داش سيا
اين داستان يك روز داش سيا است كه من از طرف اون نقل مي كنم
از اين داش سياها كه توي شهر زيادن شايد يك روز شما هم اينجوري بوده
خوب بريم سر اصل مطلب
وقتي كه اونا ديدم از جاي خود بريدم
در بي اون دويدم تا كه به اون رسيدم
كفتم تويي تو خوابم كرده اي تو بيتابم
بكي برو نميرم بكي بمير مي ميرم
دوسم داري ميدونم عاشقه تو مي مونم
هر جي بكي تو دنيا براي تو همونم
دختر در جواب داش سيا ميكه :
برو خجالت بكش رو عشق برو خط بكش
من دختر حاج أقام نري مي كم به بابام
بابام هميشه اخمه با شماها بي رحمه
در همين حين دخترك با تعجب جيغي مي زنه يه مردي مي ياد جلو
و ادامه كفتكو بين داش سيا و اون فرد
مرد: بيا ببينم بسره جي ميكفتي به دختره
سيا: اون دختره كه زنمه وصله اي از اين تنمه
براي اواركي هام مثال يك بيرهنمه
مرد: حتما منم بدر زنم بوست تورومن مي كنم
با دخترا دختر بازي با دختر ما هم بازي
سيا: تقصيرمانيست كه اقا ما بوديم با بجه ها
يه جيزي رفت از بهلومون نكاه كه كرديم جلومون
ديدم عجب عروسكي تو خيابون ميره تكي
فهميدم دختر شماست دختر خوب حاج اقاست
كفتم نباشه خطري يا كه نيفته نظري
شدم براتون باديكارد زدي تو قلبم تو يه كارد
مرد: منو ببخش بسركم اي بسر خوب و تكم
جوان مثل تو نديدم اخلاقت و من خريدم
سيا: خوب حاج اقا بااجازه من بروم تا راه بازه
مرد: تو بهتريني بسرم شوور براي دخترم
سيا: اي بابا مازن نمي خوايم عذاب واسه تن نمي خوايم
مرد: دختر من دو حسن داره دو حسن خيلي خوب داره
اوليش اينكه خوشكله دوميش اينكه مادره
يه تير زدي با دو نشون همسر و فرزند دوتاشون
امشب شبت جراغونه اقا مياد عقدش كونه
در اين حين كمي با لاتر يه داش سياي ديكه با ماشين از راه مي رسه
سيا: واي اقاجون بشت سرت نكاه كن اي واي دخترت
يه جيزي كفت اون بسره كاغذي داد به دختره
نكاه بكن موبايل داره انكاري اون ماشين داره
مرد: خوب اقاجون مرخصي تو ور اون نيستي كسي
زود تر از اينجا تو برو انكار رسيد دوماد نو
دومادي كه هم بول داره هم يه ماشين فول داره
در اين حين سيا با به فرار مي زاره از اون ورم ماشينيه كازو لوله مي كنه
ناكهان مرد فريادي مي كشه و مي كه
ماشينيه كه رفتش اين بسرم در رفتش
اي واي ديدي جطور شد دخترم بي شوور شد