ا
چند صباحی ست بوی نامردی های مدینه بوی کاهگل های کوچه بنی هاشم خواب را از چشمانم ربوده.دلم مالامال از بی قراریست و خود را به در و دیوار سینه می کوبد.می خواهم به دیار بی مادری هایم بروم.دلم تنگه بقیع است و دیوانه مسجد النبی.می خواهم پر بکشم به قبرستان غریب بقیع تا چشمان نا آرامم آرام شوند و ببیند حتی از مادرش یک قبر ساده هم سراغ ندارد.ببیند که نه می تواند سر بر زانوان خاک مزارش نهد و نه چشم بر شانه های گرم مادر. ببیند و آستین به دندان بگیرد و کنار مشبک های سیاه قبرستان منتظر بماند تا صاحبمان با فانوسی نورانی خاک های غریب بقیع را روشنایی بخشد.
***
(عرفان نظر آهاری)
گر شدم دل شده یار دلم می خواهد اهل تنهایی و احساس دلم می خواهد
تو به هر کس که بخواهی دل خود را بسپار من شدم عاشق عباس(ع) دلم می خواهد
نگو گریه نکن مادر!
نگو که روزی سخت تر از عاشورا نیست.آن آتش که عصر عاشورا به خیمه ها می گیرد مبداش اینجاست.من کربلا را میان در و دیوار دیدم وقتیکه ناله تو به آسمان بلند شد.بعد از این هیچ کربلایی نمی تواند مرا اینقدر بسوزاند...
حرف آخر و آخر حرفم را با بغض می خورم.ناگهان چقدر زود دیر می شود...