به زنده رود ، سایت بزرگ ایرانیان خوش آمدید.
به دستنوشته شروع تازه نوشته شده توسط غريبه تنها خوش آمدید.

من آن گلبرگ مغرورم که میمیرم زبی آبی.... ولی با خفت و خاری پی شبنم نمیگردم
1 2

خسته

سه شنبه بيست و چهارم ارديبهشت 1387 ساعت 15:41


خسته

نمی دانم اسم اینجا چیست؟ عجب سبز است، چه هوای مطبوعی دارد، آب این چشمه چرا اینقدر زلال است؟

نکند خواب می­بینم! باورکردنی نیست ... این کوه های بلند... یک دشت پر از گل زیبا، با کلی پروانه­ی خوشگل تزیین شده...

این کلبه را چه کسی ساخته؟! یعنی برای من است؟! آن گوشه ها گل قاصدک را می بینی؟!

من به خوش خبری اش ایمان دارم ...شاید خبر از پایان این شب طویل می دهد!

شاید...

عجب عادت بدی شده این ننوشتن!

هزاران موضوع به ذهنم می آید ... اما دیگر قدرت نوشتن را از دست داده ام گویا...

نمیدانم... باید فکری کرد، به شدت احساس خستگی می کنم... چم شده...

شب سرد و سیاهی شده امشب، بی احساسی پاییز با بی رحمی زمستان آمیخته و شب پرتلاطمی را فراهم آورده است...

قطرات خشن باران همچنان بر سقف می کوبند ...

آه ...گویی قصد این ندارند که دست از کوفتن بر اندامم بردارند...

تلفن ام هی زنگ می خورد، شاید هم sms باشد! فقط صدای بی احساس ویبره به گوش می آید، از حدود ساعت 7 غروب حوصله گوشی ام را هم ندارم...

دلم برای چند لحظه سکوت تنگ شده ...چند قطره دوست داشتن چند لحظه آرامش... چقدر دلم می خواهد یک هفته قید دانشگاه و کار و کامپیوتر و موبایل و آدمهای مسخره دور و برم و همه چیز را بزنم و تک و تنها به جنگلی ...کوهی ...غاری... جایی... پناه ببرم .

وای که حتی فکرش هم آرامشی به دل می آورد غریب!
فکر جایی آرام که در آن نه هیچ خبر بدی می شنوی ، نه هیچ آدم مسخره و دلقکی میبینی، نه هیچ آدم حسودی، نه هیچ کس که خودش را برای لذتی بیشتر بزک کند ...

نه می شنوی کسی زندانی شده نه خبر کتک خوردن کسی به گوش ات می آید. نه می شنوی کسی را به خاطر بدحجابی گرفته اند نه میبینی کسی به خاطر جلب توجه دیگران خودش را برهنه کرده است! نه می شنوی که آدمها را به خاطر اینکه به چیزی بیشتر از فساد و دختر بازی و دلقک بازی فکر میکنند دستبند زده اند، و خیلی چیزهای دیگر نمی بینی و نمی­شنوی، یک هفته یادت می رود که دور و برت سنگها را بسته اند و سگها را رها کرده اند!

یک هفته تنهای تنها از شرّ تنهایی فرار می کنی!!!ا

فکرش را بکن... دروغ هم نمیتوانی بگویی ...طبیعت راستگویی را هم به تو می آموزد...

...این نیز می­گذرد...

طلوع

يکشنبه بيست و دوم مهر ماه 1386 ساعت 13:42

دوستی...

سه شنبه چهارم ارديبهشت 1386 ساعت 13:31

حس جدید...

چهارشنبه بيست و ششم مهر ماه 1385 ساعت 13:45

کلبه من...

دوشنبه اول اسفند ماه 1384 ساعت 18:21

مرد تنها...

چهارشنبه نوزدهم بهمن ماه 1384 ساعت 11:32

بی یار...

جمعه هفتم بهمن ماه 1384 ساعت 17:18

باران...

چهارشنبه چهاردهم دي ماه 1384 ساعت 17:50

سفر...

پنج شنبه اول دي ماه 1384 ساعت 12:31

كمك

پنج شنبه هفدهم آذر ماه 1384 ساعت 19:57

قصه امير...

چهارشنبه شانزدهم آذر ماه 1384 ساعت 15:53

تنها...

پنج شنبه دهم آذر ماه 1384 ساعت 23:11

بوسه باد

شنبه بيست و هشتم آبان ماه 1384 ساعت 11:47

بیا بیا

پنج شنبه بيست و ششم آبان ماه 1384 ساعت 03:30

نیایش...

جمعه سيزدهم آبان ماه 1384 ساعت 07:32

همراه

چهارشنبه يازدهم آبان ماه 1384 ساعت 22:33

بودن یا نبودن...

يکشنبه هشتم آبان ماه 1384 ساعت 15:33

لحظه های زندگی

يکشنبه هشتم آبان ماه 1384 ساعت 10:35

کاش...

جمعه ششم آبان ماه 1384 ساعت 06:41

شب قدر

سه شنبه سوم آبان ماه 1384 ساعت 06:20

1 2