هشدار: فاصله ایمنی را رعایت کنید.
دوشنبه نهم آذر ماه 1388 ساعت 07:01
اين جا جاي غريبي است. جايي وهم آلود و رازگونه که تو را هر آن–بيشتر از پيش- در بهتي مرداب گونه فرو مي برد. اين جا جايي است در محاصره درهاي ريموت دارِ بي شمار؛ درهايي که هرگز خواب ندارند و با گام هاي هر شبگرد خوابزده و سحرخير سرخوشي توسط دستي نامرئي، يه يکباره گشوده مي شوند و ناگهان فوج فوج سگهايي با ماهيتي منحصر به فرد، پارس کنان بيرون مي ريزند. سگهايي انسان نما که قابليتهاي شگفت انگيزي دارند. گفتم که ... اين جا جاي غريبي است. کجاي دنيا ديدهاي يا شنيدهاي که بشود سگاني را تربيت کرد که به شادي، به جواني، به سرشاري، به لبهاي گلي رنگ، به گونه هايي که زندگي از سرشان گُر ميکشد، به لباس هاي رها و بي تکلف واکنش نشان دهند؟!
کاش مي شد همهي همهي همهي آنچه حس مي کني و به ذهنت مي آيد را شرح دهي... با همان سرعت، با همان کيفيت و کميت... و از همان زاويه ديد...افسوس... نمي شود!
تمام داستان اين است: مجسم کن دختري را که تمام غمها و شاديهايش، ياسها و اميدهايش را فراموش کرده و گذشته و آينده اش را متمرکز کرده در همين لحظه حال. تمام معناي زندگي اش در همين آن خلاصه شده؛ در پالتوي پوسته پيازي روشن و لب هاي پوسته پيازي تيره و براق. در يک قالب کيک شکلاتي پسته اي از قنادي آدمک و يک ليوان چايي گرم نه چندان زلال از چايخانه زيرزميني آن جا. در پياده روي بيآزار صبحگاهي در کنار زاينده رودي که از همان ابتداي زنده کردن دوبارهاش نويد باز مُردنش را دادند و هشدار دل نسپردن به آن و در يک همصحبتي شيرين شايد پانزده دقيقهاي.... بعد از اين پانزده دقيقه رويايي تمام اندام دختر باز مي سُرد در مانتو و مقنعهي بلد تيره در يک محيط کاري پرتزوير.... و زندگي باز رگ واقعيت به خود ميگيرد!
اما... يادت هست که... اين جا جاي يگانهايست. جايي که روياها حتي پانزده دقيقه هم تاب نمي آورند. جايي که حس نسيم در ميان گيسوان و لمس موج دريا بر روي پوست بدنت مي تواند بزرگترين حسرت زندگيت شود. جايي که قبل از تخيل هر رويايي، پارس سگان رويايت را مثل تصورات محصور در ابر بالاي سر شخصيت هاي محبوب کارتونيات از هم ميپاشد.
راستش را بخواهيد –چرا ندانسته حيثيت سگهاي بيچاره را ملوث کنم؟- مطمئن نيستم که اين موجودات غريبِ شبه انسان، شبه حيوان واقعن از رَسته سگان باشند. گر گ هم نه... گرگان اصالت دارند؛ شغال شايد... آن هم چون من چشمان هيچ شغالي را از نزديک نديده ام. اصلن... بعيد مي دانم چشمان هيچ موجودي به بيهمه چيزي چشمان اينها باشد. در تار و پود چشمان سگ هاي خانگي چيزي از جنس وفا و مهر است. در تهِ چشمان نمناکِ سگهاي شکاري يا حتي سگان هار ولگرد نيز حس غمگيني موج ميزند. حس بيچارگي و درماندگي، حس ناراضي بودن از استثمار شدن.
در چشمان اين موجودات غير عادي اما، هيچ چيز نيست. يک جفت مردمک بي احساس سنگي با نگاهي که گويي زماني با ديدن يک تصوير شنيع –قبل از اينکه حس لذت بخش واژگاني چون اميد، نشاط، شکفتهگي، آرمان و ايده را تجربه کنند- براي هميشه خيره مانده است!
