به زنده رود ، سایت بزرگ ایرانیان خوش آمدید.
به دستنوشته دنياي من نوشته شده توسط حرف ساده خوش آمدید.

زیر امن ترین سایه بان هستی دلواپس دلواپسی های یکدیگر باشیم
1 2 3

***

شنبه اول تير ماه 1387 ساعت 11:35


 
*** وقتی حس کردی به اون چيزی كه می خواستی نرسيدی خدا رو شکر کن
 چون اون می خواد تو يه زمان مناسب تورو غافلگيرت کنه و يه چيزی فراتر از خواسته الانت بهت بده
بهش اعتماد کن  و بدون که دستهای حمایتگرش همیشه ودر همه جا پشت و پناهت خواهد بود
 

وعده خدا

پنج شنبه سي ام خرداد ماه 1387 ساعت 11:53


 
*** خدا قول نداده آسمون هميشه آبی باشه و باغ ها پوشيده از گل
قول نداده زندگی هميشه به كامت باشه
خدا روزهای بی غصه و شادی های بدون غم و سلامت بدون درد رو هم قول نداده

خدا ساحل بی طوفان، آفتاب بی بارون و خنده های هميشگی رو قول نداده
خدا قول نداده که تو رنج و وسوسه و اندوه رو تجربه نكنی
خدا جاده های آسون و هموار، سفرهای بی معطلی رو قول نداده
قول نداده کوه ها بدون صخره باشن و شيب نداشته باشن
رود خونه ها گل آلود و عميق نباشن
قول داده ؟
ولی خدا رسيدن يه روز خوب رو قول داده
خدا روزی روزانه ، استراحت بعد از هركار سخت و کمک تو كارها و عشق جاودان رو قول داده . عجب روزی می شه اون روز
پس ناملايمات زندگی رو شکر بگو و فقط از خودش کمک بگير که اوجاودانه است و بس
نااميدی مثل جاده ای پر دست اندازه که از سرعت کم می کنه
اما همين دست انداز نويد يه جاده صاف و وسيع رو بهت می ده
زياد تو دست انداز نمون
وقتی حس کردی به اون چيزی كه می خواستی نرسيدی خدا رو شکر کن چون اون می خواد تو يه زمان مناسب ترا غافلگيرت کنه و يه چيزی فراتر از خواسته الانت بهت بده
 

****

دوشنبه بيست و سوم ارديبهشت 1387 ساعت 10:40


**اول جواب بازی دوست گلم دل بارونی

تو را برای دوست داشتن دوست میدارم

البته ببخشید فکر کنم 7 تاشد

 

پشتش سنگين بود و جاده‌هاي دنيا طولاني. مي‌‌دانست كه هميشه جز اندكي از بسيار را نخواهد رفت. آهسته آهسته‌ مي‌خزيد، دشوار و كند؛ و دورها هميشه دور بود.

سنگ پشت تقديرش را دوست نمي‌داشت و آن را چون اجباري بر دوش مي‌كشيد.

پرنده‌اي در آسمان پر زد، سبك؛ و سنگ پشت رو به خدا كرد و گفت:

«اين عدل نيست، اين عدل نيست. كاش پشتم را اين همه سنگين نمي‌كردي.
من هيچ‌گاه نمي‌رسم، هيچ‌گاه. و در لاك سنگي خود خزيد، به نيت نااميدي.»

خدا سنگ پشت را از روي زمين بلند كرد. زمين را نشانش داد. كره‌اي كوچك بود.

و گفت: «نگاه كن، ابتدا و انتها ندارد. هيچ‌كس نمي‌رسد.
چون رسيدن در كار نيست. فقط رفتن است. حتي اگر اندكي. و هربار كه مي‌ري، رسيده‌اي. و باور كن آن چه بر دوش توست، تنها لاكي سنگي نيست، تو پاره‌اي از هستي را بر دوش مي‌كشي؛ پاره‌اي از مرا.»


خدا سنگ پشت را بر زمين گذاشت. ديگر نه بارش چندان سنگين بود و نه راه‌ها چندان دور.
سنگ پشت به راه افتاد و گفت: « رفتن، حتي اگر اندكي؛» و پاره‌اي ار «او» را با عشق بر دوش كشيد.

