veria
به زنده رود ، سایت بزرگ ایرانیان خوش آمدید.
به دستنوشته veria نوشته شده توسط ققنوس آسمان خوش آمدید.

دلم عجیب گرفته است. و‌هیچ چیز، نه این دقایق خوشبو، که روی شاخه نارنج می‌شود خاموش، نه این صداقت حرفی، که در میان سکوت دو برگ این گل شب بوست، نه، هیچ چیز مرا ازهجوم خالی اطراف نمی‌رهاند.
1 2 3 4 5

91_ نمایشگاه کتاب

پنج شنبه بيست و ششم ارديبهشت 1387 ساعت 13:25


_ من شنبه پیش از نمایشگاه برگشتم و 8 روز اونجا بودم.و تا حالا حس نوشتن نداشتم

خیلی خسته بودم. نه درس خوندم نه کارای پایان نامه رو انجام دادم و نه کتاب هایی رو

که دانشکده داده برا امتحان خوندم. همه اش ر وی هم مونده.

_ نمایشگاه امسال به نظرم بانظم تر شده بود. انتشارات عمومی یه جا بودن و بر حسب

حروف الفبا و پیدا کردنش راحت تر بود. ولی 32 راهرو با کلی انتشاراتی توی یک راهرو

و از راهرو 26 تا 32 انتشارات دانشگاهی که بقیه اش توی زیرزمین بود. پنجشنبه و جمعه

هم که فوق العاده شلوغ بود. روزهای دیگه هم شلوغ بود اما نه به شلوغی روزای تعطیل.

_ قسمت های رایانه برای راهنمایی و کمک به بازدیدکنندگان هم در سراسر مصلا بودن و برای

پیدا کردن کتاب یا انتشاراتی مورد نظر کمک میکردن. اما به دلیل جابجایی بعضی انتشاراتی ها

آدرس اشتباه هم میدادن. نقشه هایی هم در مکان هایی که تعبیه شده بود قسمت می کردن که بدرد

نمی خورد و کلی گویی شده بود.

_ اکثر آدم ها مدام در حال خوردن بودن و بیشتر برای سرگرمی و تفریح اومده بودن نمایشگاه :)

_ زوج زوج افراد دست در دست هم قرارهاشون رو نمایشگاه گذاشته بودن که کمتر گیر میدادن

البته گشت های ارشاد بود که به خانوم ها تذکر میدادن اما به بقیه نه ؛)

_ از موارد قابل توجه، داشتن دستگاه کارت خوان در غرفه ها بود که مردم با عابر بانک هاشون

بتونن خرید کنن. اما متاسفانه اکثر اوقات خراب بود. تخفیف نمایشگاه اکثرن 10 درصد بود.


_ برای دانشکدمون کلی کتاب تخصص رشته شون رو خریدیم. و کتاب های تاریخی روانشناسی

و رمان های جدید از نشرهای ققنوس، نشر نی، نشر مرکز، نشر مروارید و ناشران دیگه. و

سی دی های آموزش مکالمه زبان و کلی کتاب های لاتین تخصصی و عمومی گرفتیم.

_ برا خودمم کتاب گرفتم که لیست شون رو می نویسم و بعدن که خوندم میام و بیشتر توضیح میدم.




1- لطفا گوسفند نباشید نوشته محمود نامنی انتشارات نامن

2- لطفا مدیر موفقی باشید " " " " "

3- لطفا پدر و مادر خوبی باشید " " " "

4- لب دوخته نوشته محمد کریم جعفری انتشارات دستان

5- روانشناسی زنان نوشته ژانت هاید انتشارت نوربخش

6- فصل نامه زنان نوشته نوشین احمدی خراسانی نشر روشنگران و مطالعات زنان

7- زنان در بازار کار ایران نوشته مهرانگیز کار " " "

8- اشتغال زنان در ایران نوشته شهلا باقری انتشارات شورای فرهنگی و اجتماعی زنان

9- بررسی آسیب های اجتماعی زنان در دهه ( 1380_ 1370 ) نوشته زهرا محمدی انتشارات فرهنگی زنان

10- شب نشینی در جهنم نوشته ابراهیم رها انتشارات روزانه

11- دو قطعه عکس 4*3 " " " " "

12- بی ستون نوشته ابراهیم نبوی انتشارات روزنه

13- یک فنجان چای داغ " " " "

