مهم نيست كه تو، تويي و من، من؛ مهم نيست كه تو براي خود نظام فكري متمايزي نسبت به من داري (و چه بهتر كه چنين است)، چرا که كماكان ميتوان با دو سامانهی مستقل و با دو نگرش به زندگي، در كنار هم آسود و هيچگاه درستی راه را، به درستراه رفتن نفروخت؛ سالم نگاه كرد و ساده و بدون پيچ و تاب به زندگی نگريست...
مهم اين است که اگه قراره يكي، چيني باشه، آن ديگري نيز رومي بشه!
به سخنی ديگر، به جای اينکه تكرارگرِ خويش باشيم! جلوهگر زيباييهاي يکديگر شويم!
در كتاب احياءالعلوم (جلد سوّم، ص 17)، امام محمّدغزالي داستاني از رقابت روميان و چينيان در علم نقاشي و صورتگري را چنين به نظم درآورده است؛ داستانی که سخت آموختنی است:
چينيان گفتند: ما نقاشتر روميان گفتند: ما را كر و فر
گفت سلطان: امتحان خواهم در اين كز شما خود كيست در دعوي، گزين
اهل چين و روم چون حاضر شدند روميان در علم واقفتر بدند
چينيان گفتند: يك خانه به ما خاصه بسپار و يك, آنِ شما
بود دو خانه مقابل؛ در، به، در زان، يكي چيني ستد، رومي دگر
چينيان صد رنگ از شه خواستند پس خزينه باز كرد آن ارجمند
هر صباحي از خزينه، رنگها چينيان را تبه بود و عطا
روميان گفتند: نه نقش و نه رنگ در خور آيد كار را جز دفع زنگ
در فرو بستند و صيقل ميزدند همچو گردون ساده و صافي شدند
از دو صد رنگي به بيرنگي رهي است رنگ چون ابر است و بيرنگي مهي است
چينيان چون از عمل غافل شدند از پي شادي دهلها ميزدند
شه درآمد، ديد آنجا نقشها ميربود آن، عقل را وقت لقا
بعد از آن آمد به سوي روميان پرده را برداشت رومي از ميان
عكس آن تصوير و آن كردارها زد بر اين صافي شده ديوارها
هر چه آنجا ديد، اينجا به نمود ديده را از ديدهخانه ميربود
روميان آن صوفيانند اي بشر بي زتكرار و كتاب و بي هنر
نيك صيقل كردهاند آن سينهها پاك از آز و حرص و بخل و كينهها
اهل صيقل رستهاند از بو و رنگ هر دمي بينند خوبي بيدرنگ
و همهی حرفم اين است كه: قصه همين است!
عزيزتر از جانم، بانوي هميشه پوياي من!
بايد اعتراف كنم كه بيشتر سهم زندگي را چيني بودم! دلم ميخواهد تو رومي باشي!! دل است ديگر، تو ببخش!
سايهی مهرت كه همان جواني يك سايه است
تا ابد در تعقيب من باد!
دهمین سال آشناییمان خجسته باد ...