...................
چندي است فكر مي كنم، تلاش مي كنم، خروج مي نمايم و برميگردم..
نازك تني، خيره سري، پديده نگري و توانمندي !!
مزمزه ميكنم، اوج ميگيرم وبه زمين برميگردم، خاضعانه !
بيهوده است، تمركز نمي گيرم. شهود را ميشناسم، كمال را و قطع توان را نيز...
سياهي را درپستوي ذهنم جابجا ميكنم. گردو خاك فكر را تكان تكان ميدهم؛ چقدر غبار گرفته ؛ به سرفه مي افتم.
افكار قشنگ با توهم درآميخته در گوشه اي چمباتمه زده ،اذهان بيهوده و بيمايه آماده تهاجم؛ پنجه تيز ميكند.
تمركز نميگيرم. صدايم ميكنند؛ خاطره ها؛ خاطره ها... سردي انديشه را در كنج اتاقهاي تو در توي ذهنم حس ميكنم؛ تكانم ميدهد؛ تنم
مور مور ميشود. كي بيدار ميشوم ؟ كي عقل را دور ميريزم؟ كي فرجام را چاره ميكنم ؟!
حاشيه ها دور تا دور سرم اردو زده اند.دنيايم ديوانه است ؛ يا شايد عقل اينست....
درهم ريخته ام.بي بازگشت و شلوغ ؛ منتظر ارابه اي كه مرا تا صبح همراهي كند.
به دايره روي ديواربا استيصال نگاه ميكنم. رقاصك ساعت با طنازي و لجبازي هر چه تمامتر ميخرامد. انگار وظيفه اش فرسايش است.
خاطره ها صدايم ميكنند...كي بيدار مي شوم......؟