14- ازدواج از سیر تا پیاز نوشته نویسندگان .... انتشارات سازمان فرهنگی هنری شهرداری تهران

15- اندیشه های ماندگار نوشته محسن مسگری انتشارات سایه گستر

16- تجربه های زندگی نوشته مینا اعظامی انتشارات صورتگه ( هدیه تولدم از طرف سهیلا ی عزیزم )

17- دیوان حافظ خط استاد عباس اخوین نقاشی استاد فرشچیان با 43 غزل ترجمه شده به انگلیسی

( این هم هدیه تولدم از طرف سهیلای عزیزم ،ممنونم )

18- زندگی من نوشته آنتوان چخوف ترجمه احمد گلشیری انتشارات آفرینگان ( هدیه از طرف فاطمه عزیزم ،ممنونم)

19- آخرین خنده، داستانهایی از نویسندگان بزرگ جهان ترجمه سعید سعیدپور انتشارات نشر مرکز

20- متن هایی برای هیچ نوشته ساموئل بکت انتشارات نشر نی

21- زندگی مطابق خواسته ی تو پیش می رود نوشته امیرحسین خورشید پور انتشارات نشر مرکز

22_ شش داستان از آمریکای لاتین ترجمه نجمه بشیری و نازنین نوذری انتشارات نوروز هنر

23- آموزش صلح نوشته دکتر علی ذکاوتی انتشارات نوروز هنر

24- جامعه شناسی جوک و خنده نوشته شروین وکیلی انتشارات اندیشه سرا

25_ آکسفورد دیکشنری جامعه شناسی نوشته جان اسکورت و گوردن مارشال انتشارات آکسفورد

90_ دغدغه

چهارشنبه يازدهم ارديبهشت 1387 ساعت 18:32


دغدغه  آمیزه ای است از محبت و ترس. نگاهی است از سر مسئولیت و تعهد

نه وانهادگی و تفنن. دلهره ای است مشفقانه، نوعی نگرانی دلسوزانه و دوستی

منتقدانه، به جای حمایت کور و متملقانه. نگرشی است از سر اصلاح و خیرخواهی.

هشدار از چاه است برای ادامه ی راه. افشای تحریف و قلب و تزویر است به قصد

خلوص و صفا و شفافیت. چیزی است از مقوله ی نصیحت و تذکر. قصد آینده ای بهتر

از طریق حال.





مقدمه ای از کتاب دغدغه های حکومت دینی به قلم محسن کدیور که مجموعه هشتاد

مقاله، یاداشت، سخنرانی، مصاحبه و میزگرد است که در حوزه سیاست در نشریات

کشور منتشر شده و اینک در کنار هم در یک مجموعه، به زیور طبع آراسته می شود.





پ ن 1: یک کتاب گرفتم برای استاد عزیزم، که چند سالی هست که ندیدم اش و فقط

با تلفن و پست در ارتباط هستیم. روزت مبارک.


پ ن 2: در چند روز آینده میرم نمایشگاه برای خرید کتاب برای محل کارم و اگر فرصت

بشه برای خودم.


پ ن 3: دلم تنگ شده برای دوستانم . که امیدوارم توی نمایشگاه ببینمشون.



پ ن 4: این هفته هم کلاس نمیرم. این دومین جلسه غیبت. فکر کنم همون جلسه کنفرانسم

برم؛-)

89_ آرام باش

دوشنبه نهم ارديبهشت 1387 ساعت 18:09


دو تن به از یک تن اند. زیرا پاداش نیکویی برای رنج شان خواهند یافت.

چون هر گاه یکی از پای افتد دیگری وی را بر پای بدارد.

اما وای بر آنکه تنها افتد، زیرا کسی را نخواهد داشت که در برخاستن

وی را یاری دهد.


                                             تورات: آیات 9 و 10 باب چهارم کتاب جامعه


 

 

آرام باش عزیز من آرام باش

حکایت دریاست زندگی

گاهی درخشش آفتاب، برق و بوی نمک، ترشح شادمانی

گاهی هم فرو می رویم، چشم های مان را می بندیم، همه جا تاریکی است





آرام باش عزیز من

آرام باش

دوباره سر از آب بیرون می آوریم

و تلالو آفتاب را می بینیم

زیر بوته یی از برف

که این دفعه

درست از جایی که تو دوست داری طالع می شود.





