به زنده رود ، سایت بزرگ ایرانیان خوش آمدید.
به دستنوشته قاصدک نوشته شده توسط قاصدک خوش آمدید.

به سراغ من اگر می آیید ؛ پشت هیچستانم . پشت هیچستان جایی است . پشت هیچستان رگ های هوا ، پر قاصدهایی است...
1 2 3 4

آفتاب پرست

جمعه اول شهريور 1387 ساعت 23:10


گفتم که شبها از غم نبود تو و شوق دیدار تو تا صبح خواب ندارم ، تمام طول شب را با فکر تو به صبح می رسانم.

گفتی مرا فراموش کن ، به چیز دیگری بیاندیش تعداد ستارگان آسمان ... و یا گله ای از گوسفندان در حال چرا را بشمار ، آنقدر بشمار تا خستگی تو را خواب ببلعد .

 

و دیشب این کار را کردم ...

وشمردم ستاره ها را

میلیون ها میلیون ستاره

آنقدر شمردم تا دیگر هیچ ستاره ی نا آشنایی وجود نداشت .

خوابم که نبرد ،

ولی آنقدر شمردم تا آسمان روشن شد...

آری روشن شد از طلوع همیشه زیبای تو

وه چه خوشبختم حال که تو را دارم

ولی دلواپسم

که غروب نزدیک است

وای خورشید من ،

فردا شب را بدون تو چگونه به صبح برسانم .

مصطفی / تابستان 87

*

 

درخت

سه شنبه بيست و نهم مرداد ماه 1387 ساعت 01:58


يك درخت 5 ساله حدود 2 هزار دلار فايده در طول عمرش به محيط مي رساند که مهمترین آنها بدین شرح می باشد :

تهيه و توليد اكسيژن 32 دلار ، جذب و تنظيم رطوبت 37 دلار ،‌ توليد پروتئين 25 دلار ، كنترل آلودگي 625 دلار ، تهيه پناهگاه براي حيوانات 31 دلار و كاهش فرسايش 31 دلار .

يك درخت به طور متوسط سالانه حدود 12 كيلوگرم از دي اكسيد كربن هوا را مي گيرد . اين مقدار معادل دي اكسيد كربني است كه يك اتومبيل در طي يك مسافت۰ 7 كيلومتري توليد مي كند . همچنين يك درخت ، اكسيژن مورد نياز يك خانواده چهار نفري را در يك سال تامين مي نمايد .

                                    

من و تو در طول یک سال چه کار می کنیم ؟!

من یکی که بیشتر مصرف کننده ام تا تولید کننده.

 اگه خیلی تلاش کنم نهایت سر به سر بشه ... اونم  (( اگه )) بشه.

*

شازده کوچولو

دوشنبه چهاردهم مرداد ماه 1387 ساعت 21:05



گل‌ها گفتند: -سلام.
شهريار کوچولو رفت تو بحرشان. همه‌شان عين گل خودش بودند. حيرت‌زده ازشان پرسيد: -شماها کی هستيد؟
گفتند: -ما گل سرخيم.

آهی کشيد و سخت احساس شوربختی کرد. گلش به او گفته بود که از نوع او تو تمام عالم فقط همان يکی هست و حالا پنج‌هزارتا گل، همه مثل هم، فقط تو يک گلستان! فکر کرد: «اگر گل من اين را می‌ديد بدجور از رو می‌رفت. پشت سر هم بنا می‌کرد سرفه‌کردن و، برای اين‌که از هُوشدن نجات پيدا کند خودش را به مردن می‌زد و من هم مجبور می‌شدم وانمود کنم به پرستاريش، وگرنه برای سرشکسته کردنِ من هم شده بود راستی راستی می‌مرد...» و باز تو دلش گفت: «مرا باش که فقط بايک دانه گل خودم را دولت‌مندِ عالم خيال می‌کردم در صورتی‌که آن‌چه دارم فقط يک گل معمولی است. با آن گل و آن سه تا آتش‌فشان که تا سرِ زانومَند و شايد هم يکی‌شان تا ابد خاموش بماند شهريارِ چندان پُرشوکتی به حساب نمی‌آيم.»

