شنبه
تازگیها آدم بیخیال و گیجی شده ام مثلا مدام یادم میرود که پلاک ماشین فرد است یا زوج یا امروز زوج است یا فرد یا پلاک فرد برای روزهای زوج است یا فرد , دکتر روانشناسم میگوید علت این عارضه ممکن است زیاد فکر کردن به مسئله فرد یا زوج بودن در طول سالهای بعد از بلوغ باشد .به هر حال تازگیها مسئله زوج و فرد برایم بی اهمیت شده است و منهر روز با خیال راحت از جلوی افسر پلیس رد میشوم. یا چیزی نمیگوید که این یعنی مسئله زوج و فرد جور است , یا بالا و پائین میپرد و با دست اشاره میکند که بزنم بغل که در آنصورت من هم با لبخند برایش دست تکان میدهم و از جلویش رد میشوم و حتی تازگیها دیگر زحمت به آینه ماشین نگاه کردن را هم به خودم نمیدهم که ببینم جریمه ام میکند یا نه.
.
.
.
یکشنبه
امروز به سرم زده است که یک کافیشاپ راه بیاندازم آن هم در خیابان پاسداران اسمش را هم میگذارم "اِسپرموچینو" مطمئنم که کارش میگیرد بعد هم میشود پاتوق ,آنهم نه یک پاتوق معمولی که پر شود از دختر پسرهایی که قرار عاشقانه شان را آنجا میگذارند, بلکه یه پاتوق سنگین, مخصوص روشن فکرها که با محاسن و موهای بلند می ایند مینشینند زیر نور کم کافیشاپ و بعد در حالیکه توی یک دستشان پیپ و در دست دیگر یک فنجان" اِسپرم گلاسه "داغ هست, در یک فضای دودآلود راجب به "ایسم ها" با هم بحث میکنند .
البته قبل از هر چیز باید مجوز اسم کافیشاپ را بگیرم . حتما کار خیلی سختی باید باشد حالی کردن این قضیه به مامور صدور مجوز که اسم اِسپرموچینو به صورت ESPERMOCHINO نوشته میشود و با آن SPERM کاملا متفاوت است. اما مطمئنم مامورصدور مجوز که حتما آدم چاقی باید باشد , در حالی که پشت صندلی میزش رو به عقب لم داده و پاهایش را هم از کفشهایش دراورده و انگشت شست پای چپش را هم با پای راستش میخاراند , به من خواهد گفت که اسپرم , اسپرم است چه با E شروع شود چه با S .و بعد هم میگوید که این اسم مورد دارد و نمیتواند مجوز بدهد...
اصلا ولش کن از خیر کافیشاپ گذشتم.
.
.
.
دوشنبه
امروز تصمیم گرفته ام که بروم خون اهدا کنم . وارد ساختمان اهدا خون میشوم . پرستار چاقی که ته سالن نشسته است میگوید که مشخصاتم رابگویم تا فرمی را پر کند مینشینم روبرویش و شروع میکند به پرسیدن ,اسمم را,سنم را,سابقه بیماری ام را, بعد زل میزند به چشمهایم و میپرسد که در چند روز گذشته رابطه جنسی پرخطر داشته ام ؟ جواب میدهم که نداشته ام . در حال نوشتن جواب من است که ادامه میدهم : البته چند روز پیش چون خیلی تنها بودم یک فیلم پورنو دیدم .اخم میکند و با جدیت نگاهم میکند. دوباره میخواهد بنویسد که باز ادامه میدهم : و چون بعدش خیلی بهم فشار آمد و چون هنوز تنها بودم مجبور شدم خود ارضایی کنم. این بار عصبانی میشود و داد میزند و میگوید آقا خجالت بکش این مزخرفها چیه؟ و بعد دوباره میخواهد بنویسد که من باز ادامه میدهم : ولی چون هنوز افسرده و ناآرام بودم مجبور شدم .. اینجای جمله که میرسم میپرد وسط حرفم و با داد و فریاد من را هدایت میکند به اتاق اهدا خون. به هر حال من میخواستم به پرستاربگویم که آن روز برای اینکه آرام بشوم و از تنهایی در بیایم مجبور شدم بعد از مدتها دوباره تزریق کنم .
