گفتارنيک
به دستنوشته گفتارنيک نوشته شده توسط اميرپويان خوش آمدید.

1 2

محمود دولت آبادي

چهارشنبه چهاردهم مرداد ماه 1383 ساعت 09:13


محمود دولت‌‏آبادي در دهم مردادماه 1319 در دولت‌‏آباد سبزوار متولد شد و از همان آغاز نفرين نوشتن با او همراه و همزاد شد. دوران كودكي او در بحبوحه جنگ جهاني دوم و فقر ناشي از آن و سرخوردگي‌‏هاي پس از جنگ و اقتدار روس‌‏ها بر ايران سپري شد. همه اين عوامل و عشق توأم دولت‌‏آبادي به ادبيات و هنر, باعث شد كه او جنگ براي نوشتن را آغاز كند، همان گونه كه در نوشته‌‏هايش اظهار مي‌‏دارد كه" من در ادبيات نبردي را آغاز كرده‌‏ام، كه از آن بايد پيروز بيايم بيرون, توجه مي‌‏كنيد اين نبرد من است. "

دولت‌‏آبادي, از آغاز مشاغل مختلفي‌ را تجربه مي‌‏كند, كار روي زمين, چوپاني, پادويي كفاشي, صاف كردن ميخ‌‏هاي كج و بعد به عنوان وردست پدر و برادر به عنوان دنده پيچ كارگاه تخت گيوه‌‏كشي, دوچرخه سازي, سلماني و.... بعدها تمام مشاغلي كه او در دوران نوجواني و جواني خود تجربه كرده است, در آثارش به خوبي نمود پيدا مي‌‏كند.
دولت‌‏آبادي, پس از تجربه‌‏هايي كه در سبزوار پشت سرمي‌‏گذارد، عازم مشهد و آنگاه تهران مي‌‏شود و به نوعي آغاز آوارگي كه در اين دوران باز هم مشاغل ديگري نظير حروف‌‏چين چاپخانه, سلماني كشتارگاه, ركلاماتور برنامه‌‏هاي تأتر, سوفلور كنترل‌‏چي سينما, ويزيتور روزنامه كيهان و ... را تجربه مي‌‏كند.
اما تهران براي شهرستاني 18 ساله‌‏اي كه گاه به ناچار در حاشيه خيابان گرگان مي‌‏خوابد و گاه روي بام آغل گوسفندهاي سلاخ‌‏خانه, همه‌‏اش اين نيست.
تهران, تهران سينما هم هست. تهران سرنوشت يك انسان، تهران كتاب، تهران چخوف، جنگ اصفهان و سرانجام تهران سال 1340 است و در همين دوران است كه دولت‌‏آبادي به صورت جدي با تأتر آشنا مي‌‏شود و 6 ماه نظري و 6 ماه هم عملي درس تأتر مي‌‏خواند. در اين دوره شاگر اول مي‌‏شود و پس از آن "شب‌‏هاي سفيد داستايوسكي" را بازي مي‌‏كند و بعد" قرعه براي مرگ" اثر" واهه كاچا"؛ بازي در نمايش" اينس مندو"," تانيا"," نگاهي از پل"اثر" آرتور ميلر", و بعد از آن كار در اراده برنامه‌‏هاي تأتر است. جايي كه براي دولت‌‏آبادي دلچسب نيست ؛ چرا كه مجالي براي بازيگران جوان فراهم نيست, پس به گروه هنر ملي مي‌‏پيوندد كه دوره پرباري براي او آغاز مي‌‏شود.

برگرفته از سايت:http://www.pendar.net/

جاري باشيد.

ملك الشعراء فتحعلي خان صبا - 2

شنبه بيست و سوم خرداد ماه 1383 ساعت 11:28


ملك الشعراء فتحعلي خان صباي كاشاني يكي از ستارگان درخشان شعر پارسي است كه در اواخر قرن دوازدهم و اوايل قرن سيزدهم هجري در آسمان ادب ايران درخشيد و از نظر كثرت اشعار و تنوع آثار علاوه بر آنكه معاصران خود را تحت الشعاع قرار داد در امر تحول و نهضت ادبي آن زمان پيشرو بود .
وي به سال 1180 هجري قمري در يك خانواده بزرگ و متعين كاشان ديده به جهان گشود . پدرش عامل ضرابخانه كاشان بود صبا در اثر داشتن استعداد و نبوغ فطري به شغل پدرش كه موروثي آن خانواده بود التفاتي ننمود و در راه تحصيل علم و ادب و كسب كمالات كوشش فراوان نموده و هم خود را مصروف شعـــرو ادب مي داشت .
لذا نزد حاج سليمان صباحي بيدگلي از شعراي معروف دوره زنديه و معاصر و مصاحب هاتف اصفهاني و آذر بيدگلي است تلمذ جست و از فضايل و كمالات اين استاد مستفيذ گرديده و به خدمت پادشاهان قاجار در آمد و از طرف آنان حكومت زادگاهش كاشان و همچنين قم را به وي دادند و لقب ملك الشعرائي را نيز , به او كه جواني سي و چند ساله بود تفويض نمودند ولي سرانجام سعايت دشمنان و حاسدان باعث شد كه او از شغل حكومت كناره گرفته و ملتزم ركاب و نديم خاص سلطاني گردد .
فتحعلي خان در انواع و اقسام شعر مهارت داشته و در هر رشته آثار ممتازي از خود به يادگار گذاشته است كه نمودار وسعت معلومات و قدرت طبع سخن پرداز اوست . ولي بيشتر تبحر و تخصص او در سرودن قصايد و مثنويات است و آثارش اغلب در اين دو قالب شكل گرفته و پرداخته شده است .
مهمترين و بهترين مثنويهايي كه صبا از خود به يادگار گذاشته شهنشاه نامه در شرح سلطنت فتحعلي شاه قاجار مي باشد كه در حدود چهل هزار بيت اشعار حماسي به طرز شاهنامه فردوسي در بحر متقارب دارد و ديگري خداوند نامه است كه در وصف غزوات و معجزات رسول اكرم ( ص ) و مشتمل بر سي هزار بيت مي باشد .
از ديگر مثنويهاي او مي توان از گلشن صبا , مقالات شاهنشاهي , خلاصه الاحكام و عبرت نامه را نام برد .
ارباب تذكره تعداد شعرهاي صبا را از صد هزار تا چهارصد هزار بيت نوشته اند . صبا در سال 1238 هجري قمري جهان را وداع گفت . از او دو پسر ماند به نام محمد حسين خان متخلص به عندليب كه به جاي پدر از طرف فتحعلي شاه منصب ملك الشعرائي يافت و ديگري ابوالقاسم خان متخلص به فروغ است كه هر دو ذوق شعر و طبع سخن پرداز را از پدر به ارث برده بودند . پسر عندليب نيز محمود خان ملك الشعرا است كه از شاعران بزرگ دوره قاجاريه محسوب مي شود و ملك الشعراء زمان ناصرالدين شاه بود .

برگرفته از سايت:www.abfakashan.com

جاري باشيد
اميرپويان
زنده رود

فتحعلي خان صبا

شنبه بيست و سوم خرداد ماه 1383 ساعت 11:23


ملك الشعراء فتحعلي خان صباي كاشاني يكي از ستارگان درخشان شعر پارسي است كه در اواخر قرن دوازدهم و در اوايل قرن سيزدهم هجري در آسمان ادب ايران درخشيد و از نظر كثرت اشعار و تنوع آثار علاوه بر آنكه معاصران خود را تحت الشعاع قرار داد، در امر تحول و نهضت ادبي آن زمان پيشرو بود. وي به سال 1179 ه. ق در يك خانواده بزرگ كاشان ديده به جهان گشود. پدرش عامل ضرابخانه كاشان بود. صبا در اثر داشتن استعداد و نبوغ فطري به شغل پدر كه موروثي آن خانواده بود التفاتي ننمود و در راه تحصيل علم و ادب و كسب كمالات كوشش فراوان نمود. لذا نزد حاج سليمان صباحي بيدگلي از شعراي معروف زنديه كه معاصر ومصاحب هاتف اصفهاني و آذر بيدگلي است، تلمذ جست و از فضايل و كمالات اين استاد مستفيذ گرديد وي به خاطر كمالاتي كه در وجودش ديده شده بود به خدمت فتحعلي شاه قاجار درآمد به طوري كه از طرف فتحعلي شاه حكومت زادگاهش كاشان و همچنين قم را به وي دادند و لقب ملك الشعرايي را نيز به او كه جواني سي و چند ساله بود تفويض نمودند ولي سرانجام سعايت دشمنان و حاسدان باعث شد كه او از شغل حكومت كناره گرفته و كنج عزلت را براي خود انتخاب كند.

فتحعلي خان در انواع و اقسام شعر مهارت داشته و در هر رشته آثار ممتازي از خود به يادگار گذاشته است كه نمودار وسعت معلومات و قدرت طبع سخن پرداز اوست. ولي بيشتر تبحر و تخصص او در سرودن قصايد و مثنويات است و آثارش اغلب در اين دو قالب ( قصيده و مثنوي ) شكل گرفته است.

مهمترين و بهترين مثنويهايي كه صبا از خود به يادگار گذاشته «شهنشاه نامه» در شرح سلطنت فتحعلي شاه قاجار مي باشد كه در حدود چهل هزار بيت اشعار حماسي به طرز شاهنامه فردوسي در بحرمتقارب دارد و ديگري « خداوند نامه» است كه در وصف غزوات و معجزات رسول اكرم(ص) و مشتمل بر سي هزار بيت است.

از ديگر مثنوي هاي او مي توان از گلشن صبا ، مقالات شهنشاهي، خلاصه الاحكام، عبرت نامه نام برد. تذكره ها تعداد اشعار صبا را از صد هزار تا چهار صد هزار بيت نوشته اند . صبا در سال 1238 ه.ق جهان را وداع گفت.

از او دو پسر ماند يكي به نام محمد حسين خان متخلص به «عندليب» كه بجاي پدر از طرف فتحعلي شاه لقب ملك الشعرايي يافت و ديگري ابوالقاسم خان متخلص به فروغ است كه هر دو ذوق شعر و طبع سخن پرداز را از پدر به ارث برده بودند. پسر عندليب نيز محمود خان ملك الشعراء است كه از شاعران بزرگ دوره قاجاريه محسوب مي شود و ملك‌الشعراء زمان ناصرالدين شاه بود.

از اشعار اوست:

 شنيدم كه لقمان پسر را به مهر
به اندرز فرمود كه اي خوب مهر

 مخور لقمه جز خسرواني خورش
كه تن يابدت زان خورش پرورش

 بهر خطه اي خانه بنياد كن
وزو خاطر دوستان شاد كن

بگفت اي پدر پند ممكن سراي
بگفت اي پسر سوي معني گراي

 چنان لقمه بر خويش گير تنگ
كه در كام شهرت نمايد شرنگ

 چنان جا كن از مهر در هر دلي
كه هر جا روي باشدت منزلي

برگرفته از سايت :marlick.com

جاري باشيد،
اميرپويان
زنده رود

آل احمد، جلال

سه شنبه پنجم خرداد ماه 1383 ساعت 12:15


 جلال آل احمد در 2 آذر 1302 در تهران به دنيا آمد. در 1323 به حزب توده پيوست و سه سال بعد در انشعابي جنجالي از آن كناره گرفت. نخستين مجموعه داستان خود به نام «ديد و بازديد» را در همين دوران منتشر كرده بود. او كه تاثيري گسترده بر جريان روشنفكري دوران خود داشت، به جز نوشتن داستان به نگارش مقالات اجتماعي، پژوهش‌هاي مردم شناسي، سفرنامه‌ها و ترجمه‌‌هاي متعددي نيز پرداخت. شايد مهمترين ويژگي ادبي آل احمد نثر او بود. نثري فشرده و موجز و در عين حال عصبي و پرخاشگر، كه نمونه‌ها‌‌ي خوب آن را در سفرنامه‌هاي او مثل «خسي در ميقات» و يا داستان-زندگي‌نامه‌ي «سنگي بر گوري» مي‌توان ديد. وي در 18 شهريور 1348 در اسالم گيلان درگذشت. ?

