هنوز در بهتم....باورش آن چنان سخت و هضمش چنان غير ممكن بود كه حتي يادآوري اش هم....
دوشنبه قرار بود طبق قرار همه خونه يكي از رفقا(زهرا) جمع باشيم....همه يعني تمام جمع كوچك
دانشجوئيمان....
همه آمده اند اما از دونفر هنوز خبري نيست...تلفنهاشان يكي خاموش و ديگري تمام تماسهامان را
بي پاسخ مي گذارد....همه نگرانيم...
ساعت تقريبا نزديك به 5عصر است كه خبرهاي بد يكي يكي از راه مي رسد....
مهدي كه از صبح تلفنش خاموش بود تماس ميگيرد...معذرت خواهي مي كند و مي گويد:
توي اتوبان بهم گير دادند!!!كارت پايان خدمت خواستند يا كارت دانشجويي و من هيچ كدام همراهم
نبود...پس سرباز فراري تشخيص داده شدم!!!
گفتند بيشتر به خاطر كراوات و سبد گل توي ماشين شك كرده اند و بعد اينطور تشخيص دادند
سرباز فراريم....!!!چه جالب به خاطر كراوات و دسته گل يك روز كامل گرفتار مي كنند ملت را...!!!
خيالمان از اين يكي كه راحت مي شود همه در تكاپو مي افتيم تا نيره را هم پيدا كنيم....
هنوز تمام تماسها بي پاسخ است....
برايش اس ام اس ميزنم :نيره جان تماس بگير كار مهم دارم...حياتي و ضروري....
چند دقيقه بعد شماره اش روي تلفنم مي افتد...خوشحال به طرف تلفن ميروم....
اما با شنيدن صداي يك خانم ناشناس وا مي روم...
((نمي تونه صحبت كنه...حالش خوب نيست))
مي پرسم چرا؟؟من صبح صحبت كردم باهاش...
صدا فقط مي گويد دايي اش فوت كرده....وتلفن را قطع مي كند....
مانده ام چطور خبر را به چشمهاي زل زده به دهانم بگويم....
من هم همان يك جمله را مي گويم...
دايي اش فوت كرده....
با پدرش تماس ميگيريم و جزئيات را مي پرسيم....
چهارشنه صبح مراسم ختم است...قرار مي گذاريم و همه به مراسم مي رويم....
چهارشنبه شب است....
تلفن زنگ مي خورد...مامان جواب مي دهد و بعد با رنگ پريدگي كاملا مشهود مي گويد كه با من كار دارند...
تلفن را مي گيرم عجيب نيست اين موقع شب...وقتي سنگ صبور همه باشي...
اما اين بار صداي پشت سيمها آنقدر مي لرزد كه نمي توانم تشخيص بدهم كيست....
دارم به ذهنم فشار مي آورم تا صدارا تشخيص دهم....
صداي پشت خط مي گويد:ببين پگاه نترسيا...خوب؟نگرانم نشو...چيزي نيست...
اصلا اتفاق خاصي نيست...اما...نمي دونم چطور بگم....
حالم از اين لحن حرف زدن بهم مي خورد...
تنها توانستم بگويم يا بگو يا خفه شو....
صدايي كه حالا كم كم مي توانم حدس بزنم فرزانه باشد كوچكترين عضو جمع كوچك دانشجوئي ما....
بغضش مي تركد مي گويد...
زهرا يكم حالش بده...صبح بعد از ختم دايي نيره تصادف كرده...
چيزي نيستا الان بيمارستانه....فقط يكم حالش بده...
معني يكم حالش بد است را خيلي خوب مي دانم....پدربزرگم را گفتند حالش كمي بدتر است اصلا اينجا نيا
و حبه اين بهانه حتي نتوانستم در مراسم خاكسپاري اش باشم....
3ماه پيش هم...وقتي يك روز عصر جمعه هرچه تماس گرفتم با تلفن مامان و برادرم كسي جواب نداد...
خانه مادربزرگم كه تماس گرفتم صداي ناشناسي گفت شما؟خودم را كه معرفي كردم و گفتم مي خواهم با
مامان يا مادربزرگم صحبت كنم گفتند هيچ كدام نمي توانند صداهاي درهمي مي شنيدم اما قابل تشخيص نبود
وقتي پرسيدم چرا گفتند دايي ات (آ) حاش خوب نيست...گفتم چيزي شده؟صداي ناشناس گفت نه...فقط كمي
حالش خوب نيست....گفتم اگر كمي حالش خوب نيست شما كي هستيد و چرا شما تلفن را جواب داديد...
گوشي را كه بي درنگ گذاشت فهميدم ...همان روز مطمئن شدم حالش كمي خوب نيست يعني:مرده!!
حالا هم فرزانه مي گويد زهرا فقط حالش كمي خوب نيست!!
مي پرسم فردا كجا بايد برويم اول مي پرسد مي آيي مگر؟من كه مي گويم نيا....اصرار كه مي كنم
مي گويد گفته اند ساعت 1 ظهراز پزشك قانوني تحويل مي دهند....بيا فلكه فيض....
3روز پيش ميهمان خانه شان بوديم و حالا داريم بدرقه اش مي كنيم به خانه جديد و ابدي اش....
5شنبه ظهر شكر خدا همه اش دارم با تلفن با يكي دونفر دعوا مي كنم....
با يكي دوتا از ظالم ترين كساني كه به عمر ديده ام....
بنابراين از لحظات كشنده انتظار زياد چيزي نمي فهمم....
كم كم كه به خود مي آيم بهانه گيريهاي دروني ام آغاز ميشود....
دلم يك تكيه گاه امن مي خواهد و شانه اي براي تحمل اشكهايم حتي براي ثانيه اي.....
اما....مثل هميشه كسي نيست....
نمي دانم اين چه آفتي است كه مدتيست فقط بايد تسليت برلب داشته باشم....
نمي دانم مي خواهم از خدا گله كنم اما مي گويم :خدايا شكرت...هنوز هم شكرت...
ديگر قرار نيست اينجا بنويسم ....دلم ميخواهد در اينجا را قفل بزنم.....
خوشحال شوند همه آنهايي كه بودن من و نوشته هايم آزارشان مي داد...
اما اين بلاگ را خيلي دوست دارم و تعلق خاطر زيادي دارم به آن....
اينجا هميشه به روز است بنابر دلايل كاملا شخصي اما شايد توسط عزيزي....
تا روزي كه شايد به حكم خدا و تقديرش دوباره آمدم و نوشتم نوشته هايي را كه صرفا براي خالي شدن دلم
بود و مورد پسند بودن يا نبودن كسي هم برايم اهميت نداشت....شايد فردا...شايد يك ماه و يا شايد هم
چندين سال وشايد هرگز....
به خاطر همه آزارها ي دوستان زنده رودي سپاس و به خاطر لطفشان هم سپاس بيشتر....!!!
آسماني باشيد تا باشيد....