                                                                  کتاب ملاح خیابان ها از شمس لنگرودی

 

 

پ ن 1: از مهتای عزیزم ممنون به خاطر کمک اش در برطرف کردن ایرادای پروپزالم.

پ ن 2: خوب نیست که یک جمع رو به خاطر رفتار بد یک نفر محکوم کنیم.

پ ن 3: روز معلم داره نزدیک میشه، استادای عزیزمون رو فراموش نکنیم.

 

88_ مرگ در می زند

جمعه ششم ارديبهشت 1387 ساعت 22:16


" دو باور غلط سال هاست که درباره ی من بین مردم رواج دارد. یکی این که من

روشنفکرم، فقط به این دلیل که عینکی هستم؛ و بدتر از آن این که هنرمندم، چون

فیلم هایم نمی فروشد. "

وودی آلن، تابستان 2002




وودی آلن نویسنده، بازیگر، کارگردان و آهنگساز آمریکایی متولد 1935 نیویورک.

در سال 1977 با فیلم آنی هال موفق به کسب اسکار کارگردانی و فیلمنامه شد. او تا

پایان سال 2004، 35 فیلم ساخته که اکثر آن ها با استقبال گرم منتقدان و روشنفکران

قرار گرفته است. او در دهه هفتاد ضمن فعالیت در عرصه سینما، برای مطبوعات نیز

طنز می نوشت مجموعه این نوشته ها در سه کتاب " تسویه حساب "، " بی بال و پر"

و " عوارض جانبی " گردآوری و منتشر شده است. " مرگ در می زند " گزیده ای از

داستان ها، مقالات و نمایشنامه های طنز این سه کتاب است، گواهی بر قریحه سرشار

و طنز خاص و منحصر به فرد آلن.



حال قسمت کوتاهی از کتاب " مرگ در می زند " :

" مرگ یه تصویر نمادین از نبودن ه و همون طور که خودتون می دونین چیزی که نباشه

نمی تونه وجود داشته باشه... بنابراین مرگ وجود نداره و فقط توهم ه . "




پ ن 1: توی اداره وقتی از این اتاق به اون اتاق میرید، گوشی همراه تون رو با خودتون

نبرید. چون ممکنه رئیس تون بهتون بگه فکر کردی مدیر کلی که باید همه جا در دسترس

باشی :-)


پ ن 2: آخه دختر انقدر کتاب غیر درسی نخون، بذار این پایان نامه تموم بشه اونوقت

انقدر بخون که مثل اون بار فشارت بیفته بری زیر سرم ؛-)


پ ن 3: همینطور اینکه به حرف بعضی ها گوش کن که انقدر نشین پای نت برو سر
 
کار و زندگیت.

87_ مشتاقی و مهجوری

پنج شنبه پنجم ارديبهشت 1387 ساعت 14:12


آنچه از زندگی یک شخص می تواند برای دیگران سودمند باشد و به بازگفتنش

می ارزد، سوانح و حوادث زندگی و کنش ها و واکنش هایی که در طول عمر

داشته و حتا مراتب و مدارج علمی و اجتماعی ای که طی کرده است، نیست،

بلکه بازمانده ها و رسوباتی است که بر اثر گذر این امور در ژرفای ذهن و

ضمیر شخص نشست کرده و جزو وجدانیات و تجارب وجودی وی شده است.


کتاب مشتاقی و مهجوری از مصطفی ملکیان

 

***********************************************************

 

روزی که این چنین به زیبایی آغاز می شود

(به هنگامی که آخرین کلماتِ تاریکِ غم نامه یِ گذشته را

با شبی که در گذر است

به فراموشی بادِ شبانه سپرده ام)،

از برایِ آن نیست که در حسرتِ تو بگذرد.

تو باد و شکوفه و میوه ای، ای همه ی فصول من!

بر من چنان چون سالی بگذر

تا جاودانگی راآغاز کنم.


(احمد شاملو)


86_ حکایت عشقی بی قاف بی شین بی نقطه

چهارشنبه چهارم ارديبهشت 1387 ساعت 18:25


اوایل کوچک بود. یعنی من این طور فکر کردم. اما بعد بزرگ و بزرگ تر شد.

