امروز آنقدر گرسنه ام شد که حس کردم باید انگشتانم را بجوم اما وقتی مزه کربن
را زیر زبانم مزه مزه کردم فهمیدم نه، انگشتانم اینقدرها هم به نوشتن عادت نکرده
است . امروز حس نوشتنم آمد ... بالاخره آمد ... بعد از مدتها سکوت و انتظار ...
بالاخره آمد .. همراه با یک بغض فرو خورده که حالا آنقدر بالا آمده بود که احساس
می کردی بايد آروغ بزنی تا آن را از گلويت که حالا خشک شده بود به بيرون تف
کنی ...اول که بالا می آمدحجم داشت و تورا ياد تلاقی دو نقطه مجهولی می انداخت
که تورا به وجود آورد و تو در يک شب پر هوس شکل گرفتی و بی آن که بدانی
چگونه بايد ادامه دهی به بيرون پرتاب شدی. درست مثل يک تف که روی اسفالت
پخش شده، تو روی يک کره رنگارنگ پخش شدی و چنان به آن چسبيدی که گويا
اگر رهايش کنی از خطی که وسط شکمش است به دو نیم می شود.
بگذار ببینم اکنون کجاست؟ اینجا؟ درست روی این بر امدگی.کمی این طرف
تر .اسمش چیست؟!معده..آری همین جا.همین سر نشسته است.شاید
برای همین است دهان که باز می کنی قبل از اینکه بنویسی آروغ می زنی..آن وقت
می نویسی ..دوباره آروغ می زنی باز می نویسی و آخر سر ، به
اول که می روی می بینی پاسی از شب گذشته اما تو هنوز هیچ ننوشته ای و به
شکمت که دست می کشی هنوز آن چیز ِ لزج را سر ِ معده ات حس
مـــــــی کنی.شاید باید دور شکمم را با موهایم آنقدر محکم ببندم تا بالا بیاید و به
گلویم برسد.تازه آن موقع اگر شانس بیاورم و اشتباهی از نایم بالا
نرود و از دماغم بیرون نزند.
امروز ضعیف شده ام .این چه حسی است؟ لعنت به این حس..شاید بهتر است آ ن را
مثل مفی بالا بکشم.آخر چه فرق می کند بیرون که بیاید در
همین حد است.آری به گمانم اینطور بهتر است.آن را بالا می کشم و آ ن وقت به
پشت گلویم که رسید قبل از آنکه به سوی سوراخهای گل و گشادی
که جولو صورتم چسبیده است و اکثر مواقع نمی گذارد جلو ام را ببینم ، هدایتش کنم
، آن را بالاتر می کشم تا دو سوراخ بزرگتری که درست زیر
پیشانیم چسبیده است و دورش را مو پوشانده است و آنقدر گرد و خاک روی موها
هست که بیرون را نبینم.آن وقت می توانم بر عکس همیشه که
حجم های رنگی و غیر رنگی ِ نامفهومی را که دور و برم هست واز درون ِ این دو
تا سوراخ به درون قورت می دهم ، این بار حجم ِ سرد ی را که
درونم قلمبه شده است از درونم به بیرون پرتاب کنم.
چه می گویم شاید آنقدر بزرگ شده ام که بتوانم گریه کنم به جای آنکه حسم را بالا
بیاورم و یا چون مف بالا بکشم تا یادم رود ،یا به بیرون تفش کنم
...آری ..شاید بتوانم .. ای کاش بزرگ می شدم و گریه می کردم و شاید هم
بچه...آری کاش بچه می شدم .آن قدر بچه که دیگر یادم نمی آمد گریه
کردن خوب است یا بد. و آنگاه انقدر گریه می کردم که جانم بالا می آمد و حس ِ
نوشتنم هم تمام می شد..
برزخ