شاید این روزا لحظه ها دارن دیرتر میگذرن.ولی شیرینتر...
شیرین بودنش به خاطر دردیه که تو سپری شدنش باید تحمل کرد.
این درد رو روی شونه هام حس میکنم.
دوست ندارم شونه هام بدون بار به این راه ادامه بدن.
ترجیح میدم خسته شم...خسته تر...
نگران راهی که دارم طی میکنم نیستم چون مطمئنم خودشم پشت سرم میاد.
اره پشت سرم...
دلم میخواد بگم داره جلوتر از من حرکت میکنه.
ولی نه...
درسته که راه رو بلده اما برای من ارزش قائله
و اجازه میده که جلوتر راه برم تا خودم برای اولین بار
پا بذارم رو خاکی که مسیر سبززندگیم از اون شروع میشه.
بعضی وقت ها که کم میارم و بهونه میگیرم که دیگه نمیتونم ادامه بدم.
بر میگردم و نگاهش میکنم...
نگاهش خسته ترم میکنه...
چه درد شیرینی...
و دوباره ادامه میدم...با همه ی باری که روی شونه هامه...
ناله از درد مکن
اتشی را که دران زیسته ای سرد مکن
با غمش باز بمان...