 

روباه گفت: -سلام.
شهريار کوچولو برگ‌شت اما کسی را نديد. با وجود اين با ادب تمام گفت: -سلام.
صداگفت: -من اين‌جام، زير درخت سيب...
شهريار کوچولو گفت: -کی هستی تو؟ عجب خوشگلی!
روباه گفت: -يک روباهم من.
شهريار کوچولو گفت: -بيا با من بازی کن. نمی‌دانی چه قدر دلم گرفته...
روباه گفت: -نمی‌توانم بات بازی کنم. هنوز اهليم نکرده‌اند آخر.
شهريار کوچولو آهی کشيد و گفت: -معذرت می‌خواهم.
اما فکری کرد و پرسيد: -اهلی کردن يعنی چه؟
روباه گفت: -تو اهل اين‌جا نيستی. پی چی می‌گردی؟
شهريار کوچولو گفت: -پی آدم‌ها می‌گردم. نگفتی اهلی کردن يعنی چه؟
روباه گفت: -آدم‌ها تفنگ دارند و شکار می‌کنند. اينش اسباب دلخوری است! اما مرغ و ماکيان هم پرورش می‌دهند و خيرشان فقط همين است. تو پی مرغ می‌کردی؟
شهريار کوچولو گفت: -نَه، پیِ دوست می‌گردم. اهلی کردن يعنی چی؟
روباه گفت: -يک چيزی است که پاک فراموش شده. معنيش ايجاد علاقه کردن است.
-ايجاد علاقه کردن؟
روباه گفت: -معلوم است. تو الان واسه من يک پسر بچه‌ای مثل صد هزار پسر بچه‌ی ديگر. نه من هيچ احتياجی به تو دارم نه تو هيچ احتياجی به من. من هم واسه تو يک روباهم مثل صد هزار روباه ديگر. اما اگر منو اهلی کردی هر دوتامان به هم احتياج پيدا می‌کنيم. تو واسه من ميان همه‌ی عالم موجود يگانه‌ای می‌شوی من واسه تو.
شهريار کوچولو گفت: -کم‌کم دارد دستگيرم می‌شود. يک گلی هست که گمانم مرا اهلی کرده باشد.
روباه گفت: -بعيد نيست. رو اين کره‌ی زمين هزار جور چيز می‌شود ديد.
شهريار کوچولو گفت: -اوه نه! آن رو کره‌ی زمين نيست.
روباه که انگار حسابی حيرت کرده بود گفت: -رو يک سياره‌ی ديگر است؟
-آره.
-تو آن سياره شکارچی هم هست؟
-نه.
-محشر است! مرغ و ماکيان چه‌طور؟
-نه.
روباه آه‌کشان گفت: -هميشه‌ی خدا يک پای بساط لنگ است!
اما پی حرفش را گرفت و گفت: -زندگی يک‌نواختی دارم. من مرغ‌ها را شکار می‌کنم آدم‌ها مرا. همه‌ی مرغ‌ها عين همند همه‌ی آدم‌ها هم عين همند. اين وضع يک خرده خلقم را تنگ می‌کند. اما اگر تو منو اهلی کنی انگار که زندگيم را چراغان کرده باشی. آن وقت صدای پايی را می‌شناسم که باهر صدای پای ديگر فرق می‌کند: صدای پای ديگران مرا وادار می‌کند تو هفت تا سوراخ قايم بشوم اما صدای پای تو مثل نغمه‌ای مرا از سوراخم می‌کشد بيرون. تازه، نگاه کن آن‌جا آن گندم‌زار را می‌بينی؟ برای من که نان بخور نيستم گندم چيز بی‌فايده‌ای است. پس گندم‌زار هم مرا به ياد چيزی نمی‌اندازد. اسباب تاسف است. اما تو موهات رنگ طلا است. پس وقتی اهليم کردی محشر می‌شود! گندم که طلايی رنگ است مرا به ياد تو می‌اندازد و صدای باد را هم که تو گندم‌زار می‌پيچد دوست خواهم داشت...
خاموش شد و مدت درازی شهريار کوچولو را نگاه کرد. آن وقت گفت: -اگر دلت می‌خواهد منو اهلی کن!
شهريار کوچولو جواب داد: -دلم که خيلی می‌خواهد، اما وقتِ چندانی ندارم. بايد بروم دوستانی پيدا کنم و از کلی چيزها سر در آرم.
روباه گفت: -آدم فقط از چيزهايی که اهلی کند می‌تواند سر در آرد. انسان‌ها ديگر برای سر در آوردن از چيزها وقت ندارند. همه چيز را همين جور حاضر آماده از دکان‌ها می‌خرند. اما چون دکانی نيست که دوست معامله کند آدم‌ها مانده‌اند بی‌دوست... تو اگر دوست می‌خواهی خب منو اهلی کن!
شهريار کوچولو پرسيد: -راهش چيست؟
روباه جواب داد: -بايد خيلی خيلی حوصله کنی. اولش يک خرده دورتر از من می‌گيری اين جوری ميان علف‌ها می‌نشينی. من زير چشمی نگاهت می‌کنم و تو لام‌تاکام هيچی نمی‌گويی، چون تقصير همه‌ی سؤِتفاهم‌ها زير سر زبان است. عوضش می‌توانی هر روز يک خرده نزديک‌تر بنشينی.