آثار:
از رنجي كه مي بريم ?اورازان ?پنج داستان ?تات نشين هاي بلوك زهرا ?جزيره خارك در يتيم خليج فارس ?چهل طوطي ?خسي در ميقات ?در خدمت و خيانت روشنفكران ?دست هاي آلوده ?ديد و بازديد ?زن زيادي ?سرگذشت كندوها ?سفر امريكا ?سفر به ولايت عزراييل ?سفر روس ?سه تار ?غرب زدگي ?مدير مدرسه ?مكالمات ?نفرين زمين ?نون و القلم ?يك چاه و دو چاله

برگرفته از سايت persian-language.org

جاري باشيد،
اميرپويان،
زنده رود.

 

محمد فرخي يزدي

جمعه هجدهم ارديبهشت 1383 ساعت 22:35


شاعراني كه بر سر عقيده جان باخته باشند در قلمرو ادبيات فارسي انگشت شمارند. محمد فرخي يزدي يكي از آنهاست كه به سال ???? ه.ق در يزد متولد گرديد.
فرخي استعداد شعري و جوهر اعتراض را از همان ايام تحصيل در كار و كردار خود آشكار كرد و به سبب شعري كه سروده بود از مدرسه اخراج شد. ديوان سعدي و مسعود سعد سلمان همدم جواني او بود. به ويژه سعدي طبع شعر او را شكوفا ساخت. در همان آغاز جواني سر از حزب دموكرات يزد در آورد و به گناه شعري در ستايش آزادي ساخته بود, ضيغم الدوله قشقايي حاكم يزد لبهاي وي را دوخت و به زندانش افكند. فرخي با دهان دوخته بر ديوار زندان نوشت:
به نگردد اگر عمر طي من و ضيغم الدوله و ملك ري
به زندان ار شد مر بخت يار برآرم از آن بختياري دمار

سه چهار سالي از امضاي مشروطيت مي گذشت كه به تهران رفت و يك سال بعد از انتشار روزنامه طوفان همت گماشت و طي مقالات آتشين و انتقادآميز به جنگ استبداد و بي قانوني رفت. در دوره هفتم مجلس مردم يزد او را به وكالت برگزيدند و فرخي جزو جناح اقليت مجلس با هيأت حاكمه به مبارزه پرداخت و روزنامه طوفان را كه تعطيل شده بود, بار ديگر منتشر ساخت كه باز به حكم دولت توقيف شد و فرخي تحت فشار قرار گرفت تا آنكه ناگزير شد ايران را ترك كند و از راه مسكو به برلن برود.
فرخي در سال ????ش. به تهران بازگشت و در كنار ديگر آزادي خواهان. با قرارداد???? وثوق الدوله به مخالفت برخاست. يك بار در زندگي سياسي خود از سوء قصد جان سالم به در برد, يك بار هم در زندان دست به خودكشي زد اما به اين كار توفيق نيافت, تا اينكه در سال ????ش. در زندان به طرز فجيعي با تزريق آمپول هوا به قتل رسيد.
غير از مقاله هاي سياسي آتشين, از فرخي ديوان مختصري حاوي غزليات و رباعيات او برجاست كه چندين بار در تهران چاپ شده است. گيرايي شعر او از عشقي و عارف و حتي نسيم شمال كمتر ولي از لحاظ اجتماعي پرارزش است. او بيشتر غزلسراست. محتواي غزل او نه عشق و عواطف شخصي بلكه سياست و مسائل حاد اجتماعي است, فرخي سوسياليست مآب و طرفدار كارگر و رنجبر است. مايه اصلي شعرش همان مسائلي است كه سيد شرف الدين, عارف, عشقي و بهار طرح كرده اند. او در عصر خود تنها شاعري بود كه جهان بيني ثابت داشت و سرانجام بر سر همين امر هم جان باخت.
اين سرود آزادي از فروخي است.

جان فداي آزادي
آن زمان كه بنهادم سر به پاي آزادي دست خود زجان شستم از آزادي
تا مگر به دست آرم دامن وصالش را مي روم به پاي سر در قفاي آزادي
در محيط ظوفانزاي, ماهرانه در جنگست ناخداي استبداد با خداي آزادي
دامن محبت را گز كني زخون رنگين مي توان تو را گفتن پيشواي آزادي
فرخي زجان و دل مي كند در اين محفل دل نثار استقلال جان فداي آزادي

برگرفته از سايت http://www.mashaheer.net

جاري باشيد
امير پويان
زنده رود

احمد شاملو

جمعه هجدهم ارديبهشت 1383 ساعت 22:23


همراه با تمامي جوانه ها، همراه بادختركان ننه دريا، همراه پريا آمده ايم تا دريچه اي بگشاييم رو به روشناي زندگي شيرآهن كوه مرد ادب ايران زمين. او كه با اشعار سپيدش، دلها را به سپيده دم عشق برد و با اشعار وداستانهاي عاميانه اش، ادب و هنر بي تكلف و زلال را به كوچه باغ دلها كوچاند. آمده ايم تا از پنجره كوچك اين دفتر، قطره اي از درياي روح شاملو را باز شناسيم.

احمدشاملو در 21 آذر ماه سال 1304 در خيابان صفي عليشاه تهران متولد شد. پدرش افسر ارتش بود و به همين دليل احمد دوره كودكي و نوجواني را در شهرهاي مختلف ايران گذراند. شاملو دوره دبستان را درخاش، زاهدان و مشهد، ودوره دبيرستان را در بيرجند، مشهد و تهران به سر برد.

از همان آغازين روزهاي كودكي با سير وسفر و تحولات و جستجوها زندگيش رنگ گرفت. از همان عنوان كودكي الفباي مقاومت و ايستادگي را آموخت و علاقه وافر او به سياست، راهي را در پيش روي او نهاد كه عزمي بزرگ مي طلبيد چنانچه در سن 17 سالگي روزانه زندان شد و سختيهاي اين راه را به جان خريد چرا كه استقامت و پايداري را آموخته بود. آنچنان كه آن را به ظهور رساند و براي آنكه بتواند دردهاي جامعه را به تصوير كشد به شعر و روزنامه نگاري پناه برد.

درسال 1324 به روزنامه نگاري پرداخت و اين خودفتح بابي بود براي آنكه بيشتر در جريانات سياسي قرار گيرد اما پس از مدتي زنداني شد و پس از آن به همراه خانواده به رضائيه رفت. اما روح پرجنب و جوش و كاوشگر او آرام نمي يابد و باز هم به تهران باز مي گردد.

در سال 1326 اولين ازدواج او صورت گرفت. دراين سالها شاملو علاوه بر شعر و روزنامه نگاري، به قصه نويسي و فيلمنامه نويسي نيز همت مي گمارد. باورها، دردها، ديده ها و شنيده هاي خويش را در قالب كلمات چه شيوا و شيرين بيان مي دارد. كلمات چون جوانه اي مي مانند كه در قالب شعر شكفته مي شوند و به ثمر مي رسند. شيوايي و سادگي اشعار شاملو تحسين برانگيز است و آدمي را متحير مي كند. گاه به دليل فضاي استبدادي آن زمان پر معناترين و عالي ترين مفاهيم را در قالب اشعاري عاميانه و كودكانه بيان ميكند و گاه با داستاني كودكانه بسياري از دردهاي جامعه را به تصوير مي كشد.

17 سال پس از اولين ازدواجش با آيدا آشنا مي شودو همين آشنايي و ازدواج موجب پيدايش بسياري از اشعار ناب و زيباي شاملو مي گردد. مجموعه شعر آيدا در آيينه، لحظه ها و هميشه را در همين سالها منتشر مي كند. شاملو نه تنها در ايران درخششي جاودانه يافت بلكه در خارج از كشور نيز از شهرت و درخششي والا برخوردار بود و سخنرانيهاي او در دانشگاههاي خارج از كشور مؤيد استقبال مجامع ادبي از او بود.

و سرانجام شام مرگزاي عاشق ترين شاعر اين ديار عشق و مهر، صبور مرد شعر و فرهنگ، كاشف فروتن شوكران عطوفت و جوانمردي بوسه بر كاكل خورشيد داد و رفت.

رفت و صداي پر صلابت او هنوز در ميان ما جاريست،

رفت و هزاران شعر زيبا و جاودانه او تا نسلها باقي است.

ترجمه هاي زيبايش، اشعار گرانمايه اش و هزاران كتاب و نوار گرانبهايش همچون گوهري گرانقدر تا نسلها خواهد درخشيد

