توي اتاق کارم نشسته بودم که سر و صداي« وا اماماي» مردي از ميان سالن بگوشم رسيد. رفتم بيرون و از بالا، نگاهي به داخل سالن کردم. مامورين گارد و تعدادي ازکارمندان دور مردي که هيستريک جيغ ميکشيد و امام را به کمک ميطلبيد، جمع شدهبودند. مسئول صندوق عصبي بود و ديگران مشغول ساکت کردن مدعي. پائين رفتم و جوياي مسئلهي مورد اختلاف شدم. شاکي با قيافهي حق بجانبي رو بمن کرد و گفت:
مي بينيد! دو ماهه که براي ترخيص اين کالا مرا سر ميگردانند.
نگاهي به اظهارنامهئي که به طرفم دراز کردهبود، کردم. امضايم زير آن بود و تاريخ همان روز را داشت. چند دقيقه پيش موافقتم با گرفتن چک بانکي از صاحب کالا در عوض وجه نقد و يا ضمانتنامهي بانکي به امور مالي اعلام کرده بودم. پرسيدم:
تو هماني نيستي که چند لحظه پيش به دليل وضع موجود و عليرغم بخشنامههاي اداري، با پرداخت حقوق و عوارض گمرکيات بصورت چک، موافقت نمودهام؟
طرف نگاهي بمن کرد. به جايم آورد و آهسته گفت:
بله.
پرسيدم پس داد و فريادت براي چيست و چرا چنين سر و صدائي راه انداختهاي؟
من مني کرده و آهسته گفت : دو ماه است گرفتار ادارهي بندرم. ولم نميکنند.
پرسيدم:
تو چه نوع تاجري هستي که تفاوتی میان بندر و گمرک را نمیگذاری؟ زير يک سقف يا در يک محيط بودن که ...
صداي غرش هوا پيماهاي جنگي و صداي انفجارهاي پياپي، گفتگوي ما را قطع کرد. تا بخود آمدم، همه رفته بودند و اظهارنامه دردست من باقيمانده بود. سالن تهي از مردم بود. متصدي صندوق مشغول قفل کردن محل کارش بود. رضا همکار و خويشم، اظهار نامهئی بدست و با رنگي پريده از ته سالن، بيحال و ترسان، بسوي من قدم بر ميداشت.
آقا! فکر ميکنم بمب به خانهي سازماني پشت اداره اصابت کرده، بريم سري به اونجا بزنيم.
بيرون رفتيم. همکاران ايستاده بودند و هريک تفسيري ميکرد. مردم جمع شده بودند. عدهئي کف ميزدند. علي با سبيلهاي کلفت آنچنانياش و قد بلندش، جلو در ايستاده بود و با حرارت به لهجهي غليظ آباداني توضيح ميداد که
« جتهاي خومون بودن. بصره را کوفتن و سلامت برگشتن».
صداي الله اکبر از جانبي بلند شد و اوج گرفت و همه با آواز دهنده، همصدا شديم.
گفتم علي؟ رضا ميگه: بمب به خانههاي سازماني اصابت کرده و نگران خانوادهي توئه. تو ميگي جتهاي خوموني بودهاند؟
جواب داد: نه آقا. من خونه بودم. بچا سالمن واللا. بمببا اونور کارون منفجرشدن.
و رضا نفس راحتي کشيد.
هم کاران، دورهام کرده بودند. اين يکي حرفي ميزد، ديگري سئوالي ميکرد و سومي به جاي من، جواباش ميداد.
ما از روزها پيش نگران حملهي عراقي ها بوديم. من مات و گيج و مبهوت، گاهي به اين و زماني به آن، گوش ميکردم. بچهها رفته بودندتهران و نگراني آنها هم بود و از ديگر جهت خوشحال از نبودشان در ابادان. يکي از همکاران به ميان آمد و گفت" ادارهِ آموزش و پرورش کلن نابود شد، با تمام کارمندانش. دود تمام منطقه فراگرفته و آتش از همه جا زبانه ميکشه.
