروه همفکر و همراه باشند و لحظات خوبی را برای این دو فرهنگ هم نوروز رقم بزنند می توانند نظراتشان را به این ایمیل ارسال کنند.

 sarwarkurd@yahoo.com   

امیدوارم این ایده خوب این دوستان بگیرد و یه مهمونی بدیم یا بریم به خونه ی اونا!!

 

 

 

عرفان نامه 1

جمعه هفتم فروردين 1388 ساعت 13:21


 

 

 

 

 

این روزها خیلی خسته بودم

اندر کار بادام و پسته بودم

 

وه مشغله داشتم در این روزها

کاشف فلسفه انواع هسته بودم

 

تسبیح شمار بودم در هر منزل

که چند فندق بسته شکسته بودم

 

با دل و جان در این ایام نوروز

سر سفره ی عشق نشسته بودم

 

از اکتشاف کیوی عشق دانستم

از ازل من عارفی وارسته بودم

 

از ازل که سفره عشق را چیدند

من به انواع عشق وابسته بودم

 

جای شما خالی از ماچ و موچ

که ششدر از هرگلی بسته بودم

 

من از عرفان سرخ آجیل می آیم

که در وصفش بس شایسته بودم

 

خوشا من و چنین عرفان، ای کاش

در این ره دست ازجان شسته بودم

 

عرفان گاوی، عرفانی است که هر چندین سال با سال گاو میآید و انسان را به جایگاه واقعی اش باز میگرداند.

این عرفان، مکتبی است اشتها آور که خاستگاهش شکم است و تفسیرش در عالیترین مکان المعده صورت میگیرد.

عارف معاصر می فرماید:

هر که این عشق داشت، عزیز باشد

در غیر این صورت مریض باشد

مفسران شعر در باب این که عزیز با مریض هم قافیه می شود و حرف روی رعایت شده یا نه بی خیالی طی کرده اند.

عرفان گاوی، زمانی موثر است و انسان را به اوج می رساند که در هنگام عبادت و ارتباط معنوی با قال ها و یوی ها یب ها، دماغ رئیس جمهوری را به یاد نیاورید و به یاد خاک و خون دشمن های خیالی ایشان نیفتید.

این عزیز عرفان، با آجیلیات شکوفا می شود و در انواع هسته حتی اگر لب بسته، معنای کامل می یابد انسان گلستانه ای را به حد کمال می رساند.

اوج بال بال زدن و اوج گرفتن این عرفان رنگارنگ سرخ و نارنجی و سفید و موکتی زمانی است که دید و بازدید اهل دل با ماچ و موچ همراه است.

باقی منزل دیگر محرمانه است و تا پا در ره ننهی، ندانی که حلوای تتنایی تا نخوری ندانی.

گزارش های فلاسفه ی فن و اهالی دل و روده و معده حاکی است که امسال بیشمار عارف تولید خواهیم کرد که لب هاشان رژی و گونه هاشان سرخ فام است. حال دلیل این پدیده چیست؟ هنوز به مکاشفتش دست نیازیده اند.

عارفی در این باب فرموده است:

گونه سرخ و لب سرخ و عارق زده

سرخ گونه و سرخ لب را باز هم بده

عرفانی که زنده به دندان و لب است

در یاب و عمر را این همه به هدر نده

هذیان بگو چو من و شاد باش بیخودی

در هذیان عشق بمان و نرو به ماتمکده

 

همین عارف زیبا کلام عمیق اندیش دور بین می افزاید:

خواهی خوش باش و نخواستی به درک

من می فرمایم باید به زمانه بزنی کلک

گر خوش خوشانت نباشد شب و روزها

از دست روزگار بارها می خوری کتک

خود دانی!!

 

 

 

 

 

بهارانه

سه شنبه چهارم فروردين 1388 ساعت 17:51


 

بهار مبارک!

