به زنده رود ، سایت بزرگ ایرانیان خوش آمدید.
به دستنوشته جانشين خدا نوشته شده توسط جانشين خدا خوش آمدید.

1 2

جمال فرانکی

چهارشنبه نوزدهم اسفند ماه 1388 ساعت 00:58


جمال فرانکی

بچه های محل صداش میکردن جمال فِرانکی, خب "جمال" که معلوم بود اسم کوچیکش بود اما "فرانکیِ" آخرش به این خاطر بود که میتونست پاهاش را روی زمین 180 درجه باز کنه درست مثل رزمی کاری که اسمش فرانکی بود توی یکی از فیلمهای رزمی که اون سالها خیلی مد بود .
بیست وهفت-هشت ساله بود. قد بلندی داشت چهار شونه و استخونی با صورتی شلاق خورده و البته جذاب , بر خلاف ظاهر ترکه ای و لاغرش, زور زیادی داشت. وقتی نگاهش میکردی چیزی که بیشتر از همه توی اون قد و بالای بلند جلب توجه میکرد , شلوار رنگ و رو رفته و کوتاهش بود تقریبا همیشه نصف ساق پاش پیدا بود یادم نمیاد هیچوقت بدون اون شلوار دیده باشمش .

خونه شون ته کوچه ما بود , یه زمین خاکی دو هزار متری که یه گوشه اش دو تا اتاق کوچیک ساخته بودن دو تا اتاقی که برای زندگی ساده خودش و مادر پیرش کافی بود البته اونجا مال خودشون نبود همسایه ها میگفتن زمین مال یکی از اقوام دورشون که چند سالی رفته خارج و اونا به عنوان سرایدار اونجا زندگی میکنن .
عصرها که میشد اکثر بچه های محل برای بازی جمع میشدن تو کوچه ما. یه توپ پلاستیکی و چهارتا آجر کافی بود تا چند ساعت آخر روز را بدون اینکه بفهمیم به شب وصل کنیم . فقط کافی بود موقعی که فوتبال بازی میکردیم یا یه گوشه ای دور هم جمع بودیم , جمال فرانکی از کوچه رد بشه اون موقع بود که همه بچه ها قد و نیم قد میریختیم سرش و دوره اش میکردیم . دیگه احتیاجی نبود چیزی بهش بگیم خودش میدونست باید چیکار کنه همیشه وقتی ما را تو این وضعیت میدید یه لبخندی میزد و بعد با دست اشاره میکرد که دورش را خلوت کنیم ما هم از خدا خواسته سریع حلقه دایره ایی که دورش درست کرده بودیم را بزرگ میکردیم طوری که درست اون در مرکزش قرار میگرفت بعد همه ساکت میشدیم و منتظر اون لحظه باشکوه خیره میشدیم بهش . و فقط چند لحظه بعد جمال فرانکی به طرز باشکوه و منحصر به فردی از حالت ایستاده به حالت 180 کامل روی زمین در میامد و حالا نوبت ما بود که با چشمای حیرت زده و شوق و ذوق کودکانه براش دست بزنیم و سوت بکشیم .

 انگار هیچ وقت کهنه نمیشد بارها و بارها این کار را انجام داده بود اما هر بار شوق ما برای دیدن این حرکت بیشتر از قبل میشد . چند ثانیه توی همون حالت میموند بعد آروم و با وقار از زمین بلند میشد و آهسته شلوارشو میتکوند و به راهش ادامه میداد.

 جمال فرانکی خیلی کم حرف بود . وقتی راه میرفت سرش پایین بود انگار همیشه به یه چیزی فکر میکرد. راه رفتنش استیل خاصی داشت نه سریع بود نه آهسته همیشه موقع راه رفتن گردنش کمی به سمت راست زاویه پیدا میکرد, یه جور توازن و صلابتی داشت که توی راه رفتن کمتر کسی میشد پیدا کرد .

جمال فرانکی کارگر نونوایی بود البته نه توی محل خودمون چندتا کوچه پائینتر توی یک نونوایی لواشی پای تنور کار میکرد.اون روزها بدون اینکه متوجه باشم یه جورایی شده بود الگوی من حتی راه رفتنم هم تحت تاثیر جمال فرانکی عوض شده بود.

تا وقتی ما تو اون محله بودیم جمال فرانکی هم اونجا بود و تقریبا هر روز میدیدمش  تا اینکه ما از اون محله رفتیم .تقریبا چند سالی به بی خبری از اون محله و بچه محلاش  گذشت تا اینکه یه روز گذرم به اونجا افتاد با چند تا از بچه ها خاطرات گذشته را مرور میکردم و سراغشونو میگرفتم که الان فلانی  کجاست و چی کار میکنه تا اینکه نوبت رسید به جمال فرانکی با بردن اسمش قیافه بچه ها رفت تو هم ,نشونه خوبی نبود. پرسیدم چی شده , که یکی از بچه ها ماجرا برام تعریف کرد .
تقریبا دو سه ماه بعد از رفتن ما جمال با یکی از کارگرای نونوایی دعواش میشه و توی درگیری طرف با چاقو کشته میشه بعدشم جمالو میگیرن میبرن زندان و خلاصه بعد از چند ماه حکم قصاصش در میاد و اعدامش میکنن.
بچها میگفتن مادرش از اون روز به بعد یک کلمه هم حرف نزده.
بعد از شنیدن ماجرا کاملا شوک شده بودم باورم نمیشد ,جمال ,با اون وقار آرامش خاصی که داشت کسیو کشته باشه و خودشم ...
یادم میاد تا مدتها از فکرش در نمیومدم و حالم به شدت بد بود.
دیروز توی مترو یه پسری رو دیدم بی اندازه شبیه اون روزای "جمال فرانکی ",بهانه ایی شد برای زنده کردن خاطره اش ...

شهید

جمعه پنجم تير ماه 1388 ساعت 17:18

نمودار

دوشنبه هجدهم خرداد ماه 1388 ساعت 12:25

مونولوگ

سه شنبه دهم دي ماه 1387 ساعت 23:59

دستهای بی وضو

سه شنبه چهاردهم آبان ماه 1387 ساعت 15:30

احمد

شنبه دوم شهريور 1387 ساعت 03:35

روزهای من

چهارشنبه دوازدهم تير ماه 1387 ساعت 17:29

دیازپام

يکشنبه بيست و ششم خرداد ماه 1387 ساعت 20:20

آخرین یاداشتهای یک محکوم به مرگ

يکشنبه دوازدهم خرداد ماه 1387 ساعت 00:27

گنگ

يکشنبه بيست و نهم ارديبهشت 1387 ساعت 14:56

من

پنج شنبه بيست و ششم ارديبهشت 1387 ساعت 17:32

انشاء

سه شنبه دهم ارديبهشت 1387 ساعت 12:24

آخربن شب

سه شنبه سوم ارديبهشت 1387 ساعت 19:40

شستشو

شنبه چهاردهم مهر ماه 1386 ساعت 23:10

کینه

دوشنبه هفدهم ارديبهشت 1386 ساعت 01:51

سرگیجه های کبود من

يکشنبه دوم ارديبهشت 1386 ساعت 19:55

خوشبختی

جمعه بيست و پنجم اسفند ماه 1385 ساعت 01:44

تربیت

جمعه هجدهم اسفند ماه 1385 ساعت 03:06

هماهنگی

دوشنبه چهاردهم اسفند ماه 1385 ساعت 13:33

100 هزار بار

سه شنبه هشتم اسفند ماه 1385 ساعت 23:48

1 2