براي بم
شهر اشك و غبار و غم
دستانت چه سرد بود
آنگاه كه فرزندانت را در آغوش گرفتي
گويي كه سالهاست
فريادت را كسي نشنيده بود
كه اينگونه برآشفتي.
سكوت
سكوت
سكوت
و فرياد
ضجه
اشك
و آه .
در اسمان بزرگت
ديگر ستارهها
در انتظار چشماني نخواهند بود
كه آرزوهاشان را در آن ببينند ؛
آغوشت چه دردناك
عزيزانت را فرو برد؛
وقتي كه دستها هنوز
به اميد فردا
و به شوق زندگي
رو به آسمان شبات بلند بود
گويي هزاران سال درد را
بر آوار زمين
فرو ريختي؛
تو هم ديگر تحملت تنگ است
ميدانم
اما دل من
هنوز
نخلهاي سرپا ماندهِ تو را
خواهد پرستيد .
9/10/1382 اراك

در پنجم ديماه هشتاد ودو
زمين غريد و لرزيد؛
برق تابان هزاران چشم
به امتداد ستارگان دنبالهدار شب پيوست ؛
و كودكان گهوارههاي خويش را
تابوتي براي مردن يافتند ؛
و هزاران جفت دستان خسته
از ميان هزاران خروار خاك
زندگي را جستجويي مذبوحانه كردند ؛
آوازها در آوار زمين محو شدند
و چشمه چشمه اشك از دريا دريا چشم فرو ريخت . . .
ليكن آنان
تسكيني براي مادران سياهبخت نيافتند
جز آنكه :
« ملت !
اينك قهر خداوند (؟!) و خشم طبيعت (!؟)
و اين است ابتلائات الهي! »
و آمدند و رفتند
بي آنكه كسي بدانها بخندد يا بگريد؛
آخر خودشان هم
از ابتلائات بودند !
و از قهر طبيعت !
12/10/1382 ساري