و بدينسان جنگ آغاز گشت!

پنج شنبه دوم مهر ماه 1383 ساعت 01:14

توي اتاق کارم نشسته بودم که سر و صداي« وا اماماي» مردي از ميان سالن بگوشم رسيد. رفتم بيرون و از بالا، نگاهي به داخل سالن کردم. مامورين گارد و تعدادي ازکارمندان دور مردي که هيستريک جيغ مي‌کشيد و امام را به کمک مي‌طلبيد، جمع شده‌بودند. مسئول صندوق عصبي بود و ديگران مشغول ساکت کردن مدعي. پائين رفتم و جوياي مسئله‌ي مورد اختلاف شدم. شاکي با قيافه‌ي حق بجانبي رو بمن کرد و گفت:

مي بينيد! دو ماهه که براي ترخيص اين کالا مرا سر مي‌گردانند.

نگاهي به اظهارنامه‌ئي که به طرفم دراز کرده‌بود، کردم. امضايم زير آن بود و تاريخ همان روز را داشت. چند دقيقه پيش موافقتم با گرفتن چک بانکي از صاحب کالا در عوض وجه نقد و يا ضمانتنامه‌ي بانکي به امور مالي اعلام کرده بودم. پرسيدم:

تو هماني نيستي که چند لحظه پيش به دليل وضع موجود و علي‌رغم بخشنامه‌هاي اداري، با پرداخت حقوق و عوارض گمرکي‌ات بصورت چک، موافقت نموده‌ام؟

طرف نگاهي بمن کرد. به جايم آورد و آهسته گفت:

بله.

پرسيدم پس داد و فريادت براي چيست و چرا چنين سر و صدائي راه انداخته‌اي؟

من مني کرده و آهسته گفت : دو ماه است گرفتار اداره‌ي بندرم. ولم نمي‌کنند.

پرسيدم:

تو چه نوع تاجري هستي که تفاوتی میان بندر و گمرک را نمی‌گذاری؟ زير يک سقف يا در يک محيط بودن که ...

 

صداي غرش هوا پيماهاي جنگي و صداي انفجارهاي پياپي، گفتگوي ما را قطع کرد. تا بخود آمدم، همه رفته بودند و اظهارنامه دردست من باقي‌مانده بود. سالن تهي از مردم بود. متصدي صندوق مشغول قفل کردن محل کارش بود. رضا هم‌کار و خويشم، اظهار نامه‌ئی ‌بدست و با رنگي پريده از ته سالن، بي‌حال و ترسان، بسوي من قدم بر مي‌داشت.

آقا! فکر مي‌کنم بمب به خانه‌ي سازماني پشت اداره اصابت کرده، بريم سري به اونجا بزنيم.

بيرون رفتيم. هم‌کاران ايستاده بودند و هريک تفسيري مي‌کرد. مردم جمع شده بودند. عده‌ئي کف مي‌زدند. علي با سبيل‌هاي کلفت آنچناني‌اش و قد بلندش، جلو در ايستاده بود و با حرارت به لهجه‌ي غليظ آباداني توضيح مي‌داد که

« جت‌هاي خومون بودن. بصره را کوفتن و سلامت برگشتن».

صداي الله اکبر از جانبي بلند شد و اوج گرفت و همه با آواز دهنده، هم‌صدا شديم.

گفتم علي؟ رضا مي‌گه: بمب به خانه‌هاي سازماني اصابت کرده و نگران خانواده‌ي توئه. تو مي‌گي جت‌هاي خوموني بوده‌اند؟

جواب داد: نه آقا. من خونه بودم. بچا سالمن واللا. بمب‌با اونور کارون منفجرشدن.

و رضا نفس راحتي کشيد.

هم کاران، دوره‌ام کرده بودند. اين يکي حرفي مي‌زد، ديگري سئوالي مي‌کرد و سومي به جاي من، جواب‌اش مي‌داد.

ما از روزها پيش نگران حمله‌ي عراقي ها بوديم. من مات و گيج و مبهوت، گاهي به اين و زماني به آن، گوش مي‌کردم. بچه‌ها رفته بودندتهران و نگراني آنها هم بود و از ديگر جهت خوش‌حال از نبودشان در ابادان. يکي از هم‌کاران به ميان آمد و گفت" ادارهِ آموزش و پرورش کلن نابود شد، با تمام کارمندانش. دود تمام منطقه فراگرفته و آتش از همه جا زبانه مي‌کشه.