برگرفته از سايت: www.mashaheer.net

جاري باشيد
اميرپويان
زنده رود

چند مصاحبه راجع به شهريار

شنبه پنجم ارديبهشت 1383 ساعت 08:55


محمد شمس لنگرودي درباره جايگاه شعر شهريار و نفوذ آن در بين مردم عنوان كرد: همين كه همزمان با شهريار، صدها شاعر غزلسرا پيدا شدند كه از بسياري از آنها نامي نمانده و از بعضي فقط چند شعر بر جاي مانده است، نشانگر وسعت شعر شهريار و موفقيت اوست.
وي با اشاره به اينكه هيچ شاعري بعد از مشروطيت و در زمان حياتش به اندازه شهريار مشهور و محبوب نبوده است، خاطرنشان كرد: شهريار علاوه بر ذوق و استعداد، از كدها و شاخصه هايي در شعر بهره گرفته كه براي مردم شناخته شده و دلنشين است و اين موضوع او را به شاعري تثبيت شده تبديل كرده است.
شمس لنگرودي گفت: شهريار در بين غزلسراهاي ما كمتر شاعري كتابي بود؛ يعني آبشخور شعر شاعران سنتي ما كتاب بود؛ نه زندگي، درحاليكه قرار است بعد از نيما زندگي آبشخور شاعر باشد و شهريار اين موضوع را از نيما ياد گرفت و در يادداشت هاي آنها اين را مي بينيم كه او علاوه بر شعر كهن فارسي، به زندگي هم بي توجه نبوده است.
نويسنده تاريخ تحليلي شعر نو در بخش ديگري تصريح كرد: جدا از محبوبيت و ارتباط شهريار با مخاطبان، او به عنوان يك شاعر معاصر، به معناي امروزين آن جايگاهي ندارد؛ يعني شاعر معاصر بايد نوآوري داشته باشد و چشم اندازهاي زيبايي شناسي جديدي را مطرح كند كه شهريار اينگونه نيست.
وي همچنين خاطرنشان كرد: شعر شهريار پل ارتباطي بين شعر كهن و شعر امروز هم نبوده است؛ پل ارتباطي شعر كهن و شعر جديد، شعر شاعران نوي قدمايي مانند فريدون مشيري، فريدون توللي، هوشنگ ابتهاج و محمدرضا شفيعي كدكني است.
هرچند كه اگر به قول قدما وسيع المشرب باشيم و شعر نوي قدمايي را فراخ تر در نظر بگيريم، مي توان گفت شهريار هم در اين بين سهمي دارد.
شمس لنگرودي ادامه داد: نكته برجسته كار شهريار اين بود كه بسياري از كلمات روزمره را به تاسي از نيما وارد شعرش كرد كه غزلسرايان همزمان و حتي بعد از او جرأت اين كار را نداشتند.
البته تمام شاعران اوليه مشروطيت اين كار را كردند، ولي خيلي موفق نبودند و شهريار از اين نظر شاخص است.
اما حسين منزوي - شاعر - شاخص ترين بعد شاعري شهريار را ارتباط او بين شعر گذشته و شعر جديد توصيف كرد و گفت: شهريار از يك سو با شعر ايرج ميرزا همسايه است و از يك سو با شعر نيما.
يعني در شعر او هم زبان سهل و ممتنع ايرج ديده مي شود و هم تاثيرپذيري از نوآوري هاي نيما.
اين شاعر غزلسرا همچنين درباره غزل هاي شهريار متذكر شد: توفيق آميزترين جنبه شهريار در غزل زبان اوست؛ زبان ساده و نزديك به زبان گفت و گو و مردم عادي باعث شده تا مخاطبان زيادي با غزلهاي او ارتباط برقرار كنند.
علاوه بر زبان، حال و هوا و موضوعات غزلهاي شهريار نيز در اين ارتباط صميمانه بي تاثير نيست.
منزوي گفت: مانند ديگر شاعران،در دوران جواني وي عشق زميني موضوع اصلي شعر شهريار است و بخصوص در غزلهاي او نمود بيشتري دارد.
در دوران بعد از جواني هم رگه هايي از نوعي عرفان رايج كه معمولا شاعران ايراني در سنين پيري به آن مي رسند، در آثار شهريار به چشم مي خورد.
وي در ادامه يادآور شد: البته شهريار از مباحث اجتماعي هم بر كنار نيست، منتها به طور سطحي با آنها برخورد مي كند و به طور عميقي تصويرگر مسائل اجتماعي نيست.
نويسنده «اين ترك پارسي گوي» سپس گفت: بهترين بخش دفتر شعر شهريار با نام مكتب شهريار شناخته مي شود كه از اين بين شعر بسيار زيباي هنديان دل شاخص ترين و موفق ترين شعر فارسي شهريار محسوب مي شود كه ضمنا از موفق ترين نمونه هاي شعر پازلي هم هست؛ يعني پاره هايي است كه ظاهرا ارتباط چنداني به هم ندارند، ولي مجموعه شان شعري را مي سازد كه مانند «حيدربابا» به روايت كودكيهاي شاعر و خاطرات ذهن او مي پردازد.
منزوي تصريح كرد: البته غزلهاي شهريار آوازه بيشتري دارد؛ ولي آن قدر كه او در هذيان دل موفق است، در غزلهايش توفيق ندارد.
وي همچنين با تأكيد بر اينكه شهريار شاعر بزرگي است، متذكر شد: شهريار در هر دو بعد شعر عارفانه و عاشقانه كار كرده است، منتها نه شعرهاي عرفاني او در حد مولانا و حتي جامي و نه شعرهاي عاشقانه اش در حد سعدي است.
مفتون اميني - شاعر - نيز با اعتقاد به اين موضوع كه استاد شهريار در دوران ما شاعرترين شاعران است، در ادامه گفت: زندگي شهريار از راه شعر و براي شعر مي گذشت و از آغاز روز براي نوشتن يا باز نوشتن تازه ترين شعرهايش قلم برمي داشت و اگر كسي به منزل او مي رفت، تنها براي ارزش نهادن به شعر و لذت بردن از آثار او بود.
وي خاطرنشان ساخت: شهريار شاعر ممتاز و بي نظيري بود كه با ديگران تفاوت زيادي داشت و تمام ساعات خواب و بيداري اش با شعر و شاعري اش سپري مي شد.
مفتون در مورد مضامين اشعار شهريار به خبرنگار ايسنا گفت: مضامين شعرهاي شهريار بيشتر در دو زمينه عشق و اخلاق است و او از نخستين و كامل ترين شاعران رمانتيك ايران است؛ البته او مانند حافظ و مولوي خط عرفان را شرح نمي دهد؛ بلكه تنها عرفان را يادآوري مي كند.
به قول بديع الزمان فروزانفر، او عرفان را مي داند؛ هرچند او در جواني درويش بوده و روحيه عرفاني داشته؛ ولي شعرش به اندازه حافظ و مولوي عرفاني نيست.
مفتون با عنوان كردن اين مطلب كه شهريار به سمت سبك سعدي گرايش دارد، در پايان گفت: او ظاهر حافظ و باطن سعدي را دارد؛ ولي در عين حال در تاريخ ايران غزلش مخصوص به خود اوست؛ يعني از پنج نوع غزلي كه ما داريم، يك نوع آن همان غزل شهريار است

برگرفته از سايت:http://www.persian-language.org

جاري باشيد،
اميرپويان،
زنده رود.

ما و زنانگي فروغ

پنج شنبه دوم بهمن ماه 1382 ساعت 23:41


 فروغ از پيشتازان تجدد در ايران است، به اين اعتبار كه؛ اگر چه نيما در شعر فارسي صاحب اين مقام است، ولي شعر فروغ با حضور زن دنياي معاصر در آن، با تمامي وجود و فرديت اين زماني خويش، تازگي دارد. به اين اعتبار كه براي اولين بار زن به عنوان زن به شعر راه يافته است.. از اين روست كه مي توان از او نيز، در شمار پيشگامان عرصه تجدد در ايران نام برد.
اسد سيف

 به همت و ويراستاري بهنام باوندپور، نشر نيما در آلمان، مجموعه آثار فروغ فرخزاد را در دو جلد منتشر كرده است. دقت و وسواس ويراستار نشان از زحمتي دارد كه او در فراهم آوردن اين مجموعه متحمل شده است. اگر بپذيريم براي شناخت فروغ بهترين مرجع همانا آثار اوست، بايد با قاطعيت گفت كه، مجموعه فراهم آمده، خواننده و يا محقق را از مراجعات مختلف به منابع گوناگون بي نياز مي كند. براي اولين بار آثار فروغ را، پس از مرگ او، بدون سانسور و بر اساس تطبيق منابع مختلف با هم، در اختيار داريم. و اين موهبت بزرگي است كه بايد آن را گرامي داشت. اين مجموعه نه نقد و بررسي كارهاي فروغ، بلكه مجموعه آثارش است در دو جلد شامل اشعار (جلد اول) و مقاله ها و مصاحبه ها و...(جلد دوم)؛ مجموعه اي كه تا كنون در كتاب  ها و دفترهايي مختلف، بارها و بارها ناقص و سانسور شده به چاپ هاي مكرر رسيده بود. بهنام باوندپور كار سنگين و با مسئوليتي را با موفقيت به انجام رسانده  است. او كار اصلي را براي شناخت واقعي فروغ مهيا كرده است. تا اين مجموعه را نبينيم و نخوانيم، به ارزش كار ويراستار آن پي نخواهيم برد. ويراستار در فراهم آوردن آن، اصل را بر اين گذاشته كه تماني نسخه هاي موجود از كتاب ها و آثار فروغ كه پس از مرگ او منتشر شده اند و يا اشعار او كه در كتاب ها و مجموعه هاي گوناگون آورده شده اند، متوني ناپيراسته، دستكاري شده و چه بسيار سانسور شده هستند، و در واقع نيز چنين است. دست يافتن به اولين نسخه ها كه در حيات شاعر و با نظارت او صورت گرفته و تطبيق نسخ موجود با هم، كاري ست كارستان كه ويراستار با احساس مسئوليت از پس آن، با موفقيت بر آمده است. آنچه فراهم آمده، مجموعه اي كامل از نوشته هاي فروغ فرخ زاد است كه مي تواند پايه كار محقق و منتقد نيز قرار گيرد و خواننده شعر هم با اطمينان به آن رجوع كند. و اين قدمي ست بزرگ كه بايد آن را مديون بهنام باوندپور باشيم.

بهنام باوندپور خود، براي هر جلد ديباچه اي كوتاه و خواندني نوشته  است كه در آن ارزش شعر و شخصيت فرهنگي فروغ را مختصر، ولي پرمحتوا، شرح داده  است.

از نشر نيما نيز بايد متشكر بود كه با احساس مسئوليت، با چاپ اين مجموعه، گام مهمي در شناساندن فروغ فرخ زاد برداشته  است. چاپ اين مجموعه در شمار افتخارات نشر نيما ثبت خواهد شد.

اين نوشته برداشت من است از مشكلي به نام "شناخت فروغ فرخزاد" در رابطه با جامعه ايران، كه مي توان آن را به ديگر آثار و ميراث ادبي ايران نيز بسط داد.

***

از انقلاب مشروطه تا كنون كشور ما عرصه زورآزمايي سنت و مدرنيته با يكديگر بوده است. حاصل اين چالش اما در انقلاب سال    به نفع سنت بود. از آنجا كه روند شكل گيري مدرنيته در ايران هنوز نامعلوم و نامشخص است، غور و بررسي موضوع، چكونگي انديشه بر آن و عملكرد تاكنوني آن همچنان براي جامعه ما موضوع روز است.

تجدد كالا نيست كه بتوان آن را به آني خريد و صاحب شد. محورهايي از تجدد، از جمله در عرصه سياست، فرهنگ، ادبيات، زن، اقتصاد و دين بحث هايي را براي جامعه ما پيش آورده كه موضوعاتي كليدي در فرارويي جامعه سنتي ايران به مدرنيته است. تجدد را بايد آموخت، فرهنگ آن را كسب كرد، آن را زندگي كرد و در زندگي و رفتار اجتماعي به كار بست. فرديت مايه مشترك تماني اين عرصه هاست. و اينكه فرد و حقوق او را به رسميت بشناسيم.

فرديت از جمله رسم و رسوم تازه اي بود كه شعر نو، همچون داستان و رمان، در خلق و دريافت هنر به عنوان يك شكل ادبي جديد با خود به همراه آورد.

موضوع و مسأله زن يكي از مصاديق بارز تجدد و تجددستيزي در ايران است. اگر چه دخالت مذهب در زندگي خصوصي افراد، در جامعه مدرن از بين مي رود، ولي فرهنگ مذهبي مشكلي ست كه سال هاي سال با ماست. اينكه مي توانيم اخلاقي را كه سال ها آموخته  و به كار بسته ايم، به راحتي واگذاريم، خود موضوعي ست قابل بحث.

در بحث از ادبيات نوين ايران، معمولا از هدايت و جمال زاده در داستان نويسي و نيما در شعر، به عنوان آغازگران اين راه نام برده مي شود.

فروغ فرخ زاد از جمله شاعران ايران است كه آثار او تا كنون از راستاي دغدغه مدرنيته مورد توجه جامعه شناسي ادبيات فارسي قرار نگرفته است. اينكه آثار فروغ تا چه اندازه با مفاهيم مدرنيته همخواني يا مغايرت دارد، و اينكه او تا چه اندازه توانسته است شكل و محتواي مدرن را در آثار خود دروني كند، پرسشي است كه تا كنون براي منتقدان آثار او پيش نيامده است. شايد بررسي آثار او از اين زاويه بتواند كمكي باشد در شناخت بهتر معضل مدرنيته در جامعه شناسي ادبيات فارسي.

بي آنكه قصد بررسي آثار فروغ را داشته باشم، مي خواهم براي اين پرسش كه چه رفتاري فروغ را از ديگر افراد جامعه و همچنين شاعران همدوره او متمايز مي كند، پاسخي بيابم. آيا اين رفتار مي تواند با ويژگي هاي مدرنيته همخواني داشته باشد؟ شايد بتوان با اين انگيزه، رفتار اجتماعي او را در شعرش نيز جستجو كرد.

