مش قاسم
دوشنبه هجدهم خرداد ماه 1383 ساعت 01:42
|
دليل غيبت
رفته بوديم استکهلم، بههمراه همسرم. جشن فارغالتحصيلي دامادمان بود، همه بوديم، جز پسرکوچکمان، که با دوستانش به دريا زدهبود. ديروقت باز ميگشــت و ميخواست» خانهي خويش باشد و ســير بهخوابد.
در شادي دخترمان شريک شديم، شوهرش درسش تمام شد. پائيز وارد بازارکار ميشود. خودش درگير نوشتن پاياننامهاشاست، تا بهار. روز خوشي بود و تعطيلاتي خوشتر. بهخصوص که خواهر و برادر بزرگترش نيز بعد از اتمام کار، به ما پيوستند، هريک از شهري ديگر آمدند. خانوادهي داماد هم بودند. عصر جمعمان جمع شد. شبش روانهِي خانهي دختر بزرگمان شديم. تعطيلات خوشي بود و ديرگاهي بود، جمعمان اين چنين جمع نشده بود.
|
مش قاسم
نميدانم چند سالش است. پيش از آنکه دبستان را آغاز کنم، او همان دکان محقر را داشت و از آن ارتزاق مي کرد. ماست و دوغ و سيفيجاتمان را معمولا از او ميخريدم. ازجواني مرد مهرباني بود و مغازه اش ميعادگاه جوانان محل بود براي گپزدن، که روز را به شب آرند که نه اينان کاري داشتند و نه او چندان مشتري، که مزاحم کسبش شوند.
بسيار جوان بودم که پسرش، محمود، درکلاس پنجم دبستان سعدي محصلم شد و روابط فيمابين ما، مبدل شد به نوعي دوستي. هر ازگاهي، اواخر شب که راهي خانه بودم، توفقي ميکردم، در برابر مغازهاش براي حال و احوالي. علاوه بر رابطهي معلمي و محصلي فيمابين من و محمود پسرش، برادرهاي همسرش نيز زماني با من همکلاسيبودند.
پس از سالها دوري از يار و ديار، جلوي مغازه اش توفقي مي کنم. همان مغازه است با همان شکل و شمايل. کالاهايش عوض شده است.يا بهتر
بهگـويم نقصــانپذيرفتهاســت، که مغــازهاش، در حقيقت خــالي از تُهــي است. درش
فقلاست.
دو سه روز ديگر باز ميگردم. باز هم با دربسته مواجه ميگردم. شک ميبرم که نکند خداي نکرده... نه! عکسهائي به درو ديوارش آويخته است، از جمله عکس سيداميرموتورساز، که شنيدهام؛ چند سالي پيش در راه خانه، زمين خورد، بيجهت و يطرياي که همراهش بود شکست و جانش را ستاند.
آقائي هم به سراغ مشقاسم آمدهاست. مي پرسمش که مش قاسم معمولا
چه وقتهائي اينجا پيدايش ميشود؟ طرف ميگويد: پيدايش ميشود! و راه خويش پيش ميگيرد و ميرود، بياعتنا به حالت پرسشگر من. درست مثل آدمهائي که ازشان آدرسي ميپرسي و جوابت ميدهند: مستقيم! و سرشان را بر ميگردانند که يعني؛ گم شــو!
دلم ميخواهد پس ازاين همه سالها دوري، دوباره بهبينمش و با هم گپي بهزنيم و سراغي بهگيرم از آشنايان مشترک، که او «کعب الاخبار » است، پس از شست و اندي سال دکانداري در محلهي ما.
فردايش موفق بهديدنش ميشوم. چه سعادتي! نه قيافهاش تغيير کردهاست و نه اخلاقش. خوشروي و خوشخوي، تا در را باز مي کنم، سلامم
ميکند، هم به اسم و هم به رسم. عجب حافظهاي دارد!
مي نشينيم. خواهرزادهام نيز با مناست. سراغ همه را ميگيرد و به عکس اميرموتورساز اشارتي و ميگويد : همه خوبان رفتند! و ادامه ميدهد: محمود هم رفت و مادرش نيز در عزايش دق کرد.
خشکم مي زند. پسرش را مي گويد که محصلم بود.
