راستي بعضي وقتها كه تنت را به آب ميزني، حس نميكني كه انگار آب از هميشه ((تر)) تر است (مباد كه تر بودن آب را عادت كنيم)!
حيف كه بيشتر ماها عادت ميكنيم! بيشتر ماها، اگه حالا فقط لا به لاي روزنامهها، كتابها و فيلمها از عشق و زندگي ميخوانيم، ميبينيم و مينويسيم: اون موقعها عشق ميكرديم كه زندگي كنيم، كه هفت سنگ بازي كنيم، كه بادبادك هوا كنيم، كه …
با آفتاب و درخت
جملهاي ساختم
با ابر و باد
جملهاي ساختم
با زندگي و عشق
جملهاي ساختم،
چونان كه آن روزها
با شور و شوق
با كاغذ رنگي
با كمي حصير و چسب
كودكانه بادبادكي ميساختم
(3)
ناگريزيم به حكم برگنامهاي كه شناسنامهاش ميخوانند، بزرگ شويم، عدد سال تولد اين را به ما ميگويد- ناگريزيم 13 را به 14، 23 را به 24، 33 را به 34 و … خلاصه تا جايي كه جا داريم و زورمان ميرسد، برسانيم و عدد شناسنامهاي خود را بزرگ و بزرگتر كنيم(مباد كه به هر قيمتي چنين كنيم). ناگزيريم كه به ازاي اين بزرگشدن، شاهد هجوم موهاي سپيد و چروكهاي ناخواسته به چهرة عزيزانمان باشيم. به قول كارگردان باشو: ((اگر من بزرگ نميشدم، مادربزرگ هنوز زنده بود…))
او راست مي گويد، وقتي فكر ميكنم به چه بهايي بزرگ ميشوم، بر خود ميلرزم و ترس غريبي مرا فرا ميگيرد.
وقتي فكر ميكنم چگونه پدري كه روزگاري نه چندان دور قهرمان كشتي شهر بود، حريفان را بغل ميكرد و پشت آنان را به خاك ميرساند، حالا به زحمت از پس بغلكردن شقايقش برميآيد.
وقتي فكر ميكنم در مسير اين بزرگ شدن، چه تعداد از خوبان دور و برم را از دست دادهام،
وقتي فكر ميكنم ثروتها و منابع طبيعي اين زادبوم، چگونه و با چه سرعتي براي بزرگ شدن ما مصرف ميشود.
وقتي فكر ميكنم…
آنگاه با خود آهسته تكرار ميكنم: ((آيا ميارزيد؟))
و صدايي نهيب ميزند: اي كاش هيچگاه بزرگ نميشدي!
راست ميگويد صدا ! آخر در آن صورت:
آق بزرگ و خانوم بزرگ هنوز زنده بودند،
باباگله همچنان ما را به مزرعة خويش فراميخواند و گرد سفرة هفتسين مينشاند،
و تازهترين سرشير جهان در خونة عمه فاطمه يافت ميشد؛ آخر ميداني ؟ در كودكي، آدم بزرگها را يه جوري ميبيني كه ميتوني بهشون دل ببندي و آويزونشون بشي، بدون ترس از فردا يا غم ديروز؛ ولي حالا وقتي كه بزرگ ميشوي؛ ميبيني همه يه جورايي خودشون آويزونند و به تلخي ميخوني كه؛ به كجاي اين شب تيره بياويزم، قباي ژندة خود را
خندهاي كو كه به دل انگيزم
قطرهاي كو كه كه به دريا ريزم
صخرهاي كو كه بدان آويزم
راستي! چه كنيم تا اين آمدن و رفتنها دستكم اندكي تحملپذيرتر شود؟ چگونه زندگيكردن، ميارزد به بهاي ماندن و شهادت بر رفتن عزيزان دادن؟
چه كنيم، تا دست كم، وقت خواندن ورقهاي عمر خود را داشته باشيم!
شامگاه وقتي كه با نجوا
از تلاشي بيهوده باز ميگردي
در حصار ديوارها
ميانديشي:
آيا تو امروز آفتاب را ديدي؟
برگي از عمر را كه امروز
ورق زدي خواندي؟
سهراب جواب ميدهد: بايد رها كرد، زندگي يعني يك سار پريد، از چه دلتنگ شدي، دلخوشيها كم نيست!
آري بايد، ((بايد)) را رها كرد، عادت را رها كرد و از آنجايي كه هميشه نشستهاي دل كند!
بايد كتاب را بست
بايد بلند شد
در امتداد وقت زد
گل را نگاه كرد
ابهام را شنيد
بايد دويد تا ته بودن
نميدوني چقدر دوست داشتم مطمئن باشم كه راه ((عشق)) كردن را خوب ميداني؛ اما دست خودم نيست، ترديد دارم!
ميداني چرا؟ شايد به خاطر اين است كه من نيز راه عشق كردن را اغلب گم ميكنم! و سراب را به جاي آب ميگيرم!!
چون تشنهام و تنشنهها وقتي آب ميبينند، ديگر به عمق آن فكر نميكنند!
خويش را از ساحل افكندم در آب
ليك از ژرفاي دريا بيخبر
در مهمانيها برخي از آدمبزرگها را از تنپوششان به ياد ميآوري. عجبا كه تعداد كودكاني كه به واسطة نوع پوششان به ياد ميمانند به مراتب كمتر است! آنها را بيشتر با شيرينزبانيهايشان، با خندههاي نمكين و برق نگاه معصوم و شادشان، به ياد ميآوريم.