 

خدایا

پنج شنبه پنجم ارديبهشت 1387 ساعت 09:19


 
*خدایا! به سراغم بیا, تیمارم کن, زخم هایم را التیام بخش ومرا یاری ده! چون تنها یاری دهنده واقعی "تو" هستی!
  ***********
اگر صمیمانه و با عشق و ایمان, یک برگ, یک شاخه گل و یا یک اندیشه نیک را به خدا تقدیم کنیم, خدا آنها را می پذیرد.
 
  ***********
خدا از ما چه می خواهد؟ چیزهای بزرگ, نه بلکه کارهای کوچکی که با فروتنی, ایمان, عشق و سادگی انجام دهیم.
  ***********

***

پنج شنبه بيست و دوم فروردين 1387 ساعت 07:54


 
.متواضع باشید آنگاه دعاهایتان ابرها را خواهد شکافت و به عرش خدا خواهد رسید.
******** 
.مراقب باشید آنچه می بخشید چون رازی در قلبتان پنهان بماند.
******** 
.هیچ کس را قضاوت نکنید, بلکه برای همه کسانی که از شما بد می گویند دعا کنید.

***

دوشنبه نوزدهم فروردين 1387 ساعت 09:27


.***************
حوادث،
 انسانهای بزرگ را متعالی
و آدمهای کوچک را متلاشی می کند.
***************.

حکایتی از زبان مسیح

پنج شنبه پانزدهم فروردين 1387 ساعت 08:10


حكايتي از زبان مسيح :
مردي بود بسيار متمكن و پولدار روزي به كارگراني براي كار در باغش نياز داشت . بنابراين ، پيشكارش را به ميدان شهر فرستاد تا كارگراني را براي كار اجير كند . پيشكار رفت و همه ي كارگران موجود در ميدان شهر را اجير كرد و آورد و آن ها در باغ به كار مشغول شدند . كارگراني كه آن روز در ميدان نبودند ، اين موضوع را شنيدند و آنها نيز آمدند . روز بعد و روزهاي بعد نيز تعدادي ديگر به جمع كارگران اضافه شدند . گر چه اين كارگران تازه ، غروب بود كه رسيدند ، اما مرد ثروتمند آنها را نيز استخدام كرد . شبانگاه ، هنگامي كه خورشيد فرو نشسته بود ، او همه ي كارگران را گردآورد و به همه ي آنها دستمزدي يكسان داد . بديهي ست آناني كه از صبح به كار مشغول بودند ، آزرده شدند و گفتند : (( اين بي انصافي است . چه مي كنيد ، آقا ؟ ما از صبح كار كرده ايم و اينان غروب رسيدند و بيش از دو ساعت نيست كه كار كرده اند . بعضي ها هم كه چند دقيقه پيش به ما ملحق شدند . آن ها كه اصلاً كاري نكرده اند )) .
مرد ثروتمند خنديد و گفت : (( به ديگران كاري نداشته باشيد . آيا آنچه كه به خود شما داده ام كم بوده است ؟ ))
كارگران يكصدا گفتند : (( نه ، آنچه كه شما به ما پرداخته ايد ، بيش تر از دستمزد معمولي ما نيز بوده است . با وجود اين ، انصاف نيست كه ايناني كه دير رسيدند و كاري نكردند ، همان دستمزدي را بگيرند كه ما گرفته ايم )) .
مرد دارا گفت : (( من به آنها داده ام زيرا بسيار دارم . من اگر چند برابر اين نيز بپردازم ، چيزي از دارائي من كم نميشود . من از استغناي خويش مي بخشم . شما نگران اين موضوع نباشيد . شما بيش از توقع تان مزد گرفته ايد پس مقايسه نكنيد . من در ازاي كارشان نيست كه به آنها دستمزد مي دهم ، بلكه مي دهم چون براي دادن و بخشيدن ، بسيار دارم . من از سر بي نيازي ست كه مي بخشم .))
مسيح گفت : (( بعضي ها براي رسيدن به خدا سخت مي كوشند . بعضي ها درست دم غروب از راه مي رسند . بعضي ها هم وقتي كار تمام شده است ، پيدايشان مي شود . اما همه به يكسان زير چتر لطف و مرحمت الهي قرار مي گيرند .))
شما نميدانيد كه خدا استحقاق بنده را نمي نگرد ، بلكه دارائي خويش را مي نگرد . او به غناي خود نگاه مي كند ، نه به كار ما . از غناي ذات الهي ، جز بهشت نمي شكفد . بايد هم اينگونه باشد . بهشت ، ظهور بي نيازي و غناي خداوند است . دوزخ را همين خشكه مقدس ها و تنگ نظرها برپا داشته اند . زيرا اينان آنقدر بخيل و حسودند كه نميتوانند جز خود را مشمول لطف الهي ببينند . ...

