خدای بزرگم :
دلم گرفته بود ....
برای تو سنگ صبورم نوشتم ...
برای تو که مرا می دانی...
برای تو که مرا می شناسی...
بگذار از دلم برایت بگویم ...
از حرف هایی که در دلم سنگینی می کند...
خسته ام ... از خودم ،از این که نتوانستم همانی باشم که می گویم.
همانی باشم که می خواهی.
گاهی اوقات دلم می گیرد...
دلم می گیرد وقتی همه همان که می گویند نیستند.
دلم می گیرد وقتی همه پشت زبان و چهره ی خود پنهان می شوند.
اما می دانی بیشتر از همه چیست که مرا غمگین می سازد ؟
این که حتی لحظه ای حس کنم که با من نیستی و از من دور شده ای ...
تحملش برایم غیر ممکن است
مگر می شود بدون تو بود؟ مگر می شود بدون تو زندگی کرد؟
حتی فکرش هم عذاب آور است...!
***خدایا تو را خودت طلب می کنم***
*** خدایا تو را از خودت طلب می کنم***
***خدایا تو را از خودت طلب می کنم***
تعجب نکنید ،قرار بود تو این وبلاگ از کوروش کبیر بنویسم.
اما این دفعه...
دلم خیلی برای خدا تنگ شده بود و بی اختیار برای او نوشتم...
و تصمیم گرفتم از این به بعد یک پست را برای کوروش بزرگ اختصاص دهم
و یک پست هم حرف های دلم را بنویسم...
ممنون از این که حوصله کردید و دل نوشته ی این ناقابل و خوندید. ..