به زنده رود ، سایت بزرگ ایرانیان خوش آمدید.
به دستنوشته الهه اب نوشته شده توسط الهه آب خوش آمدید.

عاشقانه زیستن در حضور خداوند، اینست زندگی متعالی
1 2 3

دوستت دارم

چهارشنبه نهم بهمن ماه 1387 ساعت 08:58

شکسته ها

شنبه پنجم بهمن ماه 1387 ساعت 09:19


 

من ره به خلوت عشق هرگز نبرده بودم

پیدا نمی شدی تو شاید که مرده بودم

ناراحتم از اینکه بیش از سه هفته است که ازت خواستم که بیای و این صفحه رو بیبنی و نظر بدی ولی انقدر خودتو سرگرم کار کردی که می خوای نشون بدی دیگه به من و این چیزا فکر نمی کنی و خوشحالم از اینکه خواسته یا ناخواسته داری فراموشم می کنی و دیگه دلتنگ نمی شی که بخوای دنبال راهی برای نشون دادن دلتنگیت باشی.

       پاینده و موفق باشی       

پرستو ی مهاجر

چهارشنبه بيست و پنجم دي ماه 1387 ساعت 11:09


 

اگر بهار مهاجر است پس از پرستو مخواه که هجرت نکند.

من برای پرستوی عاشقم آشیانه ی کوچک دلم را گرم و بهاری ساختم اما باز هجرت کرد.

هجرت ، ذات پرستوست پائیز بهانه است.

دلتنگ یک لحظه از نگرانی های توام برای دیر رسیدنم

همیشه دوستت دارم

 

حداقل شما دعا کنید

شنبه بيست و يکم دي ماه 1387 ساعت 09:22


یه روزی هرکی برای نظر دادن وارد این صفحه می شد حال خانومه مسعودو می پرسید و برای اینهمه دوست داشتنشون آرزوهای خوب خوب می کرد.حالا همه چی عوض شده حتی آدمایی که میان و نظر می دن.خوب کم نیست 5 ساله که گذشته اما آخرش چی؟!!!!!!!

چرا دیگه هیچ کس برای خوشبتی شون دعا نمی کنه؟چرا باهم اما تنها شدن؟

حالا دیگه حتی حق ندارم تولدشو بهش تبریک بگم.باید برای همیشه ساکت شم

عشق از ژرفای خویش آکاه نمی شود، جز در لحظه ی جدایی .  

عشق رازی است مقدس

برای کسانی که عاشقند ، عشق همیشه بی کلام می ماند. اما برای کسانی که عشق نمی ورزند ، عشق شوخی بی رحمانه ای بیش نیست.

عشق واژه ایست از جنس نور که با دستی از جنس نور ، بر صفحه ای از جنس شیشه نوشته می شود. 

هنگامی که عشق دامن می گسترد ، کلام خاموش می شود.

خیلی دوست دارم.

 

دروغ

جمعه بيستم دي ماه 1387 ساعت 23:33


تـــمــام حــرفـــهــا دروغ اســت !!!

 

        مـن ...

                          دروغ است

        تـــو ...

                           دروغ است

       حـتـی ...

                           این که کــلاغ ها آخر قصه به خانه نمی رسند

                                                                                         حقیقتی تلخ

قصه

چهارشنبه هجدهم دي ماه 1387 ساعت 21:00


قـصه

     قـصه مـن و توست

     قـصه ی با مـن و بی توست

     قـصه ی با تو و بی مـن

     من بازنده قصه های بی پایانم

     قـصه هایی که کسی شـاید آخـرش

     جایی نزدیک کــلاغ ها تسلیم شود

     قـصه شاید خودش را ببازد

     قـصه خودش را

     و صـورتـی شیرینش را

     بـــــی تــــو

    خــواهـد بــاخت !

حسرت

دوشنبه نهم دي ماه 1387 ساعت 10:26


پروانه از شعله نمی هراسد اما آرزوی پروانه سوختن نیست ، بهشتش آتش است و جهنمش، حسرت .

بالی برای پر کشیدن به خلوت، بالی برای سوختن در رویا ، بالی برای شکستن چون خواب ،پشت شیشه های عرق کرده ی احساس ، بی پناه می ماند .

 خواهش چشم ها در نگاهی یخ می زند.

بی تاب،دور ونزدیک می شود. خاکستری که، با باد سفر می کند . 

تمنای ماندن تنها قطره ی شبنمی ست که بر شعله می نشیند و نیازش را به خاک می سپارد.

ارزو

پنج شنبه چهاردهم آذر ماه 1387 ساعت 20:53


این روزها دلم خیلی چیزها می خواهد

دلم می خواهد به سرزمین دور دست اُ‌‌ز بروم

آنجا که جادوگری خانه دارد

 مترسک ها می توانند برقصند

جاده هایش از آجرهای زرد رنگ ساخته شده اند

و همه چیز مثل زمرد سبز است

با جادوگر اُز کارهای مهمی دارم

آرزوهای بزرگی دارم

ولـــــــــی ...

افسوس

چنین سرزمینی اصلا وجود ندارد!

می بینی ... آرزوهایم چه ساده دست نیافتنی می شوند؟؟؟

هر وقت دلم چیزی را می خواهد ، محو می شود!

باید دنبال سرزمین دیگری باشم

سرزمینی که لا اقل یکی از آرزوهایم به سادگی در دستم باشد !!!

