به زنده رود ، سایت بزرگ ایرانیان خوش آمدید.
به دستنوشته ssssssaaaaaaalam نوشته شده توسط elaheye eshgh خوش آمدید.

حالا come on اینجا come oncome on اینجا اونجا نه...حالا come on اینجا come oncome on اینجا اونجا نه...حالا come on اینجا come oncome on اینجا اونجا نه...بیا بیا بیا با من باشو تموم لحظهای من باشو چه کنم کهبی شما دلتنگم بیا بیا بیا دیگه باشو .. همش بهم میگین اینا همه عادته چرا کامنت نزاشتن واستون راحته؟ چرا مگه واسه کیا کامنت میزاری؟ تو که منو دوست داشتی واسم کامنت میذاشتی....حالا come on اینجا come oncome on اینجا اونجا نه...حالا come on اینجا come oncome on اینجا اونجا نه...حالا come on اینجا come oncome on اینجا اونجا نه...
1 2 3 4 5 6 7 8

یاد یار مهربان...

چهارشنبه هفدهم بهمن ماه 1386 ساعت 21:38


یادم میاد یه زمانی سری تو سرا داشتیم البته تو زنده رودی کع من میشناختم هیچکسسر نداشت پس من چه بودم و قدر سرمو ندونستین......

دلم براتون خیلی تنگیده بود با حرف رویا دلم خواست یهو اپ کنم....

بیادتونم هنوزم...

موفق باشید

یاسی

اخرین پست یاسی:

شنبه سيزدهم مرداد ماه 1386 ساعت 15:21


 

به جای باز باران: باز آخوند با عمامه، با دروغ های فراوان، می خورد از مال مردم، می پرد بر کول مردم، کودکی تنبل به حوزه، همچو بلبل مدح و روضه، یادم امد از فلسطین، از بلندی های جولان، از دلار نفت ایران، حرف های احمقانه، از رجایی زمانه، دور میگشتیم ز خانه، شرع چون شمشیر بران، پاره می کرد مغزها را، بشنو اینک کودک من، از زبان مام میهن، مرز و بوم پاک ایران، این رئیس جمهور نادان، کرد ویران کرد ویران

 

وقتی به اکثر وبلاگای دوستانی که از زنده رود رفتن نگاه میکنم میبینم که همشون اون اخرا داشتن از سیاست و ایران ویران مینوشتن!!!!!!!!

حالا میتونی بفهمی چه فکری در ذهنمه؟؟؟؟؟؟؟

رفتن و رفتن و رفتن ......

 

همیشه اخر همه چیز  اخر هر راهی اخر هر مشکل و بن بستی فقط یه راه میمونه.....

رفتن و رفتن و رفتن.....

دارم فکر میکنم یاد اون اوایل می افتم میبینم که واقعا به قول محمد خیلی سخت اومدم اینجا.... من مثل یه سری از تازه واردای اینجا نبودم که فقط یه وبلاگ درست کنم و چرند بنویسم بی هدف یا با هدف  درد و دل و سرگرمیه خودم.... اومدم اینجا دیدم فضا به خنده نیاز داره به خاطر شما ها شرو کردم..... اولا فقط لیلا و رویا و رها و پارسا بودن که بهم سر میزدن.... شاید گه گاهی افراد متفرقه ای هم بودن..... خیلی خیلی سعی کردم تا با اصیلای اینجا ارتباط برقرار کنم.... کم کم دریا و طاووس و مسعود و زنبورک  جز خواننده های ثابت و دوستام شدن....

 

بازم سعی کردم و دست بر نداشتم خودم به جرات میتونم بگم پیشرفتمو میدیدم و احساس خوبی داشتم....خوشحال میشدم... سعی میکردم که همتونو خوشحال کنم.... گذشت و یه سری تازه وارد که با این تازه واردا فرق داشتن اومدن تو زنده رود.... دوستای بیشتری پیدا کردم.... همرو خیلی خیلی دوست داشتم.... به کساییکه بهم سر نمیزدن هم مدام سر میزدم و از حالشون خبر میگرفتم.... شاید با شوخیها و دلقک بازیای اخیرم واسه بعضی ها مزاحمت تولید کردم.... اما قصدم اون نبو....خلاصه  در هر صورت وقت رفتن من رسیبده.... بعضی رفتارا و بعضی کارا واسم غیر قابل تحمل شده.... گاهی واسه خودم متاسف میشم که واسه همه اینجوری مایع میزارم اما اونطوری که باید همه باهام نبودن و کمکم نکردن.... اما من واقعا از تمتمیه وقتم و فکرم واسه خیلی ها مایع گذاشتم.....

 

میدونین وقتی به جایی برسی که بودن و نبودن یکی باشه و هردو در یک اهمیت فرار بگیره مطمئنا نبودن رو انتخاب میکنی تا بتونی از فکرت و وقتت واسه کسایی استفاده کنی که بفهمن....همتون اشتباه فکر کردین..... با نوشتهام همه فکر کردن من یه ادم بیکار بی عار بی دردم که از روی رفاه و برای سرگرمی خودم مینویسم اینو از خیلی ها هم شنیدم.... اما  شاید هرکدومتون جای من بودین تحملشو نداشتین.... بیش از اندازه مشکل داشتم و همرو با خودم حل کردم و بروی خودم نیاوردم چون دیدم زنده رود دیگه به غم نیاز نداره.... شادی میخوادمیدونم که با خوندن نوشته هام فقط واسه 1 لحظه لبخند رو لبتون می نشست... همون از نظر من و روانشناسی در مقابل مشکلات عالیه.... همون واسه من ارزش داشت....

خیلی وقته پشت پرده غایم شدم و نگاهتون میکنم... همتونو ....

خیلیها که فکرشونم  نمیکردم تو امتحان قبول شدن اما واسه خیلی ها متاسف شدم.... انتظاری ندارم واسم مهم هم نیست اما گفتم باید بین بودن و نبودن یکیو انتخاب کنی....

البته بهتون سر میزنم چون همیشه تو فکر تک تکتون هستم.... حالا واسه بار اخر بزارین یه چیزی بگم بخندین.... بخندیااااااااااااااااااااااا

چند روز پیش  یعنی هفته ی پیش مارو بردن پارک نشاط واسه دوچرخه سواری.... چشمتون روز بد نبینه.... اولش با کلی مسخره بازی و دلقک بازی دوچرخه گرفتیم و حرکت کردیم.... داشتم توضیح میدادم و تعریف میکردم یهو برگشتم عقبو نگاه کردم دیدم هیچ کدوم از دوستام پشتم نیستن و به جاش 4 تا  ازین مسئولای شهرداری که مسئول ابیاری هستن و تو پارکان و لباس سبز تنشونه با دوچرخه دنبالمن... اب دهنمو قورت دادم و تند تند رکاب زدم حالا از شانس ناناز من تو پیست حرفه ای بودم!!!!!!!! خلاصه من رکاب میزدم اینا رکاب میزدن.... یهو 2 تاشون اومدن اینور اونر من و 2 تاشون پشت سر من بودن!!!!! منم سرمو بالا گرفتم و به قضیه اینجوری نگاه کردم که دارن اسکورتم میکنن!!!!! موبایلمو در اوردم و اهنگ گذاشتم با صدای بلند و با خودم گفتم مگه اینا دل ندارن؟؟؟؟ خلاصه یهو یکیشون گفت دی جی علی نداری؟؟؟؟؟ شاخم درومد چون پیر بود خلاصه خندیدم و گفتم نه ولی یه چیزی دارم باهاله... یه اهنگ فوق العاده جواد رقصی گذاشتم و 5 تایی رفتیم... خلاصه رسیدیم به میدون اصلیه پارک و 2 تا دوستام هم هم زمان با ما رسیدن و خلاصه اینا رفتن و گفتن کاری داشتی بهم زنگ بزن و شمارشو داد ...... خلاصه دوستام همونطوری مونوده بودن و چشاشون 4 تا شده بود... خندیدیم و رفتیم یه جای خلوت و اهنگ گذاشتیم و من واسشون میرقصیدم که یهو از پشت درختا یه اقا رو دیدیم که داشت جیش میکرد!!!!!ماها خندمون گرفته بود و ازش فیلم گرفتم که یهو مارو دید و ماها حالا فرار نکن کی فرار کن... خلاصه.... اونم تا جایی که مینونست اومد دنبالمون و بعدش دیگه کم اورد !!!!! خلاصه ....هیچی یکمی رفتیم جلو تر و دیگه گممون کرد و داشتیم میخندیدیم  که یهو سوزه بعدی جور شد یه دختر پسره تو بقل هم تو یه وضع بدی  پشت درختا بودن و من این بار از دور ازشون فیلم گرفتم و رفتیم جلوتر دیدیم به به پشت هر درخت 30-40 تا ازین جوونا ریخته!!!!!! حالم داشت ازین همه کثافت بهم میخورد دیگه....  خلاصه با تیکه و شوخی رفتم پشت سر یکیشون و صدامو کلفت کردم و گفتم تو مکان عمومی؟؟؟؟؟ دمشونو گذاشتن رو کولشون و بدون نگاه کردن دوییدن و 5 متری که رفتن برگشتن منو نگاه کردن و من از خنده غش کرده بودم....