او ادامه مي دهد: چه خوب شد که رفتي، اول از همدان و بعد از ايران. دو هـمکلاسـيهايت در جنگ شــهيد ش»»دند. يکي را بمب کشت و ديگري در جبهه از
بينرفت.بياد ميآورم که يکي از برادرهاي همسرش به آموزشـگاه گروهباني رفت، زماني کهکلاس هشتم بوديم.
ميگويد : تنها ماندهام، تنهاي تنها. خانهي ما يادت هست؟ نزديک همان مدرسهاي بود که معلماش بودي. خوب ميخرنداش و سرقفلي دکانم نيز. اما دنيا همهاش که پول نيست. پول ميخواهم چه کنم.
دير وقت است. خدا حافظي ميکنيم. آه سردي ميکشد و اضافه ميکند: خدا پشت و پناهت! باز بهمن سري بهزن! اگر شد و فرصت کردي! شايد...
.:: نظرات
دیگران ::.
نویسنده:بيدل شيدا
دوشنبه هجدهم خرداد ماه 1383 ساعت 08:21
روز وصل دوست داران ياد باد
ياد باد آن روزگاران ياد باد
نویسنده: ارونــد
دوشنبه هجدهم خرداد ماه 1383 ساعت 10:21
توضــح و تشــکر
توضيح و تشــکر
با سپاس از محبتهاي ابرازي شما، تصور
ميکنم عدهاي از خوانندهگان نوشتههاي من،
متوجه کلمهي «
ســالگرد»
مندرج در نوشته قبلي من
نشدهاند. لذا بايد بهعرضشان بهرسانم که
واقعه مرگ ماد،رقديم است و پنجمين
سالگرد فوتشان بودهاست که خواهرم متذکر
شده ومن هم به شرح زير گزارشش کردهام.
ميگويد سالروز مرگ
مادر، همه رفتهبوديم به باغ بهشت. بياد
آنشبي ميافتم كه او رفت و ياد نوشتهاي
ميافتم كه نوشته بودم. .
نویسنده:ليدا آيلار
دوشنبه هجدهم خرداد ماه 1383 ساعت 11:42
به خدا دو ساعت پيش کلي براتون کامنت
نوشتم وارسال کردم.نمي دونم چي شده!!!
به هر حال شخصيت جالبي را به تصوير
کشيده بوديد.کسي که با وجود مصائب زياد
ودين داغ فرزند هنوز خوش خويي وخوش
خلقيش را حفظ کرده وحتي از نظر ظاهري هم
فرق نکرده!
من پدران زيادي را ديده ام که متعاقب
مرگ فرزند کمرشان خم شد وموهايشان يک
شبه سپيد گشت.نه آن کمر ديگر راست شد
ونه موها سياه...
نویسنده:در ارتفاع پست
دوشنبه هجدهم خرداد ماه 1383 ساعت 12:30
سلام عمو اروند
هميدوارم که هميشه شاد باشيد وتبريک عرض
ميکنم اميدوارم که حسابي به شما خوش
گذشته باشد
و تسليت بابت سالگرد مادر عزيزتان
راستي عمو اروند يه سري به من بزنيد
درسته که غيبت کردم ولي شما به بزرگواري
خودتان ببخشيد
فداي شما طاووس سياه
نویسنده:وفا
دوشنبه هجدهم خرداد ماه 1383 ساعت 13:21
سلام
هر چقدر هم مشغوليات زياد باشه نميشه از
خوندن نوشته هاي شما گذشت...بخصوص که بعد
چند وقت بياي و چند تا نوشته رو باهم
بخوني...
نویسنده:عرفان از شکستني
دوشنبه هجدهم خرداد ماه 1383 ساعت 13:58
کمک
عمو اروند حتما حتما صفحه منو بخون به
نظر شما شديدا احتياج دارم
نویسنده:سوگند
دوشنبه هجدهم خرداد ماه 1383 ساعت 14:58
سلام
تبريك ميگم
اميدوارم هميشه شاداب باشيد و سرشار از
خاطرات خوش
راستي به پيشنهاد من فكر كرديد؟
نویسنده:عسل گيسو
دوشنبه هجدهم خرداد ماه 1383 ساعت 16:15
سلام عمويي خوب خودم
براي نوشته قبلي هرچه تلاش کردم نشد که
يادداشتي بفرستم و بگويم يادو خاطره
مادرتان هميشه زنده و روانشان آرام
وشاد .
و اما در مورد کامنت شما براي نوشته ام
رد مورد رفتن : که او ناچار به رفتن بودو
من هرگز دلم راضي نميشد که سدي باشم در
برابر جريانش .
