دلتنگي ها و خلوت دل
به دستنوشته دلتنگي ها و خلوت دل نوشته شده توسط زي زي گولوآسي پاسي خوش آمدید.

مادر

سه شنبه چهارم تير ماه 1387 ساعت 09:18


این متن (ترجمه شده) و زیبا را تقدیم به مادرم می کنم و فریاد می زنم : مادر،همیشه دوستت دارم
-----------------------------------------
وقتی که تو ۱ ساله بودی، اون (مادرت) بِهت غذا میداد و تو رو تر و خشک می کرد ...
تو هم با گریه کردن در تمام شب از اون تشکر می کردی!
وقتی که تو ۲ ساله بودی، اون، بهت یاد داد تا چه جوری راه بری.
تو هم این طوری ازش تشکر می کردی، که وقتی صدات می زد، فرار می کردی!
وقتی که ۳ ساله بودی، اون، با عشق، تمام غذایت را آماده می کرد.
تو هم با ریختن ظرف غذات ،کف اتاق،ازش تشکر می کردی !
وقتی ۴ ساله بودی، اون برات مداد رنگی خرید.
تو هم، با رنگ کردن میز اتاق نهار خوری، ازش تشکر می کردی!
وقتی که ۵ ساله بودی، اون، لباس شیک به تنت کرد تا به مهد کودک بری.
تو هم، با انداختن (به عمد) خودت تو گِل، ازش تشکر کردی !
وقتی که ۶ ساله بودی، اون، تو رو تا مدرسه ات همراهی می کرد.
تو هم، با فریاد زدنِ : من نمی خوام برم!، ازش تشکر می کردی ...!
وقتی که ۷ ساله بودی، اون، برات یک توپ فوتبال خرید.
تو هم، با شکستن پنجره همسایه کناری، ازش تشکر کردی!!!
وقتی که ۸ ساله بودی، اون، برات بستنی خرید.
تو هم، با چکوندن (بستنی) به تمام لباست، ازش تشکر کردی!
وقتی که ۹ ساله بودی، اون، هزینه کلاس پیانوی تو رو پرداخت.
تو هم، بدون زحمت دادن به خودت برای یاد گیری پیانو، ازش تشکر کردی!
وقتی که ۱۰ ساله بودی، اون، تمام روز رو رانندگی کرد تا تو رو از تمرین فوتبال به کلاس ژیمناستیک و از اونجا به جشن تولد دوستانت، ببره...
تو هم با بیرون پریدن از ماشین، بدون اینکه حتی پشت سرت رو هم نگاه کنی ازش تشکر کردی !
وقتی که ۱۱ ساله بودی، اون تو و دوستت رو برای دیدن فیلم به سینما برد.
تو هم، ازش تشکر کردی: ازش خواستی که در یه ردیف دیگه بشینه !
وقتی که ۱۲ ساله بودی، اون دلسوزانه تو رو از تماشای بعضی برنامه های تلوزِیِونی بر حذر داشت.
تو هم، ازش تشکر کردی: صبر کردی تا از خونه بیرون بره و بعد ...
وقتی که ۱۳ ساله بودی، اون بهت پیشنهاد داد که موهاتو اصلاح کنی.
تو هم، ازش تشکر کردی، با گفتن این جمله: تو اصلاً سلیقه ای نداری!
وقتی که ۱۴ ساله بودی، اون، هزینه اردو یک ماهه تابستانی تو رو پرداخت کرد.
تو هم،ازش تشکر کردی: با فراموش کردن نوشتن یک نامه ساده !!!
وقتی که ۱۵ ساله بودی، اون از سرِ کار برمی گشت و می خواست که تو رو در آغوش بگیره و ابراز محبت کنه ...
تو هم، ازش تشکر کردی: با قفل کردن درب اتاقت!
وقتی که ۱۶ ساله بودی، اون بهت رانندگی یاد داد ...
تو هم ،هر وقت که می تونستی ماشین رو بر می داشتی و می رفتی ؛ اینجوری ازش تشکر کردی!
وقتی که ۱۷ ساله بودی،و وقتیکه اون منتظر یه تماس مهم بود :
تمام شب رو با تلفن صحبت کردی و، اینطوری ازش تشکر کردی
وقتی که ۱۸ ساله بودی، اون ، در جشن فارغ التحصیلی دبیرستانت، از خوشحالی گریه می کرد.
تو هم، ازش تشکر کردی،اینطوری که تا تموم شدن جشن، پیش مادرت نیومدی!
وقتی که ۱۹ ساله بودی، اون، شهریه دانشگاهت رو پرداخت، همچنین، تو رو تا دانشگاه رسوند و وسائلت رو هم حمل کرد.
تو هم، ازش تشکر کردی،:با گفتن خداحافظِ خشک و خالی، بیرون خوبگاه، به خاطر اینکه نمی خواستی جلوی دوستات خودتو دست و پا چلفتی و بچه ننه نشون بدی!!!
وقتی که ۲۰ ساله بودی، اون، ازت پرسید که، آیا شخص خاصی به عنوان همسر مد نظرت هست؟
تو هم، ازش تشکر کردی با گفتنِ: به تو ربطی نداره !
وقتی که ۲۱ ساله بودی، اون، بهت پیشنهاد خط مشی برای آینده ات داد.
تو هم، با گفتن این جمله ازش تشکر کردی: من نمی خوام مثل تو باشم!!!
وقتی که ۲۲ ساله بودی، اون تو رو، در جشن فارغ التحصیلی دانشگاهت در آغوش گرفت.
تو هم،ازش تشکر کردی،ازش پرسیدی که: می تونی هزینه سفر به اروپا را برام تهیه کنی؟!
وقتی که ۲۳ ساله بودی، اون، برای اولین آپارتمانت، بهت اثاثیه داد.
تو هم، ازش تشکر کردی،با گفتن این جمله، پیش دوستات،:اون اثاثیه ها زشت و قدیمی هستن!
وقتی که ۲۴ ساله بودی، اون دارایی های تو رو دید و در مورد اینکه، در آینده می خوای با اون ها چی کار کنی، ازت سئوال کرد.
تو هم با دریدگی و صدایی (که ناشی از خشم بود) فریاد زدی:مــادررر،لطفا تو کارام دخالت نکن !
وقتی که ۲۵ ساله بودی، اون، کمکت کرد تا هزینه های عروسی رو پرداخت کنی، و در حالی که گریه می کرد بهت گفت که: دلم خیلی برات تنگ می شه...
تو هم ازش تشکر کردی، اینطوری که، یه جای دور رو برای زندگیت انتخاب کردی!!!
وقتی که ۳۰ ساله بودی، اون، از طریق شخص دیگه ای فهمید که تو بچه دار شدی و به تو زنگ زد.
تو هم با گفتن این جمله ،ازش تشکر کردی، همه چیز دیگه تغییر کرده !!!
وقتی که ۴۰ ساله بودی، اون، بهت زنگ زد تا روز تولد یکی از اقوام رو یادآوری کنه.
تو هم با گفتن"من الان خیلی گرفتارم" ازش تشکرکردی!
وقتی که ۵۰ ساله بودی، اون، مریض شد و به مراقبت و کمک تو احتیاج داشت.
تو هم با سخنرانی کردن در مورد اینکه والدین، سربار فرزندانشون می شن، ازش تشکر کردی!!!