مي دانيم كه زيبايي شناسي مدرن تنها در ذهن زاده نمي شود و به آن محدود نمي ماند. عرصه عيني اين ذهنيت در رفتار اجتماعي مي تواند با توجه به رشد ذهني جامعه و افراد آن، برجسته و يا كمرنگ شود. جامعه سنتي، آنگاه كه به بلوغ نرسيده باشد، رفتار مدرن را جلف، غيراخلاقي و فاسد مي نامد و مي داند. به عبارتي ديگر، زيبايي شناسي مدرن با ذهن اين جامعه ناهمزمان است. انطباق زندگي و شعر فروغ با هم و از اين زاويه با مدرنيسم همخواني دارد. رفتار و عمل اجتماعي فروغ در شعرش نيز نمايان است.

به اعتباري مي توان گفت، فروغ از پيشتازان تجدد در ايران است، به اين اعتبار كه؛ اگر چه نيما در شعر فارسي صاحب اين مقام است، ولي شعر فروغ با حضور زن دنياي معاصر در آن، با تمامي وجود و فرديت اين زماني خويش، تازگي دارد. به اين اعتبار كه براي اولين بار زن به عنوان زن به شعر راه يافته است.. از اين روست كه مي توان از او نيز، در شمار پيشگامان عرصه تجدد در ايران نام برد. آنچه به نوآوري هاي شعر مربوط مي شود، گام نخست را نيما برداشته بود، فروغ اما در تحول آن كوشيد. او خود را در شعر خويش به جامعه مردسالار ايران تحميل كرد. فروغ آن چيزي را مي ديد كه مردان نمي ديدند، جامعه نمي ديد و اصلا از نظر فكري با آن فاصله داشت.

جهان فروغ، بر خلاف شاعران زن پيش از او، شفاف و بري از رمز و رازهاي آسماني ست. در انطباق با جهان طبيعي ست كه شعر او را كفر نيز مي دانند. به زمين كشاندن خدا از آسمان گام نخست مدرنيته است. در اين زمان است كه همه بخش هاي جهان انسان به نقد كشيده مي شود. از شناخت خود است كه به شناخت جامعه مي رسيم. انسان دوران مدرن بي رمز و راز است، در هاله اي از تقدس به سر نمي برد. او خود را، درون خود را، نيز عريان مي كند. او هيچ قداست الهي براي كسي قايل نيست. از اين روست كه؛ شعر فروغ در آسمان ها سير نمي كند، به طلسم سنت گرفتار نيست. اين نيز گفتني ست؛ روشنفكر ايراني هيچگاه فرصت نيافت با قديسان الهي درگير شود، آن طور كه غرب درگير شد.

تجدد همزاد خودشناسي است. فروغ متجدد گام در شناخت خويش برداشته بود. او مي خواست خود را، آنچه و آنطور كه هست، بشناسد، نه از ديد فرهنگ مردسالار قرون حاكم بر ايران، ونه از چشم اخلاق حاكم. او مي خواست تجربه تاريخ ايران را به ذهن و زبان خود، با فكري جديد و ابزاري نو، بازيابد. او نمي خواست بازخوان صرف و غير شكاك گذشته قومي خويش باشد. او سوداي ديگر شدن و ديگر بودن را داشت و در اين راه گام برداشت.

فروغ آن فرديتي است كه مي خواهدمحور تفكر سياسي و قانوني باشد، مي خواهد حقوق طبيعي و تفكيك ناپذير خود را اعلام دارد، مي خواهد از فرد خويش روايت تازه اي ارايه دهد. او هستي خويش را با انديشيدنش، با شعرش اعلام مي دارد.

فروغ شاعر شهرنشين است، شهري كه به دنياي نو و عصر تجدد تعلق دارد. شاعران پيش از او به طبيعت پناه مي بردند و در عالم خيال، ذهن خويش را پرواز مي دادند. فروغ اما به زمين بازگشت، از دامن طبيعت قدم به شهر گذاشت، كلمات كهنه شعر را به تاريخ ادبيات سپرد، واژه هاي نو برگزيد و شعر ايران را لباسي نو پوشاند.

همان گونه كه هر متن تاريخي در نهايت خويش يك اثر ادبي هم هست، اثر ادبي نيز خود در اصل تاريخ است، آيينه اي از تاريخ كه مي توان خود را در آن بازيافت و بررسيد. از اين رو آثار فروغ تاريخ معاصر انسان ايراني نيز هست، اثري كه مي توانيم خود را در آن ببينيم. من قصد بررسي اشعار فروغ را ندارم، ولي مي بينم كه، منتقدين فروغ، بيشتر رفتارهاي اجتماعي او را، جدا از شعرش، آنهم به ظاهر از سكوي دنياي مدرن ولي در واقع با عينك سنت بر چشم، بر مي رسند، و در اين بررسي، بيشتر در پي توهمات هستند تا واقعيات. مي خواهند ذهن ساده پندار خويش را تغذيه كنند.

از مشروطيت تا كنون ما فقط مدرنيته را بر زبان رانده ايم و در عرصه هايي ناقص به كار بسته ايم، ولي هنوز به فكر و انديشه آن مجهز نشده ايم. محتواي فكر و فرهنگ ما هنوز در سنت سير مي كند. در حوزه انديشه ما قادر نشده ايم به گسست قطعي فكر و عمل از سنت دست يابيم. از اين زاويه است كه مي توان به جرأت گفت، جامعه ما تا كنون نه فروغ را شناخته و نه شعرش را، زيرا به شرايط و عوامل لازم شناخت مسلح نيست، از او اسطوره مي سازد، پس آنگاه در پندارهاي واهي خويش مي كوشد اين اسطوره را بشناسد. حاصل اين عمل چيزي جز دامن زدن به ابهام گرايي نيست.

در دنياي سراسر تضاد انسان ايراني طبيعي ست، فروغ همچنان گمنام بماند. تا واقعيت اين دنيا براي ما آشكار نشود، تا به كشف واقعي آن موفق نشويم، همچنان از فروغ خواهيم نوشت، زندگي مجهول او را مبهم تر و چهره او را در پس چهره خويش پنهان تر خواهيم كرد.

ما شيفته چهره مغشوشيم. شاهكار انسان ايراني مغشوش كردن تاريخ است. ما از فروغ آن را مي نويسيم، آن را مي گوئيم، آن را به خاطر مي آوريم، آن را گرامي مي داريم، كه به آن محتاجيم. در احتياجات و روزمرگي هاي ماست كه فروغ بيان مي شود. و اين چهره اي ست غير واقعي از فروغ، و در اصل، حكايت به روزمرگي زندگي كردن انسان ايراني. ما نمي خواهيم، و شايد بهتر است گفته شود، نمي توانيم فروغ واقعي را بشناسيم، همچنانكه هدايت و حافظ و سعدي را. در غبار زندگي آنهاست كه ما زندگي خود را مي يابيم. و ما اين غبار را دوست داريم. اين غبار با جامعه سنتي ما همخوان است. غبارزدايي از چهره آنان، همانا كشف من ايراني  و هويت اوست در تاريخ.

شعر فروغ چهره پنهان ما را نيز در خود دارد، نيمه تاريك ما در آيينه زمان، نيمه اي كه خوش داريم همچنان در تاريكي بماند، كه اين در "خميره ماست كه چهره هايي پنهان يا پنهانكار بمانيم" ما هيچگاه نخواستيم بر پرسشهاي فروغ بينديشيم و به آنها پاسخ گوئيم، زيرا سئوالهاي او از زندگي، گره هاي وجود هر انسان ايراني ست، گره هاي تاريخ ماست، گره هاي فرهنگ ماست. ما نمي خواهيم به اين گره ها فكر كنيم. توان تاريخي آن را هم نداريم. سالهاست كه داريم حرفهايي كليشه اي را در مورد فروغ، در لباسها و فرمهاي گوناگون تكرار مي كنيم.

برخلاف روشنفكر ايراني كه خود را هميشه ناجي مي دانست، كه اين خود خلاف سنت روشنفكري ست، فروغ هيچگاه در اين نقش ظاهر نشد. او هيچ رسالتي، جز شعر، براي خود قائل نبود. فروغ از پيشگامان عرصه روشنفكري ايران است كه در رفتار خويش، همچون هدايت، نقش پيامبري را در جامعه پس زد و به كناري گذاشت. اگر او را در اين زمينه مثلا با آل احمد مقايسه كنيم؛ آل احمد مي خواهد ناجي باشد، رسول بماند، ولي در فروغ چنين چيزي ديده نمي شود.

فروغ محبوب همگان نبود، زبان گزنده اي داشت كه همه را از خود مي رماند، رك گو و بي شيله پيله بود. چاپلوس و پنهانكار نبود. بر خلاف سنت فرهنگي ما كه نويسده بايد در دسترس نباشد، او شاعري در دسترس بود و از اين طريق از شخصيت نويسنده تقدس زدايي كرد. فروغ از نوادر روشنفكران ايراني است كه در حوزه عمل اجتماعي خود توانست گامي جلوتر بردارد و از محتواي سنتي فكر و عمل روشنفكر ايراني فاصله بگيرد. رفتارهاي اجتماعي فروغ ارزش هايي مدرن دارند. جهان شعر فروغ گرفتار روزمرگي نيست. در كانون اشعار او مسائل فردي و هستي شناختي و روزمره به هم گره مي خورند تا او -هنرمند- بتواند براي هستي پررنجش خود معنايي بيابد. از اين طريق است كه او به هستي در جهان امروز معنا مي بخشد.

يكي از بارزترين ويژگي هاي فروغ آن است كه به هيچ كس و هيچ چيز باج نمي دهد. از كسي هم باج نمي طلبد. او نه مريد كسي است و نه مي خواهد مراد كسي باشد. پس هيچ مسلك و مشربي هم چهره خويش و شعر خود را پنهان نمي كند. در مواجهه با اخلاق حاكم بر جامعه، و همچنين در برخورد با خوانندگان آثارش سخت بي پرده است. براي بيان آنچه در ذهن دارد، جهان فرم و دنياي واژه ها را آنطور كه خود مي خواهد در اختيار گرفته و در اين راه آثار ماندگار و خلاقي آفريده است كه در ادبيات فارسي ماندگار خواهند ماند.

يكي ديگر از ويژگي فروغ فرار از آه و ناله و احساساتي گري هاي روزمره در شعر است. او عاشقانه هايي ساخت بي همتا در شعر ايران، احساس هاي نابي مملو از جوشش شعري. جسم و جان او پرسشند در شعر، و اين پرسش پيش از آن كه من مخاطبش باشم، خود اوست. او مي جويد و مي كاود و كشف مي كند. او لالايي نمي گويد، بر مغز و فكر بيمار ما مي كوبد، حقارت هاي ما را در برابر ما آيينه مي مي كند.