سکوتي سنگين بر قرار شد. مات و مبهوت بهم نگريستيم. علي نطق‌اش کور شده بود و از حسرت و درد موهاي سبيلش را مي‌کند. فحشي نثار صدام کرد و ديگر حرفي نزد.

خبر سوختن کودک نوزاد يکي از هم کاران، که با اتومبيلش از منطقه‌ي مورد حمله در حال عبور بود، سکوت را بيشتر کرد. ديگر سکوت تنها نبود. ترس بود. ترس مرگ و نگراني اعضاي خانواده.

صداي غرش توپ‌ها از دو سوي کارون بلند شده بود. کبوتران درحال پرواز، با شنيدن شليک توپ‌هاي عراقي، به اين طرف کارون مي‌آمدند و از ترس غرش صدا توپ‌هاي خودي، به طرف عراق پناه مي‌برند. ادارات عملن تعطيل شده بود. به کنارهِ‌ي شط رفتم. گاردي‌ها، نگران تحرکات آن سوي کارون بودند. با شنيدن صداي سوت ممتد خمپاره‌ها، که بعدا ؛خمسه خمسه؛ نام گرفتند، جاي امني، در آن ناامن‌آباد جستجو مي‌کردند. صداي مهيب هر انفجاري، صداي شيون و زاري مادري در غم از دست دادن همه چيز را بدنبال داشت. ولي هنوز عمق فاجعه پيدا نبود. صداي انفجار و خرد شدن شيشه‌ها مرا به خيابان عقب اداره کشاند. بمبي در همان نزديکي‌ها اصابت کرده‌بود، گلوله‌ي توپي بود يا خمپاره‌ئي، نمي‌دانستيم. کناره‌ي ديواره‌ي اداره ايستاده بوديم که ناگهان و خود جوش بانگ زيباي سرود:

«اي ايران اي مرز پر گهر» بلند شد.

همه با هم به خواندن سرود پرداختيم.

آری! جنگ آغاز شده بود.

 

عصر که به خانه رفتم، ازفرط خسته‌گي متوجه سکوت محل‌مان نشدم. برق رفته بود. «جنراتورهاي پالايشگاه از کار افتاده بود».عملی که تا دیروز، اتفاق‌اش براي آباداني‌ها محال مي‌نمود، به واقعيت پيوسته بود. دوشي گرفتم و تشکي ابري توي حياط عقبي «بوي روم» پهن کردم و بلافاصله به خواب عميقي فرو رفتم. بيدار که شدم « باوارده » را تاريکِ تاريک يافتم و خانه همسايه‌گان تهي از ساکن. تلفن‌هايم را کسي جواب نگفت. نه! زنده بشري در بوارده‌ی جنوبي پيدا نمي‌شد. تنها ايستاده بودم و فکر مي‌کردم که چه بلائي به سر همسايه‌گانم آمده است که صدائي پرسيد:

کي هستي و اينجا چکار مي‌کني ؟

پاسدار ايستگاه تلويزيون بود. جلو آمد. مرا شناخت و پرسيد که آيا داخل خانه رفته‌ام.

گفتم: آري. دو ساعتي داخل خوابيده بودم.

توي اين گرما؟

نه توي حياط پشتي.

و اضافه کرد که:

پس بايد متوجه مورد اصابت قرار گرفتن اتاق پشتي شده‌باشي! در يخچال باز بود. ما درش را بستيم. ولي سوراخ بزرگي توي ديوار پشتي ايجاد شده است.

احوال همسايه‌ها را پرسيدم.

گفت: همه را تخليه کرديم. اين جا منطقه‌ي جنگي اعلام شده. تانک فارم زير آتش مدام عراقي‌هاست و ايستگاه تلويزيون نيز. اگر جائي داري، از اينجا برو! و اگر هم جائي نداري، پتوئي بردار و بيا پيش ما. ماندن در اينجا خطرناک است. ما سنگري موفتي کنده‌ايم. براي تو هم جا هست.

ماشينم را سوار شدم و براي هميشه خانه‌ام را ترک کردم.

.:: نظرات دیگران ::.