دوستی

جمعه هشتم آذر ماه 1387 ساعت 16:34


اونی که دوسش داری دوستت نداره

اونی که دوستت داره دوسش نداری

اونی که دوستت داره و توام دوسش داری هیچ وقت به هم نمیرسید

خواب

شنبه چهارم آبان ماه 1387 ساعت 02:30


من خواب دیدم

که نمک مرهمی بود بر زخم

تبر دوست بود با درخت

گرگ , نی می زد برای گوسفند

هم سفره بودند باهم خورشید و ماه

من خواب دیدم

جوانه می زد امید

شب با روز آشتی می کرد

گرما صورت برف را بوسید

من خواب دیدم

نیلوفری برای خواب برکه , لالایی می خواند.

و پیله ای بر برگهای توت بوسه می زد

و سادگی میهمان ضیافت شده بود

من خواب دیدم

باد , تکیه گاه نهالی شده بود

شاپرکی آرام , در جشن گل می رقصید

من خواب دیدم

مرگ , شاخه گلی به زندگی بخشید

و غم کوله بارش را برای همیشه می بست

نفرت آدمیان به جهنم تبعید شد

و دریا عاشقانه ساحل را به آغوش کشید

من خواب دیدم نقاشی عشق را می کشید

و پروانه ای بوی خدا داشت.

روز

جمعه نوزدهم مهر ماه 1387 ساعت 19:15


اینجا همه چیز هست

آسمان آبی

رودخانه آبی

جنگل و پرنده

معجزه

حتی زخم و تبر و نمک

عاشقان , دسته دسته

کلاغان خبرچین

حتی روباهی که عشق را شناخته است!

اما حیف!

صد حیف!

دنیایم خالی , خالی است

جهانم بدون تو

چیزی را کم دارد

چشم جهان جامی است که در آن

شراب و شاعر را گم کرده است.

روزای رفتنت رو میشمرم که بگم منتظر اومدنتم

یادواره

جمعه پنجم مهر ماه 1387 ساعت 12:27


کاش میدانستی

که میان امواج

چشم من منتظر شاخه گلی است

که نسیم یادت

آخرین ثانیه ها

می سپردش در آب

چرا

دوشنبه اول مهر ماه 1387 ساعت 15:19


بي تو

نه بوي خاك نجاتم داد

نه شمارش ستاره ها تسكينم

چرا صدايم كردي

چرا؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

ان روزها

پنج شنبه بيست و يکم ارديبهشت 1385 ساعت 10:49


آن روز های دور
چشمانم را که می بستم ، گاه گداری
تو بودی و در دور دستها دریا
من و دستانت در کنار هم
منو خواب تو
این روز ها
امشب
چشمانم را که می بندم
سرم گیج می رود…
می افتم.
و هیچ نمی بینم.
دستی هست،
خوابی شاید
من اما نیستم
تو نیز.

با تمام وجود احساس می کنم

سه شنبه نوزدهم ارديبهشت 1385 ساعت 06:09


گاهی آدمی تنها تجربه ی احساس دیگران ،برای فراموش کردن وبا احساس بودن است.

 

گاهی تجربه ی یک احساس همه ی پاکی ها را به خاک می سپارد ،گاهی مقدس می شود.

 

گاهی بودن را فراموش می کنی، گاهی خدا را فراموش می کنی ،گاهی ماندن را فراموش می کنی و گاهی با تمام احساس گم می شوی ،اما تو در تقدّسی پوچ گم می شوی ، شاید هیچ می شوی و بهای تمام عمر را با یک هیچ می پردازی و یک تجربه ،تنها خاطره ی حضور در نیستی ست.

 

گاهی روشنی که جشمانت را در افق آرزوها غرق می کند  در لحظه ی طلوع ، غروب می کند .

اما گاهی برای یکی شدن فرصت یک عمر تجربه نیست و فراموش کردن، تنها فرصتی برای فراموش شدن است و با احساس بودن ، تنها دل سپردن به یک حادثه است.

خیلی دوست دارم

خاطره

سه شنبه نوزدهم ارديبهشت 1385 ساعت 03:41


ميشه به ياد داشته باشی
                 
تا به فرامشي بسپاري
       
آنچه را که اندهگينت ميسازد
                            
اما . . .
                      هرگز فراموش مکن
 
                                       به ياد داشته باشي 
                               آنچه را که شادمانت مي سازد . . .
 
دوست دارم

واسه تو

جمعه هشتم ارديبهشت 1385 ساعت 02:28


گفتم نمي تونم

گفتي واسه من بنويس

منم فقط واسه تو نوشتم

(دوست دارم)

سایه ی لحظه ها

سه شنبه نهم اسفند ماه 1384 ساعت 10:17


 

چشم به راهی داری یا راهی به روشنی می جویی؟

به هوای،بهاری می شتابی یا در آرزوی بهاری ؟

دل به امید داده ای یا به دلی امیدواری ؟

از آب و مهتاب و خاطره ، تنها یک لحظه ای، لحظه ی پریدن و رها شدن میان

بیم و امید و

در خواب سپید ابر، تنها یک رویا و چون بیدی در دست باد سرگردان .

اما لحظه های ناب ، بی تاب می مانند و بی پناه می گذرند و سایه ی آن

ها همه جا ،

حتی خاطره را تاریک می کند ، سرد و تهی ، تنها و بارانی..........

 

دیگه نمی دونم چی بگم

اندیشه ای که اسیر است ، برای دل های بزرگیست

که همیشه به خاطر سکوتشان محکومند. و گاهی

آدمی تنها ، تجربه ی احساس دیگران ، برای

فراموش کردن و با احساس بودن است.

دوست دارم

 

محبت

جمعه بيست و پنجم آذر ماه 1384 ساعت 05:19


چرا در جست و جوي محبت هستيد ، خود خالق و باعث محبت باشيد.

دعا

چهارشنبه بيست و سوم آذر ماه 1384 ساعت 09:01


نازنينم چه دعا بهتر از اين
گريه ات از سر شوق
خنده ات از ته دل
هر غروبت دلشاد

1 2 3