فردای آن روز دوباره شهريار کوچولو آمد.
روباه گفت: -کاش سر همان ساعت ديروز آمده بودی. اگر مثلا سر ساعت چهار بعد از ظهر بيايی من از ساعت سه تو دلم قند آب می‌شود و هر چه ساعت جلوتر برود بيش‌تر احساس شادی و خوشبختی می‌کنم. ساعت چهار که شد دلم بنا می‌کند شور زدن و نگران شدن. آن وقت است که قدرِ خوشبختی را می‌فهمم! اما اگر تو وقت و بی وقت بيايی من از کجا بدانم چه ساعتی بايد دلم را برای ديدارت آماده کنم؟... هر چيزی برای خودش قاعده‌ای دارد.
شهريار کوچولو گفت: -قاعده يعنی چه؟
روباه گفت: -اين هم از آن چيزهايی است که پاک از خاطرها رفته. اين همان چيزی است که باعث می‌شود فلان روز با باقی روزها و فلان ساعت با باقی ساعت‌ها فرق کند. مثلا شکارچی‌های ما ميان خودشان رسمی دارند و آن اين است که پنج‌شنبه‌ها را با دخترهای ده می‌روند رقص. پس پنج‌شنبه‌ها بَرّه‌کشانِ من است: برای خودم گردش‌کنان می‌روم تا دم مُوِستان. حالا اگر شکارچی‌ها وقت و بی وقت می‌رقصيدند همه‌ی روزها شبيه هم می‌شد و منِ بيچاره ديگر فرصت و فراغتی نداشتم.

به اين ترتيب شهريار کوچولو روباه را اهلی کرد.
لحظه‌ی جدايی که نزديک شد روباه گفت: -آخ! نمی‌توانم جلو اشکم را بگيرم.
شهريار کوچولو گفت: -تقصير خودت است. من که بدت را نمی‌خواستم، خودت خواستی اهليت کنم.
روباه گفت: -همين طور است.
شهريار کوچولو گفت: -آخر اشکت دارد سرازير می‌شود!
روباه گفت: -همين طور است.
-پس اين ماجرا فايده‌ای به حال تو نداشته.
روباه گفت: -چرا، واسه خاطرِ رنگ گندم.
بعد گفت: -برو يک بار ديگر گل‌ها را ببين تا بفهمی که گلِ خودت تو عالم تک است. برگشتنا با هم وداع می‌کنيم و من به عنوان هديه رازی را به‌ات می‌گويم.
شهريار کوچولو بار ديگر به تماشای گل‌ها رفت و به آن‌ها گفت: -شما سرِ سوزنی به گل من نمی‌مانيد و هنوز هيچی نيستيد. نه کسی شما را اهلی کرده نه شما کسی را. درست همان جوری هستيد که روباه من بود: روباهی بود مثل صدهزار روباه ديگر. او را دوست خودم کردم و حالا تو همه‌ی عالم تک است.
گل‌ها حسابی از رو رفتند.

