<>><<>
بانوي آوازهاي دور
مي نوشت از تنهايي خود
و گرماي دستي كه كاغذهايش را به آتش مي كشيد
مي شناخت دلهره را زير كلاف شب
مي شنيد نيايش جيرجيرك را زير پرچين خواب
<>><<>
بانوي چشم هاي ستاره جا مانده بود
نرفته كه خود بازمانده بود
گاه ِ سپيده مي رفت به عشقبازي ابر
اشك مي شد به ناوَك ماه
<>><<>
بانوي آب هاي تلاطم
ماهي كوچكي بود به ناز و راز و به رقص
موج نگاهش سينه صدف مي شكافت
از شكست مي ترسيد
از عروسك شكسته مي گريخت
<>><<>
بانوي ديار آتشفشان
رفته از ياد شرار و قرار
حرير آتش به تن
عريان بر بستر خيال زمان
<>><<>
بانوي ديار پرواز
نه از جنس پريان بود نه از نژاد پرنده
پيش از سپيده
مي شد پريوش پريزاد پريچهره
مي رفت به جنگ روز
واژه ها را به بند مي كشيد
بر قلمروي احساس فرمان مي راند و...
آوازهاي دور زمزمه مي كرد..
<>><<>