نویسنده:raya

پنج شنبه دوم مهر ماه 1383 ساعت 01:33

http://

هميشه جنگ بد بوده کنار ويرانگريش همه چيز را نابود ميکنه کاش اين کلمه با معني اش حذف بشه براي هميشه تا ديگه صداي انفجاري کبوتري را نترساند تاديگه نگراني از دست دادن اعضاي خانواده اي نباشه تا ديگه گريه مادر يا بچه يا ... ديده نشه تاديگه برقها قطع نشه تا هيچ وقت صداي آژيرخطر شنيده نشه تا ديگه حميد شهيد نشه تا ديگه خانه اي خالي نشه تا ديگه ..تا ديگه نميدونم چي بنويسم فقط متاسفم همين و از کلمه جنگ هميشه متنفرم .هميشه . از نوشته زيباتون ممنون

نویسنده:عسل گيسو

پنج شنبه دوم مهر ماه 1383 ساعت 02:15

http://

سلام عمو جان عزيزم از جنگ متنفرم ، خيلي دردناکه . خاطرات دوران بمباران هوايي برام تداعي شد، اميدوارم هرگز تکرار نشه. شادباشين ، ياعلي.

نویسنده:Queen

پنج شنبه دوم مهر ماه 1383 ساعت 02:18

http://

amo arvand ina vagean khateratetoon has or what???? chon man nesve jadidam khabar nadaram....

نویسنده:اتفاق.دنيا.دل

پنج شنبه دوم مهر ماه 1383 ساعت 02:30

http://

موقع بمباران.. تمام شيشه هاي خونه رو چسب زده بوديم و هر وقت آژير ميزدن مي پريديم توي کوچه. يه بار که نصف شب بود و هر کي از خواب پريده بود لباس پوشيده و نپوشيده اومده بود توي کوچه. چقدر ترسناک بود اون زمونا....

نویسنده:كلاغ زشت

پنج شنبه دوم مهر ماه 1383 ساعت 09:33

http://

سلام خسته نباشيد من از زمان جنگ زياد چيزي به خاطر ندارم چون در منطقه مازياد خبري نبود ولي بيچاره آدمهاي مناطق جنوبي

نویسنده:raha

پنج شنبه دوم مهر ماه 1383 ساعت 10:56

http://

salam amo khodam

sari be man nemizanid? jari bashid ya ali

نویسنده:ليدا آيلار

پنج شنبه دوم مهر ماه 1383 ساعت 10:58

http://

اينجا نبوديد ببينيد ابراهيم حاتمي کيا مثل هميشه با چه زيبايي تو سريال خاک سرخ جنگ ومصائبش را به تصوير کشوند. واقعا کارهاش حرف نداره.کارگرداني است که بيش از حجم جسمش احساس داره ومتاسفم که به ندرت کسي ارزش کارهاش را مي فهمه.

نویسنده:Queen

پنج شنبه دوم مهر ماه 1383 ساعت 17:37

http://

amo arvande aziz goya ke kocholo saresh sholog shode va maro tahvil nemigire... so, plz ya kalam begin ke ras has ina ya na?!?!?!?!?!?! tnx

نویسنده:كوچولو

پنج شنبه دوم مهر ماه 1383 ساعت 17:38

http://

جنك؟!!!هان؟جنك چينه؟ أدم رفته زير ميز!نميدونم چرا؟ امو اروننننننننننننننننننننننننننننننننننننن ننننننننننننننننننننننننننننننننند؟ هان؟هان؟ تازش دستت مرسي كه من دوروخ نميكم! خيلي شرمنده ي مرهباني شدم! خدفس

نویسنده:رموزعشق

پنج شنبه دوم مهر ماه 1383 ساعت 20:08

http://

سلام

سلام عمو جان عزيز وبا وفايم که با صبروحوصله وکوله باري از تجربه راهنماي راهمون هستي (انشاالله 100سال پاينده وسالم باشي) اما دو مطلب داشتم که براتون عنوان کنم اول در مورد کامنت که برام گذاشته بودي که اگه بيائي ترس زندان و.... که من هم کاملا درکت مي کنم وتوصيه مي کنم که حتي اگه جلاي وطن هم ديوانه وطن از دست رفتت کرد برنگردي که ايران خود زندانيست عزيز اما درمورد اين نوشتتم بايد بگم که چه جوانهائي که با نيت پاک وخدائي وبراي دفاع از ناموس و وطن(البته به تاراج رفته ) شهيد شدند ومطمئنا اگه الان بودند متاسف از... واقعا که مارمولکهاي اين زمانه چه با ما کردند که صاحب امر وحضرت قائم (عج)ازکار آنان شرمنده است. به اميد ظهور حق يا حق

نویسنده:آباداني

پنج شنبه دوم مهر ماه 1383 ساعت 20:47

ashodad@gmail.com
http://abadanblog.persianblog.com

جنگ

سلام. ياد اون ايام هميشه من رو عصباني ميكنه. هر چند كه اون موقع 4 ساله بودم. با وجود اينكه ما در شهري كه ساكن شديم مشكلي نداشتيم اما احساس آوارگي اون ايام هميشه با من باقي مونده.بابت پيشنهادتون در مورد سابقه تاريخي اروند رود هم چون مطلب اصلي از من نبود فكر كردم درست نيست براي ايشون مطلب رو بفرستم. به هر حال از لطف شما سپاسگزارم.