مبارک باد بر چشم های دوستان من

مبارک دل های عاشق دوستان من

مبارک باد نسیم بر نفسهایتان

مبارک باد بلبل بر آوایتان

مبارک باد سبزه بر گلزار مهربانیتان

لبخندتان آرزوی من

شادیتان آرزوی من

امیدوارم این ایام خوش خوشتان بشود.

خون شادی در رگ و پی تان بدود.

و بمیرد هر آن که نتواند دید....

                                                    عیدتان خیلی خیلی خیلی مبارک.

ازاین خوب دوستی که وبلاگ مرا بهاری کرد ممنونم.

شما هم بهاری باشید.

 

دل نامه

چهارشنبه هفتم اسفند ماه 1387 ساعت 14:50


اي كه كلبه عشق مرا ديدباني مي كني

 

تشكر كه با من چنين مهرباني مي‌كني

 

شهر دل من شهر دوستي  بي رياست

 

حاكم شهري و با مهر شهرباني مي كني

 

تشكر كه....

 

***

 

دل فرياد كشيد بر سرم كه اوهوي

 

اي كه دعوي عشق داني مي كني

 

مفت مي نويسي و مفت مي فرستي

 

چرا حرف و كلمه قرباني مي كني؟

 

 

گفتم اي دل ، اندكي  حيا به خرج ده

 

چه شده كه سر پيري جواني مي كني؟

 

 

گفت جوانم و سر سوداي عشق دارم

 

زيرا  تو با صنمان همزباني مي كني

 

 

گفتم تو هم هر چه مي خواهي بكن ولي

 

خرج بر دستم نگذار گر بازرگاني مي كني

 

 

گفت تو كه نه باران مي شناسي و نه خاك

 

در جنگل دل و حس چرا باغباني مي كني؟

 

 

گفتم رسم روزگار است اين طنز تلخ

 

تو چرا از عيب من اطلاع رساني مي كني؟

 

 

گفت من پريرويان را دوست مي دارم

 

اما چرا تو با آنها چت پنهاني مي كني؟

 

 

گفتم من و تو ندارد ، هر دو يكيم

 

چرا مرا پاي آنان  قرباني مي كني؟

 

 

گفت تو زنده به مني و ولي افسوس

 

تو مرا در جسم خود زنداني مي كني

 

خوشگلان با تو سر وسري دارند و تو

 

به خرج من با آنها حس پراني مي كني

 

مرا ناديده مي گيري، آخ انگار من نيستم

 

چرا بي من در دلشان دلدواني مي كني؟

 

 

گفتم حسود، چه كنم كه راضي شوي

 

بگويم تو گوسفند عشق را شباني مي‌كني؟

 

 

خنديد و گفت به خوبان بگو چت هنگام

 

يا وقتي با چشمشان چشم چراني مي كني

 

كه بهانه ي انس تو و دل آنها من هستم

 

چرا فقط از لب لعل، رو نمايي مي كني؟

 

 

گفتم اي دل پدرت را سگ  بخورد

 

كه اينچنين مرا خراب و فاني مي كني

 

 

بعد از اين هر كه پرسيد كه تو كيستي

 

مي گويم دلم و نگويم در من نيستي

 

از تو نيز تشكر مي كنم كه در ثانيه‌ها

 

در احساسم ماندي و در وجودم زيستي

 

 

مفت مي نويسم و مفت سند مي كنم، كي  به كيست؟

 

اينجا چون پر از جن و پريست آخر تقصير من چيست؟

 

از رخسارشان به وجد میآيم و گرنه كي اين شاعريست

 

گر روي زيبا ببيني و شبه‌شعري نسرايي عین كافريست

پیش پیش و میش میش عیدتان مبارک

توصیه نامه

يکشنبه نوزدهم آبان ماه 1387 ساعت 11:36


ظرفیت عشق تکمیل است! اصرار نکنید

 

دل اینجانب را بیش ازاین شرمسار نکنید

 

به رغم پخش ســـــریال حضرت یوسف

 