 

قسمتهايي از شازده کوچولو

نوشته سنت اگزوپری

برگردان احمد شاملو

اگر تا به حال این داستان رو نخوندید توصیه می کنم چندین بار ، با حوصله  بخونید . خوشبختانه تو اینترنت هم به صورت کامل هست.

http://www.shamlou.org/thelittleprince/text/thelittleprince.html

*

سوزدم جایی !

سه شنبه ششم آذر ماه 1386 ساعت 03:20


میانگین مطالعه هر ایرانی در روز 56 ثانیه است(جراید**)

اخذ فوق تخصص در همه زمینه ها فقط در 56ثانیه !

 

 

 

*** 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

دوستان همشهریان یاران دیرینم سلام

 

 

کاشکی ایامتان بر عکس من  باشد به کام

 

 

اتفاق ناگواری چونکه رخ داده برام

 

 

زندگی دیگر در این دنیا شده بر من حرام

 

 

روی من باشد سیه ، شرمنده ام ، در یک کلام

 

 

سوزدم جایی ، نمی تانم بگویم من کجام!

 

 

 

 

سوزشم از ماچ آن زنبور لاکردار نیست

 

 

زان نشیمن گز و یا زان عقرب جرّار نیست

 

 

سوزشم از آتش کبریت یا سیگار نیست

 

 

لاجرم آتش نشانی هم علاج کار نیست

 

 

درد من دردیست پنهانی که می سوزد مدام

 

 

سوزدم جایی نمی تانم بگویم من کجام!

 

 

 

 

چونکه می بینم شود اجناس هر روزه گران

 

 

نرخ مرغ و نرخ گوشت و نرخ آب و نرخ نان

 

 

زیر خرج زندگی مانده است هر پیر و جوان

 

 

با چنین اوضاع و احوالی ولی در این زمان

 

 

دولت ما می دهد هر دم به ارزانی پیام

 

 

سوزدم جایی ، نمی تانم بگویم من کجام!

 

 

 

 

چونکه می بینم به دریا، یا که در صحرای لوت

 

 

دمبدم با یک نسیم ساده ای در حد فوت

 

 

می کند هر لحظه در اینجا هواپیما سقوط !

 

 

قیمت جان می شدو هم قیمت کشک و قروت !

 

 

جان سیصد تا مسافر می شود نا گه تمام

 

 

سوزدم جایی نمی تانم بگویم من کجام !

 

 

 

 

یک بخاری آن هم استاندارد، با رنگ سفید

 

 

اصغر از بازار دیشب با دو صد شادی خرید

 

 

چون زدش کبریت چشمانش دگر جایی ندید

 

 

همره لوله بخاری تا به اتمسفر پرید !

 

 

چونکه دیدم سوخت ، من هم سوختم با آن عوام

 

 

سوزدم جایی نمی تانم بگویم من کجام!

 

 

 

 

ای که می پرسی چرا آخر نمی خوانم کتاب

 

 

گر چه باشد حرف تو البته یک حرف حساب

 

 

یک سری امشب بیا با من به ایستگاه سراب*

 

 

تا خودت گیری عزیز من سوالت را جواب

 

 

قیمتش بالاست آخر چون طلا و نفت خام !

 

 

سوزدم جایی نمی تانم بگویم من کجام !

 

 

 

 

 

 

مجید رحمانی صانع

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

* البته آمار متفاوته ، بعضی آمار خیلی وحشتناکه ، مثله 17 دقیقه درسال در اینجا

 

 

 

** ایستگاه سراب ؛ نام محله ایست قدیمی در مشهد(در نزدیکی خیابان دانشگاه و دانشکده ادبیات سابق) , که بازراچه های خرید کتاب در آن واقع شده است.

 

 

 ***

در آینده در مورد استاد مجید رحمانی صانع استاد شعر و طنز (حداقل شرق)  ایران

( مجلات:  گل آ قا _طنز و کاریکاتور ، روزنامه قدس _خراسان  ، ماهنامه : بچه مشد _ستون آزاد)   و اشعارشون بیشتر می نویسم .

 

 

 

 

 

تو نهمین نمایشگاه بزرگ کتاب خراسان رضوی،سالن فردوسی غرفه مِلینا(192) منتظرتونم !