غريبانه

يکشنبه دوم تير ماه 1387 ساعت 10:34


تكرار غريبانه ی روزهايت چگونه گذشت
وقتی روشنی چشمهايت در پشت پرده های مه آلود اندوه پنهان بود
بامن بگو از لحظه لحظه های مبهم ,
از تنهايی معصومانه ی دستها
آيا می دانی كه در هجوم دردها و غم هايت و در گيرودار ملال آور
دوران زندگيت حقيقت زلالی درياچه ی نقره ای نهفته بود ؟

 

اكنون آمده ام تا دستهايت را به پنجه ی طلايی خورشيد دوستی بسپاری و
در آبی بيكران مهربانی ها به پرواز در آيی
و اينك آن شكفتن و سبز شدن در انتظار توست
در انتظار تو ......



حق معشوق

سه شنبه هفتم خرداد ماه 1387 ساعت 15:20


یکی می گفت :

" کسی را که دوست داری  ، همه حقی بر تو دارد حتی اینکه تو را دوست نداشته باشد "

نظر شما جیه ؟ یه عاشق واقعی این حق رو به معشوقش میده ؟

برای او که می داند!

سه شنبه سي و يکم ارديبهشت 1387 ساعت 11:25


برای او که می داند ! ای کاش فقط یکبار ، یک سطر ، یک کلمه می گفت :


از تو مهربانتر کیست که دردهایم را با او در میان بگذارم و زخمهای دلم را پیش رویش بشمارم؟
از تو آیینه تر کیست که هزار توی روحم را به من نشان دهد، بی آنکه سرزنشم کند؟
در روزهایی که ابرها بی وقفه بالای سرم راه می روند، جز تو چه کسی زیر درخت بید می ایستد و برایم
ترانه می خواند؟
در شبهایی که ماه و ستارگان و آتشکده ها و فانوسها هریک به سویی می گریزند، جز تو چه کسی شمعی در
دلم روشن می کند؟


خوبا!
مرا به خاطر همه نامه هایی که برای تو ننوشتم، ببخش!
مرا به خاطر همه آوازهایی که برای تو نخواندم، ببخش!
مرا به خاطر همه لبخندهایی که زندانی کردم و از تو دریغ داشتم، ببخش!