خلاصه رفتن و بر نگشتن چون زیرشون خیس بود....

خلاصه گفتیم بریم  تو یه پیست شیب دار رکاب بزنیم.... رفتیم تو یه پیسته اول دوستم عاطفه بود بعد من بعدم با فاصله زیاد هستی پشت سر من بود.... این عشاق عزیز که از انجام دادن کارای ناشایست  چشاشون تابلو عابر پیاده ممنوع رو نمیدید تو پیست قدم میزدن و من با سرعت کم رسیدم به عطفه و اینارو اذیت کردیم و ازشون رد شدیم و من کنار کنار بودم.... داشتم میخندیدم که یهو هستی واسه اینکه به اونا نزنه با سرعت گرفت سمت راست و ترمزاش نگرفت و اومد تو شکم چرخ من و با هم کله پا شدیم.... پای چپمو نمیتونستم تکون بدم و از درد داشتم میمردم اون 2 تا که ما بخاطرشون  اونجوری شده بودیم نیومدن بگن مردین یا زنده....خلاصه ما ساعت 11 باید برمیگشتیم پیش مسئولین مدرسه اما من نمیتونستم راه برم.... حالا جایی هم که افتاده بودم یه دونه ازین اب پاشا بود و خیس خالی شدم.... خلاصه دیر کرده بودیم و یه اقا با موتور اومد دنبالمون و منو سوار موتور کردن و برد دم دفتر... حالا من از موتور وحشت دارم تا اونجا 100 تا رنگ عوض کردم و خندم هم گرفته بود وحشتناک.... داشتم از درد میمردم اما بازم میخندیدم....  اون پارکبانا که اولش واستون گفتم اومدن و دوچرخمو برام اوردن.... کلی هم نگرانم شده بودن!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

خلاصه سوار اتوبوس شدیم و برگشتیم  مدرسه و من رفتم خونه و مامانم اومد و منو برد بیمارستان اختر و اونجا تو اون هیریویری  هی مریضارو اذیت میکردم و مامانم میگفت بابا 3 دقیقه اروم بشین مگه پات درد نمیکنه؟؟؟؟؟؟؟؟؟

خلاصه گفتن پامو باید گچ بگیرن و گچ گرفتن و یهو دیدم بازیگر فیلم مذخرف پارک وی کوهیار هم پاش اسیب دیده اومده اونجا خلاصه دیگه کلی خندیدم و اومدیم خونه و برو بچ از اونسر دنیا هم بهم زنگ میزدن  کسایی که اصلا سالی یه بار بزور با هم حرف میزنیمم بهم زنگ زدن.... عصرش اهنگ قری گذاشتم و حدود 2 ساعت با یه پا رقصیدم..... مامانمم بیچاره فقط حرص میخورد... خوبیش اینه که اتز شر کارایی که اهل خونه میگن بکن راحت شدم و همه همش واسم کار میکنن و برده دست به سینمن و منم نامردی نکمیکنم و همش بهشون دستور میدم.... تا 2 هفته دیگه احتمالا 100 کیلو میشم.....


پیام اخر

 


خب شده؟یا بد شده؟که از این دنیا باید بریم....راه ساده ای نیست..مردن سخته برای کسایی که سخت اومدن..سخت موندن...

 یادمه من سخت اومدم....

 

آدمک آخردنياست بخند

آدمک مرگ همينجاست بخند

دست خطي که تورا عاشق کرد

شوخي کاغذي ماست بخند

آدمک خر نشوي گريه کني

کل دنيا سراب است بخند

آن خدايي که بزرگش خواندي

خدا مثل تو تنهاست بخند

  

خیلی دوستون دارم و همیشه بیادتونم.....

یاسی کوچولوی شما.....

خدا نگهدار واسه همیشه.....

راستی یادتون باشه فرق لبخند من با شما اینه که شما وقتی شادین میخندین ولی من وقتی شما شادین....

پس همیشه به شادی.....

 

 

دنیای مسخره ما

جمعه پنجم مرداد ماه 1386 ساعت 15:23


 

در شهر ما ستاره ها همه خاموشند فرشتها همه گریانند شکوفه های گل مریم بی قرارتر از خار بیابانند

در دنیای من نشسته بر سر راهی دیو دروغ و ننگ و ریا....

در اسمان تیره راه روشنایی نمیبینم....

ما به تاریکی تکیه داده ایم

بیایید ازین دنیای محدود و بیمعنا برویم....

بیایییییید.....

 

اینجا ایران ماست....

جمعه اول تير ماه 1386 ساعت 10:58


اينجا ايران است. حکومتش ،حکومت امام زمان است.بر مبناي قرآن است. رهبرش ،رهبر مستضعفين جهان است. قوت غالب مردم نان است. بهاي نان،به قيمت جان است. ثروتش براي فلسطينيان است.دانشگاهش ،ستاره باران است. جاي روشنفکرانش ، زندان است. هر که فرياد بزند ،از کافران است. سکوت نشانه مسلمان است. شرکت در راهپيمايي بزرگترين نشانه ايمان است.انچه روز به روز ارزانتر میشود... (ایمان)

اخرین گرد همایی

شنبه بيست و ششم خرداد ماه 1386 ساعت 10:49


اخرین گرد همایی:

اگه جای لیلی بودین اخر داستانتونو چه جوری تموم میکردین؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

( با فرض اینکه مجنون شما شخصی با خصئصیات اخلاقیه نفر قبلیتونه....)

 

شیطان هم ایی....

پنج شنبه هفدهم خرداد ماه 1386 ساعت 20:44


بیضی هم ایی 3:

الان یه اسلحه دستته که پر از گلوله است!!!! دوتا شاخ بالا سرته و ازت اتیش در میاد..... چاقو و اسید و سم و سیانور و کلی وسیله کشنده هم داری.... قراره نفر قبل از خودتو که کامنت گذاشته به طرز وحشتناکی بکشی.... چجوری میکشیش؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ با چی و چجوری؟؟؟؟؟؟؟؟؟

Sara Devil

Devil Gods

شصت پام نوشت ه ها:

نفس مي کشيم به حکم تقدير .مي مانيم به فرمان سرنوشت. مي جوييم به تدبير انديشه و مي خواهيم به خواهش دل. زندگي مي کنيم به اميد رسيدن به آرزو ها .مبارزه ميکنيم براي رسيدن به پيروزي و چه شيرين است موفقيت آن زماني که بي مهري هاي زمانه بارها ما را چون شيشه هاي شکننده خورد مي کند ولي ما چون صخره هاي پايدار همچنان ايستاده ايم . زندگي را دوست دارم و دل بسته به آناني هستم که در دلم جاي دارند

بیضی هم ایی 2

شنبه پنجم خرداد ماه 1386 ساعت 16:32


بعد از متن بدترین نوع ضایع شدن میگم که پانی برنده شد و ممد شیطونه تمشک طلایی گرفت....

