به زنده رود ، سایت بزرگ ایرانیان خوش آمدید.
به دستنوشته dorooghgoo نوشته شده توسط دروغگو خوش آمدید.

همه ی حرفام حقیقته... میخوام دیگه راست بگم
1 2 3 4 5

x

جمعه بيست و يکم اسفند ماه 1388 ساعت 20:56


این داستان توسط یک فرد آمریکایی نوشته شده و گفته میشه حقیقت داره نمی دونم راست و دروغش دیگه .... 

  ولی موضوعش مهمه و بد نیست خانمها و آقایون بخونند و کمی فکر کنند

 

*******************************************************

یك شب كه من و همسرم توی رختواب مشغول ناز و نوازش بودیم. در حالی كه احتمال وقوع حوادثی هر لحظه بیشتر و بیشتر می‌شد یك دفعه خانم برگشت و به من گفت: "من حوصله‌اش رو ندارم فقط می‌خوام كه بغلم كنی."
چی؟ یعنی چه؟
و اون جوابی رو كه هر مردی رو به در و دیوار می‌كوبونه بهم داد:
تو اصلاً به احساسات من به عنوان یك زن توجه نداری و فقط به فكر رابطه‌ی فیزیكی ما هستی!
و بعد در پاسخ به چشم‌های من كه از حدقه داشت در می‌اومد اضافه كرد:
تو چرا نمی‌تونی من رو بخاطر خودم دوست داشته باشی نه برای چیزی كه توی رختواب بین من و تو اتفاق می‌افته؟
خوب واضح و مبرهن بود كه اون شب دیگه هیچ حادثه‌ای رخ نمی‌ده. برای همین من هم با افسردگی خوابیدم.
فردای اون شب ترجیح دادم كه مرخصی بگیرم و یك كمی وقتم رو باهاش بگذرونم. با هم رفتیم بیرون و توی یك رستوران شیك ناهار خوردیم. بعدش رفتیم توی یك بوتیك بزرگ و مشغول خرید شدیم.
چندین دست لباس گرون قیمت رو امتحان كرد و چون نمی‌تونست تصمیم بگیره من بهش گفتم كه بهتره همه رو برداره. بعدش برای اینكه ست تكمیل بشه توی قسمت كفش‌ها برای هر دست لباس یك جفت هم كفش انتخاب كردیم. در نهایت هم توی قسمت جواهرات یك جفت گوشواره‌ای الماس.
حضورتون عرض كنم كه از خوشحالی داشت ذوق مرگ می‌شد. حتی فكر كنم سعی كرد من و امتحان كه چون ازم خواست براش یك مچ‌بند تنیس بخرم، با وجود اینكه حتی یك بار هم راكت تنیس رو دستش نگرفته‌بود. نمی‌تونست باور كنه وقتی در جواب درخواستش گفتم: "برشدار عزیزم."
در اوج لذت از تمام این خرید‌ها دست آخر برگشت و بهم گفت: "عزیزم فكر كنم همین‌ها خوبه. بیا بریم حساب كنیم."
در همین لحظه بود كه گفتم: "نه عزیزم من حالش و ندارم."
با چشمای بیرون زده و فك افتاده گفت:"چی؟"
عزیزم من می‌خوام كه تو فقط كمی این چیزا رو بغل كنی. تو به وضعیت اقتصادیه من به عنوان یك مرد هیچ توجهی نداری و فقط همین كه من برات چیزی بخرم برات مهمه."
و موقعی كه توی چشماش می‌خوندم كه همین الاناست كه بیاد و منو بكشه اضافه كردم: "چرا نمی‌تونی من و بخاطر خودم دوست داشته‌باشی نه بخاطر چیزایی كه برات می‌خرم؟"
خوب امشب هم توی اتاق‌خواب هیچ اتفاقی نمی‌افته فقط دلم خنك شده كه فهمیده "هرچی عوض داره گله نداره."

حاجي فيروزه !

چهارشنبه نوزدهم اسفند ماه 1388 ساعت 21:25

خاطره ي دروغ

چهارشنبه نوزدهم اسفند ماه 1388 ساعت 00:50

wow

سه شنبه هجدهم اسفند ماه 1388 ساعت 12:29

برادر حسين !

سه شنبه چهارم اسفند ماه 1388 ساعت 13:32

سهراب

يکشنبه دوم اسفند ماه 1388 ساعت 22:39

تپل ...سكانس شونصد .. برداشت ِ بي نهايت !

پنج شنبه بيست و نهم بهمن ماه 1388 ساعت 20:40

. . .حس

دوشنبه پنجم بهمن ماه 1388 ساعت 23:44

آرامش من

شنبه سوم بهمن ماه 1388 ساعت 20:41

بن بست.

يکشنبه بيستم دي ماه 1388 ساعت 15:07

منگنه

سه شنبه اول دي ماه 1388 ساعت 21:48

.

سه شنبه بيست و چهارم آذر ماه 1388 ساعت 22:14

مخمل

دوشنبه نهم آذر ماه 1388 ساعت 23:27

ميكده دل من خاليست!

پنج شنبه هفتم آبان ماه 1388 ساعت 22:23

. . .

دوشنبه بيستم مهر ماه 1388 ساعت 21:20

اَه...

سه شنبه هفتم مهر ماه 1388 ساعت 21:06

.

شنبه چهاردهم شهريور 1388 ساعت 21:38

دكتر

شنبه سيزدهم تير ماه 1388 ساعت 23:37

اما رفتي تو ...

چهارشنبه دهم تير ماه 1388 ساعت 23:15

احساس گناه !

دوشنبه هشتم تير ماه 1388 ساعت 12:57

1 2 3 4 5