پندی از استاد

شنبه بيست و چهارم آذر ماه 1386 ساعت 12:47


... از استاد رحیمی بروجردی است.

 

 

 

همیشه شاد و سعادتمند باشید.

 عشق بخشنده است، شما هم بخشنده باشید.
ستار است، شما هم ستار باشید.
باگذشت است، شما هم با گذشت باشید.
مهربان است، شما هم مهربان باشید.
خالص است، شما هم خالص باشید.
درستکار، نیک‏پندار و نیکو رفتار است، شما نیز اين‏چنين باشید.
دروغ نمی‏گوید، شما هم صادق باشید.
ریا نمی‏کند، شما هم بی‏ریا باشید.
تهمت نمی‏زند، شما هم تهمت نزنید.......
همه چیز خود را به پای معشوق می‏ریزد، شما هم این‏گونه رفتار كنيد.
استاد می‏آموزد که:
در ارایة عشق خود به افراد، تبعیض قائل نشویم؛
از خورشید، کوه، دریا، آسمان پرستاره، كوير دلربا، دشت‏ها و چمنزارهاي سرسبز و وسيع، درخت و سایة آن، طبيعتِ دست و دل‏باز و .... بخشندگیِ بدونِ تبعیض را بياموزيم؛
عشق را نفروشیم و در مقابلش چیزی نخواهیم؛
با تمامی وجود، آن‏را نثار کنیم؛
نبايد برای ارایه عشق، دکان باز کرد؛
از امروز تمامی دکان‏های عشق را تعطیل کنیم و در تابلوئی بزرگ بر سر درِ آن با خطی درشت بنویسیم:

 

 

اين‏جا عشق، فروشی نیست.

 

 

بیائید آن‏را به همه، حتی به کسانی که نمی‏خواهند و از آن گریزانند، بدون منّت ارزانی کنیم..........

خدایا مرا ببخش

شنبه بيست و ششم آبان ماه 1386 ساعت 08:30


*** خدایا ..

 

چه لحظه هايی که در زندگی ترا گم کردم اما تو همیشه کنارم بودی ...

 

چه دقیقه ها که حضورت را فراموش کردم اما تو فراموشم نکردی...

 

چه ساعت هایی که غرق در شادی و غرور، تو رو که پشت همه موفقیت هام قایم شده بودی از یاد بردم اما تو همیشه به یادم بودی ...

 

 

 

وقتی خسته از همه جا و همه کس ناامیدانه به تو پناه آوردم تو پناهم دادی...

 

وقتی از آدم های دور و برم دلم گرفت ...

 

 و دنیا غم هاش و بهم ارزونی کرد تو به قلبم آرامش دادی...

 

تو با حضورت به خنده هام هدف دادی ،

 

 به گریه هام دلیل دادی ،

 

 به زندگیم ،

 

 به نفس کشیدنم رنگ دادی...

 

 

 

 

 

مرا ببخش ،

 

 اگر شادابم و جسور...

 

اگر بی عقلم و عاشق

 


خدایا مرا ببخش..

 

اگر بر خلاف طبیعت تو آفریده شده ام..

 

 اگر عشقم گناهی نابخشودنی است

 

و اگر گناهم را دوست می دارم

 


خدایا مرا ببخش..

 

...مرا ببخش

 

مرا ببخش

 

 اگر فراموش کرده ام نام تو را

 

 

 


خدایا مرا ببخش اگر اینگونه ام....

 

 

......

