بیلاخ نامه: مجلد نخست – بخش دوم:
آخ از غم تنهایی (قسمت دوم)
ریپکا ادامه میدهد:
من درد بیلاخیان را ریشه در همین نابسامانی میدانم: تنهایی.
بیلاخیان در جوانی، روحی دادجو و سری پرشور داشت، تا جاییکه از این دادخواهی، سر ناسازگاری با ستمکاران گذاشت پس، اخراجش نمودند و دیگر در هیچ جا، استخدام نتوانست شد. ناچار در، ماندهی عمر، گاهی به شکل روزمزد، کاری بدست میآورد. و بسیاری زمانها بیکارش مینمودند تا مدعی سابقه و عیدی نشود. و نیز بیمه و بازنشستگی و ... هم نداشت. در نتیجه قادر به تشکیل خانواده نگردید. و در تمام عمر گرفتار تنهایی وحشتناکی شد. یکی از همسایگان بیلاخیان، این خاطره را برای ریپکا نقل کرد:
موهای سر بیلاخیان خیلی زود، از اوان نوجوانی، آغاز به سفید شدن کرد؛ و چند سال بعد کامل سفید شد.
یکی از همسایگان او را گفت: در اوان جوانی سیمایت چونان پیرمردها شده، چارهای کن .
بیلاخیان: چکار؟
همسایه: موهایت را رنگ نما.
و او هم رنگ نمود.
فردایش همان همسایه، بیلاخیان را بدید و بگفت: موهایت چقدر پرکلاغی گشته! خیلی مصنوعی به نظر میآید. چه رنگی به آن زدی؟
بیلاخیان: از رنگ بخت و روزگارم.
همسایه: دیوانه، آن خیلی سیاه است. باید دو سوم، شمارهی N9 مخلوطش مینمودی.
ریپکا نتیجه میگیرد: این رویداد، اوج سیاهبختی و قیرگونهگی روزگار بیلاخیان را میرساند.
ریپکا معتقد است: به علت فقر و تنهایی، بیلاخیان نه در کودکی، کودکی کرد، نه در جوانی، جوانی، و نه در میانسالی، میانسالی. این بیاعتنایی به نیازهای طبیعی، او را دچار انواع بیماریهای روحی و جسمی نمود. چندانکه گفتهاند روزی با چشمانی اشکآلود، لبانی لرزان و بغضآلود، یکی از همسایگانش را گفت: «سالهاست میل زیادی به عرق دارم، عرقی که نیک مست و مدهوشم کند. عمریست حسرتش بر دلم مانده».
همسایه با ترحم گفت: «مرا بطری عرق سگی در یخچال هست، اگر اجازت دهی، همراه ماست و خیار آورم تا نوش کنی».
بیلاخیان اشک ریزان گفت: « نه، آن عرق نخواهم، بل عرقی خواهم که از عرق گُل پاکتر، از عرق نعنا با حالتر و از عرق سگی سُکرآورتر باشد».
همسایه گفت: «آن چگونه عرقی است؟ ودکا است؟»
بیلاخیان پاسخ داد: «نه؛ عرقی است که از گرمای تماس کف دستی با کف دستم باشد».
این را گفت و زار زار چون کودکی، سخت بگریست و درجا این سوزنالهها را سرود:
خورشیدی نیست تو آسمونم هیچ امیدی نیست تو گمونم
کیه که ازم بخاد پهلوش بمونم؟ کیه بگه: به جونت بسته جونم؟
بگه: وقتی نیستی، ذلیلم، زبونم بشین پیشم، ای شیرین زبونم
نرو، بمـون، از دوریت در جنونم سردمه، گرمیه آغوشت، درمونم
بگه: دلِ پاکت، سجادهی سجودم بگه: دوست دارم با تمام وجودم
دوسِت دارم رو، تو چشاش بخونـم هیچکی نیست، بخـدا خودم میدونم
آوردهاند پس از سرودن این شعر ، از شدت تاثر، مدهوش شد.