 (2-9 آذر 1386)

 

 

 

 

 

 

  

*

 

ایرانی _ مسلمان

جمعه بيستم مهر ماه 1386 ساعت 06:38


 

 

 

 برای اثبات حسن نیت خودم ، و ادای دین نسبت به آیین کهن میهنم ، مطالب خوندنی در رابطه جشن مهرگانی که گذشت می نویسم  تا شاید با رونویسی این تکالیف ، درسم رو از بر بشم.

 

 

 

( اساتید قبلا به طور مفصل به این مطلب پرداختند  ، ولی من هم وظیفه خودم می دونستم ، البته این مطالب رو در یاهو مسنجر هم برای همه فرستادم ولی دلم نیومد که اینجا هم نگذارم)

 

 

 

 

 ***

 

 

 

مهر (میترا) در پارسی مفهوم «فروغ ، روشنایی ، دوستی ، پیوستگی ، پیوند و محبت » داشته و ضد دروغ ، دروغ گویی ، پیمان شکنی و نامهربانی کردن بوده است. در زبان پارسی ، واژه "دروغ " از سه هزار سال پیش تغییر نیافته که تلفظ اولیه آن "دروگ" بود.

 

 

 

 

مورخان در همه کشورها ، با توجه به این جشن ها ، تداوم بکاربردن واژه مهربانی و رعایت خصلت مهربان بودن و مهربانی کردن در میان ایرانیان که به اصطلاح در خونشان قرار گرفته است . ایرانیان را مهربانترین ، با گذشت ترین و مهمان نواز ترین مردم جهان نوشته اند.

  

عمر خیام نیشابوری که تقویم خورشیدی را تنظیم کرده درباره مهر ماه و جشن مهرگان گفته است : " این ماه را از آن مهرماه گویند که مهرباتی بود مردمان را بر یگدیگر از هر چه رسیده باشد ، از غله و میوه نصیب باشد ، بدهند و بخورند باهم "

 

فلسفه آیین های مهرگان سپاسگزاری به درگاه خداوند به خاطر برکاتی که عنایت کرده و تحکیم دوستی و محبت میان انسانهاست. 

 

ایرانیان از دیر زمان کوشیده اند که کارهای مهم را از مهر ماه اغاز کنند ، از جمله ازدواج  و تشکیل زندگانی خانوادگی . به نوشته مورخان یونانی ،به دستور داریوش بزرگ بود که دبستان های ایران از مهر ماه آغاز به کار کرده اند و انتشار همین نوشته ها سبب شد که در سراسر جهان آغاز سال تحصیلی از سپتامبر (10 شهریور تا 10 مهر ) قرار داده شود.

 

 این مورخان نوشته اند که در دبستانها که  ویژه پسران ایران بود به کودکان می آموختند که اقتدار و عظمت وطن و حفظ تمدن آنان بستگی به آن دارد که متحد باشند و ارتشی شکست ناپذیر داشته و همواره آماده دفاع از وطن باشند.

***

*

 

 

 

 

جاده ی شک !

پنج شنبه دوازدهم مهر ماه 1386 ساعت 17:03


 

 

 

 

 

 

مرز در عشق و جنون باریک است            

                کفر و ایمان چه بهم نزدیک است

 

عشـــــق هم در دل ما ســـردرگم           

                    مثـــــــــل ویرانی و بـــــهت مردم

 

گیســـــویت تعزیتی از رویاســـــت          

                 شب طولانی خـــون تا فرداست

 

خون چرا در رگ من زنجیر اســـت                

              زخم من تشنه تر از شمشیر است

 

مــــــستـم از جام تـــــهی حیرانی               

                 بــــــــــاده نوشیده شده پنهانی

 

عشق تو پشت جنون محو شده                 

                هوشـــیاریست مگو سلب شده

 

من و رســـــــوایی و این بار گنـاه                

                 تو و تنــــــــهایی و چشم سیاه

 

از من تازه مسلمـــــان بگذر بگذر                 

                بگذر از سر پیمـــــــان بگذر بگذر

 

دل دیوانه به دین عشق تو شد                  

              جاده ی شک به یقین عشق تو شد

 

 

 

 

 

 

 

 

 

شک ! ...

 

 

 

 

  شعر از افشین یدالهی

 

 

 

*

 

 

 

 

 

 

 

*

 

 

بی دردم !