به هر حال اگر بعدا برای کسی اتفاقی بیفتد مقصرش من نیستم , مقصر آن پرستار چاق و احمق است که نگذاشت حرفم را بزنم.
.
.
.
سه شنبه
امروز میخواهم یک داستان تعریف کنم :
یک بار یک چتر باز از هواپیما می پرد پائین همین که به ارتفاع مورد نظر برای باز کردن چتر میرسد , ضامن چتر را میکشد اما چتر, باز نمیشود چترباز در حالیکه بشدت ترسیده است دوباره و چندباره ضامن را میکشد اما باز چتر, باز نمیشود . ارتفاع به سرعت در حال کم شدن است و خطر به سرعت در حال زیاد شدن,ناگهان چترباز که از همه جا نا امید شده است به یاد خدا می افتد و از او کمک میخواهد ناگهان در دلش نور امید پدیدار میشود و در یک لحظه که درست آخرین فرصت برای باز کردن چتر است با ایمان کامل به خدا چشمهایش را میبندد و ضامن چتر را میکشد اما باز هم چتر, باز نمیشود و چند ثانیه بعد چترباز با شدت هر چه تمامتر و به طرز فجیعی با زمین برخورد میکند و متلاشی میشود . محلی ها میگفتند که تا چند روز بعد تیکه های مغز چترباز را که تا شعاع چند متری پاشیده بوده است را پیدا میکرده اند .
پایان.
لطفا از این داستان هیچ نتیجه گیری نکنید . باور کنید که خدا همچنان وجود دارد . در مورد چتر باز هم ممکن است یک اشکال فنی بوده باشد.به هر حال خداوند وجود دارد ,نزدیک تر از رگ گردن به شما...
.
.
.
چهارشنبه
چند وقت است سادگی ساعت مچی ام دلم را زده است امروز میخواهم یک ساعت جدید بخرم .
وارد مغازه ساعت فروشی میشوم . مغازه دار که مرد میانسالی است میپرسد که چه جور ساعتی میخواهم , میگویم که نمیدانم.
کمی نگاهم میکند بعد یک ساعت نقره ایی رنگ بزرگ را از پشت سرش می اورد و در حالی که ساعت را روبروی صورتم گرفته است, با آب و تاب شروع میکند به توضیح دادن : این ساعت جدید برامون اومده امکاناتش بی نظیره , یک گیگ حافظه برای موزیک داره , قابلیت پخش رادیو هم داره ,اگر این دکمه قرمز را فشار بدین ارتفاع جایی که هستین را از سطح دریا بهتون نشون میده , اگر صفحه را به سمت چپ بچرخونین و همزمان دکمه بالا سمت چپ را نگه دارین فاصله شما از نصف النهار مبدا رو نشون میده , این قسمت پایین درجه حرارت بیرون و این قسمت بغل درجه حرارت بدن شما به اضافه ضربان قلب شما را نشون میده اگر همزمان همه دکمه های ساعت را فشار بدین و صفحه ساعت را هم به سمت راست بچرخونین جهت و زاویه شما نسبت به ستاره قطبی را نشون میده که البته این برای مواقعی هست که شما راهتون را گم کردین , این قسمت یک چراغ سبز رنگ هست که درست سی ثانیه قبل از زلزله شروع میکنه به چشمک زدن و البته همزمان یک صدای بوق خیلی زیبایی هم پخش میکنه بعد از زلزله هم نبض شما را به صورت خودکار میگیره و اگر شما زنده مونده باشین براتون یک آهنگ شاد پخش میکنه, این قسمت ...
چند دقیقه گذشته است و مغازه دار همچنان یکبند در حال حرف زدن است که حرفش را قطع میکنم : معذرت میخوام, زمان را هم نشون میده ؟
مغازه دار که کمی جا خورده است میگوید : بله قربان این چه فرمایشیه ساعت برای نشون دادن زمانِ دیگه , اجازه بدین الان نشونتون میدم ... و بعد شروع میکند به ور رفتن با ساعت : همین جا باید باشه ......اجازه بدین.... الان پیداش میکنم.............اجازه......بدین.........باید این دکمه باشه............عجیبه ................