ریپکا، این نوشته از بیلاخنامه را آیینهی تمام نمای دلِ سوختهی بیلاخیان، از زبان خودش میداند (با مکث و آروم بخونین):
نه احساسی، نه گرمایی، نه لبخندی ز سیمایی، نهام مانده شکیبایی
زمانه تو سیهرویی، تو رسوایی
به آزارم تویی ساعی، گو از جانم چه میخواهی؟
دردم را تو آگاهی، آن هم چه درد جانکاهی
اینکه نداد مرا هیچکس، نه مهری و نه نگاهی
پاکیام را تو گواهی، که نکردم گناهی ، که نکردم اشتباهی
به آزارم تویی ساعی، گو از جانم چه میخواهی؟
بیصاحب چون پر کاهی، تنهایم ته چاهی
نه همدم و نه همراهی، نهام حرفی بجز آهی
نه خندهای آید به کوتاهی، نه کس یادم کند گاهی
خوشیام را تویی ناهی، عذابم را تویی داهی
امیدهایم همه واهی ، بجز قبری چهام راهی؟
به آزارم تویی ساعی، گو از جانم چه میخواهی؟
نه دردم را دوایی، نه در جمعییست مرا جایی
نه این ظلمت را فردایی، نه روزهایم آفتابی، نه شبهایم مراست ماهی
گذشت همه عمرم در این وادی، به تباهی، به سیاهی
چرا چنین کردی؟ آهای تویی که بختی، اقبالی، خدایی، یا که شاهی
تو را هیچ نیست
نه عدلی و نه دادی، نه شرمی و نه انصافی
نه از مهر، آوایی، نه از عشق، نوایی
چه بشنیدم من؟ جز زوزهی تنهایی به شیوایی
نه بیرقم را وزد بادی، نه بر قبرم شیونی، فریادی؛ نه در یادی شوَم یادی
نه حرفی ز همتایی، نه دیدارم را کند کسی شادی
جز غم چهام دادی؟
به آزارم تویی ساعی؛ گو از جانم چه میخواهی؟
ریپکا بیاعتمادی در جامعه، و بیاعتباری قول و قرارهای مردمان را، یکی دیگر از علتهای گوشهگیری بیلاخیان دانسته و نمونهای نقل میکند:
در آن دوران، گفتگو و دوستیابی در اینترنت رایج گشته و بسی پشیمانیها، و یا دوستیها و شادکامیها به بار آورده بود. بسیاری، از فشار تنهایی، هر ناشناسی را در اینترنت، درستکار دانسته، به او اعتماد کرده یا دلبستهاش میشدند. و البته این فرصت خوبی برای بیماران بود، که با ابراز محبت و دلبسته کردن تنهایان به خود، و سپس بیاعتنایی، عقده و کوچکی خود را تسکین دهند. بیلاخیان نیز خواست که بخت خود بیازماید. پس به امید یافتن دوست و همکلامی، به اینترنت بشد و کسانی بیافت. اما در نهایت جز دروغ چیزی نصیبش نگردید، فاصله و قطع امیدش از مردم بیشتر شد و با خود گفت: « به قبر خود فرو روم، بهتر ز آنکه منتظر این بیماران مردمآزار شوم». و دیگر هیچگاه به یاهو مسنجر بازنگشت. اوضاع آن دوران و احساس بیلاخیان پس از چند دوستی اینترنتی، در این بیتها، که خود را اندرز میدهد، به روشنی، آشکار است و آگاهیهای خوبی از رفتارهای بیمارگونه مردمان آن دوران به ما میدهد:
عمری آزگار، به تنهاییام دچار
در خانهام فقط یک جاندار، آن هم سایهام بر دیوار
نشستن به گوشهای، در کنار، به از سلام مردمآزار
عزیزم تو را هشدار، کز اینان خیری نبینی مگر انتظار
که آنان را ادب، در ظاهر است و استیجار
گر عزراییل را کنی احضار
یا با دیوار، درد دل گویی و اسرار
یا به سنگی، مهری کنی اظهار