دوشنبه دوم مهر ماه 1386 ساعت 01:58


مرا با گریه کاری نیست 

 

که من با خنده می گریم

 

مرا با درد کاری نیست

 

که من بی درد ِ بی دردم

 

 

 

 

*

باید هر سال یک کلاس بالا برویم !

شنبه سي و يکم شهريور 1386 ساعت 22:34


ما باید هر سال یک کلاس بالا برویم.

 

 

 

برای پارسای عزیز که امروز برای اولین بار به مدرسه رفت.

 

 

 

 

پاشید کلاس اولیا

به کوریه چشم بعضیا

باید که خوب درس بخونید

هر چی که خواستید بدونید

برپا کلاس اولیا

که معلم داره میاد

سئوال کنید اولیا :

                            "   آقا ! اجازه هست آقا !

                                               می شه به ما بگید چرا

 

 

باید جنگید با دشمنا

                                                               آقا ! اجازه هست آقا !                                            

 

 

 

      دشمن چه کارمون داره

                                             مگه

     آقا ! اجازه هست آقا !

 

 

 

 

 

 

 

                                            خود اون خونه نداره؟؟

 

 

 

آقا اجازه هست آقا !

 

 

 

                      می شه به ما بگید چرا

 

                                                                      می گن عمو شهید شده                                     رفته بالا پیش خدا

 

 

 

                                                                                                آقا اجازه هست آقا

                                                                                                                                                

                           آقا ! اجازه هست آقا

 

 

 

 

                                                                                            میشه به ما بیگید چرا؟

                   اون آقاها نداره پا   !   

 

 

 

 

 

 

 "

 

 

 

 

 

  

 

برای کلاس دومی ها

 

نخستین روز درس

 

خا را شکر که همه بکلاس دوم آمده ایم. پارسال در کلاس اوَل بودیم . هر روز کار کردیم و خواندن و نوشتن و کمی حساب یاد گرفتیم وبرای آمدن بکلاس دوم آماده شدیم.حالا که تابستان تمام شده همه در کلاس دوم نشسته ایم.امسال هم باید کار کنیم و بخوانیم و بنویسیم و نقَاشی کنیم و حساب یاد بگیریم تا برای رفتن بکلاس سوم آماده شویم.

ما باید هر سال یک کلاس بالا برویم. تا وقتی بزرگ می شویم دانا باشیم.

ما کار می کنیم خدا هم ما را یاری می کند. و آموزگار و پدر و مادر مهربان از ما راضی و خشنود می شوند.

 سئوالات پایان درس:

1_ در کلاس اوَل چه یاد گرفته ایم؟

2_در کلاس دوم چه یاد خواهیم گرفت؟

3_ کدام یک از شما می تواند این درس را شمرده و بلند بخواند ؟

4_ کی می تواند  سرود بخواند ؟ ؟

 

 

 

 

 

*

 

تو برای وصل کردن آمدی ؟!

دوشنبه بيست و ششم شهريور 1386 ساعت 17:01


 

 

 

حرم امام رضا(ع)

در ورودی حرم ، بعد از اون حمله تروریستی ! همیش  زائرین رو قبل از ورود بازدید بدنی می کنند ، البته مثلا بازدید بدنی می کنند ، ولی کسی که مسئول این کار ِ فقط یه دستی به پاهای آدام می کشه (معمولا محدوده ی جیب شلوار ) و بعد هم اگر آدم ِخوشرویی باشه یه خوشامدگویی (التماس دعایی یا چیزی مثل این )  میگه و اجازه میده که بری تو .

حالا من موندم که تروریستها اگه بخوان زبونم لال دوباره از این جنایتها بکنند ، اینقدر از مرحله پرتند که اون بمب یا اسلحه رو تو جیبشون بذارند؟!  نه فکر نکنم اینقدر ساده باشند ، باور کنید ماده منفجره هر جای دیگه از بدن ممکنه جای بگیره ، پشت گردن ، پشت پاها ، توی کفش یا ... بهتر نیست که بجای این بازدید بدنی تشریفاتی که فقط وقت مردم رو میگیره و باعث میشه ازدحام جمعیت جلوی در ورودی زیاد بشه ، یه دستگاه پیشرفته بزارند تا تشخیص بده که کی تروریسته و کی زائر !   نمی دونم ! شاید همچین دستگاهی هنوز اختراع نشده ، و گرنه مطمئنم که هر چه قدر هم که اون دستگاه قیمتی باشه . آستان قدس از نظر مالی مشکلی نداره.