روزمرگي نويسان جسم فروغ را از جان او جدا مي كنند و با ذهني عقب مانده، آه و ناله و گناه و خطا در آن مي جويند. فروغ باري سنگين را در شناخت تن، در شعر عاشقانه ايران بر دوش كشيد. به همان نسبت كه او در اين كار موفق بود، منتقدين او ناموفقند. ذهن هاي عقب مانده، "تن"ي ديگر را در شعر فروغ عمده مي كنند، تني كه پرورده ذهن در بند خودشان است. شعر فروغ، شعر دفاع از جسم و جان است، "احترام به جسم و ستايش تن است". فروغ انسان مدرني بود كه در شعر خويش توانايي جسم و جان را كشف كرد. جنسيت، آن گونه كه او بر آن مي انديشيد، خلاف ذهن بيمار جامعه و اخلاق حاكم بر آن بود. او جسم را بر خلاف فرهنگ حاكم نه خوار و ذليل، بل عزيز و گرامي كشف مي كند. فعل جنسي براي او نه هرزه گويي و هرزه نويسي، بل سراسر زندگي ست. او بيزار از جسم خويش نيست، به آن مي بالد، آن را شكوفاتر مي خواهد، و انسان را به انديشه بر آن وامي دارد. جاي تأسف است كه؛ فكر سالم او در برابر فكر ناسالم جامعه هنوز هم به مقابله، قد برافراشته است. "فروغ فرخ زاد به كشف تن بر مي خيزد و صاحب جسم خود مي شود". و از تن و جسم خويش است كه به تن و جسم جامعه مي رسد.

فروغ در شعر خود به چالشي بزرگ بر عليه مناسبات اجتماعي جنسيت گرا برخاست. تجربه عملي او و ريزه كاري هايي كه او در اين چالش اجتماعي شناخت، در زندگي و شعر او بازتاب روشني دارند. فروغ بي آنكه ادعاي مبارزات آزادي خواهانه و برابرطلبانه داشته باشد، مبارز و منتقدي آزادي خواه بود و اگر در اين عرصه و در اين راه، خشم جامعه مردسالار را برانگيخت، مورد سانسور قرار گرفت و يا اثرش مورد بي مهري و سكوت فرهنگ جنسيت گرا قرار گرفت، امري ست طبيعي. او انسان خودبنيادي بود كه به خودآگاهي زنانه رسيده بود. فروغ با شناخت از شيوه ها و رفتار مردسالار حاكم، در مواجهه با آن احساس ضعف نكرد، در اذهان پرسش هايي را برانگيخت كه حقيقت موجود را به زير سئوال كشاند.

در شعر فروغ، يعني شعري كه فرهنگ جديدي با خود داشت، كلمات نيز عصيانگرند، واژه هاي سالها سركوب شده تاريخ سر به شورش برداشته اند و به فرهنگ شعر ايران هجوم آورده اند. و اين كلمات هستند كه هنوز هم جامعه آنها را طرد مي كند، فرهنگ غالب ديني و جامعه دين سالار آن را بر نمي تابد. انديشه بر جسم هنوز هم در فرهنگ ما تابوست.

فرهنگ ايراني انسان را تكه تكه بيشتر خوش دارد؛ در اين فرهنگ پايين تنه منفور است، سر مقدس است، اگر چه تهي از انديشه باشد. در اين فرهنگ مي توان سري به ظاهر مدرن داشت ولي نبايد مدرنيته را به تن گسترش داد. و اينجاست كه شعر فروغ ما را، همه آنان را كه مي خواهند نقش روشنفكر را در جامعه بازي كنند، رسوا مي كند. در اين رابطه است كه حضور فروغ به معضل اساسي ما مردان ايراني بدل شده است.

فرهنگ ما زن بي چهره مي خواهد، زني فاقد جنسيت. برخورد روشنفكر ايراني با فروغ نشان داد كه او نيز چون پاسداران سنت، عاشق زن بي هويت است. از آنجا كه درك ذهنيت فروغ براي ما مشكل بود، زندگي و شعر او نيز براي ما مشكل آفريد.

اينكه توده مردم با شعر فروغ مشكل داشته و يا دارند و يا خير، امري ثانوي است. مهم اين است كه روشنفكر ايراني با فروغ مشكل دارد. در اين عرصه حتا شاعراني كه شعر نو مي سرودند، در كج فهمي هاي خويش، او را محكوم مي كردند. "از چند استثنا كه بگدريم، معاصران فروع با داوري هايشان... به روشني نشان داده اند كه از رابطه با ذهنيت مدرن فروغ عاجز بوده و هستند". يكي شعرهايش را "شعرهايي رختخوابي" مي نامد، ديگري "بوي فرنگي و غرب زدگي" از آن به مشامش مي رسد. كسي ديگر آزاد زيستن او را چيزي مي خواند كه "بي بند و باري بيشتر به آن مي برازد". و آن ديگر شعر "ديوارهاي مرز" او را "از همان حرفهاست" ارزشگذاري مي كند. كسي هم در پي انتشار "تولدي ديگر" كشف مي كند كه فروغ "از شر پايين تنه دارد خلاص مي شود و اين خبر خوشي است" و اين اظهار نظرها را مي توان به تمام جامعه بسط داد، كه هيچ يك از آنها نمي تواند نظري شخصي باشد.

انسان ايراني درك نمي كرد كه فروغ در راه شناخت خويش، پيش از آنكه جامعه فاسد و عقب مانده ايران را نقد كند، بي رحمانه به نقد خويش پرداخته است. "روشنفكران"ي كه خود غرق در دود و دم و خمر و شرب و زن بودند، از فروغ "ولگرد" سخن مي گفتند.

شاعران ما، و به طور كلي، انسان ايراني، شعر نو را مي پذيرد، ولي از آنجا كه فرهنگ و دانش لازم را در گام برداشتن به سوي مدرنيته ندارد، طبيعي ست كه در عرصه هايي به مدرنيته بتازد. در اين رابطه است كه تن زن به طور كلي، و در رابطه با فروغ فرخ زاد، پايين تنه او به معضل اجتماعي ما بدل شده است و ما سالهاست نتوانسته ايم، مشكل خود را با تن فروغ حل كنيم. خوش تر آن داريم كه مولانايي پيدا شود، در پست و زشت شمردن، و دنائت عشق دنيوي، خر را همآغوش زن در شعر گرداند (كه خر شايد شايسته زن است؟) تا ما از تصويرهاي شعري او كيف كنيم. ولي خوش نداريم، احساس واقعي و بدون نقاب را در شعر ببينيم. زن را دوست داريم، بي آنكه بپذيريم، او مالك تن خويش است، همچنانكه مرد ايراني تن خود را صاحب است.

انسان ايراني هنوز هم با عينك سنت، تن زن را شر مي داند و شيطاني و سمبل گناه. ما فكر مي كنيم، عمل جنسي كاري ست شيطاني كه اگر از آن نخواهيم بگذريم، بايد در خفا انجام پذيرد. دلبر خيالي بيشتر به دلمان مي نشيند تا معشوق واقعي. از شاهد پسر سعدي لذت مي بريم، ولي از احساسات فروغ عرق شرم بر تن جامعه مي نشيند. نمي خواهيم بپذيريم كه فروغ شاعر كوه و دشت و بيابان نيست، او در شهر زندگي مي كند و شهرنشيني فرهنگ خود را دارد، فرهنگي برآمده از جامعه مدرن، جامعه اي كه فكر مدرن هم مي خواهد، كه ما نداريم و فروغ داشت. بيهوده نيست كه "اداهاي فروغ در آوردن" و "فروغ بازي" در جامعه ما به فحش و توهين نزديك تر است تا احترام.

يكي ديگر از پديده هاي جامعه سنتي اسطوره سازي ست. اسطوره ساختن ريشه در ناآگاهي دارد. انسان ناآگاه آرزوها، اميال، و به طور كلي دنياي خويش را، در حرف، سخن و رفتار كسي كه ديگرگونه است، باز مي شناسد. او را بزرگ مي كند، رهبر مي گرداند، به دنبالش راه مي افتد تا پيروش باشد، از اميدهاي خويش لباس بر تنش مي كند، خيال هاي خود را در او باز مي تاباند، و نتيجه آنكه، بنده آن مي شود كه خود آفريده است. هر اندازه كه عمر اسطوره اي قدمت بيشتري داشته باشد، شناخت او نيز مشكلتر است. اسطوره ها هر روز شاخ و بال و شكلي جديد به خود مي گيرند. تضعيف اسطوره با شناخت او در ارتباط است. هر اندازه دايره شناخت انسان گسترش يابد، دامنه اسطوره سازي او محدودتر مي شود. به طور كلي، انسان سنتي بي اسطوره نمي تواند زندگي كند.

در جامعه سنتي چه بسا شخصيت هاي واقعي و يا آثاري هنري و ادبي يافت مي شوند كه در شرايط خاصي به اسطوره بدل شده اند. طبيعي ست كه اين اسطوره، ديگر آن شخص و يا شيء واقعا موجود نيست، به چيز ديگري بدل شده است كه شناخت واقعي آن، هر روز كه بگذرد، مشكلتر مي شود.

در جامعه ما، از آنجا كه هنوز با گامهاي سنت قدم بر مي داريم، بسياري از آثار ادبي و نويسندگانشان به اسطوره بدل شده اند. جامعه سالهاست، فكر مي كند، آنها را شناخته است، ولي در واقع در بي خبري خويش است كه همچنان گام در ناشناخته ها بر مي دارد. پرداختن به اسطوره هاي تاريخي هدف من در اين نوشته نيست، تنها مي خواهم نمونه اي از اسطوره هاي معاصر را نشان دهم. فروغ فرخ زاد، شاعر معاصر ايران كه از تولدش كمتر از هفتاد سال و از مرگش كمتر از چهل سال مي گذرد، و در شمار مهمترين شاعران معاصر ايران است، در جامعه ما به اسطوره  بدل شده است و ما از شناخت آن عاجزيم.

جهان آفريده شده در آثار فروغ، بازنگري و بازسازي ساده ترين جلوه هايي از واقعيت زندگي ماست كه در هزارتوي ذهن متناقص ما به راز و رمز بدل شده، و ذهن تك خطي و يكبعدي ما از آن معما ساخته است و در "واقع گرايي" خويش مي خواهد جهان شاعر را تفسير كند. ذهن منحط ما در ساده پنداري هاي خود، به عادت معمول، مي خواهد ذهن هنرمند را، كه در اينجا فروغ باشد، غلام حلقه به گوش و دست آموز ذهن خود كند.

جامعه بيمار ما برخوردهاي بيمارگونه اي نيز با پديده ها دارد. شناخت ما از فروغ نيز در همين راستا قابل بررسي است. ما به آن چيزي از فروغ افتخار مي كنيم كه نمي دانيم چيست. مي پذيريم كه، فروغ در فرهنگ سراسر مردانه ما به عنوان يك زن حضور خويش را با شعر خود اعلام داشت، ولي زن بودن او را، جنسيت او را، احساس او را، "مردانه" سانسور مي كنيم و به شاهكاري كه آفريده ايم، افتخار. مي پذيريم كه، فروغ شعر فارسي را از بختك يك جنسي رهانيد، عرصه شعر فارسي را بر روي واژه هايي كه تا آن زمان اجازه ورود به حريم شعر فارسي نداشتند، گشود و به آن واژه ها جاني تازه داد. ولي در عمل همين واژه ها و همين احساس جنسي را، همگام با حاكمان حكومت مذهبي در ايران، سانسور مي كنيم. رژيم حاكم بر ايران به اعتبار همين واژه ها فروغ را فاحشه مي داند و ما در عمل، با سانسور همين واژه ها از شعر فروغ حرف آنان را تأييد مي كنيم. وقتي كه ديوان او با حذف بيست شعر در داخل كشور و حذف چهار شعر در خارج از كشور منتشر مي شود، چه كسي مقصر است! چه معنايي مي توان در پس عمل سانسور شعر فروغ پيدا كرد، آنگاه كه مي بينيم سانسور چيان نه رژيم مذهبي حاكم، بلكه انتشارات مرواريد در ايران، انتشارات نويد در آلمان، محمد علي سپانلو، مرتضي كاخي، كاميار عابدي، كاظم سادات اشكوري، سيروس طاهباز و ....هستند. اشعار حذف شده، همه آنهايي هستند كه اعتبار فروغ و شعر او در ادبيات فارسي هستند. فروغ نقطه چين شده، فروغ حذف شده، بي هيچ بهانه اي، سند رسوايي ماست كه در اين راه در كنار جمهوري اسلامي مانده ايم و رفتار زشت آن را تكرار كرده ايم.