موضوع  بیضی هم ایی بعدی :

(خواهش میکنم همه جواب بدین.....)

اگه نفر قبلیت ( حالا هرکی هست) یهو بوست کنه ( محکم محکم از لبات) چه احساسی پیدا میکنی؟؟؟؟؟ چیکارش میکنی؟؟؟؟؟

خواهشا همه جواب بدین خیلی بانمک میشه.... بدو بدو....حراجه.... بدو....

 

شصت پام نوشته ها:

 سر شصت پام در اثر سانحه کفش بد پوشیدن باهام قهره و درد میکنه مطلب نداره......

بیضی هم ایی کامنتی..

شنبه پانزدهم ارديبهشت 1386 ساعت 18:24


ببین با توام.... بیا جلو... جلو... جلوتر....اینبار سرگرمی داریم..

 

میخوام اینبار یه بیضی هم ایی ( به عبارت امروزی گرد همایی )تشکیل بدیم تو کامنتا....

ببین  جمله ی بدترین نوع ضایع شدن اینه که.............را ادامه بده و بنویس برام....

بعدش نفر بعدی هم جمله خوشو مینویسه هم به قبلی نظر میده....

یادت نره به نفر قبل باید حتما نظر بدیاااا

 

 

شصت پام نوشته ها:

زنگ در خونتیم هرکی بخواد ترو ببینه باید اول منو بزنه.....

 

بچه داری...به عبارت دیگر کودک ازاری...

چهارشنبه دوازدهم ارديبهشت 1386 ساعت 17:47


واییی وای.... تن و بدنم میلرزید بچه ها..... واییی....  از ترس داشتم سکته میکردم....
اخه یکی نیست بگه بابا این همه شیطونی بسه دیگه اخه .....
وایی برای اولین بار از شیطونی که کردم ترسیدم و سکته کردم....
رفته بودیم خرید و دو تا دختر بچه ی ناز که با هم دوست بودن با ماماناشون اومده بودن تو همون فروشگاه....

 


من با بچه ا خیلی شوخی میکنم و اذیتشون میکنم....
اینا هی میرفتن تو پاساز می دوییدن و بازی میکردن و هی میومدن پهلوی ماماناشون . خستگی میگرفتن....
وای...

 


اینا رفتن تو پاساز دوباره بازی کنن ماماناشون رفتن لباس پرو کنن  و تو همین موقع این دوتا بچه اومدن تو مغازه هه و گفتن: مامانم کو؟؟؟؟؟؟
منم اونروز خیلی اینارو اذیت کردم و به شوخی گفتم:
رفتن خونه... گفتن شمارو بذاریم تو پاساز درو قفل کنیم...
گفتن شمارو دیگه نمیخوان.... رفتن خونه...
گفت: اااا؟؟؟
بعدش رفتن و مامانم صدام کرد و حواسم پرت شد و ازین دو تا غافل شدم....
مامانش اومد بیرون و رفت تو پاساز دنبال بچه هاش و رنگ پریده ا.ومد تو مغازه و اونیکیو صدا کرد و گفت: مریم بچها تو پاساز نیستن...
منو میگی برق 3 فاز از کلم پرید...

 


 دوباره رفت بیرونو اومد تو و گفت نیستن مریم نیستن.... خواهرم از خنده مرده بود گفت: گند زدی... بدو برو دنبالشون.... من رنگم زرد شده بود و نزدیک بود خراب کاری کنم تو خودم.... اخه این وروجکا کجا رفتن؟؟؟
کل 4 طبقه پاسازو گشتم و زیر و رو کردم نبودن که نبودن...

 

 رفتم تو پارکینگ ببینم پلوی ماشینشونن یا نه... مامانش داشت سکته ناقص میزد من ازون بدتر....
خلاصه  از هم جدا شدیم و اون رفت اونورو بگرده و منم هی بالا پایین میرفتم....  اخرش  داشتم میمردم رفتم دم همون مغازه هه و خواهرم از خنده غش کرده بود و گفت بیا پیدا شدن!!!!!!  حالا جریان چی بوده؟ :
یه بچه ی دیگه که هم سنو سال خودشون بوده اومده بوده به این دو تا خنگا گفته بوده که من میدونم مامانتون کجاست بیاین ببرمتون پیششون... حالا نه اینا همدیگرو میشناسن نه هیچی دنبال اون راه افتادن رفتن تو یه  مغازه هه ...

 


وایی بچها خیلی ترسیده بودم.... من با هر بچه ای ازین شوخیا میکردم نمیرفتن جایی.. یا نهایتش گریه میکردن اما این دوتا جونمو گرفتن....
خواهرم که مرده بود.... حالا من دستو پام میلرزه این خواهر گرامیه ما میخنده!!!!
.......................................................................................................
شصت پام نوشته ها:
بهت یه فرصت داده بودم تا گلارو مدام اب بدی.....
اما
اما...
اما نگفته بودم اینجوری که.....
پس بسه دیگه زیپ شلوارتو ببند.....

 

واالله ما یه سال تموم معلمارو عاصیشون کردیم اشکشونو دراوردیم حالا روز معلم باید کاری براشون بکنیم؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

 

حالشو ببر....

چهارشنبه پنجم ارديبهشت 1386 ساعت 17:22



حالشو ببر....

بعد از یه مرگ طولانی که داشتم سلام...
حالا چه تو دلت تنگ شده باشه چه نشده باشه من برگه خوردم به زنده رود!!!
والله خیلی خراب کاریا تو این مدت اتفاتق افتاده...  حول نشو میگم برات...
چند روز پیش روز امتحان فیزیک چون شب قبل مخم حسابی شستشو داده شده بود  صبحش فقط با دوستم فکر شیطونی بودیم و تو سالن امتحان ( قبل امتحان) اروم و قرار نداشتیم!!!

 

 یهو یه فکری به ذهنم رسید و پاشدم رفتم ته سالن و از تو یه کیسه یه بند نقره ایه تابلو برداشتم و اومدم نشستم سر جام و دوستم که جلوم میشیست فکرمو خوند و با هم بستیمش به دوتا صندلیمون!!  کلی حال کرده بودیم واسه انتقام... اره انتقام... از یه معلمه عقده ای... که اونروز مراقب ردیف ما بود!!
خلاصه... داشت با عجله در میشد .... حالا از خوش شانسیه ما  باید از بین صندلیه ما هم فقفط رد میشد!!!! وای...و. این اومد رد بشه گیر کرد به این و داشت با کله میخورد زمین که از بد شانسیه ما نخورد...

Funny Street Signs 

 


وای من غش کرده بودم رو صندلی ...
داشتم میترکیدم.... دوستم هم از من بدتر...
خلاصه این زنه سرخ شد سفید شد و با داد برگشت گفت/... این چه کاریه؟؟؟؟؟ یعنی چی؟
گفتم: خانوم ما که نمیدونستیم شما میخواین رد شین فرش قرمز بندازیم...
کل سالن رفت رو هوا و این رفت به ناظم گفت که ما چیکار کردیم و ناظممون بیچاره هم یه اهی کشید و سکوت کرد!!!!
خلاصه امتحانو دادیم و رفتیم تو کلاس و یه گروه شدیم و بچها میزدن رو میز و ما وسط بودیم که یهو ناظممون اومد گفت بیاین بریم دفتر...

 

Related


خلاصه مارو برد دم در دفتر  و خودش رفت اونور.... حالا منو دوستم نمیتونستیم جلو خندمونو بگیریم و عین چی میخندیدیم.... نه به خاطر کارمون اصلا نا خود اگاه همو میدیدیم میخندیدیم....
خلاصه دیدیم این نیومد با پرویی رفتیم طرفش گفت : شما 2تا تشیف داشته باشین من باهاتون کار طولانی دارم!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!
خلاصه ما هم رفتیم همونجا وایسادیم تا معلما رفتن سر کلاس و اومدذ تو.... خلاصه گفت که یعنی چیو اینا و 3 ساعت حرف زد  و اخرش هم مجبورمون کرد بریم ازون معلمه معذرت خواهی کنیم....