بگذار از اول توصيفشان کنم. شايد تو بتواني کمک کني نامي برايشان بيابم. موجوداتي که قبل از اين که ببينيشان، صداي پارسشان را ميشنوي، صدايشان درست مثل سورتمه اي است که طنابش پاره شده و قبل از سگاني که ميکشندش، با شتابي گريز از مرکز و غير قابل کنترل به تو مي رسد. موجوداتي با پوستي کلفت و زمخت مثل تنه يک درخت کهنسال، با چشمان و نگاهي آنچنان که توصيفش رفت، با دهاني که حتي تجسم لبخند بر آنها غيرممکن مينمايد، با تک تک سلولهايي که از آنها بوي گند ماندگي، نفرت و کينه اشمئزاز ميشود، با گره، گرههايي کور در روح و پليدترين پندارهاي ممکن در حافظه کوچک رباط گونهشان.
اما اين تمام آن چيزي نيست که در برخورد با اين آدمها حس ميکني. احساس ترس و ناامني از نگاه پليد و زبان کثيفشان جرات جسورترين آدمها را زائل ميکند. نگاه و زباني که اين قابليت را دارد که تلخي و زهري در جانت بنشاند که تا مدتها حسش کني و تو را به مرز خواري و زبوني بکشاند.
تکنيک آنها اين است که تو را با خود به لانه سگيشان بکشانند و وادارت کنند که از ميان چرک و عفونت و فضولاتشان به دنياي بيرون نگاه کني. از آنجاست که حس ميکني راست ميگويند انگار... هر آن چه روشني و زيبايي و شاديست از دخمه آنها وصله ناجور مي نمايد. چهقدر از آن دهليز تاريک، فروغ دنياي شاد بيرون ميتواند آزار دهنده و ناهماهنگ باشد. آنچنان که حتي سگ نرم و قرمز رنگ پشت شيشه ماشينت مسخره و بيربط است آن لحظه، آن جا... در ميان آن همه زمختي و تيرگي!
اصلن... ارتباط هر چه ربط و ناربط است را نميفهمم ديگر. ربط من با اين جا، با اين زمان، با اين آدمها... ربط اين آدمهاي دوزخي با دنياي زندگان! اگر نميتوانم تعادلم را پشت اين کلمات حفظ کنم از گيجي ناشي از اين همه بي ربطي ست.
.:: نظرات
دیگران ::.
نویسنده:نیوشا
دوشنبه نهم آذر ماه 1388 ساعت 14:44
این همه ذره ای است از آنچه روزانه در کنار هم زندگی کرده و می کنیم. در ترکیب ناموزون پلیدی، خشونت ، ددمنشی ، دروغ ، کینه و تزویر، این سپیدی و راستی است که ناجور می نماید .
جوهر آدمی به آزادگی است ... جاری باید شد بسان رودی خروشان ... به دریا باید پیوست!
ما آزموده ایم در این شهر بخت خویش * باید برون کشید از این ورطه رخت خویش
نویسنده:عمو اروند
دوشنبه نهم آذر ماه 1388 ساعت 22:04
من هم چنین توهماتی داشتم که با کندن از خاک بخاطر آلوده نشدن، دل از همه چیز خواهم کند. اما که توهمی بیش نبود و حالا داستان زندهگیام شده است مفهوم واقعی " خود در میان جمع و دلم جای دییگر است».
نویسنده:محمدرضا
جمعه سيزدهم آذر ماه 1388 ساعت 19:27
سلام لیدا جان امیدوارم این نفرت موقتی باشه. در گذشته هم شبیه این پستت رو دیدم ولی اصلا به این شدت نبود ! من هم به نوبه خودم باهات احساس هم دردی میکنم، هر یک از ما در زمانهایی به این احساس رسیدیم ولی از ریشه هامون جدا نشدیم از شناختی كه ازت دارم بعید میدونم به این سادگی به ارزشهای میهن دوستانه ات پشت کنی.بوی تعفن همه جا هست فقط باید سعی کرد ازش تا حد امکان فاصله گرفت اگر چه بسیاری وقتها تحملش از غربت راحت تره.
نویسنده:...