جامعه سنتي همانطور كه گفته شد، انسان را تكه تكه و مغشوش مي پسندد. آثار ادبي و هنري نيز در چنين جوامعي يا از سوي رژيم سانسور در سانسور مي شوند-كه ذات هر رژيم تماميت خواه و مذهبي است- و يا از سوي جامعه. با گذشت چند سال و با مرگ هر هنرمندي آثار او نيز به مرور ديگرگونه مي شوند. هر حكومتي بخش هايي از آن را حذف مي كند. بخش هايي را نيز جامعه حذف مي كند و در نتيجه آنچه مي ماند، با اصل خويش تفاوت فاحش دارد. آثار هدايت و فروغ نمونه هايي گويا در اين مورد هستند. از ادبيات كلاسيك ايران نيز براي نمونه مي توان از كليات عبيد نام برد. جامعه عقب مانده آثار ادبي و هنري را ابتدا سانسور در سانسور كرده، نقطه  چين مي كند تا پس از گذشت سالها، با گام گذاشتن در تجدد، با رنج و مشقت فراوان نقطه چين ها را كشف كند. بر خلاف اين رفتار، در جامعه مدرن ابتدا همه آثار يك هنرمند را جمع آوري مي كنند، مجموعه آثار و نوشته هاي او را منتشر مي كنند، و آنگاه به بررسي آثار، آرا و رفتار او مي پردازند. اين بررسي نه بر حدس و گمان متكي است و نه اما و اگر.

در ايران امروز، با توجه به آثاري كه از فروغ فرخ زاد تا كنون به چاپ رسيده است، و با توجه به ارزيابي هايي كه در باره او شده است، فروغ به موجود غيرقابل شناختي تبديل شده كه هر كسي بخواهد او را بشناسد، گيج خواهد شد و به اشتباه دچار. در اين شكي نيست كه فروغ به عنوان فردي كه در جامعه سنتي ايران رشد كرده بود، به حتم بارهاي منفي رفتارهاي سنتي را نيز مقداري با خود داشته است، ولي در محيط موجود تشخيص جنبه هاي مثبت و منفي آثار و رفتار اجتماعي فروغ مشكل است.

با چاپ مجموعه آثار فروغ فرخ زاد گام نخست در شناخت واقعي او برداشته شده است. اين عمل مي تواند حداقل اداي ديني باشد از جانب ما نسبت به شاعري به نام فروغ فرخ زاد و شعر او.

به نظرم؛ فراهم آوردن چنين مجموعه هايي در اصل مي تواند يكي از كارهايي اساسي تبعيديان و مهاجرين ايراني، در حفظ و دفاع از ميراث ادبي كشور باشد، كه متأسفانه جدي گرفته نمي شود. اي كاش كسي همت كند، مجموعه آثار صادق هدايت را منتشر كند، و همچنين كساني ديگر و آثاري ديگر را، از نويسندگان و شاعران ايراني كه آثارشان در داخل كشور اجازه نشر نمي يابند و يا با حذف و سانسور منتشر مي شوند.

بر گرفته از سايت
www.asre-nou.net

 جاري باشيد
اميرپويان
زنده رود

نكاتي راجع به فروغ

سه شنبه سي ام دي ماه 1382 ساعت 11:11


روايات بسيار است از روز تولد فروغ. سيزده دي، پانزدهم دي يا غيره. فرقي ندارد. در هر صورت در روزي نزديك به ايام كنوني، در شصت و نه سال پيش، شاعري بزرگ و آزاده چشم به جهان گشود. در هر جايي كه صحبت از شاعران بزرگ فارسي زبان قرن حاضر باشد، بي شك نام فروغ هم به زبان خواهد آمد.او اولين زني بود كه ساختار هاي محكم مردانه اي كه جامعه ي آن زمان را تشكيل داده بود در هم شكست و از خود گفت. بارها او را به خاطر گفتن از خويش، به عنوان يك زن ايراني، متهم به جريحه دار كردن عفت عمومي كردند!! اما فروغ از زمان خود بسيار جلوتر بود.. وي پس از مدت ها، موضوعاتي جديد و متفاوت را در شعر ايران مطرح كرد كه پيش از او كسي دست به اين كار نزده بود

اثر برجسته

معروف است كه هر هنرمندي، يك اثر برجسته و خاص دارد كه چكيده ي همه ي آثار پيشين اوست. با اينكه سلايق متفاوت است (هرچند كه به نظر من هنر، چيزي سليقه اي نيست) اگر بخواهيم بزرگ ترين و اثر فروغ را انتخاب كنيم، همه خواهند پذيرفت كه اين اثر «ايمان بياوريم به آغاز فصل سرد» خواهد بود. فروغ در اين شعر با زباني ساده، و لحني بسيار عاطفي، زندگي خود را به صورت خاطرات پراكنده مرور مي كند. در حاشيه ي اين موضوع، به مسائل ديگري هم به طور جسته و گريخته اشاره مي كند

ترنم دلگير چرخ خياطي

در شعر فروغ مدام از كارهاي زنان در خانه و خانه داري سخن مي رود. خياطي، رخت شستن، بچه داري و.. او در گذشته اين نوع زندگي را تجربه كرده است. در يكي از مصاحبه هايش مي گويد: «به هر جال يك وقتي شعر مي گفتم، همين طور غريزي در من مي جوشيد، روزي دو سه تا: توي آشپز خانه، پشت چرخ خياطي
 
زبان شعر فروغ

فروغ به زبان عادي مردم، و نه به زبان پيچيده و فاضلانه ي هزار سال پيش، سرود. به راحتي مي توان با شعر او ارتباط برقرار كرد. زباني راحت و صميمي كه با همين لغات رايج امروزي با خواننده ارتباط برقرار مي كند. خود مي گويد: «امكانات زبان فارسي خيلي زياد است. اين خاصيت را در زبان فارسي كشف كردم كه مي توان خيلي ساده حرف زد..»
فروغ در شعر «دلم گرفته»، آخرين شعر مجموعه ي «ايمان بياوريم به آغاز فصل سرد كه آخرين مجموعه ي شعرش است مي گويد
پرواز را به خاطر بسپار
پرنده مردني ست
و به راستي كه همين گونه است
از فروغ فرخزاد بسيار مي توان گفت. اما افسوس كه مجبوريم به همين گفته هاي اندك بسنده كنيم. فروغ؛ شاعري آزاده كه در تمامي عمر خود به جلو گام برداشت و در عمر كوتاه خود، اشعاري به ياد ماندني سرود كه تا نسل ها بعد از وي، صحبت از او باشد و او را نه فقط به عنوان يك شاعر، كه به عنوان زني آزاده و آزاد انديش ستايش كنند

سهراب در كو قطره وهم

جمعه بيست و ششم دي ماه 1382 ساعت 00:42


سر برداشتم :

زنبوري در خيالم پر زد
يا جنبش ابري خوابم را شكفت؟
در بيداري سهمناك
آهنگي دريا - نوسان شنيدم به شكوه لب بستگي يك ريگ
و از كنار زمان برخاستم.

هنگام بزرگ
بر لبانم خاموشي نشانده بود.

(( سهراب ميگه : به اطرافم نگاه كردم و جزيي ترين حركات طبيعت(زنبور) تا بزرگترين (حركت ابر)رو در نظرم نگه داشتم و باعث شگفتي من شد. و به يه آگاهي بزرگ رسيدم (هرچه دانش آدم بيشتر بشه بعبارتي عظمت آگاهي سهمناكتر ميشه) و ملودي طبيعت با ذكر اشاره وابستگي يك ريگ به دريا و قشنگي ارتباطش در گوشم ميخوند. در اون لحظه بسمت عرفان رفتم و اين عرصه پهناور منو خاموش كرد.))

در خورشيد چمن ها خزنده اي ديده گشود :

چشمانش بيكراني بركه را نوشيد .
بازي سايه پروازش را به زمين كشاند.
و كبوتري در بارش آفتاب رويا بود.
پهنه چشمانم جولانگه تو باد چشم انداز بزرگ ؟
در اين جوش شگفت انگيز كو قطره وهم ؟

(( در اينجا چمن ها يا درست بگم طبيعت رو به خورشيدي تشبيه ميكنه كه اگر چشم باز كنيد از تابش نور اون خيره خواهيم شد و اين نور رو به خزنده اي كه بر روي طبيعت ميخزه تشبيه ميكنه و حال ديد خودش رو از طبيعت بيان ميكنه .
در چشم طبيعت بيكراني بركه وجود داره و بازي هست كه سايه بالهاش روي زمين افتاده . دقت كن بال عامل ارتقا و صعود كردن هست يعني اگه بال نداري واسه صعود ولي در طبيعت اونو ميبيني و در ادامه ميگه واسه اون باز برخورد كردن با يك پرنده (شكار پرنده) يا رسيدن به آنچه ميخواد يه رويا هست . و از انچه از طبيعت متوجه ميشه شكر گذار ميشه و آرزو ميكنه كه هميشه طبيعت رو ببينه .
و در قسمت بعدي ميگه در اين عظمت و پهنه گسترده وهمي براي وجود خدا وجود نداره و خدا در طبيعت شفاف عيان هست))

بال ها سايه پرواز را گم كرده اند
گلبرگ سنگيني زنيور را انتظار مي كشد.
به طراوت خاك دست ميكشم.
نمناكي چندشي بر انگشتانم نمي نشيند
به آب روان نزديك ميشوم
نا پيدائي دو كرانه را زمزمه ميكند
رمزها چون انار ترك خورده نيمه شكفته اند.
جوانه شور مرا درياب نورسته زود آشنا ؟
درود اي لحظه شفاف ! در بيكران تو زنبوري پر زد.

(( حالا اشاره ميكنه كه ديگه بفركر پرواز هست نه سايه اون درست همونگون كه يك گلبرگ انتظار تحمل كردن وزن زنيور داره (براي آفرينش ) او هم حاظره هر سختي رو واسه پرواز با عشق قبول كنه .
حال به خاك مظهر افرينش انسان دست ميكشه و از اين نه تنها بدش نمياد بلكه لذت ميبره و بعد به آب روان مظهر شستشو و پاكيزكي نزديك ميشه ( در حقيقت راه رو نشون ميده : ابتدا ببين و بيانديش بعد با عشق بدنبالش برو و در حين رفتن خودت رو شستشو بده )
بعد اشاره به يه ناپيدا ميكنه شايد منظورش يه جور وحي هست كه دو كرانه رو درگوشش زمزمه ميكنه . كرانه فيزيكي و كرانه متافيزيكي در حقيقت دو عالمي كه بشر با اون سرو كار داره.
اشاره ميكنه كه رموز خلقت واسش خيلي جالبه و اون اشتياق فراوان به دونستن اين مسائل داره و با مثال اشتياق انسان به خوردن انار ترك خورده اون رو شرح ميده.
و ميخواد كه غرق در اين عرفان بشه و از بينش خودش و خدا طلب ياري ميكنه.

و درنهايت درود ميفرسته به طبيعت كه اگر خوب بهش دقت كني از پر زدن يك زنبورش ميتوني به خدا برسي .

