بعضی چیزها می رود توی مخم؛ مثلا همین بوی کباب. این که همسایه ها
بوی کباب راه می اندازند، به خاطر این است که روی مخم کار کنند. همین
طوری نمی گویم، روی این جریان فکر کرده ام. نه، نیست. مگر مردم
بی کارند؟ اگر بود شک نداشتم که دیوانه ام، ولی به خاطر بوی کباب هم
که نمی شود از مردم شکایت کرد. بروم بگویم بنده های خدا توی بالکن
خانه شان منقل کباب گذاشته اند؟ یا این که زیر پنجره ام می زنند زیر آواز؟
روی اجاق خانه ام سیخ کباب بره ام
خانه به خانه می رود بوی کباب بره ام
قسمتی از متن کتاب ها کردن که مجموعه داستانی است از پیمان هوشمند زاده
نشر چشمه.
پ ن: گاهی آدم ها یکی را برای ازدواج انتخاب می کنند که شبیه شان باشد
مثلا نویسنده باشد یا پولدار باشد یا از نظر تحصیلات شبیه باشند. گروهی
هم کسی را انتخاب می کنند که سطحی نگر باشد و هر چه می گوید،طرف
بگوید چشم و در واقع هیچ نظر خاصی نداشته باشد و تمام حرف ها و اعتقادات
آنها را بپذیرد. گروهی هم کمبودهای خود را در طرف جستجو می کنند
مثلا خودشان پول، تحصیلات یا زیبایی ندارند و این را در طرف مقابل شان
جستجو می کنند. شما فکر می کنید چطور انتخابی درسته ؟