و اما در مورد اين نوشته و غيبتتان :
اميدوارم که هميشه غيبتهاي تمامي دوستان
براي شادي و به سلامتي باشد .
باز هم خاطره اي با قلمي قوي و دلنشين .
شادباشين ؛ يا علي .
نویسنده:عسل گيسو
دوشنبه هجدهم خرداد ماه 1383 ساعت 16:48
سلام عمويي خوب خودم
براي نوشته قبلي هرچه تلاش کردم نشد که
يادداشتي بفرستم و بگويم يادو خاطره
مادرتان هميشه زنده و روانشان آرام
وشاد .
و اما در مورد کامنت شما براي نوشته ام
رد مورد رفتن : که او ناچار به رفتن بودو
من هرگز دلم راضي نميشد که سدي باشم در
برابر جريانش .
و اما در مورد اين نوشته و غيبتتان :
اميدوارم که هميشه غيبتهاي تمامي دوستان
براي شادي و به سلامتي باشد .
باز هم خاطره اي با قلمي قوي و دلنشين .
شادباشين ؛ يا علي .
نویسنده:سوگند
دوشنبه هجدهم خرداد ماه 1383 ساعت 19:05
سلام عمو جون
من سوالم در ارتباط با بيسوات و ليدا جان
نبود
من به شما پيشنهاد كرده بودم كه به طور
منسجم داستان بنويسيد
چون شيوايي قلم شما را خيلي دوست دارم و
افسوس ميخورم اگر شما تنها به ايد سايت
اكتفا كنيد چرا كه سقف ها كوتاه تر از
اوج پرواز شماست
پس من از شما خواهش ميكنم كه در اين باره
بيشتر فكر كنيد و داستان بنويسيد
ببخشيد منو كه خيلي دخالت كردم
دوستتون دارم
بدرود
نویسنده:دخترهمسايه
دوشنبه هجدهم خرداد ماه 1383 ساعت 20:17
از كامنت قشنكتون يك دنيا ممنون...
نویسنده:باران
دوشنبه هجدهم خرداد ماه 1383 ساعت 22:28
سلام . ممنون از اينكه به من سر زدي. در
اولين فرصت حتما ميام وكامل ميخونم و نظر
ميدم .هر جا هستيد شاد و پراميد باشيد
نویسنده:بي سوات
سه شنبه نوزدهم خرداد ماه 1383 ساعت 00:54
سلام
اولا ممنون بخاطر نظرات ارزشمند شما
دوما نوشته هاتون خيلي جالب و شيرينه
اينقدر كه طراوت و نشاط در كامنتهاي
ويزيتورهاتون كاملا مشهوده
سوما همه اون چيزاي خوبي كه بچه ها گفتن
باضافه تسليت از طرف من
يا حق
نویسنده:پارازيت
سه شنبه نوزدهم خرداد ماه 1383 ساعت 00:56
آم عليك
همونكه بيسوات
زت
نویسنده:ققنوس
سه شنبه نوزدهم خرداد ماه 1383 ساعت 09:29
با ياد خدا
سلام، چقدر شيرينه شنيدن خاطرات!
خيلي ممنون
پاينده و سربلند
يا علي مدد
نویسنده:pari
شنبه نوزدهم آبان ماه 1386 ساعت 19:20
همه چیز را در قلبت جستجو کن...
نيمه شب از خواب بيدار شدم تمام بدنم خيس عرق بود، به كندي نفس مي كشيدم شيشه آب را از كنار رخت خواب برداشتم و تا آخر سر كشيدم ،كلافه بودم چند هفته اي بود كه در دوگانگي قرار گرفته بودم، منطقم حق را به من مي داد ولي ديگران به او حق مي دادند و اين موضوع از اعتبار من كاسته بود با خود گفتم حق باكيست ،حق با من است يا با او ، مدتها بود كه اين سئوال را از همه مي پرسيدم و همه حق را به او مي دادند ساعت از نيمه شب هم گذشته بود و بيخوابي به سراغم آمده بود به سراغ نوشته هاي ساليان پيش رفتم آن زمان كه در زير زمين انبار كاغذ چاپخانه ارتش نگهباني مي دادم ،همين كه نوشته ها را مرور مي كردم چشمم به پاره كلامي كه در پايان نوشته ها، توسط يكي از همدوره هايم نوشته شده بود ، برخوردم . نوشته بود ؛ قلبت را بشكاف و راز را درش جستجو كن لكن همه حقايق در قلبت نهفته است .
