بیگانه
يکشنبه بيست و يکم آبان ماه 1385 ساعت 15:39
شده یاد خاطرات کودکی و نوجوانی بیفتین؛ یه مروری بکنین و بعد وقتی تو آینه نگاه می کنین احساس بیگانگی کنین؟
من دلتنگ روزهای کودکی ام هستم
اگه ماهی وبلاگ و بخونه حتمامیگه بچه جان تو مگه چند وقت ازاین روزها دوری که دلتنگش شدی ؟
اصلا تو که گفته بودی با کودکی خودتت قرارداد دائمی بستی پس چی شد؟
تا دیر نشده برم قراردادو تمدید کنم
کودک ماندن رودوست دارم. نمی خوام حالاحالاها بزرگ شم.
.:: نظرات
دیگران ::.
نویسنده:دريا
يکشنبه بيست و يکم آبان ماه 1385 ساعت 16:04
سلام
واقعا يادش به خير!
حيف كه زود گذشت و حالا ديگه يه خاطره از اون موقع مونده................ كودكي عالم شيريني داره.
ممنون از يادآوريت عزيزم.
جاري باشيد.
نویسنده:sheytunak
يکشنبه بيست و يکم آبان ماه 1385 ساعت 16:40
سلا آیناز نازه
کودکی.............
خوب شد که زود گذشت....خوب شد که حالا فقط یه سایه ست.
خوبه که به خاطره ها پیوست.
خوش باشی
يکشنبه بيست و يکم آبان ماه 1385 ساعت 16:54
سلام آیناز جون
وای که این دوران کودکی و در کل این عمر آدم چه زود میگذره مثل برق و باد
موفق باشی و پایدار
نویسنده:صبا
يکشنبه بيست و يکم آبان ماه 1385 ساعت 21:03
سلام عزیز
راست میگی خیلی زود گذشت عمر آدم زود میگذره دیگه کاریش نمیشه کرد مهم خاطره های خوبه که برامون بمونه
موفق باشی
نویسنده:آوا
يکشنبه بيست و يکم آبان ماه 1385 ساعت 23:38
خاطرات کودکی
سلام
اینازجون
تنها خاطره است که میماند دیریازود باید گذاشت و گذشت.اینم خاطره .
باران...
بازباران
با ترانه
با گهرهاي فراوان
مي خورد بر بام خانه
يادم آرد روز باران
گردش يک روز ديرين
خوب وشيرين
توي جنگلهاي گيلان
کودکي ده ساله بودم
شاد و خرّم
نرم و نازک
چست و چابک
با دو پاي کودکانه
مي دويدم ، همچو آهو
مي پريدم از سر جو
دور مي گشتم ز خانه
مي شنيدم از پرنده
از لب باد وزنده
داستانهاي نهاني
راز هاي زندگانی
برق چون شمشير برّان
پاره ميکرد ابر ها را
تندر ديوانه غرّان
مشت مي زد ابرها را
جنگل از باد گريزان
چرخها مي زد چو دريا
دانه هاي گرد باران
پهن مي گشتند هرجا
سبزه در زير درختان
رفته رفته گشت دريا
توي اين درياي جوشان
جنگل وارونه پيدا
بس گوارا بود باران
به! چه زيبا بود باران
مي شنيدم اندر اين گوهر فشاني
راز هاي جاوداني ، پند هاي آسماني :
- « بشنو از من کودک من !
پيش چشم مرد فردا
زندگاني - خواه تيره ، خواه روشن-
هست زيبا ، هست زيبا ، هست زيبا.»
نویسنده:دنياي فاني - ليلا
دوشنبه بيست و دوم آبان ماه 1385 ساعت 07:54
باز باران بي ترانه ** گريه هايم عاشقانه
نویسنده:یاسی
دوشنبه بيست و دوم آبان ماه 1385 ساعت 18:49
سلام
وای من که انگار صد ها سال دورم که اینقدر دلم تنگه اون روزاست... اخی...
ببین چه بروزگارم اوردین فردا امکتحان دارم ولی دلم طاقت دوری نداره که...
موفق موفق موفق باشی یاسی
سه شنبه بيست و سوم آبان ماه 1385 ساعت 08:45
سلام
آیناز جون در مورد اون سوال که پرسیده بودی که پودر جوانه گندم رو میشه از کجا تهیه کرد یا اینکه خودمون درست کنیم...
باید بگم که ...بله عزیزم خودمون خیلی راحت میتونیم تهیه کنیم ...