شما خواهشاً مثل زلیخـــا رفتــــار نکنید

 

آف نگذارید و عــکس و مــکس نفرستید

 

مرا درگیر فتوشاپ و چهره نگار نکنید

 

به شما معذور می دارم با احترام تمام

 

که به دل بنده حمله ی مغول وار نکنید

 

وقتی که به موبایل بنده زنگ می زنید

 

جای حرف های عاشقانه، قار قار نکنید

 

پارکینگ دل و سینه ی من پرپر است

 

زیاد بوق نزنید خود را هم بردار نکنید

 

هدیه نفرستید، از منقول و غیر منقول

 

جیب دل به بانک عشق بدهکار نکنید

 

البته اگـــر پای ضیافتی در میان است

 

بنده را میهمان به کمتر از نهار نکنید

 

از آن جا که عنقـا را بلند است آشیانه

 

لطفاً برای سیمرغ، مگس شکار نکنید

 

شما عاشق سینه چاک اینجانب هستید

 

لطف کنید و این حقیقت را انکار نکنید

 

گر از من تو ذوقی خوردید بهر تنبیه من

 

لطفا ارواح خبیثه خود را احضار نکنید

 

ازمن به شما نصیحت گر یار را یافتید

 

با او صحبت شب را به اختصار نکنید

 

استدعا دارد این راز بین خودمان بماند

 

لطفاً پیش همسرم راز را آشکار نکنید

 

در مورد سایر دوستان همینطور لطفاً

 

به روابط سالم فی مابین اقرار نکنید

 

اگرچه اینجانب بچه مثبت زنده رودم

 

باز وقت دیدار حرکات کش دار نکنید

 

بفرما!بایستید یا بنشینید! وول نخورید

 

برای لولیدن یک عالمه ابتکار نکنید

 

از رقیب من و تعدد دوستانش نگویید

 

این همه غیرت مرا جریحه دار نکنید

 

فرچه و پودر و کرم و آیینه و رژو...

 

این همه تجهیزات به خودتان بار نکنید

 

اگر احیانـــــا قرار گذاشتیم و نیامدید

 

به عمل ســرکاری خود افتخار نکنید

 

گر کله ی کچل بنده باب طبعتان نبود

 

با هزار و یک متکل مرا زار نکنید

 

در دنیایی که ارتباط حس با نت است

 

فکر یار جانی و دوست وفادار نکنید

 

روح فردین به روشنی چشم عشقست

 

ذهنیت مسمومی وارد این اشعار نکنید

 

 

در ضمن"

 

شعر من کیلویی به فروش می رسد

 

آوایش همین جوری به گوش می رسد

 

نه وزن و نه عروض و نه هیچ دگر

 

همان دم که می زند جوش می رسد

 

بيمــــــــــه نامه

شنبه ششم مهر ماه 1387 ساعت 17:32


 

 

نه ترمز و نه بوقي،زرت! زد به ماشينم

 

يك باره به هم زد،  روح و روان و دينم

 

 

داد زدم آهــاي يابو! حواست كجاست؟

 

نازك گفت: ببخشيد اعتراضت بجاست!

 

 

ديــــدم لب قرمزي پشت رل نشسته است

 

كه چشمانش از خواب سنگين خسته است

 

 

نگاهم كرد، لبخند زد و بوسي فرستاد!

 

كم آوردم و گفتم:‌يعني چه؟علامت داد؟

 

 

ماشين نازم قر شده بود و مي زد فرياد

 

گفتم الان زنگ ميزنم تا كه پليس بياد

 

 

گفت: بيمه ندارم، پليس بيايد چــــكار؟

 

جور ديگري خسارت را به حساب بيار

 

 

گفت خودم بيمه، خودم درهم، خودم دينار

 

معامله بكن با خودم، پليس توي كار نيار

 

 

نگاه كردم ماشينش، هزار بار خورده بود

 

طرف آبـــروي هر چه راننده را برده بود

 

 

گفتم با اين همه تصادف، چرا بيمه نداري

 

مگر به جاي بيمه، چه ثروت بزرگي داري؟!!!

