به زنده رود ، سایت بزرگ ایرانیان خوش آمدید.
به دستنوشته ghazal نوشته شده توسط kavir65 خوش آمدید.

نیاز...

سه شنبه بيست و نهم اسفند ماه 1385 ساعت 08:00


بس که ستاره باران است خلوت چشمانت

من!

محتاج تر از همیشه به شب

شکوه آسمانت رابه تماشا نشسته ام

و هر بار از نگاهت

می شکنم

فرو می ریزم

می میرم...

زنده باد تاریکی...

سه شنبه دهم مرداد ماه 1385 ساعت 10:54


بی فروغی نور

این است حاصل آسمان بودن و تماشای رسوایی ستارگان

وقتی نمی دانند که نورانی اند و می تابند!

در جمعی همه نور    نور را نمی فهمند    نور را نمی دانند

تنها ستاره ی من است که هبوط می کند بر خاک

به تاریکی

و این بار تو نیستی که بوسه می زنی بر خاک

خاک است که سجده می کند بر نور...

زنده باد تاریکی

وقتی تو تنها ستاره ای و می دانی که می تابی!

زنده باد تاریکی

آن دم که خاک خاک می شود از هم آغوشی ستاره ای ...

زنده باد تاریکی

رویای دویدن...

چهارشنبه سيزدهم ارديبهشت 1385 ساعت 19:29


تو را اینگونه می شناسم

در دورها مانده ای و میبینی بی هیچ حرفی!

خاموش در سکوتی دروغین

و من!

محکوم به ماندن و رفتن...

نور را در پس پرده ی چشمان تنهایی مان پنهان کرده ای تا دورها رنجورمان سازند.

قدرت را به تماشا گذارده ای برای کودکانی که حتی آن را نمی شناسند!

و فقط

فقط دویدن را دوست دارند...

شب ها در رویای دویدنشان آسمان می خندد.

و هر ستاره اشکی می شود تا سحرگاهان غربت پر شکوهشان را

در حسرت دو پا نور باران کند...

و تو همچنان خموش نظاره میکنی!

خنده هاشان سرد است...

دوشنبه بيست و دوم اسفند ماه 1384 ساعت 06:50


گاهی بیا

به زمین بیا

و بمان...

از عرش به فرش رسیدن را به حقیران نسبت داده اند!

اما تو ای بزرگ!!

بزرگتر خواهی ماند اگر گاهی به خاک بنگری.

به من!

به بودنی های نابود...

به نیستی این همه هست...

گاهی بیا

میدانم که عطش را به تو نسبت نمی دهند.

اما مگر جز این است که:

هیچ بی نیازی را راه به سوی فهم درد نیست!

و تو میدانی...

میدانی که عطش تاب می خواهد و ماندن قرار...

تو میدانی که برای دیدن هست ها

برای تحمل بایدها...هنوز کوچکم!

پس بیا...

گاهی بیا و خدای کوچکی های من باش...

درخت می شوم...

پنج شنبه بيست و هفتم بهمن ماه 1384 ساعت 00:05


عطش...

چه مفهوم بلندی!

چه رسوایی شیرینی!

آهسته قدم می زنم...

تاب نفس کشیدن در سرما...

نه...نمی توانم!

بی اختیار گونه هایم گرم می شود.

گویی به آشنایی رسیده ام!

اوج را نظاره می کنم.

و باز هم درختان...

تنها دلخوشی ام در این شهر!

همزاد کویری ام

بازمانده ی تنهایی خویش

تشنه ای سیراب...سیر ازآب...

و من همچنان قدم می زنم در سرمایی که تمامی ندارد!

ولی این بار نفس می کشم

درخت می شوم در تنهایی کویر...سیر از آب...

من نور را میتوانم دید...

جمعه هفتم بهمن ماه 1384 ساعت 10:10


آینه ای میخواهم در برابر سایه روشن چشمانم

تا مرهمی بر دلتنگی ام شود.

درد...درد دیدار...درد دوری و نزدیکی...

گفتی: برای دیدن روشنی ها کوچکی...روزنه ای بیاور.

