حس كردم بايد يه عروسك باشم . ازون عروسك چيني هاي قديمي ! از اونايي كه چشماشون باز و بسته ميشد . فقط هم چشماشون باز و بسته ميشد . ديگه هيچكار ديگه نميكردن . ازونايي كه وقتي دست و پاشون كنده ميشد ، ديگه به درد نخور و دور ريختني ميشدن ! . اين يه احساس بد و وحشتناكه . حالم خوب نيست . يه حس بد دارم .
اوه! كاش مادري بود .
اين آدم خيلي دروغ ميگه !...دروغ؟ نه! اما هر دقيقه يه جوريه . دوسش ندارم .
مجبور نيستم دوسش داشته باشم .
---------------------------------------
جام جهاني تموم شد .
آخيييييش ش ش ش !!
ديشب عمو اعتراف كرد :
غزاله !؟
بله!...
چي ميشد پسر بودي عمو ؟ نميشه باهات فوتبال نگاه كرد ! دختري ...
ميخواي فحش ركيك بدي وقتي گل نميزنن ؟
نه! اما ...
(الهي قربونش برم ) كلي دلش ميخواست الان دختر نبودم و يه برادر زاده ي پسر به جاي من نشسته بود و باهاش فوتبال نگاه مي كرد . خب راست ميگه...
ديگه نگاه نكردم . بازي به نظرم خسته كننده اومد . .
عمو هم نگاه نكرد . امروز صبح يادداشت گذاشته بود كه عصر زود مياد و با هم بريم بيرون . فكر كنم ناراحت شده بود به خاطر ديشب. شايد به خاطر حرفهاش . شايد بخواد از دلم دربياره . يادداشتشو بوسيدم . اثر لبم روش موند ! ميخوام نگهش دارم .
نه قربونت برم . ناراحت نشدم .
...ميدوني؟ دلم عجيب تنگه . نه! هيچ آدمي مسئول نيست .
فقط احساس خوبي ندارم. پرم از دلتنگي و تنهايي و دلتنگي .
امروز سعي مردم مثل " علي سنتوري " ايستاده سنتور بزنم ! اما نشد . نميتونستم . خسته كننده بود .
امروز دلم ميخواست با همه حرف بزنم ! اما همه ي حسم از بين رفت . كشته شد . حالا فقط بايد صبركنم عمو بياد . وقتي اومد بهش ميگم : مرسي براي دعوتت . اما ...
نه ! بهش ميگم . مرسي براي دعوتت! حالا كجا بريم ؟
زير گلوم ..اونجايي كه بغض جمع ميشه ، درد ميكنه !