سکوتي سنگين بر قرار شد. مات و مبهوت بهم نگريستيم. علي نطقاش کور شده بود و از حسرت و درد موهاي سبيلش را ميکند. فحشي نثار صدام کرد و ديگر حرفي نزد.
خبر سوختن کودک نوزاد يکي از هم کاران، که با اتومبيلش از منطقهي مورد حمله در حال عبور بود، سکوت را بيشتر کرد. ديگر سکوت تنها نبود. ترس بود. ترس مرگ و نگراني اعضاي خانواده.
صداي غرش توپها از دو سوي کارون بلند شده بود. کبوتران درحال پرواز، با شنيدن شليک توپهاي عراقي، به اين طرف کارون ميآمدند و از ترس غرش صدا توپهاي خودي، به طرف عراق پناه ميبرند. ادارات عملن تعطيل شده بود. به کنارهِي شط رفتم. گارديها، نگران تحرکات آن سوي کارون بودند. با شنيدن صداي سوت ممتد خمپارهها، که بعدا ؛خمسه خمسه؛ نام گرفتند، جاي امني، در آن ناامنآباد جستجو ميکردند. صداي مهيب هر انفجاري، صداي شيون و زاري مادري در غم از دست دادن همه چيز را بدنبال داشت. ولي هنوز عمق فاجعه پيدا نبود. صداي انفجار و خرد شدن شيشهها مرا به خيابان عقب اداره کشاند. بمبي در همان نزديکيها اصابت کردهبود، گلولهي توپي بود يا خمپارهئي، نميدانستيم. کنارهي ديوارهي اداره ايستاده بوديم که ناگهان و خود جوش بانگ زيباي سرود:
«اي ايران اي مرز پر گهر» بلند شد.
همه با هم به خواندن سرود پرداختيم.
آری! جنگ آغاز شده بود.
عصر که به خانه رفتم، ازفرط خستهگي متوجه سکوت محلمان نشدم. برق رفته بود. «جنراتورهاي پالايشگاه از کار افتاده بود».عملی که تا دیروز، اتفاقاش براي آبادانيها محال مينمود، به واقعيت پيوسته بود. دوشي گرفتم و تشکي ابري توي حياط عقبي «بوي روم» پهن کردم و بلافاصله به خواب عميقي فرو رفتم. بيدار که شدم « باوارده » را تاريکِ تاريک يافتم و خانه همسايهگان تهي از ساکن. تلفنهايم را کسي جواب نگفت. نه! زنده بشري در بواردهی جنوبي پيدا نميشد. تنها ايستاده بودم و فکر ميکردم که چه بلائي به سر همسايهگانم آمده است که صدائي پرسيد:
کي هستي و اينجا چکار ميکني ؟
پاسدار ايستگاه تلويزيون بود. جلو آمد. مرا شناخت و پرسيد که آيا داخل خانه رفتهام.
گفتم: آري. دو ساعتي داخل خوابيده بودم.
توي اين گرما؟
نه توي حياط پشتي.
و اضافه کرد که:
پس بايد متوجه مورد اصابت قرار گرفتن اتاق پشتي شدهباشي! در يخچال باز بود. ما درش را بستيم. ولي سوراخ بزرگي توي ديوار پشتي ايجاد شده است.
احوال همسايهها را پرسيدم.
گفت: همه را تخليه کرديم. اين جا منطقهي جنگي اعلام شده. تانک فارم زير آتش مدام عراقيهاست و ايستگاه تلويزيون نيز. اگر جائي داري، از اينجا برو! و اگر هم جائي نداري، پتوئي بردار و بيا پيش ما. ماندن در اينجا خطرناک است. ما سنگري موفتي کندهايم. براي تو هم جا هست.
ماشينم را سوار شدم و براي هميشه خانهام را ترک کردم.