دوشنبه بيست و يکم آبان ماه 1386 ساعت 19:11


شادبودن هنر است
شاد کردن هنری والاتر
لیک هرگز نپسندیم به خود که چو یک شکلک بیجان شب و روز
بی خبراز همه خندان باشیم
بی غمی عیب بزرگی است که دور از ماباد
گر به شادی تو دل های دگر گردد شاد
زندگی صحنه یکتای هنرمندی ماست
هر کسی نغمه خود خواند و از صحنه رود
صحنه پیوسته بجاست
****خرم آن نغمه که مردم بسپارند بیاد. ****

****

يکشنبه سيزدهم آبان ماه 1386 ساعت 19:26


...از خدا پرسيدم:خدايا چطور مي توان بهتر زندگي کرد؟ خدا جواب داد:گذشته ات را بدون هيچ تاسفي بپذير،با اعتماد زمان حال ات را بگذران و بدون ترس براي آينده آماده شو.ايمان را نگهدار و ترس را به گوشه اي انداز .شک هايت را باور نکن و هيچگاه به باورهايت شک نکن.زندگي شگفت انگيز است فقط اگربدانيد که چطور زندگي کني

 

......

دوشنبه سي ام مهر ماه 1386 ساعت 08:18


 
....روزي دو مرد جوان نزد شيوانا آمدند و ازاو پرسيدند:" فاصله بين دچار يك مشكل شدن تا راه حل يافتن براي حل مشكل چقدراست؟"
شيوانا اندكي تامل كرد و گفت:"فاصله مشكل يك فرد و راه نجات او از آن مشكل براي هر شخصي به اندازه فاصله زانوي او تا زمين است!"
آن دو مرد جوان گيج و آشفته از نزد شيوانا بيرون آمدند و در بيرون مدرسه با هم به بحث و جدل پرداختند. اولي گفت:" من مطمئنم منظور استاد معرفت اين بوده است كه بايد به جاي روي زمين نشستن از جا برخاست و شخصا براي مشكل راه حلي پيدا كرد. با يك جا نشيني و زانوي غم در آغوش گرفتن هيچ مشكلي حل نمي شود. "
دومي كمي فكر كرد و گفت:" اما اندرزهاي پيران معرفت معمولا بارمعنايي عميق تري دارند و به اين راحتي قابل بيان نيستند. آنچه تو مي گويي هزاران سال است كه بر زبان همه جاري است و همه آن را مي دانند. شيوانا منظور ديگري داشت."
آندو تصميم گرفتن نزد شيوانا بازگردند و از خود او معناي جمله اش را بپرسند. شيوانا با ديدن مجدد دو جوان لبخندي زد و گفت:" وقتي يك انسان دچار مشكل مي شود. بايد ابتدا خود را به نقطه صفر برساند. نقطه صفر وقتي است كه انسان در مقابل كائنات و خالق هستي زانو مي زند و از او مدد مي جويد. بعد از اين نقطه صفر است كه فرد مي تواند برپا خيزد و با اعتماد به همراهي كائنات دست به عمل زند. بدون اين اعتماد و توكل براي هيچ مشكلي راه حل پيدا نخواهد شد. باز هم مي گويم فاصله بين مشكلي كه يك انسان دارد با راه چاره او ، فاصله بين زانوي او و زميني است كه برآن ايستاده است!" ...

چه کسی کر است؟

يکشنبه بيست و دوم مهر ماه 1386 ساعت 09:24


مردى متوجه شد که گوش همسرش سنگين شده و شنوائيش کم شده است. به نظرش رسيد که همسرش بايد سمعک بگذارد ولى نميدانست اين موضوع را چگونه با او در ميان بگذارد. بدين خاطر، نزد دکتر خانوادگىشان رفت و مشکل را با او در ميان گذاشت. دکتر گفت براى اين که بتوانى دقيقتر به من بگويى که ميزان ناشنوايى همسرت چقدر است آزمايش سادهاى وجود دارد. اين کار را انجام بده و جوابش را به من بگو: «ابتدا در فاصله ٤ مترى او بايست و با صداى معمولى مطلبى را به او بگو. اگر نشنيد همين کار را در فاصله ٣ مترى تکرار کن. بعد در ٢ مترى و به همين ترتيب تا بالاخره جواب دهد.» آن شب، همسر آن مرد در آشپزخانه سرگرم تهيه شام بود و خود او در اتاق تلويزيون نشسته بود. مرد به خودش گفت الان فاصله ما حدود ٤ متر است. بگذار امتحان کنم. سپس با صداى معمولى از همسرش پرسيد: عزيزم شام چى داريم؟ جوابى نشنيد. بعد بلند شد و يک متر جلوتر به سمت آشپزخانه رفت و دوباره پرسيد: عزيزم شام چى داريم؟ باز هم پاسخى نيامد. باز هم جلوتر رفت و از وسط هال که تقريباً ٢ متر با آشپزخانه و همسرش فاصله داشت گفت: عزيزم شام چى داريم؟ باز هم جوابى نشنيد. باز هم جلوتر رفت و به در آشپزخانه رسيد. سوالش راتکرار کرد و باز هم جوابى نيامد. اين بار جلوتر رفت و درست از پشت سر همسرش گفت: عزيزم شام چى داريم؟ زنش گفت: مگه کرى؟ براى پنجمين بار میگم: خوراک مرغ! نتيجه اخلاقى مشکل ممکن است آنطور که ما هميشه فکر میکنيم در ديگران نباشد و شاید در خود ما باشد!!!!