 


خیلی سخته از ته دل راضی باشی ولی ادای متاسفارو در بیاری...
وای... رفتیم تو دفتر و خلاصه رفتیم سر میز معلمه و ناظممون نرفت و بالا سرمون وایساده بود تا معذرت خواهی کنیم...
خلاصه گفتیم که هرچند از عمد نبود( که هناق گرفتیم) ولی ببخشید....
خلاصه گفتیم حالا که کلاس دیر شده بریم یه دوری هم تو حیاط بزنیم و بعدش بریم کلاس و خلاصه تو راه برگشت من یه طناب دیدم و به دوستم چشمک زدم و برش داشتیم و رفتیم سر کلاس و......

 

 

شصت پام نوشته ها:

اینجوریه دیگه دختر بابا......

ایران با عزت و افتخار ما.....

پنج شنبه سي ام فروردين 1386 ساعت 18:20


اين مشخصات چه کشوري است: 20ميليون فقير، 7 ميليون بيكار، 4 ميليون معتاد، 300 هزار زن تن فروش ؛ 14 ميليون بيمار روانى ، 600 هزار كودك كارگر ،يك و نيم ميليون محروم از تحصيل،8 ميليون بيسواد، 180 هزار نابغه فرارى با 30 تريليون و400 ميليارد تومان خسارت ناشى از فرارمغز ها، 450 هزار تصادف در سال، 40 هزار بيمار ايدزي، سن بزهکاري زير 10 سال، کف سني فحشا 14 سال، و کف سني اعتياد 13 سال و... اينجا ايران توست عزيز

 

ونوقت تو خیابون که راه میری قدم به قدم ایست بازرسی بسیجی میبینی تا بتو گیر بدن.... خدایا شکرت.... به خاطر عقلی که به خیلی ها ندادی شکر....

خانوما خیلی مواظب خودتون باشین اینا هیچی هالیشون نیست فقط به کوچکترین چیزی ادمو تا اخر عمر بد بخت میکنن....

موفق باشید

تا پست بعدی که قسمت بعدی سوتی هامه...

 

شوک عصبی

پنج شنبه بيست و سوم فروردين 1386 ساعت 14:10


اره دیگه... من تعریف میکنم از سوتیای خودم و تو بخند... اینو میخوای؟
ok lets go...0000000
ببین چه شوکه ای که بهم وبرد نشد!!!! از مدرسه برگشتم و تو فکر بودم  و خلاصه خیلی خسته بودم چون رسما تو مدرسه از اسکل کردن همه همه انرزیم تموم شده بود... خلاصه اومدم خونه حالا هروقت من میام خونه هیچکی نیست ها اونروز همه خونه بودن و من یه کم با بی انرزی ای  مامان بابا و خواهرو اذیت کردم و بعدش تصمیم گرفتم برم حموم و یه دوش بگکیرم تا سر حال بشم...

 

 

. تا اومدم برم تو مامانم صدام کرد که بیا ببینم نمیدونستم باز چه دسته گلی به اب دادم!!! خلاصه رفتم و تا بهش رسیدم گفت کاریت نداشتم و برگشتم برم تو حموم دیدم صدای اب میاد  و یکی حمومو بلعیده بود و کسی جز خواهر گرامی نبود!!! منم پشت در وایسادم و تا صدای ریخته شدن کف رو زمین اومد و فهمیدم داره موهاشو میشوره و چون میدونستم منتظر تلفنه با خونسردیه تمام صداش کردم گفتم موبایلت زنگ میخوره و  اونم با عجله اب و بست و اومد دم در و با موهای کفی درو باز کرد و گفت بدش گفتم اوا اشتباه شد... موبایل تو نبود....

 
 میخواست بکشتم و من رفتم تو اتاقم و خلاصه درومد و من تا اومدم برم تو حموم تلفن زنگ خورد و باهام کار داشت و من تا نیم ثانیه به تلفن جواب بدم بابام پریده بود تو حموم و منم باز با خونسردی یکم اغشته به عصبانیت رفتم دم در حموم و  گفتم بابا ماهواره داره نشونت میده... کی مصاحبه کردی به من نگفتی؟ بابام ابو بست و پرید حولشو پوشید و اومد بیرون و تا رسید دم تلویزیون گفتم ... اااا یه ثانیه زودتر درومده بودی خودتو میدیدیا.... حیف شد
خلاصه بابام هیچی نگفت و رفت لباساشو پوشید و من تا برم تو اتاقم و حولمو بردارم کمامانم پرید تو حموم.....
این سری با خونسردیه پر از عصبانیت و حالت گریه گفتم مامان.... دم در کارت دارن... از کلانتری اومدن... بدو بیا بیرون....

 

 


مامانم با پوزخند گفت: بچه من ترو نشناسم کیو بشناسم؟ دیگه حنات واسه من رنگی نداره... برو سر کارت...
خلاصه با خونسردی  که ناشی از عصبانیت و گریه و ضایع شدن بود رفتم تو اتاقم  و دراز کشیدم و پرندمو اذیتش کردم بیچاره رو... زورم به اون رسیده بود....

 
خلاصه مامیه قشنگ ما از حموم درومد و بنده یه یه ربعی صبر کردم تا اگه کسی کاری نداره برم حموم و خلاصه رفتم تو .... خیلی فکرم مشغول بود و داشتم به امتحان فردا فکر میکردم  و مشغول شستن موهام شدم و چشامم بستم و وقتی رفتم زیر اب تا موهامو اب بکشم دیدم از سرم داره خون میاد!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!   یعنی قرمزی خون که با اب رقیق میشه کمرنگ تر میشه.... منم که تو یه حال و هوای دیگه بودم  شکه و مبهوت زیر اب مونده بودم حتی از ترس دستامو تکون نمیدادم و بعد یه رب که تازه فهمیدم چی داره از سرم میاد یه جیغ مایل به رنگ بادمجونی کشیدم و همسایمون اومد بالا و مامان بابام هم پشت در حموم!!!!!

 

خلاصه با ترس زیاد دستمو کشیدم لابلای موهام تا ببینم کجای سرمه... حالا ایینه ها هم بخار کرده هیچجا رو نمیدیدم و از ترس از جام هم تکون نمیخوردم.... خلاصه هی دست کشیدم دیدم هیچی نیست هی با فشار بیشتر دست کشیدم دیدم هیچی نیس ای بابا پس خون از کجای سر من داره میاد؟ یهو رفتم زیر اب دیدم دوباره خون رقیق شده امود اومدم کنار بند اومد!!!! قاب شامپورو برداشتم دیدم بعلهههههههه   مامان شامپومونو عوض کرده.... یه شامپوی زرشکی .... که با اب حل میشه قرمز میشه.... 

 

 


حالا به خودم میخندیدم و مامان اینا میگن چیه ....  خلاصه  اومدم درو باز کنم و بهشون رنگ  شامپورو رو دستم نشون بدم که ناگهان.....
ناگهان با کله سر خوردم و خوردم به وان!!! بعدش در یک زربه دیگه پخش زمین شدم....
حالا همه اونور بهم میخندن و منم از کمر درد دارم میمیرم....
خلاصه حموم تاریخیم تموم شد و اومدم بیرون و یادم افتاد وقت دندون پزشکی دارم واسه چکاب....

