دوستان نازنینم سلام
این بار می خوام براتون شعری بنویسم
که باهاش بهترین و زیباترین
لحظات زندگیمو ساختم ،
شعری که همیشه و تو سخت ترین لحظات ناامیدی
باهاش آرامش گرفتم و خدا رو تو وجودم پیدا کردم
شعری از (مجتبی کاشانی )که ارزش خوندن و داره:
دوش تا پیش حکیم مومنی
رفته بودم تا بجویم ایمنی
رفته بودم در پی درمان خویش
پر کنم از دارویش دامان خویش
در حضور او نشستم روبه رو
نبض ما در اختیار دست او
چند رگ در زیر دستش چون تپید
از تپیدن ها طبیب از جا پرید
گفت بنشین با من ای بیمار عشق
در تو دیدم دردی از آثار عشق
درد تو دردی غمی روحانی است
درد تو هجرانی و ویرانی است
درد عشق از دردهای بی صداست
بر طبیبانی چو من بس آشناست
با تو می گویم من از اسرار خویش
چون توام بیمار و زارِکار خویش
من طبیبم لیک بیماری دگر
در پی درمان دلداری دگر
ما همه بیمار آن جانانه ایم
لیک با درمان خود بیگانه ایم
او به ما نزدیکتر از هر نفس
ما ولی در هجر او در این قفس
ما گمان داریم او در کعبه است
جای او کی اندرون جعبه است؟
جای او هم در زمین و آسمان
جای او در سینه های عاشقان
جای او در چشم آهو زلف بید
جای او هر جا نگاهی آرمید
جای او درسبزه ،درگل ،درعلف
جای او در زیر دریا درصدف
جای او در سرعت پروازها
جای او در لذت آوازها
جای او در بانگ و بال چلچله
جای او در شادی و در هلهله
جای او در شعله ی کم سوی شمع
جای او در قدرت جادوی جمع
ای دریغا یار ما را درکنار
ما ولی عمری به دنبال نگار
این همه جام شراب و دست یار
ما میان میکده امّا خمار
همچنان می در قدح ها باقی است
دست ما در بند پای ساقی است
در پس هر چهره ای سیمای اوست
ما ولی غرقیم در سیما و پوست
روز و شب در فکر و درکار گِلیم
بی سبب در انتظار ساحلیم
دیده ی ما بسته شد بر خویش ما
دیگران آزرده از تفدیش ما
خلوت و بیرون ما از هم جداست
کی خدا در این دورویی ها ی ماست؟
شعر موسی و شبان را خوانده ایم
باز هم چوپان عاشق رانده ایم
ما شبان را کج کنیم از راه راست
چون یقین داریم که وصل از راه ماست
چهر ها و خرقه ها رنگ و ریاست
هر سر و سِریست اندر سینه هاست
ای خدای روشنی و آفتاب
وای اگر از چهره ها گیری نقاب
در درون و خویش ما بیگانه ایست
خویش ما از دست او ویرانه ایست
کار این بیگانه طغیان کردن است
کار ما بیگانه زندان کردن است
ما خراب و خوار خویشیم ای خدا
ما کجا و بنده ی عاشق کجا؟؟؟
در جوانی خواب،در پیری خراب
کی سوال عشق را آخر جواب
همچنان می خواند و می گفت آن حکیم
ما و او در درد یکدیگر سهیم
نبض ما در التهاب دست او
چشم ما بر چشم های مست او
گرد از آیینه ی ما بر گرفت
چشم ما ازچشم او ساغر گرفت
شورشی در ما به پا کرد آن طبیب
برد ما را تا گذر گاه حبیب
گفته بودندم طبیبی حاذق است
لیک دانستم غریبی عاشق است