نویسنده:عرفان از شکستني

پنج شنبه دوم مهر ماه 1383 ساعت 21:16

http://

سلام

واي چقدر دردناکه همه چيز رو گذاشتن و اومدن.گاهي اوقات باورم نميشه اين داستانهاي تلخ دوران جنگ حقيقت داشته اما وقتي از زبون ادمهايي مثل شما ميشنوم واقعا يه بعض عجيبي گلوم رو ميگيره!اين جنگ ورنجي که ملت ما کشيدن چه ارزشي براي نسل من داره ؟ خودمون هم درست نمي دونيم!

نویسنده:پاييز از به رنگ پاييز

جمعه سوم مهر ماه 1383 ساعت 01:24

http://

چقدر طولانيييييييييييييييي

نویسنده:ashi

جمعه سوم مهر ماه 1383 ساعت 02:43

http://

mesle hamishe nasretoon ziba bood vali mozootoon talkho na ziba bood hamishe jari bashid ya hagh

نویسنده: ارونــد

جمعه سوم مهر ماه 1383 ساعت 04:41

http://

براي به رنگ پائيز از پائيز! نوشته ام شايد طولاني باشد ولي بدان که درد دل جنگ زده گان بس طولاني تر است و دلخراش تر. جاري باشي!

نویسنده:پاييز سرخ

جمعه سوم مهر ماه 1383 ساعت 17:42

http://

سلام عمو اروند

زماني که جنگ تموم شد من 4 سال داشتم و پدرم در ميدان جنگ بين مرگ و زندگي دست و پا ميزد .من زياد اون زمان رو به خاطر ندارم اما هميشه پدرم از اون زمان اتفاقات وحشتناکي رو تعريف ميکنه. الانم وقتي متنتون رو خوندن حسابي تو فکر فرو رفتن.مخصوصا اونجايي که از سوخته شدن يک کودک نوشته بوديد حالشون حسابي بد شد.فکر نمي کنم پدرم هرگز بتونه صحنه هاي دلخراشي رو که ديده از ياد ببره.واقعا چه دلي مي خواد که آدم هر لحظه در انتظار فرشته ي مرگش باشه و از عزيز ترينانش دل بکند. راستي عمو جان من به حرفتون گوش کردم و با فونت درشت نوشتم هر چند که باز هم يه خورده درهم برهم شده.ممنون که سر زديد. شاد و پيروز باشيد.

نویسنده:ايناز

جمعه سوم مهر ماه 1383 ساعت 18:48

http://

سلام خدمت عمو اروند عزيز

من از جنگ وخونريزي متنفرم ولي شنيدن خاطرات جنگ توسط كسي كه اون رو حس ولمس كرده هميشه برام جالب بوده علي يارت حق نگهدارت

نویسنده:raya

جمعه سوم مهر ماه 1383 ساعت 20:38

http://

عمو اروند جان سلام فقط مي خواستم از شعري که برام نوشته بوديد تشکر کنم خيلي زيبا بود . بازهم ممنون دوستدار شما raya.

نویسنده:بيدل شيدا

شنبه چهارم مهر ماه 1383 ساعت 10:03

http://بيدل شيدا

ا!!! مثل اينکه آخر شده ام!.. من کلي خاطره دارم از جنگ.. اهوازيم ديگه!! و هميشه سعي ميکنم شروع نکنم به تعريف کردن ..چون ديگه کسي سخت بتونه جلودارم بشه! روزهاي سختي بود.. مخصوصا حالا که گذشته و مرور ميکنيم! شاد باشيد و پيروز

نویسنده:فريادبي صدا

يکشنبه پنجم مهر ماه 1383 ساعت 00:03

http://

سلام عموجون

من هنوز وقتا نكردم بخونم يعني فايلو كپي كردم بعدا بخونم اما بايد بگم از اسم نوشته شما فهميدم در مورد جنگه بايد بگم من از اون دورانم متنفرم يا علي رعنا

نام شما :  
آدرس پست الکترونیکی(اختیاری):  
وب سایت(اختیاری، با //:http):
عنوان پیام (اختیاری):


متن پیام :