یا از تنهایی و فشار، از بیاعتنایی روزگار
اشکت شود آشکار
یا به خشم رسی و انفجار
به ز آنکه کنی اصرار، به ناشناسان بیاعتبار، بیماران عقدهای تبار
که با دادن انتظار، کمبودهایشان را، تسکین دهند و قرار
نه به دوستیاند سزاوار، نه در قولند استوار
عمرت گر کمی مانده، یا بسیار
شیرین گذرد یا زهرمار
عزیزم، جانم، سالار
به تنهاییت کن افتخار، بپرهیز از این اشرار
گر دلشان شود بر تو پدیدار
بینی غرور ِ توست آنان را ابزار
در خانهام فقط یک جاندار، آن هم سایهام بر دیوار
پس ناچار:
تنها تبادل نگاهم، با این مقلد سیاهم
خدا را قسم، جز او دیگر همرهی نخواهم
فقط به او، درد تنهایی، بکاهم
ریپکا دو رفتار پایین از بیلاخیان را، تاییدی استوار بر نظریهاش میداند:
همسایگانش گفتند برای وجود موجودی زنده در خانه، گاهی سگی یا گربهای از خیابان میآورد، نوازش مینمود و در سفره، همغذایش میشد، اما نیازش اقناع نمیشد؛ چه طبیعتش، همدمی از آدمیزادگان طلب میکرد، که روزگار دریغش کرده بود. پس از چند روز، حیوان را بیرون میکرد؛ و چندی بعد، از تنهایی، دوباره جانوری دیگر میآورد؛ و این را بارها تکرار کرده بود.
و نیز به ریپکا گفتند که او زیاد به آرایشگاه میرفت، گاهی هفتهای دو بار، و هر بار نیز مقداری بسیار کم، موهایش را کوتاه مینمود که همگان را پرسش و تعجب برانگیخته بود. سرانجام آرایشگر پس از اصرار زیاد ریپکا، علتش را بدو گفت: او تشنه نوازش بود، و چون بر این کار کسش نبود، پس فراوان به نزدم میآمد و به تماس ابزار خشک و جامدی چون شانه و قیچی با سرش، دل خوش مینمود. بیلاخیان، یتیمی، تجرد و بیفرزندی خود را، در این نوشتهاش ناله میکند:
چون لاشهای در بیابانِ بیکسی، تنهای تنهایم، بی همنفسی
نهام نوازش پدر در نهالسالی، نهام نازش کودکم در میانسالی
نه گوشی، که دردم بگویم؛ نه تنی، که عطرش ببویم
در همه درازای راه، تنها همسفر و همراه، فقط تنهایی بود و آه
در اینجا، ریپکا، فواید جسمی نوازش را از یک تارنمای علمی بیان میکند:
پوست بزرگترین اندام بدن انسان به مساحت تقریبن دو متر مربع است که به هزاران هزار شریان و گیرندههای هورمونی و رشتههای عصبی متصل میباشد. کوچکترین تماس بدنی و حتا گرمایی اطراف آن، موجب ترشح هورمونها و تحریک رشتههای عصبی شده و سیگنالها به مغز راهی میشوند، و نوعی «احساس مطلوب و آرامش» و حس مورد محبت واقع شدن، پذیرفته شدن و دلگرمی را در انسان بوجود میآورند. در درازمدت حاصلجمع این تماسها، نوازشها و ماساژ در فرد، روحیهای مثبت سرشار از آسایش و سر زندگی میآفریند. تحقیقات، گویای این است که عدم برخورداری از لمس و نوازش حتا در بیماریهای جسمی افراد، چگونگی ایفای نقشهای اجتماعی و اختلالات رفتاری از جمله خشونت، افسردگی، اعتیاد، فرزندکشی و حتا مرگ نقش دارد.
به این ترتیب میبینید که نوازش یکی از نعمتها و هدیههای بزرگ طبیعت است که محرومیت از آن پیامدهایی دارد، و بیلاخیان از این نعمت محروم بود.