من امروز هم بی روزنه ام...

اما زلال...

من نور را میتوانم دید...آیینه ام باش.

لذت نرسیدن...

يکشنبه هجدهم دي ماه 1384 ساعت 18:46


خیره شدن به خورشید فقط دلزدگی میاره...بیزاری از نور

دویدن به طرف نور هیچ ارزشی نداره اگه قرار باشه توی روشنی

پنهان شی و دیگه خودت رو نبینی!

خودت!!!

پرتویی از نور...

بعضی وقتها برای گرم شدن کافیه پاهاتو روی ردی از نور بذاری

این جوری گرما رو با تمام وجودت حس میکنی و ...

اوج میگیری...

پرواز ...پرواز...با دو پای کوچک از جنس خورشید...

و باز هم لذت نرسیدن و ارزومند بودن...

لحظه ای برای خودم...

چهارشنبه بيست و سوم آذر ماه 1384 ساعت 17:09


بعضی وقت ها خلوتی لازمه که من رو به من برسونه.

یک لحظه...فقط یک لحظه که میشه برای خودت باشی.

بزرگ باشی در عین کودکی...

لحظه ای که کویر از بوی بارون مست میشه و از شوق رسیدن تشنه...

و باز هم کویر...

                    وسعتی برای پرواز...

کوه باید شد و ماند...

يکشنبه بيست و نهم آبان ماه 1384 ساعت 08:10


پاییز هیچ وقت ساکت نبوده اما همیشه به من ارامش داده.

شکی ندارم که همیشه ماه رو توی شبهای پاییزی دیدم.

اگر چه اسمونم توی این شبها پر از ابر بوده.

ولی ابرها هیچ وقت موندگار نبودن...همیشه گذشتن...

اگه نگاهشون نکنیم خودشون میرن.

و من انقدر نگاهم رو به زمین دوختم تا ابرهای سیاه رفتن.

و دوباره من واسمونم موندیم...

اسمون کویر...با یه ماه که همیشه به کویری بودنش افتخار میکنه.

و من بلند می شوم تا اسمان...

من اگر سوی تو برمیگردم...دست من خالی نیست...

کوه باید شد و ماند

رود باید شد و رفت

...

کسی می اید...

سه شنبه پنجم مهر ماه 1384 ساعت 13:18


برای ما ادما شاید هیچ چیزی توی دنیا شیرین تر از امید نباشه.

امید به زندگی...امید به بودن...ادامه ی راه...

روزی که گذشت من برای بار دوم پا گذاشتم روخاکی که خیلی دلم میخواست با کویر خودم اشنا بشه.

دانشگاه...

یه خاک تازه که قراره فکرای نو یه روزی از همین جا سر به فلک بکشند.

این دو روز اول فقط دلم میخواست نگاه کنم.

چقدر دیدن لذت بخشه وقتی هر کسی متفاوت دیده بشه...

هر کسی متفاوت ببینه...و هر فکری جداگانه رشد کنه.

و من چقدر روشنم...چقدر امیدوار...

استاد ادبیات امروز از فروغ گفت واینکه:

کسی می اید...کسی که مثل هیچ کس نیست...

 

با غمش باز بمان...

يکشنبه سيزدهم شهريور 1384 ساعت 15:50


شاید این روزا لحظه ها دارن دیرتر میگذرن.ولی شیرینتر...

شیرین بودنش به خاطر دردیه که تو سپری شدنش باید تحمل کرد.

این درد رو روی شونه هام حس میکنم.

دوست ندارم شونه هام بدون بار به این راه ادامه بدن.

ترجیح میدم خسته شم...خسته تر...

نگران راهی که دارم طی میکنم نیستم چون مطمئنم خودشم پشت سرم میاد.

اره پشت سرم...

دلم میخواد بگم داره جلوتر از من حرکت میکنه.

ولی نه...

درسته که راه رو بلده اما برای من ارزش قائله

و اجازه میده که جلوتر راه برم تا خودم برای اولین بار

پا بذارم رو خاکی که مسیر سبززندگیم از اون شروع میشه.