صداي قبلم را ميشنيدم به طوري كه احساس مي كردم از قلبم تا سطح سينه ام فقط يك پوست فاصله است ،دستم را روي سينه ام گذاشتم ،مي توانستم بخوبي لمسش كنم سعي كردم با پرواز افكارم به درون قلبم راه يابم اما هر بار كه تمركز مي كردم و به درب ورودي قلبم مي رسيدم به لوحي كه بر سردر دروازه آن ميخ كوب شده بود بر مي خوردم ،بر آن لوح نوشته شده بود هيچ منطق يا استدلال برآمده از منطقي حق ورود به اين واديه را ندارد . و من با نگاه تئوريك و منطقي نمي توانستم به عمق قلبم دست يابم از كوره در رفتم تصميم گرفتم با شيوه خودم به اين مخزن الاسرار راه يابم.
بسراغ آشپزخانه رفتم ، شراره هايي كه زايده چراغهاي زنبوركي كوچه بود به داخل آشپزخانه سرك مي كشيد ، سراسيمه به سوي كابينتها رفتم ناگهان متوجه برق شراره ايي كه در برخورد با تيغه كاردآشپزخانه كه در آبگير ظرفشويي آويزان بود شدم توجه هم را جلب كرد ، كارد را برداشتم تپش قلبم بيشتر و بيشتر شد به اتاق خواب رفتم و جلوي آينه ايستادم دستم نمي لرزيد اما بر پيشانيم عرق سردي نشسته بود با پشت آستينم عرق روي پيشانيم را خشك كرده و بعد دكمه هاي پيراهنم را از بالا به پايين باز كردم، تيزي كارد آشپزخانه را از انتهاي خرخر و ابتداي سينه ام گذاشتم چشمانم را بستم ، چند نفس عميق كشيدم و با تمام قدرت در سينه ام فرو كردم . . .
كارد تا نيمه در سينه ام فرو رفت ، سينه ام مي سوخت و نفس كشيدن برايم كمي سخت شد بود، گويي قسمتي از مجراي تنفسيم را هم بريده بودم ، چشمانم را بازنمي كردم كمي صبر كردم و هيچ حركتي به تيغه كارد ندادم نمي دانم سوزش در سينه ام كم شده بود يا به سوزشش عادت كرده بودم ، كمي كه آرام شدم سعي كردم كارد را رو به پايين بكشم تا جايي كه بتوانم دستم را به داخل قفسه سينه ام ببرم و قلبم را بيرون بكشم، اما تيغه كارد در استخوانهاي قفسه سينه ام گير كرده بود تصميم گرفتم بار ديگر اين كار را تكرار كنم كارد آشپزخانه را كه خيلي هم تيز بود به آرامي از سينه ام بيرون كشيدم به محضي كه كارد را بيرون كشيدم خون همچون فواره اي از سينه ام بيرون زد بطوري كه وقتي به زمين نگاه كردم كمتر از يك دقيقه به شعاع يك متر از زمين را خون فرا گرفته بود اين بار كارد را با زاويه در انتهاي برشي كه در دفعه قبل ايجاد شده بود گذاشتم و همزمان كه به داخل فرو بردم رو به پايين هم كشيدم ، كارد تيز بود و ناخواسته تا امتداد نافم را بريد. كارد را بيرون كشيدم و به طرفي انداختم، دريق نكردم بسرعت دستم را از بين قفسه سينه ام داخل بردم دستم داغ شد قلبم را كه در سينه پاره پاره ام مي تپيد گرفتم كاملاً در مشتم جاي نگرفته بود معلوم بود نيمي از قلبم درمشتم اوريان مانده ،تشنه ديدنش بودم اما نمي دانم چرا در بيرون كشيدنش ترديد داشتم شايد در آن لحظه مي ترسيدم كه حقيقت آن چيزي نباشد كه من در ذهنم پرورانده ام ، به خود جرأت دادم و به آرامي بيرون كشيدم ، به محض بيرون كشيدنش بوي بدتعفن به مشام رسيد مشتم را باز كردم اما انقدر اتاق تاريك بود كه بخوبي نمي توانستم قلبم را ببينم، كوركورانه شروع كردم به ذكر گفتن و به سمت كليد چراغ اتاق رفتم ، چراغ را روشن كردم ، سرم را به آرامي پايين آوردم ، قلبم در كف دستم مي تپيد ، رنگش به كبودي مي رفت و بوي بدي ميداد، همين كبودي قلب به ترديدم دامن زد ، به آرامي نشستم و كارد را كه كمي آن طرفتر بود برداشتم اين بار ديگر دستانم مي لرزيد سعي كردم لرزش دستانم را كنترل كنم و با لبه تيز كارد آشپزخانه شكافي روي قلبم ايجاد كردم از لاي شكاف چركابه و كرم بيرون زد ، حال فهميدم كه تشويش و ترديدم در راه يابي به عمق اين قلب سياه چه بوده اعتماد بنفسم را از دست داده بودم قلبم را در ميان مشت گرفتم و فشردم بطوري كه شكاف ايجاد شده بر هم بسته شد چشمانم را بستم و فرياد كشيدم :
بار الهي پس چرا بعد از اين همه آسيب جان مرا نمي گيري، بكش و مرا از اين جسم كثيف جدا كن ...