 
خلاصه حاضر شدم و با خونسردیه ناشی از عصبانیت و گریه و بی انرزی ای و ضایع شدن و کمر درد از خونه رفتم بیرون...  تا در خونه رو باز کردم یکی یه دسته گل فرو کرد تو حلقم!!!!! نامزد دختر همسایه پایینی بود و فکر کرد من اونم حالا هی این گلای بد بوشو بیشتر میکنه تو حلق من و منم نمیتونم بگم بابا اشتبا گرفتی.... داشت نزدیک میشد تا حال و اخوال پرسیه صمیمانه ای داشته باشه که یهو صورتشو با دستم بردم عقب تا تازه چشاشو باز کرد دید خواهر سیندرلاست!!!!! خلاصه من دیدم این سرخ شد سفید شد بنفش شد و یه رنگین کمون تشکیل داد و دوتا پا داشت 7 تا دیگه همگرفت و رفت....( 7 تا پا؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ چجوری؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟)

 

 
خلاصه با خونسردیه ناشی از عصبانیت و گریه و ضایع شدن و کمر درد وبی انرزی ای و خفه شدن از بوی گند گلای اون به راه افتادم....
تا رسیدن به اونجا چه سوتیایی که ندادم و دادم بماند..

 

. خلاصه رفتم تو مطب و یه ساعت فیکس نشستم تا نوبتم شد و داشتم از استرس امتحان فردا که هیچی ازش نخونده بودم میمیردم  تا بالا خره نوبتم شد...
و  با خونسردیه ناشی از عصبانیت و گریه و ضایع شدن و کمر درد وبی انرزی ای و خفه شدن از بوی گند گلای اون و استرس امتحان فردا وارد اتاق شدم.... دکتر رفته بود تو دفترش با یکی حرف بزنه و منم نشسته بودم رو یونیت و  با دستیارش حرف میزدم و پاشدم برم کلیپسمو در بیارم دستم خورد به قاب عکس دکتر و افتناد زمین!!!!! و یه صدای تابلویی کرد...
خلاصه برش داشتم و رفتم سر جام نشستم و دکی اومد و گفت وقت جرم گیری داری بشین رو اونیکی یونیت خلاصه کلی دریل و مته و سوهان و میخ و چکش و انبر دست و ازین دستگاها که اسفالت خیابونارو میکنن باهاش کرد تو حلق من و همه رو با هم روشن کرد..... تو دهنم داشتن برج میلاد میزدن....

 

 یه سرو صدایی بود که نگو.... از اون همه سرو صدا سر درد هم که کم داشتم گرفتم.....
خلاصه وقتی تموم شد باخونسردیه ناشی از عصبانیت و گریه و ضایع شدن و کمر درد وبی انرزی ای و خفه شدن از بوی گند گلای اون و استرس امتحان فرد و سر درد  اومدم پاشو که سرم خورد به این چراغ بالا سرم و حبابش افتاد زمین!!!!!

خلاصه رامو کشیدم برم خونه..... وقتی رسیدم خونه اشو لاش بودم .... و داشتم از خستگی میمردم و همه هم خونه بودن. و موقع شام مامانم گیر داده تو معتاد شدی که چرت میزنی!!!!.. ساعت حدودای 10 بود که درسم تموم شد

 

و رفتم مسواک بزنم و صورتمو بشورم که احساس کردم یه چیزی رو پام وول میخره....نگای پایین کردم دیدم سوسکه و یه جیغ بلند زدم و دور حموم میدوییدم و سوسکه باهام بالا بلندی بازی میکرد و منم خودمو میزدم به اینور انور اخرش سوسکه خسته شد و یه گوشه افتاد مرد وباخونسردیه ناشی از عصبانیت و گریه و ضایع شدن و کمر درد وبی انرزی ای و خفه شدن از بوی گند گلای اون و استرس امتحان فرد و سر درد و تهمت معتادد شدن و گلو درد به خاطر جیغام من اومدم پایین و صورتمو شستم و از در حموم که اومدم بیرون خواهرم صدام کرد و من کلمو به طرفش بر گردوندم ببینم چی میگه و همونطوری در حال رفتن تو اتاقم بودم نگو در اتاق بستست و من با مخ و دماغ رفتم تو در....

 
خلاصه باخونسردیه ناشی از عصبانیت و گریه و ضایع شدن و کمر درد وبی انرزی ای و خفه شدن از بوی گند گلای اون و استرس امتحان فرد و سر درد و تهمت معتاد شدن و گلو درد به خاطر جیغام و دماغ شکسته رفتم بخوابم.... 

 
      شب که فکر کردم دیدم همش از کمبود حمومه.... اگه 2 تا حموم داشتیم  سرحال میشدم و نمیزاشتم الان تو بشینی هر هر بهم بخندی....

خلاصهباخونسردیه ناشی از عصبانیت و گریه و ضایع شدن و کمر درد وبی انرزی ای و خفه شدن از بوی گند گلای اون و استرس امتحان فرد و سر درد و تهمت معتاد شدن و گلو درد به خاطر جیغام و دماغ شکسته و فکر ساختن حموم شیشه ای رو پشت بود خونمون به خواب رفتم......

 

زاپاتا عروس شده... به جون شما راس میگم...

يکشنبه نوزدهم فروردين 1386 ساعت 19:49


یکی خبر داد زاپاتاعروس شده!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!! اوا ببخشید  دوماد شده..... منم امتحاناتو ولیدم اومدم مراسم....زاپی عروسیت مبارکککککککککککککککککک

زاپی چرا بی خبر؟؟؟؟؟؟؟؟ ما هم غریبه شدیم حالا؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ بابا دعوتیم دیگه؟

به جون تو پا میشم ازین جا میام اونجا واسه عروسیت...

زاپی مبارکههههههههههههههههههههه

بهبه به به به  بازم میخوای ازون عکسا که سریه فبل واسه عروسیت گذاشتم بذارم؟

حیف که به جون تو امتحان دارم....

من اینجا مهمونی میگیرم به مناسبت عروسیه تو .....

بادا بادا مبارک بادا اینشا الله مبارک بادا....

 

game over

شنبه يازدهم فروردين 1386 ساعت 13:19



دیروز از رادیو پیام این ترانه آشنا پخش می‌شد که: من دیگه بچه نمی‌شم آه دیگه بازیچه نمی‌شم. صدای خواننده اما اصلا شبیه داریوش نبود شاید چند وقت دیگر خوشگلا باید برقصن را هم پخش کردند اما با صدای علیرضا افتخاری

 

شصت مغزم نوشته ها:

● Game is over !
از بالای پله ها نگاه می کردم . رسیده بود به پیچ پله . با همان چهره نزدیکش به صورت " گربه ها " و طریقه راه رفتنش که قدم ها را گشاد گشاد بر می داشت...
به خاطر آن همه خاطره بد مقصر بود . برای آن پشت پا زدن ِ به رفاقت مقصر بود , به خاطر آن خیانتش در رفاقت مقصر بود...
از بالای پله ها نگاه می کردم . من ِ همیشگی می خواست که نگاه نکند , سرش را بیندازد پایین و نگاه نکند ؛ فرار کند , به همان روش همیشگی که وقتی نفرتش می گیرد , نه می تواند طرف را نگاه کند و نه می تواند او را به اسم کوچک صدا بزند و نه در اتمسفری که او تنفس می کند , تنفس کند . من ِ غیر همیشگی اما , می خواست کاری کند ...
آنجا منتظر او نبودم , ناغافل بود , قصد نداشتم حرفی بزنم , حرفی نمانده بود ...قصدم فقط انجام یک بازی کوچک و خشن بود , همین ...
برگشتم و عمیق نگاهش کردم , مستقیم , رک زده و خالی ... یک لحظه پا سست کرد , شروع کرد به پرسیدن چیزی از کنار دستی ام , نگاهش می کردم , عمیق , ثابت , با آن نگاه هایی که هیچ حرفی برای گفتن نداشتند , هیچ رنگی نداشتند... به لکنت افتاده بود , گیج و وحشت زده شده بود و من کاری نمی کردم جز نگاه کردن ... او همچنان با وحشت از بغل دستی من پاسخ سوالی که کرده بود را می شنید و به زحمت نگاه هایش را که بی اراده به سمتم منحرف می شدند اداره می کرد و من کامل برگشته بودم طرفش و با آن نگاه های سفید , فقط نگاه می کردم . کودک ترس خورده بی پناهی بود که دلش یک فرار قطعی و پر شتاب می خواست ... بازی من دیگر تمام شده بود !