چند دقیقه دیگر گذشته است و فروشنده در حالی که کلافه شده است همچنان در حال ور رفتن با ساعت است . نگاهی به ساعت مچی ام می اندازم و بعد بدون اینکه چیزی بگویم آرام از مغازه بیرون می ایم,حس تنفرم از خرید بیشتر شده است, از پشت شیشه مغازه , داخل را نگاه میکنم , مردک هنوز دارد ور میزند و با ساعت ور میرود .........
.
.
.
پنج شنبه
امروز صبح که از خواب بیدار شدم به سرم زد که نامرئی بشوم ,حتما باید راهی برای این کار وجود داشته باشد . من کسانی را میشناسم که برای خوشبخت شدن به کلاسهای ویژه ایی میروند و بعد از انجام تمرینات خاص و دیدن آموزشهایی خوشبخت میشوند. مطمئنن اگر نامرئی شدن ازخوشبخت شدن آسانتر نباشد , سختتر نیست.
یکی از تمرین هایشان هم تکرار عبارت "من خوشبخت هستم" است که در طول روز بارها و بارها گفته میشود که در نهایت به خوشبختی فرد منجر میشود.
من هم طبق این قانون شروع میکنم به تکرار عبارت"من نامرئی هستم". اول قرار بود این عبارت را هزار بار تکرار کنم اما حدودا بعد از چهل بار تکرار خسته میشوم. فکر میکنم که این اندازه برای نامرئی شدن کافی باشد یا حداقل برای کم رنگ شدن .
باید بیرون بروم , جنبه احتیاط را در نظر میگیرم و لباسهایم را به صورت کامل میپوشم .احتمالا با اولین برخورد مشخص خواهد شد که نامرئی شده ام یا نه.
همین که درب ساختمان را باز میکنم و پایم را روی زمین میخواهم بگذارم , پسر ده ساله همسایه بالایی در حالی که پله ها را چهارتا یکی پایین آمده است , صاف می ایستد جلوی من و زل میزند به چشمهایم و میگوید :سلام . جواب سلامش را میگیرد و میرود. من هم جوابم را گرفته ام . جالب اینجاست که این پسرک هیچ وقت به من سلام نمیکرد , فکر میکنم امروز مرئی تر از همیشه شده ام . چند تا فحش کش دار نثار موئسسه های خوشبختی میکنم و راهی میشوم....
.
.
.
جمعه
جمعه ها برای من روز ویژه ایی است . هر جمعه ساعت ده صبح دختر رویاهای من از پشت پنجره اتاقم که درست روبه کوچه است رد میشود البته من تا حالا ندیده امش , فقط از روی صدای تق تق کفشهای پاشنه بلندش متوجه آمدنش میشوم صدای برخورد پاشنه های کفشش با زمین شهوت انگیزترین صدایی است که تا حالا شنیده ام از روی صدایش معلوم است که رنگش هم قرمز است و چون محکم هم به زمین کوبیده نمیشوند بنابراین صاحب کفشها وزن و اندام مناسبی هم باید داشته باشد ,حتما عطر دیوانه کننده ای هم به خودش میزند .پنجره را باز میکنم اما بویی نمیاید, تقصیر باد است که خلاف جهت میوزد ....
نزدیک غروب است . در و دیوار خانه آماده بلعیدنم میشوند, دیگر ماندن جایز نیست, باید رفت.
جلوی درب اصلی ساختمان دوتا از همسایه ها ایستاده اند و با هم صحبت میکنند, ناخواسته صدایشان را میشنوم , موضوع صحبتشان تصادف کردن پیرمرد نابیناایست که گویا هر جمعه صبح حوالی ساعت ده ,و فقط به کمک "عصایش" از کوچه ما رد میشده است .
خودم را میزنم به نشنیدن ...
دارد غروب میشود...
باید بروم .....................