بعضی وقت ها که کم میارم و بهونه میگیرم که دیگه نمیتونم ادامه بدم.

بر میگردم و نگاهش میکنم...

نگاهش خسته ترم میکنه...

چه درد شیرینی...

و دوباره ادامه میدم...با همه ی باری که روی شونه هامه...

ناله از درد مکن

                    اتشی را که دران زیسته ای سرد مکن

                با غمش باز بمان...

لحظه ی دیدار نزدیک است...

پنج شنبه بيستم مرداد ماه 1384 ساعت 04:05


همه ی ما ادما حرکت میکنیم که برسیم.اصلا هدف رسیدنه(خوب قبول)

ولی بعضی وقت ها اینقدر فکرمون به خط پایان مشغول میشه که اصلا یادمون میره داریم حرکت میکنیم.

فقط دوست داریم برسیم ولی به چه قیمتی؟؟؟؟؟؟؟

ایا رسیدن ارزش چشم پوشی از جاده رو داره؟؟؟؟؟؟

اونیکه از ما دعوت به سفر کرده میتونست از همون اول من و تو رو پیش خودش نگه داره.

اصلا هجران برای چی؟

شاید حکمتش در همین حرکت کردنه!...یه سفر...

ازما خواسته که خوب ببینیم...اینقدر به اخرش فکر نکنیم...

شاید اخرش همین جاست ...همین اول راه!!!

بعضی وقت ها درد فراق ازلذت وصال شیرینتره.

یعنی تو دوست داری که دیرتر برسی...

دوست داری تشنه تر شی...مشتاق تر...

                              (لحظه ی دیدار نزدیک است...

                                                                  باز من دیوانه ام...مستم...)

همون دوست قدیمی...

جمعه هفتم مرداد ماه 1384 ساعت 08:10


بعضی وقتا لازمه که برگردی به عقب!برای به عقب برگشتن حتما نباید خیلی چیزا تکرار شه.

قرار نیست اگه شکست خوردی دوباره اونو تجربه کنی.بعضی وقتا به عقب برگشتن یعنی همون

جایی که هستی بایستی و به پشت سرت نگاه کنی.به خاطر بیاری که یه روز افتادی و تونستی دوباره بلند شی.یادت بیاد که یه جایی از این مسیر طولانی که تو رو کشونده به اینجا یه نفر دستت رو گرفته و به تو نگاه کرده....نگاه!!!!!!!

پا به پای تو اومده...حتی اگه ظاهرا کنارت نبوده ولی همیشه مراقبت بوده.

و امروز که تو قد کشیدی و تونستی از خاک تنت جدا شی بازم به اون احتیاج داری.

به نگاهش...به بودنش...

خوب دیگه...باید حرکت کرد...ادامه بده...برو جلو...

ولی یادت باشه اون خاکی که روش پا میذاری جزئی از وجودته...

به اسمون نگاه میکنی و به اینکه سایه بون شده برای قد کشیدن تو افتخار...

ولی خیلی نگاهت رو اون بالاها نگه ندار...شاید دوباره به زمین بیافتی.

چشماتو باز کن...درست روبروت ایستاده...

خوب نگاهش کن و ادامه بده...مثل همون روز اول...

یکی داره میبینه ...مگه نه؟؟!!

چهارشنبه بيست و نهم تير ماه 1384 ساعت 05:38


من مطمئنم که یکی همیشه با منه و داره منو میبینه...و این برام خیلی ارزش داره چون خودم بهش رسیدم...دلتنگی های ادما اگه واقعا دلتنگی باشه فقط برای همون یه نفر ارزش داره...ومن چقدر دوست دارم ساکت باشم وقتی که این سکوت ارومم میکنه...وقتی اونم مثل من ارومو ساکته...شوق رسیدن همیشه ادمو دلتنگ میکنه...و من همیشه دلتنگم.

ممنونم که به من نگاه میکنی...

شروع...

چهارشنبه بيست و يکم ارديبهشت 1384 ساعت 01:47


این فقط برای شروعه...

یه جور حرکت شاید...

تو از اول سلامت پاسخ بدرود با خود داشت...