خوب این موضوع شاید اینقدرها هم اهمیت نداشته باشه !   ما این همه تو زندگی مون وقت تلف می کنیم ، این چند ثانیه اش هم روش ، تا حالا  هم نشنیدم بقیه زوّار  از این موضوع گلایه ای داشته باشند. ولی موضوع فقط این نیست ،

 روز اول ماه رمضون بود ، چرا راه دور میرید ، همین چند روز پیش رو می گم.

قبل از اذان مغرب ، جلوی یکی از درهای ورودی ، خوب ... مثل همیشه باید تو صف می ایستادی تا بازدید بدنی بشی . 

 ولی این بار قضیه تروریستهای معمولی نبودند ، تروریستهای فرهنگی رو بچسب !

 دستور رسیده بود که جوونایی که لباس (به اصطلاح) نامناسب دارند رو اجازه ندهند که وارد حرم بشند !

 ما که به سلامت گذشتیم ... اما پشت سر ما دو پسر (19-20ساله) گرفتار شدند ، بعلت اینکه آستین لباسوهاشون کوتاه تر از حد معمول (!) بود .اجازه نداشتند وارد حرم بشند. ( نمی دونم شاید اینطوری موجبات تحریک بانوان زائر و به گناه افتادن ایشان رو فراهم می کردند)

اونایی که سن و سالی ازشون گذشته بود ، با هر نوع و هر سایزی از  لباس می تونستد وارد بشند ، ولی جوونا !   نه !   به خصوص اگر این جَوون به سرو وضع ظاهریش رسیده بود  ،  اونایی که کلاس رفته بودند و بدن مبارک رو ساخته بودند که حرفش رو نزن !

 با این برّو بازوی تحریک آمیز ، آستین کوتاه هم پوشیدی برادر !

 فقط اون دو تا نبودند ، هر کس آستینش از آرنجش  چهار انگشت بالاتر بود  نمی تونست وارد بشه ، چند نفر معترض شدند ، ولی فایده ای نداشت ، دستور از بالا صادر شده بود و باید اجرا می شد. شخص بزرگواری که همراه من بود ، از اون جایی که سن و سال بالایی داشت سعی کرد وساطت چند تاشون رو بکنه ، ولی فقط یه نفرشون رو اجازه دادند که وارد بشه . برای بقیه کوتاه نیومدند ، اوناهم دلخور و سرخورده و پریشون و ... برگشتن و رفتن ، که رفتن .

ما هم بهت زده از این قانون جدید موندیم که چه کار کنیم ، آخه شنیده بودیم که خدا باید بطلبه نه بنده خدا. من بعد از اون حرم نرفتم ،  خبر ندارم که هنوز هم این قانون ( مسخره ) پابرجاست یا  که خودشون خجالت کشیدند و لغوش کردند.

 امیدوارم این باعث نشه تا به زیارت نیایید.

امید دارم من و شما ، اگه خواستیم یه وقتی ، یه جایی به دیدن خدا بریم هیچ کس و هیچ چیزی نتونه جلومونو بگیره.

وحی آمد سوی موسی از خدا

بنده‌ی ما را ز ما کردی جدا

تو برای وصل کردن آمدی

یا برای فصل کردن آمدی

تا توانی پا منه اندر فراق

ابغض الاشیاء عندی الطلاق

هر کسی را سیرتی بنهاده‌ام

هر کسی را اصطلاحی داده‌ام

در حق او مدح و در حق تو ذم

در حق او شهد و در حق تو سم

ما بری از پاک و ناپاکی همه

از گرانجانی و چالاکی همه

من نکردم امر تا سودی کنم

بلک تا بر بندگان جودی کنم

هندوان را اصطلاح هند مدح

سندیان را اصطلاح سند مدح

من نگردم پاک از تسبیحشان

پاک هم ایشان شوند و درفشان

ما زبان را ننگریم و قال را

ما روان را بنگریم و حال را

ناظر قلبیم اگر خاشع بود

گرچه گفت لفظ ناخاضع رود

زانک دل جوهر بود گفتن عرض

پس طفیل آمد عرض جوهر غرض

چند ازین الفاظ و اضمار و مجاز

سوز خواهم سوز با آن سوز ساز

آتشی از عشق در جان بر فروز

سر بسر فکر و عبارت را بسوز

موسیا آداب‌دانان دیگرند

سوخته جان و روانان دیگرند

 