اینو حتما ببینین.... خیلی قشنگه.... با روحیه ی الان منم خیلی سازگاره....

http://www.kafshdoozak.com/clips/gol.htm

اداب معاشرت

پنج شنبه نهم فروردين 1386 ساعت 16:13


روش اداب معاشرت با دیگران!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

 
ببین من این متنو میزارم تا تو سال جدید یاد بگیری چطوری با بقیه رفتار کنی و ادمارو دور خودت جمع کنی....
یاد بگیر خیلی مهمه:
چون
كلمه ها بر احسا سها و انديشه ها تاثير مي گذارند .
 احسا سها بر افكار وكلمه ها مؤثرند .
انديشه ها بر كلمه ها و احساسها تاثير مي گذارند .
 بنا برین:
نگوييم :  از اينكه وقت خود را در اختيار  من گذاشتيد متشكرم .
بگوييم : هرچند وظیفت بوده ولی مرسی .
 
نگوييم : در فرصت مناسب كنار شما خواهم بود .
بگوييم : گرفتارم اصلا هم دوست ندارم کنارت باشم... کارام مهم ترهو حوصله ترو ندارم. .
 
نگوييم : راست مي گي؟ راستي؟
بگوييم : دروغ نگو...خالی بند... خجالت نمیکشی این همه دروغ میگی؟ .
 
 نگوييم :  خدا  سلامتي بده .
 بگوييم :  میخواستی مواظب باشی مریض نشی... به من چه.. حقته..... .
 
نگوييم : هديه براي شما .
بگوييم :  دیگه مجبوری برات خریدمش....اصلا هم راضی نیستم... .
 
 .
 
نگوييم: قشنگ است .
بگوييم : زشت است .
 
 
نگوييم: خوب هستم .
بگوييم:مگه تو دکتری که حال منو میپرسی؟ به خودم مربوطه.. .
 
نگوييم : مناسب من نيست .
بگوييم : به درد من نمي خورد... بیشتر بتو میاد...چون تو خیلی چاقی...  .
 
 
 
نگوييم : با اين كار چه لذتي مي بري؟
بگوييم : چرا اذيت مي كني؟مگه مریضی؟ اصلا میدونی چیه؟ ذاتت بد جنسه...پر شیشه خوردست... ازت بدم میاد..
 
 
نگوييم : شاد و پر انرژي باشيد .
بگوييم : خسته باشيد .
  .
 
نگوييم: دوست دارم .
بگوييم: متنفرم .
 
نگوييم: آسان است .
بگوييم: دشوار است .
 
نگوييم : بفرماييد داخل .
بگوييم :  کارتو بگو و زودتر برو.. خیلی کار دارم... .
 
 
نگوييم : خيلي راحت نبود .
بگوييم : جانم به لبم رسيد اه.. خستم کردی .
 
نگوييم : مسئله را خودم حل مي كنم .
بگوييم :  ربطي به تو ندارد .
 
 
 وقتی کسی میاد جلو به نشانه اشنا شدن و ادب دستتونو به طرفش واسه دست دادن دراز کنین بعد تا دستشو اورد بالا تا دست بده دستتونو بکشین و بخندین.....

 


 وقتی در ماشینو براتون باز میکنن  برید یه در دیگه رو خودتون باز کنین و بشینین...
وقتی با دوست پسرتون میرید بیرون هی به بقیه پسرا توجه الکی بکنین تا چشاش در بیاد...
وقتی میرید رستوران هر دو دقیقه یبار قاشقتونو بندازین زمین و از گارسن درخواست قاشق کنین....

 


توی سینما ههی صدای موبایلتونو در بیارین مخصوصا جاهای حساس فیلم...
وقتی میرید سوپر خرید هی بگین اینو میخوام اونو میخوام اخرش یه ادامس بخرید بیاین بیرون...
وقتی خرید لباس میرید هی همرو پرو کنین بعدش هیچی نخرید و بیاین بیرون....
با دوستتون که خیلی افه هست برید بستنی بخورید و تقاضای بستنی قیفی کنین و بعدش بریزید روش و بگید شل بود/.....

 


برای در اوردن حرص داداش کوچیکه هی موهاشو بکشید و ازارش بدین و بگین اگه به مامان بگی میگم دیروز چیکار کردیا... ( حالا بیچاره هیچ کاری نکرده)
مثلا وقتی با دوستتون یه مهمونی میرید که خیلی رودروایسی داره و براش مهمه وسطش مثه رویا کفشاتونو در بیتارین و سر شام خوردن ابروشو ببرین
برید رو پشت بوم خونتون و شلنگ اب کولر همسایه رو قیچی کنین ...
رو کولر دونه بریزید تا کبوترا اسایش خواب ظهر رو از همسایه بگیرن


موارد خیلی زیادن فعلا اینارو فرا بگیرید بقیشو هم تو پست بعدی میزنم...

 


شصت پام نوشته ها:
3 روزه داره بی وقفه بارون میاد... ای چش سیاه.... بند اومد... چقد چشت شوره!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!! اره تورو میگم.. تو خود تو...چیه؟
چرا اینجوری نگام میکنی؟
مگه تا حالا مریض ندیدی؟
خب حالا ببین!!!!!!!!!!!!!!!!

 

بهار 86مبارک

دوشنبه ششم فروردين 1386 ساعت 16:09


 

 

احساس میکنم که دانه هایی در زمین زمستانی هستیم...
اما میدانم که اینک بهار است و موقع شکوفا شدن احساسات ماست....
بهارتون مبارک...

 
سال نو رو با ارزوی اینکه یه روزی دستم بهتون برسه و عاصیتون کنم شروع کردم...

 
ارزو کردم بتونم از نزدیک اذیتتون کنم...
سال نو رو بهتون تبریک میگم ....
با ارزوی موفقیت و ازار دادن دیگران

 

تقديم به همه دوستان عزيزم

آرزوي کافي براي تو ميکنم...

 

 وقتي که من گفتم " آرزوي کافي براي تو ميکنم. "  مي خواستم که هرکدام زندگي اي پر ازخوبي به اندازه کافي که البته مي ماند داشته باشيم. "

 

اين دعا يعني براي تو

 

آرزوي خورشيد کافي براي تو ميکنم که افکارت را روشن نگاه دارد بدون توجه به اينکه روز چقدر تيره است.

 

 آرزوي باران کافي براي تو ميکنم که زيبايي بيشتري به روز آفتابيت بدهد.

 

آرزوي شادي کافي براي تو ميکنم که روحت را زنده و ابدي نگاه دارد.

 

آرزوي رنج کافي براي تو ميکنم که کوچکترين خوشي ها به بزرگترينها تبديل شوند.

 

آرزوي بدست آوردن کافي براي تو ميکنم که با هرچه مي خواهي راضي باشي.

 

آرزوي از دست دادن کافي براي تو ميکنم تا بخاطر هر آنچه داري شکرگزار باشي.

 

آرزوي سلامهاي کافي براي تو ميکنم که بتواني خداحافظي آخرين راحتري داشته باشي."

آمين

 

 


....................................................................
از زندگي لذت ببريد!

 

 

از زندگی لذت ببر چون:
زندگی سخت ساده است
خطر کن
وارد بازی شو
چه چیزی از دست میدهی؟
با دستهای تهی آمده ایم
و با دستهای تهی خواهیم رفت
نه، چیزی نیست که از دست بدهیم
فرصتی بسیار کوتاه به ما داده اند
تا سر زنده باشیم
تا ترانه ای زیبا بخوانیم

وفرصت به پایان خواهد رسید
آری، اینگونه است که هر لحظه مغتنم است

 

امیدوارم تو سال جدید دیگه دست از لوس بازیاتون برداشته باشید....
موفق موفق موفق باشید
یاسی

 

در پایان امیدوارم که مثل بهاردر استانه شکفتن و مثل تابستون پربار و شاداب باشید...