در آنوقت بود كه گويي رودي از دريا را بر چشمانم جاري ساختند آنقدر گريه كردم كه از حال رفتم ...
(صداي سنگي به شيشه اتاق)
صدايش مرا بيدار كرد يا شايد بهوش آورد ، مي ترسيدم كه چشمانم را باز كنم نمي دانستم بعد از آن همه گستاخي كه برجسم خويش داشتم ، حال در كجا هستم و چه عذابي را برايم در نظر گرفته اند به آرامي چشمانم را باز كردم ، به شيشه اتاق نگاه كردم كبوتري خود را به شيشه مي زد، گويي مي خواست به داخل خانه بيايد چندين بار اين كار را كرد من بلند شدم به سمت پنجره رفتم ، تا خواستم پنجره باز كنم كبوتر بر كنار پنجره افتاد و شروع به جان دادن كرد و همين طور كه جان مي داد از كنار پنجره به پايين افتاد ، از بازكردن پنجره منصرف شدم و به خود نگاه كردم ، چيزي عوض نشده بود و هنوز قلبم در دست مشت كرده ام مي تپيد ، مشتم را باز كردم شكاف قلبم هم باز شد هنوز چرك و عفونت در آن بود، ترسيدم و دوباره قلبم را مشت كردم با خودم گفتم همين كه چيزي عوض نشده خود عذابي بزرگ است ... حال من با اين قلب پاپاره پاپاره و اين نااميدي چه كنم ... خدايا من با خود چه كردم كه قلبم بايد اين چنين سياه و عفوني باشد ...
به آرامي بلند شدم به سمت حمام رفتم با دست چپم شير آب گرم حمام را باز كردم و به حالت دوش گذاشتم و با ترديد به زير دوش آب رفتم ، مشتم را باز كردم ، همين طور كه خون و چركابه از لاي شكاف قلبم بيرون ميزد ، يك نفس عميق كشيدم و با اعتماد به نفس شروع كردم به شستن ولي هر كاري مي كردم چرك هاي و عفونت ها از قلبم پاك نمي شد ولي من ناميد نشدم يعني چاره اي نداشتم جز اينكه فقط و فقط قلبم را بشويم ...
آنقدر به شست و شوي قلبم ادامه دادم تا عفونت و چرك از قلبم پاك شد بطوري كه ديگر بوي عفونت هم نميداد ، بعد از آن همه ناميدي و ترديد با از بين رفتن چرك و عفونت ، نقطه اي روشن در فراسوي قلبم احساس كردم – آب گرم را بستم و آب سرد را بازكردم ، دو زانو زير دوش نشستم، حس خوبي داشتم و احساس سبكي مي كردم ،وقتي يك مقدار آرام شدم شير آب را بستم ، قلبم را مشت كردم و سراسيمه بيرون آمدم هوا كاملاً روشن شده بود و پرتوي خورشيد از پشت پرده به فضاي اتاق نشاط مي بخشيده ، به ساعت نگاه كردم ، ساعت 9 صبح بود و من حداقل پنج ساعت بود كه در حمام بودم ، كسي خانه نبود كيج شده بودم نمي دانستم كه چه بكنم جلوي آينه رفتم، رنگم پريده بود امّا احساس ضعف نمي كردم تقريباً تمام جواره داخلي شكمم بيرون زده بود ،
همه چيز مقابل چشمانم روشن شده و من بازگشتم...