 

 

نگاهي كرد و قري داد و لبخندي معنا دار زد

كه از پا مي انداخت فيل و شتر و مرد و نامرد!

شصتم خبردار شد و گفتم با كمي شرمساري

 

آخــــــر من از كجا بدانم كه تو ايدز نداري؟؟

 

 

بالاخــــــــره! پليس آمد و زود كارم راه افتاد

 

البته نمي دانم با كدام بيمه خسارتم را داد؟!!

 

 

 

احیای دل

جمعه بيست و نهم شهريور 1387 ساعت 15:52


 

در شب های احیا، دلتان زنده باشد و روحتان خدایی.

همدیگر را از دعای خیر فراموش نکنیم.

دعاهایتان قبول درگاه دوست.

 

 

 

دختر نامه

پنج شنبه بيست و هشتم شهريور 1387 ساعت 14:42


 

 

 

 

یکی از دوستان که به دلایل محرمانه در چت با حرارت از دوست یابی های خودش می گفت، باعث این شعر گونه شد که خدا لعنتش کناد!

 

 

 

 

 

 

یک دوست، هوس دختربازی کرده بود

 

 

هوس حال و حول و طنازی کرده بود

 

 

تا که چشم برهم می زدی، می دیدی

 

 

یکی را به زبان بازی راضی کرده بود

 

 

***

 

 

زلف خــــــود را دراز و تابیده بود

 

 

شلواری با جادو به پا چسبانیده بود

 

 

از بس هنرمند شده بود در کار خویش

 

 

که هر شب با بتی جدید! خوابیده بود

 

 

***

 

 

گفتمش: ای دوست که پرده بر انداخته ای

 

 

راستش،  دل ما را هم به هوس انداخته ای

 

 

بگو تا من هم بدانم با کدامین حیله و ترفند

 

 

این همه زشت و زیبا به تور در انداخته ای؟

 

 

***

 

 

گفت راه کار بسی ساده و آسان است

 

 

مرد خوش تیپی چو تو چرا نگران است؟

 

 

مـو دراز و تی شرت وشلوار تنگ به پا کن

 

 

بدین حیله،ولوله ای در دل دختران به پا کن

 

 

***

 

 

حرف بی سر و ته بزن تا شوند هاج و واج

 

 

وقتی گفتند یعنی چه؟ بگو عزیزم «ازدواج»

 

 

این کلمه ی اسرار آمیز را تو تا بگـــویی

 

 

می بینی که او خوابیده و تو به رویی!

 

 

                                          (بی ادب اما واقع نگر!!)

 

 

***

 

 

 

 

وا ماندم و نگاه کردم به هر سویی

 

 

دیدم برای دنیا نمانده آبـــــــــرویی

 

 

مدعی گر بخواهد بگوید که پر رویم 

 

 

«رمز» را گویم تا نماند گفت وگویی!!

 

 

 

مناجات نامه

شنبه بيست و سوم شهريور 1387 ساعت 15:24


 

مناجات نامه

 

 

(دوستي گفت: ماه رمضونی برام دعا كن!! خوب به رسم مسلمونی من هم دعا کردم!!!!)

 

 

 

 

 

 

گرسنه و تشنه، سوي تو آمدم خدايا

 

اين بار، نيازم را ادا  مي كني آيا؟

 

 

خدايا درد اين دل بينوا را دوا كن

 

مرا از طايفه ي دختران جد ا كن

 

افطاريم ده! حليم نه! لب و آغوش

 

با اين افطار، شور دردلم به پا كن

 

 

دعا بر لب و در دل گريه و زاري

 

از شله به هم زني هم بر نيامد كاري

 

از حليم خسته‌ام و آش نمي خواهم

 

‌كسي به فكرافطارمن نيست انگاري!