 

 

 

 

بابا روانشناسیییییییییی......

شنبه بيست و ششم اسفند ماه 1385 ساعت 10:43


 

 

 

این تست روانشناسی جالب رو انجام بدید و لذت ببرید . شما باید به 3 سوالی که پرسیده میشود پاسخ صحیح بدهید تا  جواب سوالها برای شما لذت بخش شود . البته شاید هم تعجب آور!! اما شما را سرگرم خواهد کرد
جواب سوالها در انتهای همین ایمیل هست اما به هیچ وجه تا سوالها را جواب ندادید به سراغشان نروید چرا که هم خودتان را گول زدید هم این تست مزه و شیرینی خود را از دست خواهد داد!! پس یک قلم کاغذ بردارید و به ترتیب سوالها را جواب دهید


پس شروع میکنیم

 

 

 

 

 


   حیوانی که در زیر نوشته شده را به ترتیبی که دوست دارید انتخاب  کنید و بنویسید
پلنگ - اسب - گاو - خوک - گوسفند

 

 

 

کلمات نوشته شده در زیر را با یک لغت توصیف کنید
سگ
گربه
موش
Coffe - کافی
دریا

 

 

 

 

در مقابل هرکدام از رنگهای زیر اسم یکی از دوستانتان را که فکر میکنید شخصیتش به رنگ می خورد را بنویسید

نارنجی
قرمز
سبز
زرد
سفید

 

 

 

 

 

 

 

 

سوال اول -  حیواناتی که گفته شد هر کدام نشاندهنده یکی از مشغولیات یا دارایی های شما در زندگی است و اینکه کدامیک را بر دیگری اولویت داده اید نشان میدهد که شما به کدامیک اهمیت بیشتری می دهید
گاو نشاندهنده ی  شغل و کار
پلنگبر نشاندهنده ی غرور
گوسفند نشاندهنده ی عشق و احساسات
خوک نشاندهنده ی پول
اسب نشاندهنده ی خانواده


سوال دوم - توضیحاتی که در مورد کلمات دادید در حقیقت برای افرادی که در پایین نوشته ایم میباشد
سگ = شخصیت شما
گربه = آنکه در زندگی شریک شماست
موش = دشمن
sex = coffe کافی
دریا = زندگیتان


سوال سوم -در زیر نام هر کدام از دوستانتان را که به رنگها نسبت داده بودید در زیر بجای رنگ انتخاب شده بگذارید و  ببینید
زرد = کسی که شما هیچ وقت فراموشش نخواهید کرد
نارنجی = کسی که شما فکر میکنید یک دوست واقعی هست
قرمز = کسی که شما واقعا دوستش دارید
سفید =کسی که شما با او یک روح هستید ولی در 2 بدن
سبز = کسی که شما در ادامه ی زندگیتان او را فراموش خواهید کرد

شهر هرت ما....

پنج شنبه بيست و چهارم اسفند ماه 1385 ساعت 10:04


 

شهر هرت جايي است که رنگهاي رنگين کمان مکروهند و رنگ سياه مستحب

 

شهر هرت جايي است که اول ازدواج مي کنند بعد همديگه رو مي شناسن

 

شهر هرت جايي است که همه بَدَن مگر اينکه خلافش ثابت بشه

 

شهر هرت جايي است که دوست بعد از شنيدن حرفات بهت مي گه: دوباره لاف زدي؟؟

 

شهر هرت جايي است که بهشتش زير پاي مادراني است که حقي از زندگي و فرزند و همسر ندارند

 

شهر هرت جايي است که درختا علل اصلي ترافيک اند و بريده مي شوند تا ماشينها راحت تر برانند

 

شهر هرت جايي است که کودکان زاده مي شوند تا عقده هاي پدرها و مادرهاشان را درمان کنند

 

شهر هرت جايي است که شوهر ها انگشتر الماس براي زنانشان مي خرند اما حوصله 5 دقيقه قدم زدن را با همسران ندارند

 

شهر هرت جايي است که همه با هم مساويند و بعضي ها مساوي تر

 

شهر هرت جايي است که براي مريض شدن و پيش دکتر رفتن حتماْ بايد پارتي داشت

 

شهر هرت جايي است که با ميلياردها پول بعد از ماهها فقط مي توان براي مردم مصيبت ديده چند چادر برپا کرد

 

شهر هرت جايي است که خنده عقل را زائل مي کند

 

شهر هرت جايي است که زن بايد گوشه خونه باشه و البته اون گوشه که آشپزخونه است و بهش مي گن مرواريد در صدف

 

شهر هرت جايي است که مردم سوار تاکسي مي شن زود برسن سر کار تا کار کنن وپول تاکسيشونو در بيارن

 

شهر هرت جايي است که 33 بچه کشته مي شن و ماموراي امنيت شهر مي گن: به ما چه. مادر پدرا مي خواستند مواظب بچه هاشون باشند

 

شهر هرت جاييه که نصف مردمش زير خط فقرن اما سريالاي تلويزيونيشو توي کاخها مي سازن

 

شهر هرت جايي است که 2 سال بايد بري سربازي تا بليط پاره کردن ياد بگيري

 

شهر هرت جاييه که موسيقي حرام است حرام

 

شهر هرت جايي است که همه با هم خواهر برادرن اما اين برادرا خواهرا رو که نگاه مي کنن ياد تختخواب مي افتن

 

شهر هرت جايي است که گريه محترم و خنده محکومه

 

شهر هرت جايي است که وطن هرگز مفهومي نداره و باعث ننگه

 

شهر هرت جايي است که هرگز آنچه را بلدي نبايد به ديگري بياموزي

 

شهر هرت جايي است که همه شغلها پست و بي ارزشند مگر چند مورد انگشت شمار

 

شهر هرت جايي است که وقتي مي ري مدرسه کيفتو مي گردن مبادا آينه داشته باشي

 

شهر هرت جايي است که دوست داشتن و دوست داشته شدن احمقانه، ابلهانه و ... است

 

شهر هرت جايي است که توي فرودگاه برادر و پدرتو مي توني ببوسي اما همسرتو نه ...

 

شهر هرت جايي است که وقتي از دختر مي پرسن مي خواي با اين آقا زندگي کني مي گه: نمي دونم هر چي بابام بگه

 

شهر هرت جايي است که وقتي مي خواي ازدواج کني 500 نفر رو دعوت مي کني و شام مي دي تا برن و از بدي و زشتي و نفهمي و بي کلاسي تو کلي حرف بزنن , و تازه درین حال که تو 100 میلیون خرج شامشون میکنی میلیونا ادم مستحق دارن تو خیابونا ذجر میکشن!

 

شهر هرت جايي است که هرگز نمي شه تو پشت بومش رفت مگر اينکه از يک طرفش بيفتي ..

 

شهر هرت جايي است که .......

 

خدايا اين شهر چقدر به نظرم آشناست

 

 

 

 

 

 

 

شصت پام نوشته ها:

خیلی دلم پره....

 

گاو حسن و وزارت ارشاد اسلامی!!!!!!!!!!!!!

جمعه هجدهم اسفند ماه 1385 ساعت 16:21


 

اتل، متل، توتوله / گاو حسن چه‌جوره؟
نه شیر داره نه پستون
شیرشو بردن هندستون
یک زن کردی بستون
اسمشو بزار عمقزی / دور کلاش قرمزی
هاچین و واچین / یه پاتو ورچین

شعر فوق بنابه‌دلایل زیر، قابلیت دریافت مجوز چاپ ندارد:

۱- عدم رعایت قواعد ادبی: هر انسان بالغی متوجه این مساله می‌شود که دو کلمه توتوله و چه‌جوره هم‌قافیه نیستند و به همین دلیل کل شعر زیر سوال می‌رود.

۲- ترویج فحشا: واژه توتوله با یک کلمه بسیار زشت هم‌قافیه و هم‌وزن است.