من می توانستم در یک بعدازظهر زیبا شاخه ای گل به تو هدیه دهم، اما پاییز اجازه نداد
من می توانستم کوزه هایت را پر از موج کنم، اما طوفان از راه رسید و موجها را با خود برد!
من می توانستم در یک صبح تازه و معطر سرم را روی شانه هایت بگذارم و گریه کنم، اما غرورم نگذاشت.


بهترینا!
صدایم را ببخش! لبهایم را ببخش! اشکهایم را ببخش!
از تو مهربانتر کیست که سرگذشت دستهایم را برایش بنویسم و از فاصله ها گله کنم؟
از تو آیینه تر کیست که قامت بر قامتش بایستم و احوال دلم را بپرسم؟




روز پرستار

يکشنبه بيست و دوم ارديبهشت 1387 ساعت 09:21


مامان گلم ،

عزیز ترین کس من ،

ای کسی که بهترین پرستار بودی و بهترین پرستار دنیا برای من هستی ،

ای کسی که اگه پرستاری هات و از خود گذشتگی هات نبود معلوم نبود الان من و خیلی های دیگه کجا بودیم  !

روزت مبارک !!!

 

 

خاطره

دوشنبه شانزدهم ارديبهشت 1387 ساعت 08:51


خاطره

وقتی خاطره های آدم  زیاد میشه دیوار اتاقش پر عکس میشه

اما همیشه دلت واسه اونی تنگ میشه که نمیتونی عکسشو به دیوار بزنی  

مي بخشمت

دوشنبه نهم ارديبهشت 1387 ساعت 12:14


نمي بخشمت ...بخاطر تمام خنده هايي كه از صورتم گرفتي ...
بخاطر تمام غمهايي كه بر صورتم نشاندي ...
نمي بخشمت ...بخاطر دلي كه برايم شكستي ...
بخاطر احساسي كه برايم پرپر كردي ...
نمي بخشمت ...بخاطر زخمي كه بر وجودم نشاندي ...
بخاطر نمكي كه بر زخمم گذاردي ...
و مي بخشمت بخاطر عشقي كه بر قلبم حك كردي


قفل بزرگ...

سه شنبه سوم ارديبهشت 1387 ساعت 09:49


هر وقت توی زندگی به یه در بزرگ رسیدی که روش یه قفل بزرگ بود نترس و نا امید نشو!!!

چون اگه قرار بود باز نشه جاش یه دیوار میذاشتن...........

قصه عشق!

چهارشنبه بيست و هشتم فروردين 1387 ساعت 16:13


قصه عشق!

در روزگارهای قدیم جزیره ای دور افتاده بود که همه احساسات در آن زندگی می کردند: شادی، غم، دانش عشق و باقی احساسات . روزی به همه آنها اعلام شد که جزیره در حال غرق شدن است. بنابراین هر یک شروع به تعمیر قایقهایشان کردند.
اما عشق تصمیم گرفت که تا لحظه آخر در جزیره بماند.

زمانیکه دیگر چاره ای نداشت جز رفتن ،از ثروت که با کشتی با شکوهش در حال گذشتن از آنجا بود کمک
خواست.

"ثروت، مرا هم با خود می بری؟"
ثروت جواب داد:
"نه نمی توانم. مفدار زیادی طلا و نقره در این قایق هست. من هیچ جایی برای تو ندارم."

عشق تصمیم گرفت که از غرور که با قایقی زیبا در حال رد شدن از جزیره بود کمک بخواهد.
"غرور لطفاً به من کمک کن."
"نمی توانم عشق. تو خیس شده ای و ممکن است قایقم را خراب کنی."

سپس عشق از غم که در همان نزدیکی بود درخواست کمک کرد.
"غم لطفاً مرا با خود ببر."
"آه عشق. آنقدر ناراحتم که دلم می خواهد تنها باشم."