 

 

خدايا،

 

به فرياد رس ورنه روزه باطل مي‌شود!

 

به دندان تيز لب و آغوش روحم مي‌ميرد

 

نگذار به خانه‌ي همسايه آرام جانم برود

 

بگو بيايد و مرا به جاي افطاري بگيرد!

 

 

خدايا ترا به حق همة خوبانت- الهي آمين

 

 

 

 

 

 

روزه نامه

يکشنبه هفدهم شهريور 1387 ساعت 14:58


نه حال چت و نه نت می نشیند به جانم

 

مثل مرده ها سرد و بی روح می مانم

 

تب دارم؟ اما نه مثل اینکه کف کرده دهانم

 

***

 

به زور سمبه بیدارم کردند

 

که سحر است و بیا سحری

 

یک روز که روزه بگیری

 

از همه ی ملائک سرتری

 

***

 

یک روز به زور سرنیزه

 

روزدار شدم و گرسنگی کشیدم

 

سحر روز بعد از بس که خوردم

 

یک لحظه گمان کردم که ترکیدم

 

***

 

روز بعد از غرش معده مردم

 

دست بر گردن یخچال انداختم

 

یقه ی پارچ و سفره را گرفتم

 

کار روزه را به ضربتی ساختم.

 

***

 

خانواده خبر شدند و هر کسی

 

دماغ برانداخت و گفت بیچاره!

 

فریاد زدم اما بی صدا در دل خود

 

که ای بابا! شکم گرسنه ایمان نداره.

 

***

 

روزه مال من نیست، مال فرشته هاست

 

حساب فرشته ی روی زمین با من جداست

 

هر کسی قرار نیست مهمان خدا باشد

 

مهمان خدا هم عضو خانواده اولیاست.

 

***

 

روز ه ی شما قبول درگاه خداست

 

شما که حسابتان با حساب من جداست

 

***

 

داد میزنم جای همه ی شما یک تنه

 

گشنمه و تشنمه، برس بدادم آی ننه

 

 

 

 

عروسی نامه

پنج شنبه سي و يکم مرداد ماه 1387 ساعت 15:36


قصه ی عروسی چند شب پیش فردین و یارانش!

دیشب در حال و هوای دیگری بودیم

 

وقتی به عروسی دوستی دعوت شدیم

 

از همان اول صد بار بوسیده شدیم

 

از بوی رژ و سرخاب، پوسیده شدیم

 

هر که آمد با مانتوی تنگ و چسبان

 

خود را می مالید راحت به این و آن

 

یک باره مانتوهای تنگ را لولو خورد

 

روسرهای نصفه نیمه را هم  باد برد

 

بدن های سفید و سیاه بیرون افتاده بود

 

هر کسی یک جوری خود را ول داده بود

 

ما که بچه مثبت بودیم و پاک و گوشه گیر

 

از مزه ی این جنگل مولا نمی شدیم سیر

 

یواشکی زیر چشمی نگاهی می کردیم

 

با یک فریاد بی صدا در خود می مردیم

 

که چه شد آن همه کلاس و ناز و غرور

 

که خود را از مردها الکی می کردید دور

 

حالا که بهانه دستتان افتاده، که عروسی ست

 

موسم لبخند و دست دادن و رو بوسی ست

 

دیگر نه شرمی و نه حیایی، کم مانده بود

 

بچه ای همان جا کسی تحویل ما داده بود!