شنبه چهاردهم آذر ماه 1388 ساعت 14:19
سلام
كاملا " حرفهاتون درسته .
بامحمدرضا هم اصلا" موافق نيستم
وطن يعني همه عالم
وطن يعني جايي كه آرامش داشته باشي مگه اينكه بخواهي با حرفهايي خودتو راضي كني كه مثلا "بايد توي وطن بود با بوي تعفن.مسخره س
اتفاقا بايد از ريشه هاي مذهبي جدا شد چون همين هاست كه بعث بوجود اومدن تعفن ميشه .بازهم ميگم ريشه هاي مذهبي توي ايران يهو اشتباه نشه كه گفته باشم مذهب ! نه ريشه هاي مذهبي مسخره توي وطن ما.
بهتره خودمونا گول نزنيم
نویسنده:علي
چهارشنبه هجدهم آذر ماه 1388 ساعت 18:26
براي آدم اينترنشنالي مثل من كه هميشه در فضاي مه آلود و گرفته بوف كوري در انبوه مفاهيم
فيزيكي و متافيزيكي تو سري خورده پرسه مي زنم ، تنها به نشانه هايي دلخوش كرده ام كه
همچون مبدا مختصاتي هر چند سيال لحظه هايي را مي شد بودنشان درك موقعيتي باشد كه
در آن ايستاده ام و چه دلگير مي شوم اين نشانه هاي پريده رنگ اين سان به انكار خويش برخيزند .
انكار عشق را اين سان كه تو پا سفت كرده اي ، دشنه اي مگر به آستين اندر نهان كرده باشي....
نویسنده:شاجین
دوشنبه بيست و سوم آذر ماه 1388 ساعت 16:37
با یک شاخه گل
با سلام و تشکر از دیدار . خوش امده بودید . تشکر فرا وان از اینکه ، به سگ ها ، گرگ ها . شغال و امثالم توهین نفرموده و هویت و فرهنگ این موجودات شریف را حفظ فرمودید و گرنه باز داد این جانب سر به هوار بر می خواست و از آنجا که با واژه ها و لغات غیر بهداشتی وغیر مهندسی رابطه ای ندارم و چنگی نیز بدل نمی زند ، ار طرفی حرمت وبلاگ سرکار از واجبات است مجبور بودم تمام کمال همه ... را یکجا نوش جان فرمایم . از این بابت تشکر فراوان دارم .اما سئوال خیلی خیلی سختی فرمودید که اسم این .؟؟؟؟.... چه می توان گذاشت ؟! خودشان میگویند " اشرف مخلوقات " اسم یا لقب با مسمائی است . باااین محسنات!! و صفاتی که دارند واین اعمالی که انجام میدهند و شما و نویسنده این خطوط بارها و بارها شاهد آن بودیم ایا در کدام فرهنگ لغت یا دیکشنری می توان یافت ؟ کدام لغت و کدام واژه شهامت و جرائت دارد اسمی براین ؟؟؟؟؟ بگذارد که واقعا در شائن شان باشد ؟؟ هراسمی گذاشتم باورم کنید خیلی خیلی کم آوردم .
آمده بودم در باره " ستایشگر جنگ ، برنده جایزه صلح " درد دل کنم . و بقول شما ، چیزی که برای ثبت در تاریخ زندگیم نوشته بودم در میان بگذارم و سئوالی کنم ! مکتوب شما مرا بگوشه ای دیگر پرتابم کرد . و اما امان و داد از کامنت های آنچنانی که می بینی و می خوانی وچاره را فقط و فقط در سکوت مرگ وار می بینی .
تــــــــــــــــــــــــــو مرا از شر دوستانم حفظ کن ، من خود از عهده ء دشمنانم بر می آیم .
بازهم پوزش از طولانی شدن کامنت !!
نویسنده:روباي زنده رود
سه شنبه بيست و چهارم آذر ماه 1388 ساعت 10:57
سلام. خيلي وقته اين اسم ديگه خونم رو به جوش نمياره ، خيلي وقته با شنيدن سرود اي ايران رگ رگ بدنم فشرده نمي شه !! نه اين که نخوام ، نمي شه ، نمي تونم !!