آن قدر که دیگر نمی شد آن را غزلی یا قصه ای یا حتا دلی حبس کرد. حجم اش

بزرگ تر از دل شد و من همیشه از چیزهایی که حجم شان بزرگ تر از دل می شود

می ترسم. از چیز هایی که برای نگاه کردن شان – بس که بزرگ اند – باید فاصله

بگیرم، می ترسم. از وقتی که فهمیدم ابعاد بزرگی اش را نمی توانم با کلمات اندازه

بگیرم یا در " دوستت دارم " خلاصه اش کنم، به شدت ترسیده ام. از حقارت خود

لج ام گرفته است. از ناتوانی و کوچکی روح ام. فکر می کردم همیشه کوچک تر

از من باقی خواهد ماند. فکر می کردم این من هستم که او را آفریده ام و برای همیشه

آفریده ی من باقی خواهد ماند. اما نماند. به سرعت بزرگ شد. از لای انگشتان من لغزید

و گریخت. آن قدر که من مقهور شدم. آن قدر که دیگر از من فرمان نمی برد. آن قدر که

حالا می خواهد مرا در خودش محو کند. اکنون من با همه ی توانی که برایم باقی مانده

است می گویم " دوستت دارم " تا شاید اندکی از فشار غریبی که بر روح ام حس می کنم

رها شوم. تا گوی داغ را، برای لحظه ای هم که شده، بیندازم روی زمین.


از کتاب حکایت عشقی بی قاف بی شین بی نقطه از مصطفی مستور







پ ن1 : من هنوز دارم کادو تولد می گیرم. وای نمیدونید چقدر خوبه. فردا هم میرم پست

که بسته پستی فاطمه جون رو بگیرم.


پ ن 2: چقدر دوری چقدر دور. اما نمیخوام غمگین باشی. و تو نزدیک تر همین نزدیکی

ممنون که همیشه هستی.


85_ شرم

دوشنبه دوم ارديبهشت 1387 ساعت 19:00


هان، ای شرم

سرخی ات پیدا نیست!

شکسپیر، هاملت، پرده ی سوم




رنگ شرم، سرخ است؛ رنگ خشم و عصیان.

در تجربه ی حس شرم، سرخی حاصل خشم به خود و در پی آن، تمایل به

عصیان علیه خود است؛ خود چه به مثابه ی یک فرد، و چه یک گروه، یا

سازمان، یا طبقه و یا یک ملت. از همین رو چه کمیاب می نماید این سرخی!

آن هم برای ما ایرانیان که چه بسیار از نگریستن به خود و نقد خود گریزانیم و

بنابراین چه اندک سرخ می شویم.

برگرفته از کتاب در ستایش شرم نوشته حسن قاضی مرادی


پ ن 1 :این یه بازی وبلاگی که مهتای عزیز دعوتم کرده:


۱- عبارت شش‌کلمه‌ای را در وبلاگ خود پست کنید (در صورت لزوم توضیح هم اضافه کنید)


2- به کسی که شما را دعوت کرده است، در این پست لینک بدهید .


3- پنج وبلاگ دیگر را لینک بدید و دعوتشون هم بکنید !


من این جمله شکسپیر رو که این بالا نوشتم و از تصادف روزگار


شش کلمه ای هست رو نوشتم : هان، ای شرم سرخی ات پیدا نیست!


و من رها، سلام، آیناز، ارماییل، صدای سکوت، و شوخی  رو به این بازی دعوت می کنم.



 

 

 

 

پ ن 2 : روزگار غریبی است این روزگار

کوتاه است اما ما فکر می کنیم همیشه هست و ما همیشه هستیم

راحت همدیگر را می آزاریم . برای هم می زنیم. دروغ می گوییم

واقعا ارزش دارد؟

وقتی کسی از نزدیکان مان از دنیا می رود، می فهیم که نه هر چیزی پایانی دارد

زندگی هم همینطور. چند وقتی رعایت می کنیم ولی باز یادمان می رود و فکر

می کنیم عمر جاودانه داریم.

 

 

 

 

84_ تولد

يکشنبه اول ارديبهشت 1387 ساعت 00:03


سی و یک سال پیش در سپیده دم اولین روز، دومین ماه بهار من متولد شدم.

83_ دلتنگی

چهارشنبه بيست و هشتم فروردين 1387 ساعت 22:01


این نوشته رو می خواستم توی وبلاگ بابایی بذارم که نشد. اینجا می نویسم.

*********************************************************

این بابایی که خیلی داره کار می کنه اونجا. از بس گل ه، ماه. به فکر دخترش ه.