غصه چرا؟

دوشنبه شانزدهم مهر ماه 1386 ساعت 09:30


.. ...این همه غصه وغم ،

              این همه شادی وشور،

 جه بخواهی چه نخواهی

میوه یک باغند،

         همه راباهم وباعشق بچین...

ولی ازیادمبر،

پشت هرکوه بلند،

            سبزه زاری است پراز یادخدا

و

درآنجاکسی هست که بازمیخواندتورا  به این آوای بلند ،

 که خدا هست ، خدا هست ،

غصه چرا؟!

زندگی

شنبه چهاردهم مهر ماه 1386 ساعت 09:28


.... زندگی فرصت بس کوتاهیست..

       .تا بدانیم که مرگ... آخرین نقطه پرواز پرستو ها نیست...

مرگ هم حادثه است...

مثل افتادن برگ که بدانیم پس از خواب زمستانی خاک...

نفس سبزبهاری جاریست

 

 

....

يکشنبه هشتم مهر ماه 1386 ساعت 10:06


...وقتی برگهای پاییز رو زیر پات له میکنی به یاد داشته باش که روزی نفس به تو هدیه میکردند.....

ازخدا خیلی بخواهید

چهارشنبه چهارم مهر ماه 1386 ساعت 10:36


..روزی مردی مستجاب الدعوه پای كوهی نشسته بودكه به كوه نظری انداخت و گفت: خدایا این كوه رو برایم تبدیل به طلا كن.

در یك چشم بر هم زدن كوه تبدیل به طلا شد.

مرد از دیدن این همه طلا به وجد آمد و دعا كرد: خدایا كور شود هر كسی كه از تو كم بخواهد.
در همان لحظه هر دو چشم مرد کور شد.

چوپان باهوش

سه شنبه سوم مهر ماه 1386 ساعت 09:52


چوپاني مشغول چراندن گله گوسفندان خود در يك مرغزار دورافتاده بود. ناگهان سروكلهي يك اتومبيل جديد كروكي از ميان گرد و غبار جادههاي خاكي پيدا ميشود. رانندهي آن اتومبيل كه يك مرد جوان با لباس Brioni ، كفشهاي Gucci ، عينك Ray-Ban و كراوات YSL بود، سرش را از پنجره اتومبيل بيرون آورد و پرسيد: اگر من به تو بگويم كه دقيقا چند راس گوسفند داري، يكي از آنها را به من خواهي داد؟

 

چوپان نگاهي به جوان تازه به دورانرسيده و نگاهي به رمهاش كه به آرامي در حال چريدن بود، انداخت و با وقار خاصي جواب مثبت داد.

 

جوان، ماشين خود را در گوشهاي پارك كرد و كامپيوتر Notebook خود را به سرعت از ماشين بيرون آورد، آن را به يك تلفن راه دور وصل كرد، وارد صفحهي NASA روي اينترنت، جايي كه ميتوانست سيستم جستجوي ماهوارهاي (GPS) را فعال كند، شد. منطقهي چراگاه را مشخص كرد، يك بانك اطلاعاتي با 60 صفحهي كاربرگ Excel را به وجود آورد و فرمول پيچيدهي عملياتي را وارد كامپيوتر كرد.

 

بالاخره 150 صفحهي اطلاعات خروجي سيستم را توسط يك چاپگر مينياتوري همراهش چاپ كرد و آنگاه در حالي كه آنها را به چوپان ميداد، گفت: شما در اينجا دقيقا 1586 گوسفند داري.