۳- وابستگی به اجانب: گاو حسن خواننده را به یاد فیلم گاو اثر داریوش مهرجویی می‌اندازد و چون مهرجویی از عناصر وابسته و جاسوسان استکبار و صهیونیزم است به نظر می‌رسد که شاعر این شعر نیز با وی همدست می‌باشد.

۴- بدآموزی: کلمه پستون مصداق کامل بدآموزی بوده و باعث باز شدن چشم و گوش کودکان و نیز تحریک احساسات و عواطف و باقی چیزهای ملت همیشه در صحنه می‌شود.

۵- نشر اکاذیب: شاعر می‌گوید گاو حسن شیر ندارد در حالیکه در بیت بعدی از صادرات شیر این گاو به هندوستان حرف می‌زند. گاوی که شیر ندارد چگونه شیرش را به هندوستان صادر می‌کنند؟

۶- بی‌توجهی به منافع ملی: هندوستان در پرونده هسته‌ای کشورمان بارها نامردی کرده است. بنابراین شاعر موظف است به جای صادرات شیر به هندوستان، آن را به برادرانمان در ونزوئلا، فلسطین و لبنان تقدیم کند.

۷- اقدام علیه امنیت ملی: ستاندن یک زن کردی و گذاشتن یک اسم ترکی روی آن (عمقزی)، باعث تحریک قومیتها و اخلال در امنیت ملی می‌شود.

۸- تشویق به بی‌حجابی: گذاشتن کلاه آن هم با رنگ قرمز بر روی سر در حالیکه چادر تنها نوع حجاب محسوب می‌شود، مصداق ترویج بدحجابی است.

علیرغم تمامی ایرادات وارده، از آنجاییکه دغدغه اصلی ما آزادی بیان و اندیشه است لذا تصمیم گرفتیم مجوز نشر شعر مذکور را با تغییراتی اندک! صادر کنیم:

اتل، متل، زباله / گاو قلی باحاله!
هم شیر داره هم آستین
شیرشو بردن فلسطین
بگیر یک زن راستین
اسمشو بزار حکیمه / چادرشم ضخیمه
هاچین و واچین / یه پاتو ورچین!

همچنین به اطلاع شاعران و مولفان عزیز می‌رساند که با دریافت مبلغی مختصر، آثار شما را قابل چاپ می‌نماییم.

با تشکر: وزارت فرهنگ‌و ارشاد

 

زاپی و رویا

چهارشنبه شانزدهم اسفند ماه 1385 ساعت 16:08


 بررسی میزان گندگیه شکم زاپاتا و عشق رویا به ....

توجه داشته باشید این متن بین ما سه نفره و هرگونه بیجنبگی ازین متن و سو استفاده پیگرد قانونی دارد!!!!پس حواستو جمع کن!!!!!                                                                                               
 وای بروبچ نمیدونید چی شد.... من چند روز پیش شاهد یکی از پر هیجانترین و عجیبترین و رمانتیک ترین صحنه های زندگیم بودم!!!!
راستش رویا منو دعوت کرد خونشون تو سیاره ی پاوتون و منم رفتم!!!!
رفتم و اولش در زدم و در باز شد و رفتم تو از پله ها رفتم بالا و دم در وایساده بود و پرید بقلم کرد و جیغ و جیغ و بطوری که 10 باری خودمو مرده پایین پله ها دیدم!!!!! خلاصه رفتیم تو و رفتیم تو اتاقش و من دهنم باز مونده بود.... اخه یکی نیس بگه دختر تو با این سنت خجالت نمیکشی؟ نه؟ روتختی - دیوارا- میز توالت- پرده - اینه - و هرچی تو اتاقش بود باربی بود!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!
خلاصه.... چشتون روز بد نبینه... منو تا 3 ساعت بعدش تشنه و گرسنه نگه داشت تا اینکه در زدن!!!! گفتم مگه کسه دیگه ای هم هست؟ گفت نه.... رفت درو باز کرد و با هول و بدوبدو اومد رفت تو کمد و دو دقیقه بعدش اومد بیرون!!! یه لباس شب پر کار پوشید و کفشای پاشنه بلندشو که قبلا براتون توصیف کردم رو برداشت و اومد جلو اینه و موهاشو درست کردو گفت: خوبم؟
گفتم: چهخبره؟ کی اومد؟
گفت: عشقمه.... وای یاسی نمیدونی چقدر دلم براش تنگ شده... خیلی وقته وانمون خراب نشده بود!!!!!
حالا من مبهوت که وان حموم چه ربطی به عشق رویا داره داشتم با دهن باز نگاش میکردم که گفت:
ببین  خوبم؟
گفتم: اره... کی هست حالا؟
جواب نداد و قیافش مضطرب بود و کفشاشو پوشید و تا دم اتاق نرفته شتلق خورد زمین!!! پاشد دوباره بره بازم خورد زمین!!! خلاصه کفشاشو دراورد و گرفت دستش و رفت بیرون منم اروم دنبالش رفتم!!!! وای که چه دیدم!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!
 از خنده داشتم میمردم.... رویا عاشق  بنا شده.... حالا حالا حالا....بیااااا.... من داشتم میترکیدم... خلاصه این اقائه رفت تو حموم و رویا هم با ناز داشست میگفت چرا خراب شده و دم در حموم وایساده بود... 

andrea_self_bathroom2.jpg

رویا داشت حرف میزد تند تند و ذوق میکرد که ناگهان دیدم رویا جیغ زد و رفت تو حموم و منم دنبالش رفتم تو حموم و دیگه داشتم میترکیدم چون اقاوئه گم شده بود تو حموم نبود و رویا میگفت داره غرق میشه چون اون وان به اندازه شکم زاپاتا طراحی شده و حدود 8 متری عمق داره تا شکم زاپی توش جا بشه!!! ....!@!!!!!  و رویا اینقدر گریه کرد که نگو....  و خلاصه با همون لباسش پرید تو اب و لباسش گیر میکرد به دستو پاش و نمیتونست شنا کنه و منم از خنده ولو شده بودم و نمیتونستم هیچ کاری بکنم...  ناگهان!!!!!!!!!!!!!!! زمین شروع کرد به لرزیدن و نگاه کردم زاپی چاقالو با اون هیکل بزرگش داره میدو اا اما چون خیلی شکمش گندست نمیذاشت تند بدو ا  و هی بلند میگفت اومدم رویا.... تحمل کن... اومدم رویا....


اخ منو میگین؟ دیگه نمیدونم چجوری بگم  ولی داشتم میمردم.... زاپی بعد یه ربع رسید تو حموم و دور خیز کرد و پرید تو وان   رو رویا!!!!! رویا در اعماق وان زیر شکم زاپی مدفون شده بود که ناگهان زاپی هم خودشم داشت غرق میشد....
امضاع قمر در عقرب جالبی بود.... خلاصه من دلم به حال اون بنای بیچاره که زیر این دو تا مونده بودئ میسوخت!!!! هیچی زاپی رویارو اورد بیرون و نشستن کفحموم و من هرچی گشتم بناا رو ندیدم و خلاصه در چاله وانو باز کردم و ابا که رفتن پایین یه قورباغه کف وان بود و من فهمیدم خودشه و رویا رو مجبورش کردم قورباغه هه رو ببوسه تا دوباره بنا شه اما رویا گوشش بدهکار نبود حالا چی؟ رویا ازینکه بوسش کنه چندشش نمیشد ازین میترسید که تو دستش بگیردش... خلاصه زاپی این وسط پترس بازی دراورد و اومد قورباغه هه رو گرفت جلو لبای رویا و رویا بوسیدش و ناگهان قورباغه هه سوسک شد!!! و زاپی با اون هیکل گندش از سوسک ترسید و جیغ زد و رفت بالای صندلی وایساد و مثل بید در باد میلرزید!!!!! رویا هم از غم از دست دادن بنا داشت با صدای بلند گریه میکرد .!!!!
خلاصه واسه اینکه هم رویا واسه یادگاری عشقشو رو دیوار باربیش با سوزن بزنه و زاپی ا