برگرفته از سايت:
www.goftman.com

جاري باشيد
اميرپويان
زنده رود

تفسير شعر سهراب - غربت 3

جمعه بيست و ششم دي ماه 1382 ساعت 00:38


نيمه شب بايد باشد .
دب اكبر آن است : دو وجب بالاتر از بام
آسمان آبي نيست
...................... روز آبي بود.
ياد من باشد فردا بروم باغ حسن گوجه و قيسي بخرم.
ياد من باشد فردا لب سلخ طرحي از بزها بردارم.
طرحي از جاروها- سايه هاشان در آب.
ياد من باشد هرچه پروانه كه مي افتد درآب زود از آب درآرم.
ياد من باشد كاري نكنم كه به قانون زمين بر بخورد.
ياد من باشد فردا لب جوي حوله ام را هم با چوبه بشويم.
ياد من باشد تنها هستم.


ماه بالاي سر تنهائي است.

(( در قسمت آخر ابتدا تفكرات مردم عادي رو در شب قبل از خواب به تصوير ميكشه و بعد تفكرات خودش رو ميگه كه متاسفانه خيلي متفاوت هست فرض كن در يك ايوان دراز كشيدي و ميخواي بخواب حالا دقت كن :

اول ستاره هارو ميبني و دنبال پيداكردنشون هستي بدون اينكه به خالقش فكر كني خوب مطمئنا ميگي آسمون سياهه من هنوز نديدم كسي رو كه شب بگه چه آسمون آبي قشنگي در صورتيكه باطن آسمون بايد قشنگ باشه نه ظاهرش و مطمئنا بعدش فكر كارهاي فرداتو ميكني كه چه خريدهائي داري چه قرارهائي و ..........
از اينجا به بعد من معني كسي رو ميده كه نگرشش مثل سهراب هست يعني تصور خداشناسي از طريق طبيعت يعني تمام اونچيزهائي رو كه شب براي فرداي خودش برنامه ريزي ميكنه جنبه فيزيكي نداره بلكه فكر به تصوير كشيدن آيات خدا و كمك كردن به اونها و تجاوز نكردن به حقوقشون و شستشوي خودش هست و يادش مياد كه تنهاست.

و به ناگاه ميگه ماه بالاي سر تنهائي است يعني نشانه وجود خدا و بتبع خود خودا با اوست پس نگراني وجود نداره بخاطر اين تنهائي ))

برگرفته از سايت:
www.goftman.com

جاري باشيد
اميرپويان
زنده رود

تفسير شعر سهراب - غربت 2

جمعه بيست و ششم دي ماه 1382 ساعت 00:36


غوك ها ميخوانند
مرغ حق هم گاهي

كوه نزديك من است : پشت افراها
سنجدها.
و بيابان پيداست .
سنگها پيدا نيست
گلچه ها پيدانيست.
سايه هائي از دور
مثل تنهائي آب
مثل آواز خدا پيداست .

(( در اينجا اشاره ميكنه كه قانون طبيعت در شب تاريك هم جريان داره حالا چه ديده بشن و چه ديده نشن و خيلي سريع ميگه خيلي چيزها ديده نميشن ولي احساس ميشن مثل وجود خدا ))

برگرفته از سايت:
www.goftman.com

جاري باشيد
اميرپويان
زنده رود

تفسير شعر سهراب - غربت 1

جمعه بيست و ششم دي ماه 1382 ساعت 00:33


غربت

ماه بالاي سر آبادي است
اهل آبادي در خواب
روي اين مهتابي خشت غربت را مي بويم
باغ همسايه چراغش روشن
من چراغم خاموش
ماه تابيده به بشقاب خيار
به لب كوزه آب

(( در نگاه اول تصور ميشه سهراب يك روستارو در يك شب مهتابي به تصوير كشيده و غم تنهائي خودش رو بيان ميكنه - اما من فكر ميكنم منظور اون يكم دقيقتر و مهمتره ايشون اعلام ميكنه كه نشانه ها و علائم حضور خدا در هرجائي وجود داره و مثل يك ماه در شب تاريك ميدرخشه ولي متاسفانه همگي در خواب غفلت بسر ميبرن و اون در صحنه اي كه (مهتابي) آيات خدا متبلور و نمايان هست احساس ميكنه هيچكس به اين اشارات واقف نيست .
و ادامه ميده باغي كه در مجاورتش هست (بهتره بگم باغ نشانه هاي وجود خدا) چراغش روشنه و قابل درك و فهم ولي اون نتونسته اون رو به ديگران انتقال بده ( من چراغم خاموش) البته اگر در بيت من چراغم خاموش كلمه من رو بصورت استعاره فرض كنيم اين معني رو ميده كه با وجود اينكه نور باغ نشانه هاي خدا روشنه چون ما در شب چراغهارو خاموش كرديم نميتونيم اونهارو ببينيم
مخصوصا چون در بيت بعدي اشاره ميكنه كه در شب همه چيز بر روال عادي خودش هست من فكر ميكنم تفسير آخري بهتر باشه))

برگرفته از سايت:
www.goftman.com

جاري باشيد
اميرپويان
زنده رود

صادق هدايت و عشق

جمعه بيست و ششم دي ماه 1382 ساعت 00:22


هدايت در جايي ، عشق (عشق جنسي) را دام طبيعت براي توليد مثل خوانده است!
در داستانهاي هدايت ، هيچگاه كاميابي جنسي روي نمي دهد و درست در لحظه ي هم آغوشي ، يك نيروي شوم و بازدارنده پيدا ميشود و كار را ناتمام ميگذارد! مثلاً در نوول « هوسباز » ، راوي همينكه ميخواهد زن هندي را به آغوش بكشد: « خواستم او را در آغوش كشم كه صداي عجيب بهم خوردن بال حيواني به گوشم رسيد. ديدم خفاشي كه حيوان شبگرد بلادفاعي است و خصوصاً در فصل بارندگي به گردش شبانه ميپردازد ، در كمال وحشت ، وارد اطاق من شده و دور اطاق چرخ ميزند! » و حضور ناگهاني اين خفاش شبگرد ، راوي را از زن هندي جدا ميكند!
در « بوف كور » ، راوي با مرده ي دختر اثيري هم آغوش ميشود! در بخش ديگر داستان ، در شب عروسي حتي نميتواند گونه ي لكاته را ببوسد و جدا از زنش ميخوابد ، شبهاي جدايي آنقدر ادامه مي يابد كه راوي ، بيمار و خانه نشين ميشود ؛ در پايان داستان نيز يك هم آغوشي مبهم و محو و اعصاب شكن كه مرگ لكاته و ديگرگوني راوي به پيرمرد خنزپنزري را در پي دارد ، رخ ميدهد!
در « س.گ.ل.ل » ، سوسن و تد ، در لحظه ي مرگ همديگر را در آغوش ميكشند و بي درنگ مي ميرند!
در « بن بست » : « همينكه شريف را با عروس دست به دست دادند و در اطاق تنها ماندند ، عفت شروع به خنده كرد ، يكجور خنده ي تمام نشدني و مسخره آميز بود كه تمام رگهاي شريف را خرد كرد. شريف ، ساكت كنار اطاق نشسته بود و جزئيات صورت زنش را با صورت مادر زنش مقايسه ميكرد ، چون دختر و مادر شباهت تامي با يكديگر داشتند و حس ميكرد همينكه زنش پا به سن ميگذاشت ، به هيچ وسيله اي جلو زشتي او را نميتوانست بگيرد تا موقعي كه نسخه ي دوم مادرش ميشد. بعد هم دعواهاي خانوادگي ، مشاجره هاي تمام نشدني سر موضوعهاي پوچ ، همه پيش چشمش مجسم گرديد. خنده ي عفت مزيد بر علت شده بود ــ نه تنها به او ثابت شد بلكه حس كرد كه اين زن ، يكجور جانور غريب پستاندار بود كه براي سرگرداني او خلق شده بود. »
در « تخت ابونصر » هنگاميكه مرده ي موميايي شده « سيمويه » ، مي خواهد « خورشيد » را در آغوش بگيرد: « آشكارا ديد كه اين زن از زور ترس و وحشت خودش را به او تسليم كرده بود ، در صورتي كه چنگالش به گردنبند او قفل شده بود. براي گردنبند بود: همانطوري كه در زندگي سابقش خورشيد نسبت به او علاقه نشان داده بود ، و تا حالا با يك اميد موهوم زنده بود! به اميد عشق موهومي ، سالها در قبر انتظار خورشيد را كشيده بود؟ … »
در « تجلي » ، « واسيليچ » با فيلتر سيگاري كه اثر سرخاب لب « هاسميك » بر آن مانده است ، تنها ميماند!
در « داش آكل » ، « سه قطره خون » ، « آينه ي شكسته » ، « لاله » ، « صورتكها » و … ناكامي بجاي كامروايي مي نشيند! در « سگ ولگرد » ، سگ داستان به هواي سگ ماده اي ، صاحب خود را گم ميكند و پايان خوشيهايش فرا ميرسد! او بخاطر عشق جنسي ، بدترين عقوبتها را مي بيند!
گاه نيز شخصيتهاي داستان ، خودخواسته از عشق جنسي فاصله ميگيرند! در « زنده بگور » ، راوي در تاريكي سينما ، دست بر سينه ي دوست دختر خود مي مالد (چنين صحنه هايي در داستانهاي هدايت استثناست!) اما فرداي همان روز كه با دختر قرار دارد تا او را به اتاق خود بياورد ، ناگهان پشيمان ميشود و ميرود در قبرستان و چنان دلبسته ي حال و هواي گورستان و سرگرم خواندن سنگ نوشته ي گورها ميگردد كه دخترك را كاملاً از ياد مي برد! او ميخواهد نااميد شود تا بميرد! به راستي كه چه سخن شگرفي!!!
در « سامپينگه » ، « سيتا » ، نامزد خود را رها ميكند و شيفته وار به سوي مرگ مي شتابد! عشق به مرگ چنان در اين نوول به تصوير كشيده شده كه هيچ عشق جنسي را با آن ياراي برابري نيست!
اين از داستانهاي هدايت! اما خود هدايت در پاريس عاشق دختري به نام « ترز » بوده است!
برادر صادق ، عيسي ، چنان از اين احساسي كه در برادر هميشه نوميد و غمگينش پديد آمده به وجد مي آيد كه براي شاد كردن دل خانواده ، عكسي از صادق در كنار ترز و مادر ترز ميگيرد و به ايران ميفرستد! اما صادق ، مثل راوي زنده بگور ــ بدون اينكه به نظر بيايد بين او و ترز اختلافي پيش آمده باشد ــ اين عشق را رها ميكند و آن را پوچ ميخواند!
هدايت كسي نيست كه عشق را نشناسد و با اين احساس ، بيگانه باشد. در « زني كه مردش را گم كرد » ، چنان عشق را توصيف ميكند كه به راستي كم نظير است! با اينهمه ، انديشه اي هست كه اين دلبستگي را بيهوده ميداند و ميخواهد از آن بگسلد!
سخن در اين باره بسيار است!

