یک وقتایی برای دیدن بعضی چیزا باید چشمامونو باز کنیم
بعضی وقتا هم باید چشمامونو ببندیم تا بعضی چیزا رو ببینیم
ولی 1سال کنارت بودم به چشمت نیومدم
دلم مي خواهد از ميان يك دريچه با تو گفتگو كنم ... دريچه اي رو به اعتماد ... رو به آزادي ... نمي دانم از كدام روز ذهن من اينگونه شد .... ذهن من تن تبدار تابستان است ... داغ داغ ! ... « يخ آب مي شود در انديشه هايم ... بهار حضور تست ... بودن تست ... » آري كسي اين روزها به من مي گويد اميدوار باش ... كسي از آن طرف پنجره مي گويد زندگي جاريست و من نمي دانم آن دو چشم آشنا چگونه چشمي است كه مرا مي خواند به جاده ابريشم ... ؟ بايد سفر كنم ... گمان من اين است كه بايد سفر كنم و ذهن سيال خويش را نيز با خود به آرامش بخوانم ... به آب بسپارم .. به جاده بكشانم ... چشم به آسفالت خيابان بدوزم همچنانكه جاده مي رود چشم مي رود و نگاه مي رود و « من » ذوب مي شود و مني ديگر شكل خواهد گفت ... روياها آدمي را نمي سازند ... آدمي روياها را مي سازد ... غمگين نباش و سفر را صدا بزن ... يك كلبه در انتظار تست .. فرض كن وسط جنگلهاي بكر عباس آباد هستي ... دریا را دوست دارم ... دريچه را دوست دارم ... چشمها را دوست دارم و هرگز شيطان را به جاده نخواهم
اینم اخر داستان باغبون
باغبون مي خواد ازدر باغ بياد بيرون .....اما بازم فکر گل تو ذهنش در جريانه ......
يادش اومد اون روزي که قاصدک برايش پيغوم گل رو آورده بود، يه پيغام کوتاه که قاصدک در گوش باغبان زمزمه کرد و او را در دنياي اندوه غرق کرد ....: به باغبان بگوييد که گل تاب فشار در و ديوار نداشت.
باغبون مي خواد ازدر باغ بيرون بياد ...... يک قدم تا در فاصله نداره قدم بعدي رو که برداره جا ميگره اونور در ، حريمي که ديگه جزو باغ محسوب نميشه ...... برداشتن اين يه قدم دشوار به نظر مياد ......
مي خواد برگرده اما نگاهي که پشت سرش ميندازه مي بينه گل منتظر هست ...... منتظر رفتنش، شايدم گل تو دلش مي خواد باغبونش برگرده ، شايد باغبونم مي خواد برگرده اما ........
هرچي که هست هر دو سکوت ميکنن ..... سکوت ... سکوت ... سکوت .....
هنوز باغبون قصه چند قدمي بر نداشته اما خسته اس ..... پاشو مي گذاره اونور در ...... بازم نگاهي مي کنه به باغ ....... باغ کوچکي که دنياش بود يه زماني و مزين بود به گلي که سعي کرده بود نه باغبونش که همدلش باشه ... باغ خاطرات........ خواست در باغ رو ببنده اما پشيمون شد ياد جمله گل باز افتاد که قاصدک براش پيغوم آورده بود
به باغبان بگوييد که گل تاب فشار در و ديوار نداشت.......
دررو باز گذاشت تا که گل زياد احساس دلتنگي نکنه ......... بازم براي گل آتش دعا کرد ... گلي که از جنس نور بود و به لطافت نسيم اما سوزان بود همچون آتش........
حالا بايد قدم بعديش رو برداره ........زير لب زمزمه کرد خداحافظ باغ خاطرات ناتمام باغبان ........
خداحافظ گل آتش ....... ونگاهي کرد به راه .... راه سکوت...... راه سرزمين تنهايي
حالا ديگه باغبون از در گذشت ...... يه نگاه انداخت به آسمون. همون آسموني ابي که وقتي خسته مي شد نگاهشو مي دوخت بهش و از لابلاي برگاي درختاي باغ يه دل سير نگاش مي کرد.... اينجا اما آسمون رو نمي بايست از لابلاي برگا ورانداز کنه ..... اصلا مثل اينکه اينجا آسمونش وسيعتر بود .....
باغبون ياد قاصدکي افتاد که براش پيغوم آورده بود يه باغبون تازه به زودي براي گل ميرسه ...... شايدم گل به واسطه يه قاصدک تازه نفس تا حالا براي باغبوناي ديگه پيغوم فرستاده باشه.......
يه باغبون تازه .... باغبون وقتي اين خبرو شنيد يه غم عجيبي رو دلش نشست اما بعد با خودش فکر کرد که اين به نفع گل هست ، مگر غير از اين بود که باغبون مي خواست گل شاداب باشه و مملو از طراوت و زيبايي ... مگر غير از اين بود که همه جماعت باغبونا دوستدار گلا هستن پس آروم آروم دعا کرد ... دعا کرد که يه باغبون خوب براي گل آتش برسه ، باغبوني که به گل براي شکفتنش کمک کنه .... وبعد با صداي آرومي براي خودش خوند ....
خلوت گزيده را به تماشا چه حاجت است ...
بگذار گل آتش باشد از آن باغبان تازه وارد .
چه دشت وسيعي .....
اينجا حتي پرنده هم پر نميزنه ...... اينجا فقط باغبون هست و آسمون ... باغبون هست و باد ..... باغبون هست و سکوت ... باغبون هست و خدا ...... از اينجا به بعد باغبون ديروز ميشه مسافر امروز......
توسکوت ميشه خدا روبهتر حس کرد ..... شايد سفر به ديار تنهايي هم جزوي از زندگي مسافراست .... سفري که تنها خودش هست و خودش ....
با خودش گفت مسافر: معلوم نيست چقدر اين سفر طول بکشه شايد کم ، شايد زياد ، شايد تا به پايان عمر ....
اما هر چي که باشه مهم همين مسيره .... مسيري که از مقصد مهمتره ..... مسيري که خيلي چيزا مي تونه بهت ياد بده ..... مسيري که مي خواست دلش رو بسپاره به خدا ........ نزديک غروب بود ، خورشيد خانم آروم آروم داشت غروب مي کرد و مسافر آروم آروم همچون رودي بي صدا جاري مي شد به همان سمتي که او غروب مي کرد .....