 

چوپان گفت: درست است. حالا همينطور كه قبلا توافق كرديم، ميتواني يكي از گوسفندها را ببري.

 

آنگاه به نظارهي مرد جوان كه مشغول انتخاب كردن و قرار دادن آن گوسفند در داخل اتومبيلش بود، پرداخت. وقتي كار انتخاب آن مرد تمام شد، چوپان رو به او كرد و گفت: اگر من دقيقا به تو بگويم كه چه كاره هستي، گوسفند مرا پس خواهي داد

 

مرد جوان پاسخ داد: آري، چرا كه نه!

 

چوپان گفت: تو يك مشاور هستي.

 

مرد جوان گفت: راست ميگويي، اما به من بگو كه اين را از كجا حدس زدي؟

 

چوپان پاسخ داد: كار سادهاي است. بدون اينكه كسي از تو خواسته باشد، به اينجا آمدي. براي پاسخ دادن به سوالي كه خود من جواب آن را از قبل ميدانستم، مزد خواستي. مضافا، اينكه هيچ چيز راجع به كسب و كار من نميداني، چون به جاي گوسفند، سگ مرا برداشتي.

 

 

 

قورباغه

چهارشنبه بيست و يکم شهريور 1386 ساعت 13:44


. ... قورباغه

چند قورباغه از جنگلي عبور مي کردند که ناگهان دو تا از آنها
به داخل گودال عميقي افتادند. بقيه قورباغه ها در کنار گودال
جمع شدند و و قتي ديدند که گودال چقدر عميق است به دو
قورباغه ديگر گفتند : ديگر چاره ايي نيست .شما به زودي
خواهيد مرد .
دو قورباغه حرفهاي آنها را نشنيده گرفتند و با

تمام توانشان کوشيدند تا از گودال خارج شوند.
اما قورباغه هاي ديگر دائما به آنها مي گفتند که دست از تلاش
برداريد چون نمي توانيد از گودال خارج شويد ? به زودي خواهيد مرد .
بالاخره يکي از قورباغه ها تسليم گفته هاي ديگر قورباغه ها شد
و دست از تلاش برداشت .او بي درنگ به ته گودال پرتاب شد و مرد.
اما قورباغه ديگر با حداکثر توانش براي بيرون آمدن از گودال
تلاش مي کرد .
بقيه قورباغه ها فرياد مي زدند که دست از تلاش بردار ?
اما او با توان بيشتري براي بيرون آمدن از گودال تلاش مي کرد
و بالاخره از گودال خارج شد. وقتي از گودال بيرون آمد بقيه
قورباغه ها از او پرسيدند : مگر تو حرفهاي ما را نشنيدي ؟
معلوم شد که قورباغه ناشنوا است و در واقع او در تمام راه
فکر مي کرده که ديگران او را تشويق مي کنند .

دلتنگی

يکشنبه هجدهم شهريور 1386 ساعت 08:50


سلام دوستان.....

امیدوارم که همگی خوب باشید و سرزنده و شاد

می دونید دوستان من تا حالا پستی از خودم تو زنده رود نگذاشتم. بغیر از یه دفعه که مثل امروز خیلی دلم گرفته بود.

امروز هم خیلی دلم گرفته، خیلی زیاد.

گاهی آدم میان 100 نفر دوست و آشنا بازهم احساس تنهایی و بی کسی می کنه . آخه بعضی حرفها و دردها رو نمی شه به هیچ کس گفت. اما من تصمیم گرفتم گاهی که خیلی ناراحتم و یا خیلی خوشحالم یه پست تو زنده رود بذارم. تا هم از همفکری دوستای خوبم توی زنده رود استفاده کنم و هم و راهنماهای خوبی پیدا کنم و هم بعدها خودم ببینمشون و یادم نره چه روزهایی رو پشت سرگذاشتم.

می دونید بچه ها من یه همسفر دارم که البته خیلی هم دوستش دارم اما...اما....... اما گاهی همسفرم خسته ام می کنه. دلتنگم میکنه. من و از بقیه راه سفر می ترسونه. و من می مونم و.............

 تنهایی و تنهایی و تنهایی فکر و فکر و فکر و غم غم و غم

1 2 3