گندم خیس کرده جوانه که زد میذاریم جوانه ها خشک بشه ...بعد اونا رو میتونی ببری آسیاب و پودر جوانه گندم رو استفاده کنی
یا اینکه از فروشگاههای زنجیره ای و یا از سوپر مارکت ...ولی اونی که خودت تهیه کنی به نظرم تمیزتر و سالمتره
امیدوارم که تونسته باشم درست راهنمایی کرده باشم ...بازم اگه سوالی بود در خدمتم
موفق باشی و پایدار
سه شنبه بيست و سوم آبان ماه 1385 ساعت 18:35
سلام ابجی جونم
اخ گفتی
یادش بخیر
از دیوار راست بالا می رفتم
چه جور
چه دوران خوبی بود
خوش باشی
ممد شیطونه
نویسنده:رام رام
چهارشنبه بيست و چهارم آبان ماه 1385 ساعت 06:44
salam chetori
خوبی تو
خیلی قشنگ نوشتی
من که دارم الان مرور میکنم خیلی حال میده چون که بهترین خاطره ها مال کودکیه
پس قرار داده منم تمدید کن
اگه زحمتی نیست <<<<<
به من سر بزن
see u
چهارشنبه بيست و چهارم آبان ماه 1385 ساعت 17:48
سلام
خوبی گلم ؟دوران کودکی ...دورانی که مثل باد میگذره و همیشه بعد گذشت سالها یادمون میفته و ارزوها میکنیم.
شاد شاد
نویسنده:مونا(جادوی عشق)
پنج شنبه بيست و پنجم آبان ماه 1385 ساعت 12:10
سلام به دوست عزیزم
منم کودک بودن و دوست دارم
ولی دیگرون نمیزارن کودک بمونم
میگن بزرگ شو تو دیگه بچه نیستی
موفق باشی
نویسنده:زاپاتا
پنج شنبه بيست و پنجم آبان ماه 1385 ساعت 19:32
سلام آیناز خودمون .
آخی توهم دلت براش تنگ شد ؟
راستش من از بچگی زیاد خاطره ندارم . یعنی اگه به من بگن برمیگردی توی عالم بچگی مثلا زیر 11 سال میگم نه .
من میخوام همیشه 25 ساله بمونم .
یعنی میشه ؟
ایشالا که هم شما برگردی به عهد جالینوس و اقیانوس میرزا و تیرکمون شاه !!!
هم من همینطور بمونم .
اگه شد و آرزوی دوتاییمون برآورده شد قول میدم واست پفک و چیپس و لواشک بخرم .!!!!
خوش باشی دوست نخودی عزیزم .
نویسنده:رویای زنده رود
شنبه بيست و هفتم آبان ماه 1385 ساعت 08:11
سلام آیناز عزیزم
می شه آره می شه ، می شه کودک بمونی مثل من !!! منم هیچوقت بزرگ نشدم و از این مسئله ناراضی نیستم ..... دوستت دارم خیلی زیاد
دوشنبه بيست و نهم آبان ماه 1385 ساعت 15:07
baharbarooni
سلام آیناز عزیز خوبی
منم باهات موافقم دلم خیلی واسه اون روزا تنگه
اون موقع ها آدم از هفت دولت آزاد بود نه غمی نه غصه ای
bye
نویسنده:ناشناس.M
چهارشنبه بيست و هشتم فروردين 1387 ساعت 17:57
عمری که به تنها موندن گذشت
سلام.
امیدوارم که هر کجا هستی سلامت وسرزنده باشی
درمورد مصرع بالایی که کفتی:آدمها وقتی که کوچیک هستند میگن ای کاش زود بزگ شیم تاکسی به ما کاری نداشته باشه
اما وقتی که بزگ میشن میگن ای کاش به دوران کودکی برمیگشتیم.خلاصه که هر کاربکنیم زمان به عقب بر نمیگرده عزیزم
بالاخره همه کودکیشون رو بیشتر ازهمه لحظه های عمرشون دوست دارن. خیلی دستت داررررررررررررررررررررررررم
نویسنده:ناشناس.A
يکشنبه اول ارديبهشت 1387 ساعت 15:22
من مانده ام تنهای تنها
سلام وباز هم سلام
فقط میخواستم عصر حالی ازت بپورسم.نازنینم
خیلی چاکریم بابایی.دووووووووووووووووووووووووووست دارررررررررررررررررررررررم عزیزم.
خدا حافظ.