اما ما نخواستیم بابا. دلمون تنگیده. جهیزیه می خوام چی کار.همون پول عمل بینی

رو بیاری دیگه چیزی نمی خوام. میگم که من خیلی قانعم اما کسی باور نمی کنه.

خواستم وبلاگش خاک نخوره باز نوشتم. از راهنمایی که توی پست قبلی نکردید

ممنون. اومدید اینجا دلتون وا شه. میدونید که بابایی ما همیشه با لبی خندان می نویسه

می خواد که ملت زنده رود شاد باشن. من که فعلا حس اش رو ندارم از دائره المعارف

نبوی کمک گرفتم که شما با نیشی باز به قول بابایی از اینجا برید.

 

---------------------------------------------------------------------------------

فروردین: اولین ماه سال. ماهی که پانزده روز آن تعطیل است و در پانزده روز بعد دولت یکباره

قیمت کالاها را افزایش می دهد. زمان افزایش قیمت بنزین و در نتیجه ماشین، خانه، فرش، طلا،

ارز، موتور سیکلت، دوچرخه، خیار، سیب زمینی، گوجه، سیگار، کبریت و غیره.


ضیافت: مهمانی. اتفاقی که در آن عده ای دعوت می شوند و سپس یک موسیقی گوشخراش در آن

جا پخش می کنند و همدیگر را به زور از جا بلند می کنند و برای همدیگر عشوه شتری می آیند و

سپس آنقدر می خورند تا کاملا متورم بشوند و در مرحله بعد مقادیری جوک مبتذل می گویند و پس از

یک ساعت و نیم خداحافظی به خانه برمی گردند و پشت سر همدیگر حرف می زنند. محلی که آدم ها

همدیگر را می بینند ولی با همدیگر حرف نمی زنند. نام فیلمی از مسعود کیمیایی. ضیافت رسمی: یک

نوع مهمانی دیپلماتیک که در آن تعدادی شخصیت سیاسی با لباس های ناراحت مقدار کمی غذا را با

دوازده جور قاشق و چنگال می خورند و دائما به همدیگر لبخند های احمقانه می زنند و یک هفته بعد

مدیرکل می شوند.


تهران: پایتخت ایران. باقرآباد سابق. شهری بزرگ که 12 تا 15 میلیون نفر بیکار از صبح تا شب از

خانه بیرون می آیند، بنزین را مصرف می کنند و امکان تنفس در فضای آلوده را برای کلیه جمعیت

فراهم می کنند، در مورد مسائل بشری تصمیمات مهم می گیرند و جهانیان را از سرگردانی و بدبختی

نجات می دهند. تهرونی: کسی است که دو سال پیش از روستا به شهر آمده و به پایان می گوید پایون.

یکی از مهم ترین مراکز اتلاف انرژی در جهان. محل تولید کثیف ترین هوا از گران قیمت ترین انرژی.

مهم ترین مرکز تصمیم گیری های غیر قابل اجرا.




                                                                                                      سید ابراهیم نبوی

 


82_ قوانین پیشرفت

دوشنبه بيست و ششم فروردين 1387 ساعت 17:48




_ هر روزی چیزی بیاموزید.

_ از زندگی یکنواخت بپرهیزید.

_ به میزان درآمد خالص خود توجه داشته باشید.

_ شایسته همکاری و وفاداری باشید.

_ نگران امور جزیی نباشید.

_ به شخصیت خود بیش از هر چیز اهمیت دهید.





ابری نیست

بادی نیست

می نشینم لب حوض

گردش ماهی ها، روشنی، من ، گل، آب.

پاکی خوشه ی زیست.



پرم از راه، از پل، از رود، از موج

پرم از سایه برگی در آب:

چه درونم تنهاست



سهراب سپهری

81_ ها کردن

جمعه بيست و سوم فروردين 1387 ساعت 00:05


بعضی چیزها می رود توی مخم؛ مثلا همین بوی کباب. این که همسایه ها

 

بوی کباب راه می اندازند، به خاطر این است که روی مخم کار کنند. همین

 

طوری نمی گویم، روی این جریان فکر کرده ام. نه، نیست. مگر مردم

 

بی کارند؟ اگر بود شک نداشتم که دیوانه ام، ولی به خاطر بوی کباب هم

 

که نمی شود از مردم شکایت کرد. بروم بگویم بنده های خدا توی بالکن

 

خانه شان منقل کباب گذاشته اند؟ یا این که زیر پنجره ام می زنند زیر آواز؟

 

روی اجاق خانه ام سیخ کباب بره ام

 

خانه به خانه می رود بوی کباب بره ام

 

 

قسمتی از متن کتاب ها کردن که مجموعه داستانی است از پیمان هوشمند زاده

 

نشر چشمه.