همسایگان گفتند بیلاخیان گاهی ناپدید میشد و گویا به بیابانی میرفت؛ و هیچکس نمیدانست که چرا. ریپکا با پرس و جو و تطبیق دقیق روزهای غیبت، متوجه شد که بیابان رفتن بیلاخیان، همزمان بود با مناسبتهایی چون یلدا، نوروز، ... . و نتیجه گرفت: مشاهده معاشقه و مبادله هدیه و محبت دیگران، آتش حسرت به جانش میانداخت. بیلاخیان حتا برای خرید روزانه نیز، بامدادان در خلوتِ خیابان، بیرون میرفت، چه دیدن زوجهای دست در دست هم، یا کودکانی شیرین در آغوش پدر و مادر، چشمانش را اشکآلود مینمود. برای پرهیز از یادآوری تنهایی دیوانهکنندهاش، در ساعتهای خلوت، بیرون میشد.
پس از مرگش، برگهای کاغذ کادوی متعفن و خونین در خانهاش یافتند که نیروی انتظامی را پرسش برانگیخته بود. به آزمایشگاه سپردند برای آزمایش. معلوم شد بیلاخیان در روزهای والنتاین، قدری آشغالگوشت، در کاغذ کادو میپیچید و به گربهاش میداد. بینوا، چنان آرزوی لوس شدن و ناز کشیدن در جانش مانده بود که به نگاه و میوی گربهای پناه بردهبود.
و نیز انواع بازیهای دو نفره چون تختهنرد، فوتبال دستی، ریم،...، چیده و آماده، ولی دست نخورده، و خاکِ سالیان بر آنها نشسته، در خانهاش یافتند؛ که معنایش انتظاری بینتیجه بود. در همین حال، رایانهاش نیز روشن و Media Player در حالت Repeat، فقط یک ترانه را مدام تکرار میکرد: ترانهی «کوچهسار شب» از آلبوم ترانههای شماره چهار شجریان [..] با شعر معروف هوشنگ ابتهاج [..] و [..] :
در این سرای بیکسی کسی به در نمیزند به دشت پر ملال ما پرنده پر نمیزند
ریپکا مینویسد: این تنهایی ِ کُشنده و ناامیدی به آینده را، بسیاری، در دوران بیلاخیان داشتهاند. چندانکه وبلاگهای آن دوران، با بنرهای تیره و نوشتههای غمگین پرُ شدهبود. برخی دیگر از جوانان به ویرانگری مخدر و اکس پناه میبردند، بعضی خودکشی میکردند و حتا برخی دختران خودسوزی مینمودند. اما بیلاخیان از مخدر بیزار بود. سرکوب نیازهای عاطفی، و نداشتن امیدی به آینده، به تدریج میل به زندهبودن را از او گرفت و آرزوی مرگ را جانشینش کرد. در این نابسامانی روحی، ایمانش به عدالت آفرینش را نیز از دست داد؛ که هر دو حالت مرگدوستی و ظلماعتقادی، در این بیتها از بیلاخنامه به روشنی هویداست، در این بیتها نوعی شک و پرسش آغاز میشود که در بیتهای پسین به اوج میرسد:
چرا جز مرگ مرا چارهای نیست؟ مگر از خدا، وجودم، پارهای نیست؟
"نفخت فیه من روحی" کجا شد؟ روحـم که پـر از درد و بـلا شـد
هنر "احسن الخالقین" همین بود؟ آفرینش ِ حسرت روی زمین بود؟
ارحم الراحمینم را هم مدعی شد حکایت خود گویی و خود خندی شد
میگه غافل نیست از نیاز موری پس به این همه حسرت مگه کوری؟
چرا دلم رسه به جایی کارش واسه مُردن، لحظهها رو کنه شمارش
در ماههای آخر عمر، ظاهر و رفتارش چون دیوانگان شده بود، دیگر گریه، نیز تسکینش نمیداد. غمی که در دلش بود شکنجهاش میکرد گویی که سنگی در سینهاش باشد به نیت خارج کردنش، پوست سینه میکشید یا موی سر میکَند، اما چیزی خارج نمیشد. توان بحث و گفتگو را از دست داده بود. وسایلش را گم میکرد، راهش را عوضی میرفت، گویی که محبت و توجه، شیئهای دیدنی یا لمسکردنی باشند، همه جا به دنبالشان میگشت. در چشمانش تمنا موج میزد و التماس میبارید. روحیهاش به طور کامل منهدم شده بود، به هر حرف، یا صحنهی عاطفی، بغض و گریهاش میگرفت. از افسردگی، تعادل هورمونیاش به هم خورده، دچار لرزش اندام شدهبود. هنگام راهرفتن، پاشنه کفشش به زمین میسابید. قفسه سینهاش گاهی تیر میکشید چندانکه با چهرهای رنگپریده بر زمین میافتاد و کسی نبود مالشی بر قلبش دهد. غذا نمیخورد و به شدت لاغر شدهبود.