 

***

 

آمدم در خیابان و گشتی زدم و فکرها کردم

 

هزار سر به افکار دیروز و امروزم بردم

 

هر فکر مرا سوی می کشاند و بی فایده

 

هنوز در پرده ی گوشم می زد صدای هایده

 

باز گشتم و بی خیال روزگار در مجلسشان

 

هزار نشانه دارم از مجلسشان بر گونه نشان

 

با صد شماره و دویست آدرس قرار در جیب

 

با این دوست جان جانی، با آن یار و حبیب

 

عاقبت ران مرغی خوردیم و رفتیم به خانه

 

با پیروزی همه جانبه اندر این رزم شبانه

 

با دوستان در فکریم که باید بروم سراغشان؟

 

یا چطوری بگذاریم حسابی بر سر کارشان؟

 

ما چه کنیم با این همه آدرس و تلفن و نشان؟

 

الهی که آتش برزخ بیفتد هر شب به جانشان

 

که بچه مثبت ها را هم خطایی می کنند زود

 

ای بر نجیبان  روزگا ر صد هزاران درود.

 

 

غم نامه !!!!!!!!!!

يکشنبه بيست و هفتم مرداد ماه 1387 ساعت 15:08


 

مبارک ترین عید از آن چشمان شما

 

 

مهربان ترین واژه آشنای لبان شما

 

 

امید که از کوچه که می گذرید خوش

 

 

کسی با شربت بیاید و بگوید: بفرما

 

 

***

 

 

تعطیلی دیگر آمد و من  سرخوش و مستم

 

 

خوشا که باز دام دد و اداره و کار گسستم

 

 

بی غم و بی درد، شادان و شادمان آمدم

 

 

در کا فی نت چلچله، پای وبلاگم نشستم

 

 

یک بار دیگر مست شدم و مستانه نوشتم

 

 

هر چه توبه ی وبی بود، یکباره شکستم

 

 

 

 

وبلاگم را دیدم که چه غریب افتاده بود

 

 

تنها و بی کس، در گوشه ای وامانده بود

 

 

گفتمش: ای جان شیرین، چرا تنهایی

 

 

هنوز دلخور از چنگ ودندان رهایی؟!

 

 

گفت: دل چرخ گوشت است از دست زمانه

 

 

صد گل غصه در گلستانه زده است جوانه

 

 

ای شاهنشاه وبلاگ زنده رود، ای فردین

 

 

بیا و حال و روز کف کردگان نت را ببین

 

 

گفتم: باز کار آن که در کار گربه و سگ است

 

 

یا همان  که گربه است و در هیبت پلنگ است؟

 

 

گفت: اینان که مردگان ایستاده در زمینند

 

 

بیچاره و اعوذ بالله من شیطان رجیمند

 

 

دلم داغدار یک لبخند مست و شیدایی است

 

 

اینجا همه گریه از درد و غم جدایی است

 

 

نفهمیدیم کی دوست و کی دشمن است اینجا

 

 

بالاخره شوهر خوب است یا بد است آیا؟

 

 

گفتم: آگاه باش که این پرسش را در عمل

 

 

می باید، بپرسی و بدانی و بفهمی ای عسل

 

 

از غصه هاشان،غصه نخور، همه فیلم است

 

 

کار، کار نا بکار همان شیطان رجیم است

 

 

ناله از هیچ و گریه و فغان، تز بلاگرهاست

 

 

ضجه می زند که دارد می میرد و تنهاست

 

 

تا تو را به وبلاگش کشاند و حظی کند

 

 

با حظ خود در دل تو هزار غصه نهد

 

 

گفت: چه کنم ای شاهنشاه خوبان، فردین

 

 

هزار وبلاگ غم سر راهم کرده کمین

 

 

گفتم: رندی کن و نگاه کن به آسمان نه زمین

 

 

راه شادی و رستگاری چیزی نیست جز این

 

 

این مرا باشد ترا نصحیت  اولین  و  آخرین

 

 

همیشه به روی غم و درد لبخند بزن، نازنین

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

ملا نامه

جمعه سي و يکم خرداد ماه 1387 ساعت 18:40


 

چند روزی است ملایی به زنده رود آمده که الحق خیلی با حال و با صفاست. کامنتی براش نوشتم که کمی عمومی هم هست. شاید بد نباشد شما هم بخوانید:

