این لباس
به تنت قد می کشد
تا کنار تابستان
تاب می خورد
و داغ می بندد
عطش هوسناک باران را ...
از کف می رود
دریا
جدا می افتد
گوش ماهی نشسته بر تماشا
بگو
از عطش پیراهن
از انارهای آبستن باغ
ورم کرد
بوسه های نارست
زوج ماجرا
دل به قناری
نداد و رفت.
خورده میشوم
زیر این باران
روی جاده ای بلند
به قد یک چمدان سفر...
تا
تمام بعد از ظهرم
نم بکشد.
دستت
روی دست می ماند
وقتی
همه ی بازی ها
خورده میشود
میان خمیازه ای
کشیده
بر صورت
تاب زده ی
این تاس های
ریخته شده
از...
با هم
گم میشود
تا ضلع
شماره ی 6
سلامممممممممممممممم به همه دوستان
من خیلی این روزا خوشحالم
اخه دانشگاه قبول شدم البته کاردانی به کارشناسی
خوشحالم چون قبولیش خیلی سخت بودددددددددددددددددددددددددد
به نیم رخ پلک های ارغوانی شب
پس مانده های نگاهت خشک می شود
روی پایت خون قی می کنم
برای ماندنت
و فردا
کلوخ ثانیه ها بر در افتاب خواهد خورد
کوچه
پر از جای پایِ خونیِ تو
و تاریخ
عزیمت تکرار...
و من
زائوی نسل اندر نسل کدام توام؟
این ایستگاه
به نزدیک نمی رسد
همیشه
تا به تای کفشت
سوراخ یک چاله آب است
بفرمایید
یک فنجان قهوه ای میل کنید
هنوز هم می شود این حواس کُلی را
به فال نیک گرفت
و شانه به شانه ایستاد
به تماشای دریایی
...
سیگار و چایی ات که سرد شود
ته نشین می شوم
با انگشتری در مشت
و صدای سرفه ای که آب می خواهد...
این لگد سختیست
به بخت و اقبال نداشته ای
تا طاقتم طاق شود
برای مردگانی
که بدون کفش مردند...
به همین تاریخ های تکراری
تا تمام غربت های دور
ماسیده میشوم به نداشتنت
تا این بار
دست هایم مال زائیدن بچه های دیگران باشد
به ابدِ من گرفتار است
تمام حضورِ دلگیرت
میان خواب های ندیده ای
که تا آن طرف تر از دیدن
گریبانم را گرفته
و چنگ می زند
به دوبارگیِ
بی کسی ام
تمامی بیروت ای نازنین
با ماسه ها و آسمان
با خانه هایش
در پلک های تو می چرخد
آستینم هنوز گیر کرده است
در خط کشی صندلی کلاغ دزدیده ات
وقتی تُف می کنی روی سنگ فرش
تا ذل نزند
تمام باریک و بلند
بخت و اقبالت را
می نویسم
به همین دفتری که سرد است
تا باد
روسری ام را برده باشد به دخیل اندامت
و هی باز شود
تا دوباره
اولین گناه تو باشم
همین حالا که اینجا نشسته ام
تنم مثل دختران دم بخت تب کرده است
از برگ تا خدا باد می آید
و علم های بی کسی ام
آرام آرام
رم
رم می کند اسب بی قراری ام
تا باز می مانم
در نزدیک ترین دیوارهای خط کشی شده
یکی در میانِ انگشت هایت
در هم گره خورده است
و استخوان گلو که چهار تا می شود
در دیوانگی مدام ثانیه ها
از کوچه پس کوچه های شهر اندامت
تا بی قرار تر شوم
وقتی تمام راه
پا برهنه
میان سکوتم ایستاده ای ...