ریپکا، در باره رویدادی که بیلاخیان را وادار به جانتسلیمی کرد مینویسد: بیلاخیان را دردی شدید در ستون فقرات افتاد، که توانش رو برید. افتان و خیزان سوی پزشک شد، و پزشک پس از رادیولوژی، پماد پیروکسیکام تجویز نمود تا بر موضع درد مالیدن کند. بیلاخیان به خانه شد و با سختی، پیراهن از تن درآورد برای مالش دارو. اما دستش به ستون فقرات نمیرسید و هیچکس را نیز نداشت که آن کار کند. درد، نفسش را بریده بود. از درد و از تنهایی گریهاش گرفت. در همین حال تلویزیون، راز بقا نمایش میداد که حیوانات مشغول نوازش و لیسیدن یکدیگر بودند. حسرتش دو صد چندان بشد چه، خود را پایمال شدهتر از هر حیوانی بدید. به گلایههایی عمیق از خداوند و کفر افتاد. بیت آخر این شعرش گویای گلایهای تلخ از خداوند است:
خدا موری که دید آزارم که بود؟ خـدا گر جُرمی کردم، آن چه بـود؟
به دنیا، چه بود مرا تقصیر؟ بـه انتقـام چنینم کنی تحقیـر
تنهاییم را، کجا بَرم شکایت؟ عذابم را تا کی کنم نظارت؟
تقدیر، تیر بر سیه سینهات باد تقدیر، نفرین بر دل پر کینهات باد
گر ذرهای بودت بهرهای از شرف مردم آزاری نمـیگشتت هدف
سـادیستی، بـه خـدا قسم سادیسمت هم زیاده، نـه کم
ور نه چون قسمتم جفتی نبود خـدا خلقتِ تک، بهر چه بود؟
و این آخرین چهار بیت، گویای رویدادی در شرف وقوع است: بیلاخیان مرگ را از خداوند، التماس میکند:
خدا برام نمونده هیچ صبری راحتم کن، قسمتم کن قبری
قبری در دهن آتشفشان که نیابند ز من هیچ نشان
یا مدفون شوم در قعر زمین هر چه دورتر، از این شهر حزین
یا ذراتم معلق در آسمان بیصاحب پی هر بادی دوان
ریپکا در اینجا پرسشی تلخ و تکان دهنده میپرسد: آیا این سرنوشت تلخ، در انتظار بیشتر جوانان مجرد بیکار ایرانی و بویژه تکفرزندان است؟
و آنگاه سخنش را اینگونه پایان میدهد: درد جسمانی، فشار تنهایی و انهدام روحی، طاقت بیلاخیان را به پایان برد، و دیگر کسی او را ندید تا سالها بعد که هنگام اجرای طرح گسترش خیابان، ماموران شهرداری پس از تخریب دیوار، وارد خانهاش شدند و در لباس، استخوانهایش یافتند. مرگ او در بیابان، شایعهای بیش نبود.
تاکنون، نگرش دو تن از خاورشناسان را گفتم، دیدگاه دیگر اندیشهوران را نیز در گفتارهای بعد، بازتاب خواهم نمود. تا آن هنگام بدرود.
شاد و پیروز و دور از غم و تنهایی باشین.
نوشتهی پسین: سوم بهمن
[..] ، [..] ، [..] ، [..] ، [..] ، [..] ، [..] ، [..] ، [..] ، [..] ، [..] ، [..] ، [..] ، [..]