الا ای آخوندی که از ما خوشتان آمده است

معلوم است که دیگر کاربنده در آمده است

که چون آخوندی از کسی خوشش بیاید

زن اگر بودی ، شش قلو بیشتر می زاید

تو آشنا می زنی ای نابکار عبا به دوش

هزار غلط کردی و انداختی عبایی به روش

آشنایی چیزی مثل جاسوس پدر صلواتی

که تا دیروز بودی کت شلواری و کراواتی

حاالا امروز عبا به جای کلاه سر نهادی

کوس اناالحق چنین بلندسر ما سر دادی

هر که هستی از قدیمی های زنده رودی

قبلا دوستانه تر با گلستانه می نمودی

اما جالب است که ذهن همه را مشغول کرده ای و زنده رودی ها را به جان هم انداخته ای که او کیست. بعضی ها هم به من گیر داده اند که این ملا همان گلستانه است و هر چه ما تکذیب می کنیم که از ما این غلط ها بر نمی آید و این خوش فکری از ما نیست و کس دیگری خالق این افدامبزرگ است، به گوش خر یاسین خواندن است. اما شیرین است این حدس و گمان ها. به گمان من توی نابکار شیرین کلام، جاسوس خان پلنگ مرده است.

حالا باید دید.

البته ازمارمولکی چون قاصدک هم بر می آید. گرچه این فرید بی پیر هم کم از این جنگولک بازی ها بلد نیست.البته از دخترهای زنده رود بعید است این قدرت قریحه و ذوق جالب و البته دهان دریدگی و چشم پارگی. به هر حال چه باید کرد که حال و هوای آخوندی است و هفت دولت آزادی .

به هر ترتیب،

ما چاکریم که از آخوند در هراسیم

که ما همان فردین کچل بی کلاسیم

دستورات شیرین است و دل چسب

خود تو هم نجیبی درست مانند اسب. ***


                                           ارادتمند و مقلد هفت خط شما: گلستانه

 

--------------

**** شاعر می فرماید: اسب حیوان نجیبی است ، چیز زیباست....

نوآورانه

پنج شنبه پانزدهم فروردين 1387 ساعت 18:52


تعطیلات من هم تمام شد! ای خدا چکار کنم؟

 

باز مثل اینکه مجبورم صبح زود ساعت ده از خواب ناز بیدار شوم و بروم سر کار

 

ای خدا چکار کنم؟

 

کی حال داره دوباره توی ترافیک رانندگی کنه

 

از بی حوصلگی بزنه زیر آواز و خوانندگی کنه

 

آخی! سیزده به در یادت بخیر

 

آخی! رودخانه و چشمه و دوست و کوه یادت بخیر

 

آخی!

 

سال شکوفایی  و نوآوری برای من و امثال من، سال وعده های سرکاری و نوآوری در سرکارگذاشتن خلق الله است. ایشالله سال شما  راس راسی سال نوآوری باشد:

 

نوآوری در دوست یابی با زدن یک وبلاگ جدید

 

نوآوری در دوست داشتن با وعده ی ازدواج با سس فراوان

 

نوآوری در از زیر کار در رفتن با مرگ دوباره ی پدر بزرگ

 

نوآوری در خالی کردن جیب رفیق با فراموش کردن کیف پول در خانه

 

نوآوری در خوردن لازانیای محبوب من با یک دوست لازانیایی!!

 

نوآوری در باز کردن در یک نوشابه به شرط منفجر نشدن

 

نوآوری در باز کردن در یک ساندیس به شرط عدم استفاده از چنگ ودندان

 

نوآوری در تعارف کردن به دوست که بفرماااااااااااا

 

نوآوری در....

 

و نوآوری در کشف یک سوژه ی جدید برای نوشتن

 

و نوآوری در نوشتن یک وبلاگ به درد بخور

 

از ما که گذشته و نوآوری در کار نیست چرا که نوآوری کار هر ننه قمری نیست. تا ببینم تو چه می کنی؟

 

آخی! آخی! تعطیلات چه زود تمام شد. آخی...