برگرفته از سايت:
www.goftman.com

جاري باشيد
اميرپويان
زنده رود

سال شمارصادق هدايت 2

جمعه بيست و ششم دي ماه 1382 ساعت 00:17


«بوف كور» كتاب مستقل - چاپ پلي كپي شده
«كارنامه اردشير پاپكان» ترجمه از متون پهلوي ضمنا شامل « زند و هومن يسن» ترجمه از متون پهلوي

1318 «ترانه هاي عاميانه» - مجله موسيقي، سال اول، شماره هاي 6، صفحه 17 - 19. 4 و 7 صفحه 24 و 28.
«متل هاي فارسي» - مجله موسيقي، شماره 8
قصه هاي «آقاموشه»، «شنگول و منگول» - مجله موسيقي، سال اول، شماره 8
قصه «لچك كوچولوي قرمز» - مجله موسيقي، سال دوم، شماره 2

1319 «چايكووسكي» - مجله موسيقي، سال دوم، شماره 3، خردادماه، صفحه 25 - 32
«پيرامون لغت فرس اسدي» - مجله موسيقي، سال دوم، شماره 11 و 12، صفحه 31 - 36
«شيوه نوين در تحقيق ادبي» - مجله موسيقي، سال دوم، شماره 11 و 12، صفحه 19 - 30
«گجسته اباليش» - ترجمه از متن پهلوي

1320 «داستان ناز» در مجله موسيقي سال سوم شماره دوم، صفحه 38-30
«شيوه هاي نوين در شعر فارسي» در مجله سوم شماره 3، صفحه 22
«سنگ صبور» مجله موسيقي سال سوم، شماره 6 و 7، صفحه 18-13

1321 مجموعه «سگ ولگرد» شامل داستانهاي
سگ ولگرد
دن ژوان كرج
بن بست
كاتيا
تخت ابونصر
تجلي
تاريكخانه
ميهن پرست
«شهرستانهاي ايران»: ترجمه از متن پهلوي، مجله مهر، سال هشتم، شماره اول، صفحه 47 - 55، شماره دوم، صفحه 127 - 131 و شماره سوم،صفحه 168 - 175
داستان «آب زندگي»: انتشارات فرهنگ تهران
بخش هايي از «بوف كور»: مجله ايران
«بن بست»: چاپ فرانسه 1942 Limpasse

1322 «علويه خانم»: كتاب مستقل
«گزارش گمان شكن» - ترجمه از متن پهلوي
«يادگار جاماسب» - ترجمه از متن پهلوي، مجله سخن، سال اول، شماره 3،صفحه 161 - 167، شماره 4 و 5،صفحه 217- 220
ترجمه «گورستان زنان خيانتكار»: از آرتور كريستين سن خاورشناس دانماركي، مجله سخن، سال اول، شماره 7 و 8
«جلو قانون»: ترجمه از فرانتس كافكا Frantz Kafka در مجله سخن، شماره 11 و 12
«كارنامه اردشير پاپكان» - ترجمه از متن پهلوي
«چگونه نويسنده نشدم» - مجله سخن

1323 «آب زندگي» - روزنامه مردم
«اوراشيما» - قصه ژاپوني - ترجمه در مجله سخن، سال دوم، شماره اول، صفحه 43 - 45
نقد «بازرس»: اثر گوگول، ترجمه در مجله پيام نو، سال اول، صفحه 52
«ملا نصرالدين در بخارا»: مجله پيام نو،سال اول، شماره اول،صفحه 57
«زند و هومن يسن» - ترجمه از متن پهلوي
«ولنگاري» مجموعه داستانهاي:
قضيه مرغ روح
قضيه زير بته
قضيه فرهنگستان
قضيه دست بر قضا
قضيه خر دجال
قضيه نمك تركي

1324 «حاجي آقا» - كتاب مستقل
نقد «خاموشي دريا»: اثر وركور - مجله سخن، سال دوم،شماره سوم،صفحه 227 - 228
«چند نكته درباره ويس و رامين» - مجله پيام نو،سال اول،شماره نهم،صفحه 15 - 19 و شماره 10، صفحه 18 - 26 - 31
«طلب آمرزش» - از كتاب سه قطره خون، مجله پيام نو، سال اول، شماره 12، صفحه 20 - 24
«شنگول و منگول»: مجله پيام نو،سال دوم، شماره سوم، صفحه 54 - 55
انتقاد بر ترجمه رساله «غفران» ابوالعلاء معري، مجله پيام نو، سال دوم، شماره 9، صفحه 64
«فلكلر يا فرهنگ توده» - مجله سخن،‌سال دوم، شماره 3، صفحه 179 – 184 و شماره 4، صفحه 339 – 342
«طرح كلي براي كاوش فلكلر يك منطقه» - مجله سخن، سال دوم، شماره 4، صفحه 265- 275
«شغال و عرب» - ترجمه فرانتس كافكا،‌مجله سخن،‌سال دوم، شماره 5، صفحه 349
«آمدن شاه بهرام ورجاوند» - ترجمه از متن پهلوي، مجله سخن، سال دوم، شماره 7، صفحه 540
«خط پهلوي و الفباي صوتي»- مجله سخن، سال دوم، شماره 8، صفحه 616 – 760 و شماره 9، صفحه 667- 671
«ديوار» - ترجمه از ژان پل سارتر Jean Paul Sartre نويسنده فرانسوي، مجله سخن، سال دوم، شماره 11 و 12، صفحه 833 – 847
«سامپينگه» Sampingue به زبان فرانسه در ژورنال دوتهران
لوناتيك Lunatique - «هوسباز» - به زبان فرانسه در ژورنال دوتهران

1325 «افسانه آفرينش» - چاپ پاريس، آدرين مزون نو
«آبجي خانم» - از مجموعه زنده به گور، مجله پيام نو، سال دوم، شماره 6، ارديبهشت 1325، صفحه 31 – 36
«فردا» - مجله پيام نو، سال دوم، شماره 7 و 8، صفحه 54 – 64
ترجمه داستان «فردا» - به زبان فرانسه در ژورنال دوتهران
«گراكوش شكارچي» - ترجمه از فرانتس كافكا، مجله سخن،‌سال سوم، شماره 1، صفحه 48 – 52
«قصه كدو» - مجله سخن، دوره سوم، شماره 4
«ترجمه هنر ساساني در غرفه مدال ها» - اثر «ال مور گشترن» در مجله سخن، سال سوم، شماره 5، صفحه 318 – 382
«بلبل سرگشته» در مجله سخن، سال سوم، شماره 6 و 7، صفحه 432 – 443
مقدمه كتاب «كارخانه مطلق سازي» نوشته كارل چابك، نويسنده چك اسلواكي، با ترجمه حسن قائميان

1327 «پيام كافكا» - مقدمه اي بر كتاب «گروه محكومين» فرانتس كافكا
«توپ مرواري» - كتاب مستقل

1329 «مسخ» - اثر فرانتس كافكا، ترجمه با همكاري حسن قائميان

1378 مجموعه «فرهنگ عاميانه مردم ايران» مشتمل بر بخش هاي:
نيرنگستان
ترانه ها، متل ها، اوسانه و غيره
تحقيقات صادق هدايت (چاپ براي بار اول)

1379 «انسان و حيوان» به انضمام مجله هاي صادق هدايت (چاپ براي بار اول)
«حسرتي، نگاهي و آهي» - آلبوم نفيس عكس هاي صادق هدايت به مناسبت نود و هشتمين سالگرد تولد صادق هدايت با ترجمه انگليسي (28 بهمن 1281)

برگرفته از سايت:
www.goftman.com

جاري باشيد
اميرپويان
زنده رود

سال شمارصادق هدايت 1

جمعه بيست و ششم دي ماه 1382 ساعت 00:16


1302 «رباعيات خيام» : كتاب مستقل

1303 «زبان حال يك الاغ به وقت مرگ»: مجله وفا سال دوم شماره 6 صفحه 164 تا 168
«انسان و حيوان»: كتاب مستقل - انتشارات بروخيم

1305 «جادوگري در ايران»: La Magie en Perse : به فارنسه در مجله فرانسوي لووال ديسيس Le Voile dIsis شماره 79 سال 31 چاپ پاريس
داستان «مرگ» در مجله ايرانشهر دوره چهارم شماره 11 چاپ برلن صفحه 680 تا 682

1306 «فوايد گياهخواري»: كتاب مستقل- چاپ برلين

1308 «زنده به گور»
«اسير فرانسوي»

1309 «پروين دختر ساسان»: كتاب مستقل- كتابخانه فردوسي
مجموعه «زنده به گور» مشتمل بر داستانهاي:
زنده به گور
اسير فرانسوي
داود گوژپشت
مادلن
آتش پرست
آبجي خانم
مرده خورها
آب زندگي

1310 «سايه مغول» در مجموعه انيران - مطبعه فرهومند

«كور و برادرش: ترجمه از آرتور شينسلر Arthur Schnitzler نويسنده اطريشي، مجله افسانه، دوره سوم، شماره 4 و 5

«كلاغ پير»: ترجمه از الكساندر لانژكيلاند Alexandre Lange Kielland نويسنده نروژي، مجله افسانه، دوره 3، شماره 11، صفحه 1- 5

«تمشك تيغ دار»: ترجمه از آنتوان چخوف روسي Anton Pavlovitch Tchekhov ، مجله افسانه، دوره 3، شماره 23، صفحه 1 -51

«مرداب حبشه»: ترجمه از كاستن شراو نويسنده فرانسوي Gaston Cherau ، مجله افسانه، دوره 3، شماره 28

«درد دل ميرزا يداله»: مجله افسانه، دوره 3، جزوه 28، صفحه 1- 2 كه بعدا به نام داستان محلل چاپ شد

«مشاور مخصوص»: ترجمه از آنتوان چخوف، مجله افسانه، سال سوم، شماره 28

«حكايت با نتيجه»: مجله افسانه، دوره 3، شماره 31، صفحه 2 -3

«شب هاي ورامين»: مجله افسانه، دوره سوم، شماره 32، صفحه 10 -15

«اوسانه: قطع جيبي» - نشريه آريان كوده

«جادوگري در ايران»: ترجمه از فرانسه، مجله جهان نو، سال دوم، شماره اول، صفحه 60 -80

1311 «اصفهان نصف جهان»: كتاب مستقل-كتابخانه خاور
مجموعه «سه قطره خون» مشتمل بر داستانهاي:
سه قطره خون
گرداب
داش آكل
آينه شكسته
طلب آمرزش
لاله
صورتك ها
چنگال ها
محلل
«چطور ژاندارك دوشيزه اورلئان شده؟» مقدمه صادق هدايت به كتاب «دوشيزه اورلئان» اثر شيلر - ترجمه بزرگ علوي - صفحه الف تا خ

1312 مجموعه «سايه روشن» مشتمل بر داستانهاي:
س.گ.ل.ل
زني كه مردش را گم كرد
عروسك پشت پرده
آفرينگان
شب هاي ورامين
آخرين لبخند
پدران آدم
«نيرنگستان»- كتاب مستقل
«مازيار»- كتاب مستقل با همكاري مجتبي مينوي
«علويه خانم»- كتاب مستقل

1313 «وغ وغ ساهاب»- كتاب مستقل با همكاري مسعود فرزاد
«ترانه هاي خيام»- كتاب مستقل - مطبعه روشنايي
«البعثه الاسلاميه في البلاد الافرنجيه» - كتاب مستقل
« شرط بندي» ترجمه از آنتوان چخوف در مجموعه گل هاي رنگارنگ


برگرفته از سايت:
www.goftman.com

جاري باشيد
اميرپويان
زنده رود

ديدارهاي احسان طبرى با هدايت

جمعه بيست و ششم دي ماه 1382 ساعت 00:12


صادق هدايت شايد به علت گياه خواريش مردي لاغر اندام شكننده بود. ميانه بالا بود و سپيد تابه، با چشماني گيرا در پس عينكي كه روي بينيش كمي به زير مي لغزيد. تا پيش از ساعت ? بعد از ظهر كه از آن پس گيلاسي دو يا سه مشروب مي‌خورد و شنگول مي‌شد، مردي كم سخن و عبوس بود و تا حدي تاثير خود بگيري در بيننده باقي مي‌گذاشت، ولي اين تنها "چنين به نظر مي‌رسيد" و از درون، مردي بي‌ادعا و متعادل و حتي خجالتي و تهي از