آخر آدمبزرگها كه صاحب فكرند، آنها كه گلخانة فكر (دهان) دارند! چرا كمتر پيش ميآيد كه به واسطة توليدات اين گلخانه در يادمان بمانند؟
چرا كمتر ميبيني كه:
از ديدن يك باغچه مجذوب شوند
چرا هيچ چشمي عاشقانه به زمين خيره نبود؟
چرا عادت كرديم به تقليد، به رعايت فضيلتهاي ناچيز، چرا ميترسيم از فريب زيست! چرا جسارت تجربه كردن را از دست دادهايم! چرا غرق رنگها شدهايم و ذاتها را از ياد بردهايم؟
ميان اين همه انكار
چه پنهان رنگها دارد فريب زيست!
جهانآلودة خواب است و من در وهم خود بيدار
چه ديگر طرح ميريزد فريب زيست
در اين خلوت كه حيرت نقش ديوار است
ميخوام بگم:
اگه قراره آدم براي چيزي تلاش كنه و بخاطر تصاحبش بجنگه؛ اگه قراره آدم واسة چيزي دلش بلرزه و چشمهاشو خيس كنه و خلاصه اگه قراره آدم به خاطر دستيابي به چيزي از خيلي چيزاش بگذره؛
بهتره اون چيز، از جنسي باشه كه زود خستش نكنه، عادي نشه، هميشه ((تر)) باشد، بتونه در پناهش آروم بگيره و اونو به كمال برسونه؛ و تا وقتي كه هست، شوق رسيدن. شوق حيات و پاكوبيدن را زنده نگه داره.
بهتره آدم مثل سهراب باشه تا مثل داريوش جم (مرد عوضي) كه از تو مغزش كراوات، پول، عطر، دسته چك و موبايل ميآرن بيرون!
راستي تا حالا به آدمهايي برخوردي كه بعد از دقايقي همنشيني به اقلام صادراتي مغزش پي ببري، فرق نميكنه، از لوازم آرايشي گرفته تا كالابرگ قند و شكر!
(5)
چيزهايي هست كه حضور آنها در زندگي غيرقابل حذف مينمايد: پول، لباس، كفش، غذا، خواب … در واقع چهار شرط بقاي هر موجود زندهاي: اكسيژن، غذا، خواب و دفع است. اما آيا به واسطة اجابت اين شروط ميتوان بر ما نام انسان نهاد؟ كدامين ويژگي است كه انسانمان ميكند، از زمين رها و به اوج آسمان پروازمان ميدهد؟
گاه در روشنايي ماه
فرشتهاي مهربان فرود ميآيد
دست تو را ميگيرد(و ميگويد):
برخيز برويم تا كائنات،
اما تو نميروي
توسخت به زمين چسبيدهاي
دوست من! بد نيست اگر گاهي دچار دلشكستگي شوي؛ اين بد است كه خود را بدون همراهي يكي از آن غيرقابل حذفها (پول و ...) تنها احساس كني.
تنها آن هنگام مجازي نگران تنهاشدن باشي كه :
((دلي را پيدا نكني كه براش بلرزي و برات بلرزه.))
آره((ارتباط))ويژگي انسان بودنه و بس!
در طول جغرافي عشق
در عرض انديشه
نقطهاي در وجود تو هست
مركز و پايتخت هر كس آنجاست
و دقيقاُ به همين دليل است كه سهراب، كودكان را دوست دارد، زيرا آنها هيچگاه پول را، لباس، غذا را و خلاصه هرچيز مادي فناشدني را جدي نميگيرند و فراموش ميكنند و به واسطة از دست دادن آنها كينة كسي را به دل نميگيرند؛ در عوض كساني را كه صميمانه دوستشان دارند، تشخيص ميدهند و هيچگاه فراموششان نميكنند.
ديدهاي كه چگونه بچهها تو هر جمع غريبي كه باشند، عموماُ راحتتر از همه ارتباط ميگيرند.
(6)
بهتره آدم اگه فكري ميكنه، اگه كاري انجام ميده يا حتي به قول احمدرضا احمدي- اگه حرفي هم ميزنه، حرف آوازهايي باشه كه زير بارون هم ميشه اونارو خوند.
جايي رها كرديد و پياده به منزل برگشتيد و آن رخداد را به يادمان هم نياورديد، آنهم در زمانهاي كه مردم شمارة شكلاتهايي كه به هم تعارف ميكنند نيز در خاطر ميسپارند!
وقتي كه معناي خوبي انسان
در گنجهها
لابهلاي برگ كتابها ميپوسد
بايد خوبي كنيم
بايد مهر بورزيم، بايد عشق كنيم ...
به حكم شناسنامهات وارد 14 سالگي شدهاي. لابد شنيدي كه ميگويند: فلاني به خيالش كه دختر 14 ساله است! راستي مگر دختر 14 ساله چه دارد؟ كه ميشود ضربالمثل؟ باور كن هواي شهر پليد است:
به رودخانه بينديش
كه آسمان را در خويش ميبرد سيال
تو پاك جاني اما
هواي شهر پليد است.
تو فقط يكبار مي تواني 14 ساله باشي به حكم شناسنامه ات؛ اما هميشه ميتوني 14 ساله باشي به حكم نگاهي كه به جهان خواهي داشت؛ هميشه ميتوني تازه باشي، پرهياهو باشي، مهربان باشي و نوشخند چشمانت برق اميد را در دل نزديكانت زنده نگه دارد، به شرط آنكه:
وسيع باشي و تنها و سربه زير و سخت
آنگاه ميتوني همچون ((پدر)) با وجداني زلال در رگ يك حرف خيمه زني و دردهايت را فراموش كني، ميتوني مثل ((مادر)) با دوستانت عشق كني و همه نداشتنهاي ناچيز زندگي را با شراب جواني جبران كني، مهربان باشي و در ساية اين مهرورزي تا ابد پابكوبي…
شراب بايد خورد
و در جواني يك سايه راه بايد رفت
همين.