 

عیدانه 87

چهارشنبه بيست و نهم اسفند ماه 1386 ساعت 11:36


 

سلام 

با لطف خاطرات سال قدیم و 

کادوی عطر شکوفه های سال جدید

*****

عیدت مبارک عزیز،  هزار بار

 

در تمام سال، خداوند ترا نگهدار

 

امید که سال باز شدن بخت باشد

 

کار برای دشمنات ، سخت باشد

 

امید که توسن سوار نعل طلایت

 

اشتباهی بزند زنگ آیفون سرایت

 

امید ماشین عروست بشود کمری

 

تا زنده رودی را زود از یاد ببری!

 

امید دل پسره، به رحم آید عاقبت

 

تو بیابی با او راه خوشی و عافیت

 

***

 

و تو!

 

امید که دختر همسایه رام نگاهت شود

 

از اول فروردین، چشم به راهت شود

 

امید که باباش پیاده شود از خر شیطان

 

به آغوشت کشد با فریاد ای جان ای جان

 

امید که مامانش، به سر عقل آید امسال

 

نندازدش ترشی، برساندش به کام و حال

 

***

 

الغرض!

 

 

من شادی شما را آرزومندم

 

تک تک شما را ارادتمندم

 

من شما را شاد می خواهم

 

شما را عشق خود می نامم

 

همه ی روز و شبتان خوش

 

با دلبرتان، آغوش در آغوش

 

لبهاتان پر از نیلوفر لبخند

 

نوروز پیروز و بختتان بلند

***

تمام!

اینجا گلستانه است صدای کرکر خنده!

برای عیدی،  بوسی بفرستید برای بنده

بوس استعاره ی یک نیمه شاعر است

اگر سوء تفاهم شد، ببخشید! شرمنده!

 

 

عجب نامه!

دوشنبه پانزدهم بهمن ماه 1386 ساعت 12:32


لطفا تعجب نكنيد!

 از اين كه به اين سرعت آپه آفه چيه\ كرديم نگران نشويد و متعجب نمانيد.

 آخه گاهي دنيا خيلي ... خيلي ....

 

 

 

نره خر گنده بگ! روبروم نشسته و هي مثل بچه گريه مي كنه و از اينكه

 

يارو دختره بهش نارو زده هي ضجه مي زنه.

 

هنوز پيش من نشسته و با چه حسرتي داستان زندگي اش را برايم تعريف

 

 مي كند.

 

هي به من گير داده  كه  چه كنم؟!

 

توي دلم گفتم كل اگر طبيب بودي سر خود دوا نمودي! در ثاني خره، كسي

براي مال دنيا ناله مي كنه!!

 

به هر حال در اين حال و هوا،  خلاصه ي حرفهايش را نوشتم تا حالا كه

او گريه مي كند من و شما كمي بخنديم!!

 

اسمش را گذاشتم راجو! چون من به هر كي كه اين جوري مقهور

 دنيا مي شه و براي دنيا دل مي سوزانه مي گم راجو!

 

راجو مي گويد:

 

****

 

ديدي بازي نكرده باختيم،  مفت  مفت

 

براي خود دردسر ساختيم، مفت مفت

 

 

هزار و يك طرح و زحمت كشيديم تا

 

خود را توي هچل انداختيم مفت مفت

 

 

براي ديدن دهان گند آن نامرد پدرش

 

كلي كرايه از جيب  پرداختيم مفت مفت

 

 

با چه شوري با دخترك صد دوست باز

 

ساز و دهل عاشقانه نواختيم مفت مفت

 

 

يك بوسه مي داد و بوسه ميگرفت جفت

 

گفتم عجب مالي تور انداختيم مفت مفت

 

 

ولي گند كار آن جا در آمد كه مالش را !

 

داد به رقيب و ما پولش پرداختيم مفت مفت

 

 

 

1 2 3 4