 

 

 

پ ن: گاهی آدم ها یکی را برای ازدواج انتخاب می کنند که شبیه شان باشد

 

مثلا نویسنده باشد یا پولدار باشد یا از نظر تحصیلات شبیه باشند. گروهی

 

هم کسی را انتخاب می کنند که سطحی نگر باشد و هر چه می گوید،طرف

 

 بگوید چشم و در واقع هیچ نظر خاصی نداشته باشد و تمام حرف ها  و اعتقادات

 

 آنها را بپذیرد. گروهی هم کمبودهای خود را در طرف جستجو می کنند

 

 مثلا خودشان پول، تحصیلات یا زیبایی ندارند و این را در طرف مقابل شان

 

جستجو می کنند. شما فکر می کنید چطور انتخابی درسته ؟

 

 

80_ نجاتم بده !

پنج شنبه بيست و دوم فروردين 1387 ساعت 10:37


شعر چیست
بهانه ی دیدارت اگر در میان نباشد.

 

جهان به تصادف زاده شد
به تصادفی خواهد مرد
و من رها شده در بادها
                        به بال تو پیوند خورده ام.

 

نجاتم بده !

 

فرشته کودک خوش گمانی بودم
                             در پی سیمرغی بی نشان

 

                                                           " شمس لنگرودی "

 

پ ن : خدا خیلی بزرگ است؛ دیگری را به بازی می گیری به نیت خیر

به بازیت می گیرند به همان نیت خیر. هر کاری می کنیم جوابش را در

همین دنیا می بینیم دیگر نیازی به روز حساب نیست و این را برای آنها

می گویم که به آن روز اعتقادی ندارند.


79_ با من بمان

چهارشنبه بيست و يکم فروردين 1387 ساعت 11:21


می نویسم از بودن، از زندگی و از تلاش برای ماندن.

می نویسم که بدانی که باید وجود داشت و بود

برای تو می نویسم که دلم از غمگین شدنت می گیرد

برای تو می نویسم که فکر می کنی زندگی بی وجود او

تمام شده است. اما ای عزیز، او آرامش دارد .

آرامش و شادی تو را نظاره گر است و می خواهد.

پس بخند مثل دیروز مثل همیشه.

دلم صدای خنده هایت را می خواهد و دستان گرم

و پر محبتت را. قول بده که چنین شاد بمانی و برایم

بمانی برای همیشه. انگار سال هاست که می شناسمت

شیطنت هایت را می خواهم.

برایم از شادی های دیروز و امروز و امیدها و نقشه های

فردا بگو..


پ ن : این نوشته مخاطب خاص داره.

78_ روزمرگی

شنبه هفدهم فروردين 1387 ساعت 16:21


_ هفته دیگه امتحان دارم و هیچی نخوندم. می خوام بخونم تا شنبه دیگه.

_ برا پروپزالم فقط یه مقاله دادم ترجمه و یه مقاله از نت گرفتم .

_ روز پنجشنبه رفتم یه سازمان که از کتابخونه اش استفاده کنم ولی خانوم مسئولش

مرخصی تشریف داشتن. معمولا مسئول کتابخونه این سازمان مرخصی هستند.

_ تازه هنوز آماری رو هم که می خوام نتونستم بگیرم حالا چطوری برم پیش استادم بماند.

_ راستی امسال دو تا از دانشجوها بهم کادو دادن برا تبریک سال نو، یه نرم افزار جالب و یه تقویم:)

77_ دلم می خواست

جمعه شانزدهم فروردين 1387 ساعت 23:29


دلم می خواست: دنیا خانه ی مهر و محبت بود

دلم می خواست: مردم، در همه احوال با هم آشتی بودند.

طمع در مال یکدیگر نمی کردند

کمر بر قتل یکدیگر نمی بستند.

مراد خویش را در نامرادی های یکدیگر نمی جستند،


ازین خون ریختن ها، فتنه ها پرهیز می کردند،


چو کفتاران خون آشام، کمتر چنگ و دندان تیز می کردند!