و مابقي چيزها ..................... هم .
نویسنده:yek iraniye efrati
سه شنبه بيست و چهارم آذر ماه 1388 ساعت 11:55
khanume lida man besyar khoshhalam ke tedadi vatan dust mesle shoma baghi mundan.vali be nazare man dari vaghteto beyne ye mosht arabe ahmagh talaf mikoni.lotfan age tunestid nazaramo dar ghesmat valentine bekhunin.man ba nasihat tudeye avaam va ahmagh mokhalefam.har kar koni ahmagh arab ke harumzadas dorost shodani nist.
نویسنده:yek iraniye efrati
سه شنبه بيست و چهارم آذر ماه 1388 ساعت 12:02
arabo arabzadye harumzaadaro faghat bayad suzund.
نویسنده:شاجین
سه شنبه بيست و چهارم آذر ماه 1388 ساعت 18:25
با یک شاخه گل
اااا... سلام... چه عجب اين طرفا؟
، سرکار خانم ایلار . باسلام رئیس دادگاه محترم
جمله فوفق از صاحب این وبلاک است. معلوم می شود ایشان قبلا با
پیش داوری ها خود، اننجانب را محکوم کرده و تهمت های وارده از
طرف ایشان را تکذیب و صادقانه رد نموده، برائت خود را از حضور
آن رئیس و این دادگاه خواستارم .
1/ ایشان می فرمایند : " با نقد شما و امثال شما .. " خانم رئیس دادگاه
اینجانب با " امثال شما " هیچ گونه رابطه ای ، مکاتبه ای و اصلا و ابدا
آشنائی ندارم اگر " امثال شما " کار خلافی کردند به اینجانب مربوط
نمی باشد . ایشان در ادامه می فرمایند " نقد .. از عملکرد رئیس دولت
شیطان پرور و دیگری گل و بلبل پرور .. " این دیگر اوج تهمت است
سرکار رئیس دادگاه ! نوشته های من حاضر . آخر اینجانب
با شیطان و گل و بلبل چه کار دارم ؟؟!! اصلا باور بفرمایید نه آنها
مرا می شناسند و نه اینجانب آنها ! خوب وقتی ما همدیگر را نمی
شناسیم پس نه آنها مرا قبول دارند و نه . .! با صدای بلند اعلام
میکنم انجانب هیچ گونه رابطه و آشنائی و گفتمان ووو با اسامی
نامبرده از طرف ایشان را نداشته، و ندارم و نخواهم داشت .
تهمت دیگر، توجه فرمایید!!:"بعدم چرا با وجود اين دنياي
پارادوكسيكال طنزگونه چنين چيزي به نظرتون مضحك مي ياد؟ "
رئیس محترم دادگاه، ایشان یا مکتوب یا بقول امروزی ها پست
مرا با دقت نخوانده اند یا اصلا از نوشته این خطوط خوششان
نمی اید . ایشان نقل قول آقای فیدل کاسترو را بمن نسیت داده اند!
فیدل کاسترو: " ..او(اوباما) مجبور به انجام اینکار مضحک نبود "
با وجود اینکه هم اسم ایشان را نوشته ام و هم نقل قول را در گیومه
گذاشته ام باز می نویسند " ... به نظرتون مضحک می یاد ؟ "
بعد هم فرمودند " در میان ابرها سیر .. قدم . .. القا.. ثواب . اتچ.."
در باره این واژه ها و کلمات انجانب بی نقصیرم . نمی دانم
در آخر فرمودند "ا لتماس دعا... " خدمت ایشان عرض میکنم
گر اگر طبیب بودی سر خود دوا نمودی ! حاجت روا !!
رئیس دادگاه و قضات محترم ! تمام نوشته های اننجانب مخاطبش
دوستان مجازی خودم می باشند وعلت نوشتن آن هم با حفظ تما م عیار
بهداشتی و مهندسی کلمات و واژه ها و فقط و فقط تبادل نظرو یاد گرفتن
گفتمان است که هیچ وقت در تاریخ ایران چه در جامعه و چه در خانواده
و نه در مجلس و نه درمحافل مراعات نشده و اصلا یاد نگرفته ایم !