شادی هم از کنار عشق گذشت اما آنچنان غرق در خوشحالی بود که اصلاً متوجه عشق نشد.
ناگهان صدایی شنید:
" بیا اینجا عشق. من تو را با خود می برم."
صدای یک بزرگتر بود. عشق آنقدر خوشحال شد که حتی فراموش کرد اسم ناجی خود را بپرسد. هنگامی که به خشکی رسیدند ناجی به راه خود رفت.
عشق که تازه متوجه شده بود که چقدر به ناجی خود مدیون است از دانش که او هم از عشق بزرگتر بود پرسید:
" چه کسی به من کمک کرد؟"
دانش جواب داد: "او زمان بود."
"زمان؟ اما چرا به من کمک کرد؟"


دانش لبخندی زد و با دانایی جواب داد که:
"چون تنها زمان بزرگی عشق را درک می کند."

اسراف محبت

سه شنبه بيست و هفتم فروردين 1387 ساعت 10:32


وقتی کبوتری شروع به معاشرت با کلاغها می کند
پرهایش سفید می ماند ولی قلبش سیاه می شود
دوست داشتن کسی که لایق دوست داشتن نیست
اسراف محبت است

«دکتر شریعتی»

دلتنگ

دوشنبه بيست و ششم فروردين 1387 ساعت 09:17


دلتنگ‌ام و اندوهناک
و در این دقایق دشوار 
                                - که درون‌ام در تلاطم است -
دیدار هیچ‌کسی را نمی‌خواهم
آرزو!
چه سود از آرزوهای بیهوده و جاودان
-سال‌ها از پس هم می‌گذرند
-همه‌ی بهترین سال‌هایم-

دوست بدارم؟
چه‌کسی را؟!
در کوتاه زمانی که پیش روی من‌ست
بی‌تابی این رنج بزرگ را بر نمی‌تابم
و می‌دانم که عشق جاودان، ناممکن است

هیچ تابه‌حال به تماشای خودت نشسته‌ای؟
به تماشای چهره‌ای
                                که خاطره‌ای از دیروز در خاطر ندارد
شادی، اندوه، و همه‌چیز
در نگاه تو هیچ است

و عشق؟!
بیماری شیرینی که دیر نخواهد پایید
                                تا به اشارت عقل به پایان رسد

و زندگی
همچنان‌که با نگاهی سرد به جهان می‌نگری
                                یک شوخی پوچ و احمقانه‌ است...

                                                                                                                   (لرمانتوف - ۱۸۴۰)

خداوندا

چهارشنبه بيست و يکم فروردين 1387 ساعت 12:50


خداوندا
سرنوشت مرا خير بنويس تقديري مبارك كه آنچه را كه توزود ميخواهي دير نخواهم وآنچه را كه تو دير ميخواهي زود نخواهم.

سال نو مبارک

سه شنبه بيست و هشتم اسفند ماه 1386 ساعت 13:19


و ما در این لحظه، در این نخستین روز آفرینش، نخستین روز خلقت، روز اورمزد، آتش اهورایی نوروز را باز برمی افروزیم و در عمق وجدان خویش، به پایمردی خیال، از صحراهای سیاه و مرگ زده قرون تهی می گذریم، و در همه نوروزهایی که در زیر آسمان پاک و آفتاب روشن سرزمین ما برپا می شده است، با همه زنان و مردانی که خون آنان در رگهایمان می دود، شرکت می کنیم و بدین گونه، «بودن خویش» را، به عنوان یک ملت، در تندباد ریشه برانداز زمان ها خلود می بخشیم و در هجوم این قرن دشمنکامی که ما را با خود بیگانه ساخته و «خالی از خویش» برده رام و طعمه زدوده از «شخصیت» این غرب غارتگر کرده است، در این میعادگاهی که همه نسلهای تاریخ و اساطیر ملت ما حضور دارند، با آنان پیمان وفا می بندیم و «امانت عشق» را از آنان به ودیعه می گیریم که «هرگز نمیریم» و «دوام راستین» خویش را به نام ملتی که در این صحرای عظیم بشری، ریشه در عمق فرهنگی سرشار از غنا و قداست و جلال دارد و بر پایه «اصالت» خویش، در رهگذر تاریخ ایستاده است، «بر صحیفه عالم» ثبت کنیم.

                                                                                                       کویر ـ دکتر علی شریعتی

سال نو مبارک

آدم خنده رو

يکشنبه بيست و ششم اسفند ماه 1386 ساعت 13:34


تا حالا فکر کردین که چرا بعضی از آدما توی هر شرایتی میخندن ولبشون خندونه؟

شادن ؟ مشکلی تو زندگیشون ندارن ؟

نه ! چون یک آدم همیشه ودر هر حالی نمیتونه بخنده و به حر حال گاهی مشکلات سراغش میان !

پس یه مشکلی وجود داره !

توضیح میدم :

وقتی آدما یک عیب یا یک مشکل دارن همیشه سعی میکنن اونو پنهان کنن و بر عکس قضیه رو نشون بدن 

پس شاید اون آدم خندان یک چیزی رو پنهان میکنه !