 

 

 

                                       فریدون مشیری

 

پ ن : خدایا توی این سال جدید ازت بهترین حال ها رو می خوام برای همه دوستانم و خودم.

الهی حول حالنا الی احسن الحال


76_ تکرار و تکرار

چهارشنبه چهاردهم فروردين 1387 ساعت 17:43


چرا به یاد نمی آورم!؟

 

تو دیگری را دوست می داری

 

من ترا دوست می دارم ومرا...دیگری شاید

 

همگان از دوایر دنیا آمده ایم.

 

تقسیم تبسم، تقسیم فانوس وترانه ، تقسیم عشق.

 

چرا به یاد نمی آورم؟

 

مرا از به یاد آوردن چشم های تو ترسانده اند

 

انگار نمی گذارند...

 

دریغا دریای دور!

 

این ساعت دیواری با آن آونگ هزار ساله اش

 

نمی گذارد از خواب تو به آرامی سفر کنم.

 

"سید علی صالحی"

 

 

پ ن 1: باز هم روزهای کاری شروع شد. امروز روز تازه شدن دیدارها بود. چقدر دلتنگت بودم و لبخند ات

شادم کرد.


پ ن 2: روز کاری اما بدون کار، تعریف از تعطیلات و شروع سال جدید با بیماری و مشکل برای اکثر همکاران.

به امید اینکه فقط شروع اش چنین باشد.


پ ن 3 : باید این درس را تمام کنم و خستگی دو سال رفت و آمد را.


پ ن 4 : دلم یک تحول می خواهد، یک تازگی، بدور از تکرارها و تکرارها.


75_ سفر ابدی

يکشنبه يازدهم فروردين 1387 ساعت 20:05


- اندیشیدن در دنیای امروز مانند بندبازی در ارتفاع، بدون تور نجات است.

- دنیا جای زیبایی است، ولی انسان آن را تبدیل به جهنمی مملو از زشتی وگناه کرده است.

- هنر مانند فلسفه، کوششی در جهت پاسخ دادن به پرسش های متافیزیکی و ابدی انسان است.

- عشق، یگانه قایق نجات در امواج خروشان زندگی است.

- زندگی انتخاب، حرکت، مبارزه و مقاومتی دائمی است.

                                                              " رامین جهانبگلو "

 

 

پ ن  : سهیلا جان سفر ابدی بابا بزرگت مرا غمگین کرد، برایت از خداوند صبر و آرامش خواستارم.

74_ چه اندوه بار است

جمعه نهم فروردين 1387 ساعت 21:34


چه اندوه بار است
بزرگ می شویم
که بمیریم

 


چه اندوه بار است عمری
 در مسافرخانه یی سر راهی زیستن
که مسافرش از ساس کمتر است
و از دوش زنگ زده اش
                 سم فرو می ریزد.


چه اندوه بار است
در آشیانه ققنوسی زیستن
که پری ندارد.

 

مصیبت بار است
آرزوی آن که بزرگ شویم
 و بمیریم.

 

روزی دیگر آغاز می شود

 

دشوار است
زیستن
در مسافرخانه یی که دری ندارد
و بوی سوختن
از ملافه و تختش برخاسته است.

 


                      " شمس لنگرودی "

 


پ ن1 : روزها در پی هم می آیند و می روند و من منتظرم که بیایی
و چه انتظار سخت است. پایان را انتظار می کشم که شاید بیایی و
کوچک ات را ببری به آن سوی زندگی. به سوی آرامش و خودت.

 

پ ن 2: این هم یک آهنگ که حس و حالم را بیان می کند.

73_ کتاب پنهان

پنج شنبه هشتم فروردين 1387 ساعت 19:20


به تو

 