اوج ناهنجاری آنجاست که درمدارس ودانشگاه نیز نه تدریس شده ونه اجرا گردید در طول و عرض تاریخ هر حکومتی آمد جز دروغ و چاپلوسی ، ریا و دغل
دزدی وو چیز دیگردر چنته نداشت و اوج وقاحت آنجا هست که :
باداشتن انبوهی ازاعدام و زندانی ، خودرا آزادترین ودموکرات تری
حکومت جهان نامیدند !!
*ضمیمه پرونده شود(طبق آمار انتشارشده از طرف سازمان حقوق بشر ،کشور شیطان
در ردیف 143 و کشور بلبلستان !همردیف سومالی است)
شاد شاد
نویسنده:hossein
شنبه پنجم دي ماه 1388 ساعت 00:42
nemidoonam
salam
man 5 sale pish ba ( eblis_hkh0 ) be inja sar mizadam
be lotf khoda eblis mord o hossein motevaled shod ( lotfan bardasht mazhabi nakonin )
man kheyli khoshhalam ke mibinam hanooz ham minevisi
ama kheyli neveshte ha avaz shode
hich vaght fekr nemikaradam kasi ke neveshtehash baese avaz shodane man shod intori shode bashe
man nemidoonam ta hala che matn haii ro neshti vali mikham 1 matn darbareye tarze tafakoret nesbat be khoda benvisi
man doost daram mesle gozashte ke ba khoondane matnhaye shoma vaghean sarma az vojoodam kharej mishod baz ham zendegi ro dar neveshte haye shoma ehsas konam
mano bebakhshid ke por harfi kardam
movafagh bashid
نویسنده:POOYA
شنبه پنجم دي ماه 1388 ساعت 13:46
MERSI
می خواستم ازتون تشکر کنم بابت زحماتی که برای این وبلاگ می کشید
موفق باشید
www.arasportal.com - ارس پورتال
اینترنت و دانلود و نرم افزار و سخت افزار و سیستم عامل و برنامه موبایل و آیفون و آموزشی و بازی و سرگرمی و فیلم و کارتون و موسیقی و کتاب الکترونیک و دایرکتوری سایتها و انجمنهای گفتگو و فروشگاه اینترنتی
نویسنده:گلستانه
پنج شنبه اول بهمن ماه 1388 ساعت 12:36
سلام.
انصافا جایی مثل این وبلاگ و این سایت برای نوشته های خوب شما کم است. چه خوب است اگر آثاری دارید معرفی کنید.
نویسنده:ع.آرام
يکشنبه يازدهم بهمن ماه 1388 ساعت 21:46
http://4mezraab.wordpress.com
سلام. سعی میکنم درشت (یعنی خشن!) ننویسم. با بقیه دخترهایم هم آهسته حرف میزنم که دل نازکشان آزرده نشود. نمیدانم بعضیها چه دل سنگی دارند که اینگونه سبب رنجش مردم بیگناه میشوند. عمر نوح باضافهی کمی انصاف هم اگر داشته باشند، لحظهئی که آخرعمرشان میرسد، شاید شاید شاید کمی احساس پشیمانی کنند اگر نکنند (که بعید میدانم استعدادش را داشته باشند) "آنجا" اگر آنجائی باشد، حنماً پشیمان خواهند شد و از اشتباهات خود شرمنده. زندگی همین است! نه درست نگفتم، همین نیست، زندگی ما در طول تاریخ همین بوده و هست. یک نویسنده فرانسوی تاریخ را در سه کلمه یا عبارت توصیف کرده؛ تاریخ یعنی آمدند، رنج کشیدند، رفتند. به امید روزهای بهتر.
نویسنده:ع.آرام
سه شنبه بيست و پنجم اسفند ماه 1388 ساعت 08:36
دوباره سلام. حرفی برای گفتن ندارم چند مناسبت آمد و رفت و نبودی. از این ناراحتم که همیشه پیش از نوروز فعال بودی و استفاده میکردیم از نوشتههایت. جای خالیات پر نمیشود. خودت بیا و پر کن این جای خالی را. منتظریم.