آدم وقتی که مشکلی براش پیش میاد به خصوص مشکلی که کسی نمی تونه کمکش کنه تا حلش کنه , واسه اینکه اطرافیانش نگران وناراحت نشن اونو پنهان میکنه .

پس اون ادم خنده رو :

یک غمی داره چون خنده رو انتخاب کرده 

اطرافیانش رو دوست داره و میدونه که از دست اونا کاری بر نمیاد پس برعکس عمل میکنه

غمش زودگذرنیست چون همیشه میخنده 

اینا یعنی: اون لبخند ,یک غم کهنه , واقعأ حل نشدنی و بزرگه که حتی ابرازش هم مایه مشکلات بیشتره !  

پس چرا ؟

چرا ما همیشه زود قضاوت میکنیم و میگیم طرف خل شده یا...  ؟ در حالی که رفتاری عادی داره فقط همیشه خنده به لب داره  

آینه

يکشنبه دوازدهم اسفند ماه 1386 ساعت 15:05


همه با آینه گفتم آری

 

همه با آینه گفتم که خموشانه مرا می پائید

گفتم ای آینه با من تو بگو

چه کسی بال خیالم را چید؟

چه کسی صندوق جادوئی اندیشه ی من غارت کرد؟

چه کسی خرمن رویایی گل های مرا داد به باد؟

سر انگشت بر آینه نهادم پرسان:

چه کسی آخر چه کسی کشت مرا؟

که نه دستی به مدد از سوی یاری برخواست

نه کسی را خبری شد نه هیاهویی در شهر افتاد

آینه

اشک بر دیده به تاریکی آغاز غروب

بی صدا بر دلم انگشت نهاد:

                         چه کسی کشت مرا؟

                    

هو

شنبه يازدهم اسفند ماه 1386 ساعت 12:01


دل آدم ها که از سنگ نیست ، از سیمان نیست ... دل آدم ها از شیشه است و بلور ... راحت می شکند ... مثل بلور .... دل آدم ها که محکم نیست ، قرص نیست ... به مویی بند است ... دل آدم ها می گیرد ، ترک بر می دارد ، خالی میشود و ... می شکند .
دل آدم ها تنگ می شود و تو خوب می دانی ... دل آدم ها می ترسد و تو خوب می فهمی ... دل آدم ها هزار تکه می شود و تو می بینی ... دل هزار انسان هر روز هزار تکه می شود ... روزی هزار در هزار ... تو اما حوصله می کنی ، هزار تکه های دل هر هزار انسان را هر روز جمع می کنی ، بند می زنی و دوباره می سازی ... آدم ها دل یکدیگر را می گیرند و آنها را می شکنند ... تو دل نمی شکنی اما می سازی دوباره ... آدم ها نمی دانند دلی که به تو داده شود محکم می شود ... می شود دلی شیشه ای که هرگز نمی شکند .
هزاران سال است که آدم ها دل یکدیگر را می شکنند
هزاران سال است که زمین پر می شود از تکه های بلورین
و هزاران سال است که تو می بینی ، می دانی ، می فهمی و ... می سازی !

عشق چست؟

شنبه يازدهم اسفند ماه 1386 ساعت 11:55


شاگردی از استادش پرسید:" عشق چست؟"

 استاد در جواب گفت:"به گندم زار برو و پر خوشه ترین شاخه را بیاور. اما در هنگام عبور از گندم زار، به یاد داشته باش که نمی توانی به عقب برگردی تا خوشه ای بچینی!"

 شاگرد به گندم زار رفت و پس از مدتی طولانی برگشت.

 استاد پرسید: "چه آوردی؟" و شاگرد با حسرت جواب داد: "هیچ! هر چه جلو میرفتم، خوشه های پر پشت تر میدیدم و به امید پیدا کردن پرپشت ترین، تا انتهای گندم زار رفتم ."

 استاد گفت: "عشق یعنی همین!"

شاگرد پرسید: "پس ازدواج چیست؟"

 استاد به سخن آمد که:" به جنگل برو و بلندترین درخت را بیاور. اما به یاد داشته باش که باز هم نمی توانی به عقب برگردی!"

شاگرد رفت و پس از مدت کوتاهی با درختی برگشت.

 استاد پرسید که شاگرد را چه شد و او در جواب گفت: "به جنگل رفتم و اولین درخت بلندی را که دیدم، انتخاب کردم. ترسیدم که اگر جلو بروم، باز هم دست خالی برگردم."

 استاد باز گفت: "ازدواج هم یعنی همین!"