ترجمه خسرو ناقد

بی‌گمان جذاب‌ترين قصهء مثنوی معنوی در اين خصوص، حکايت «موسی و شبان» است که در آن حق تعالی، پيامبر سخت‌گير خود را مورد عتاب قرار می‌دهد که ما را با زبان و ظاهرِ گفتار مردمان کاری نيست، بلکه با قلب و باطن آنان کار داريم؛ زيرا مذهب عشق بالاتر از همه مذهب هاست:

ما زبان را ننگريم و قال را

ما درون را بنگريم و حال را

ناظر قلبيم اگر خاشع بُوَد

گر چه گفت لفظ ناخاضع رَوَد

زانکه دل جوهر بُوَد، گفتن عَرض

پس طفيل آمد عَرَض ، جوهر غَرَض

ملت عشق از همه دين‌ها جداست

عاشقان را ملت و مذهب خداست

لعل را گر مهر نبود، باک نيست

عشق در دريای غم، غمناک نيست

در اين باب می‌توانيم علی‌الخصوص از اين حديث منسوب به‌پيامبر اسلام بهره گيريم که می‌فرمايد: اِستَفتِ قَلبَکَ وَ اِن اَفتَاکَ المُفتونَ. بنابراين، دلی که با خداست، حتی در تاريکی جهان ما نيز، طريق رستگاری را می‌يابد. و در اين راه آثار شاعران بزرگ جهان اسلام و نيز شاعران دنيای مسيحی و سرايندگان سرزمين‌های هند، می‌تواند راهنما و راهبر ما باشد.

دید موسی یک شبانی را براه

کو همی‌گفت ای گزیننده اله

تو کجایی تا شوم من چاکرت

چارقت دوزم کنم شانه سرت

جامه‌ات شویم شپشهاات کشم

شیر پیشت آورم ای محتشم

دستکت بوسم بمالم پایکت

وقت خواب آید بروبم جایکت

ای فدای تو همه بزهای من

ای بیادت هیهی و هیهای من

 

*

 

 

انسانم آرزوست !

سه شنبه سيزدهم شهريور 1386 ساعت 18:53


کارمند خوب :

 

 کارمند خوب و وظیفه شناس کارمندیه که تو اداره سرش از همه شلوغ تره.

 

 

یک استاد خوب :

 

 استادیه  که هیچ وقت حضور _غیاب نکنه ،  ولی با این حال کلاسش همیشه مملو از دانشجو باشه و جا برای سوزن انداختن نباشه . به طوریکه اگر کسی دیر رسید سر کلاس درس ، دیگه جایی برای نشستن پیدا نکنه ، این طوری نه کسی تاخیر می کنه و نه غیبت.

 

 

یک سخنران (واعظ)خوب :

 

هم به همین صورت ،  حتی اگر مردم بدونند که پایان جلسه (سخنرانی ، عزاداری یا هر چیز دیگه) هیئت برگزار کننده شام نمی ده ولی باز هم پای صحبتش بشینند.

 

 

 

راننده تاکسی خوب :

 

 کسی که هر روز بره سر کار به خصوص روزای برفی ، نه هر موقع دلش خواست و نه هر موقع به پول نیاز داشت.(هرچند اگر ، بشینه تو خونه و فقط بنزینش رو بفروشه سود بیشتری به جیب میزنه)

 

 

 

 

یک دکتر جراح خوب :

 

 کسی که بعد از عمل جراحی حتمن ببینیش ، ولی بعد از اون دیگه اصلن نبینیش.

 

 

یک هنرمند خوب :

 

 کسی که آثارش رو بدزدند ، و یا عین اون رو  برداشت کنند و اگر تونستند به نام خودشو ثبت کنند.