دشت ها را برای این آفریده اند که انسان آوارگی را تجربه کند
رفتن و تنهایی را، وسعت و بی کرانگی را، نرسیدن را و عشق
یعنی نرسیدن.
آنچه که بزرگ است، آنچه که دریایی است، تنها برای انسان آفریده
شده است. چشمان کوچک ما، ناپایان ترین سرزمین هاست، و قلب
ما، جایی که تمام احساسات بشری آنجاست، جایی که انسان در تلفیق
اندیشه اش با آن، معنا می یابد؛ کهکشانی ترین آسمانهاست. و پرستاره ترین
که رخشان ترین و ناب ترین قطره های عشق از آن می چکد.
این گونه است که زندگی آغاز می شود. هر چند که زندگی همواره در آغاز
است. ما در عصری زندگی می کنیم که آدمها، خیلی دورتر از خودشان
 ایستاده اند و بسیار از یکدیگر فاصله دارند.
هیچ کس پنجره اتاق دیگری را باور نمی کند.
کسی صدای تنهایی پرده ها را نمی شنود، وقتی که آرام بر هم کشیده می شوند
و اتاق و آدم اتاق آن سو می ماند.
بیا سکوت را از من چون تحفه ای بگیر و با خود ببر. سکوت که کنیم،
بی زبانی ها به سخن در می آیند. بیا صداهای روزمره را نشنویم، بلکه به
خاموش ترین صدا برسیم.
من مثل شیشه ها، دانه های باران را شمرده ام. و مثل برگ ها، حرف بادها
را شنیده ام.
زندگی همواره آمده است، ما را در برگرفته و آرام رفته است.شب است. باد
می آید و چیزی به برگ ها می گوید و می رود، من می شنوم. چیزی می گوید،
مثل من که می گویم: تو را به خداوند آب ها، باغ ها و سیب ها می سپارم.
روزی شاید کاغذ دیگری برایت نوشتم.

 


                                               شبت ماهتابی باد.

 

                                                            هیوا مسیح

 

پ ن: و نامه هایی که برای تو نوشته شد.


72_ چه کسی باور می کند

يکشنبه چهارم فروردين 1387 ساعت 17:27


کتاب " چه کسی باور می کند " نوشته روح انگیز شریفیان  را خواندم.
این کتاب برنده جایزه بنیاد گلشیری، آذر ماه 1383 است. انتشارات مروارید.
حال قسمتی از متن کتاب:

" او گفت: ازدواج مانند زندان است، لحظه ای که وارد می شوی کلیدش را گم
می کنی. و هرگز آن کلید را پیدا نمی کنی.
چک گفت: چند نوع ازدواج داریم. یک دسته آنهایی که نسبت به هم عشق واقعی
دارند ارزش یکدیگر را می دانند و در هر شرایطی کنار هم می مانند. یک دسته
هستند که نسبت به هم بی تفاوت اند و کاری به یکدیگر ندارند، زندگیشان از روی
عادت است تا علاقه. دسته دیگر با خشم و نفرت کنار هم زندگی می کنند و کاری
ندارند جز رنج دادن دیگری.
گفتم: تو این چیزها را از کجا می دانی مگر چند دفعه تا به حال ازدواج کرده ای؟
گفت: لازم نیست آدم ازدواج کند تا این چیز ها را بفهمد. به هر طرف که نگاه کنی
پر از این آدمها است. بعد با خنده شیطنت آمیزی اضافه کرد: تازه من کمی به شما
تخفیف دادم. چون آن دسته اول نادرند. "

 

رنگ و سرود


من با قلم
تو با قلم مو
من بر سپید سینه ی کاغذ
تو در دشت چرک " بوم "
من شخم می زنم
تو رنگ...
            رنگ...
                     رنگ


هر سو بپاش
باشد جوانه ها که سرکشد از خاک دیر و زود
از رنگ و از سرود
تا گل به بار آید


در قحط سالی این بوم
آرام گیرد این دل بی پیر
                         ای دلپذیر
نقاش...
رنگی دگر بپاش!


                            " نصرت رحمانی "

 

 

 

پ ن 1 : امروز با خودم فکر کردم که چند سال پیش یه سری اهداف برا خودم نوشتم
به کدوم هاش رسیدم. یادم اومد که نوشتم فوق لیسانس بخونم. سر کار برم. اون سفر
معنوی رو برم و چیزای دیگه. به خیلی هاش رسیدم. تصمیم گرفتم اهدافم رو بنویسم
که  تا سال دیگه ببینم بهشون می رسم یا نه. و برای رسیدن به اهدافم تلاشم
 رو بیشتر کنم.شما هم می تونید این کار رو انجام بدید.


پ ن 2 : به دوستی فکر کردم و ارزش اون. که قدر دوستان مون رو بدونیم و از
دست شون ندیدم. همیشه از حال شون با خبر باشیم و موقع سختی ها کنارشون باشیم.
و اگر می تونیم کمک شون کنیم.

1 2 3 4 5