عشق خدا به انسان
نمی دونم چرا وقتی حرف از این عبارت می شه،زبونم بند می یاد.
شاید اون قدر وسیعه که نمی شه در موردش حرف زد....
شاید اون قدر زیاده که نمی شه بهش فکر کرد....
شاید اون قدر زیباست که چشمان دنیایی من قادر به دیدنش نیست...
و یا شاید اون قدر خالص و پاکه که نمی تونم درکش کنم....
بعضی وقتا فکر می کنم چرا وقتی بچه بودیم تا حرف از بهشت وجهنم می شد، می گفتن معامله خدا با انسان.
مگه معامله نباید عادلانه باشه. مگه نباید ارزش چیز داده شده و گرفته شده برابر باشه.
مگه طرفین معامله نباید یه چیز به نفع خودشون بخوان.
اما توی این به اصطلاح معامله، خدا به نفع خودش نمی خواد. اونی رو می خواد که به نفع بنده هاش باشه.
اما توی این به اصطلاح معامله خدا یه چیز کوچیک می خواد و در عوض یه عالمه نعمت می ده.
پس واقعا این یه معامله نیست. این یه نوع عشقه. عشق به معنای واقعی.
به نظر من عشقیه که اگه نبود، نمی تونستیم زندگی کنیم. دنیا تیره و تار می شد. دیگه نوری نبود که راه هدایت رو پیدا کنیم. دیگه چشمای ما آدما نوری نداشت که باهاش زیبایی رو ببینه.
توی این به اصطلاح معامله، خدا می خواد بندش رو به اوج برسونه.
خدا می خواد آروم آروم دست بندهاش رو بگیره و جانشین خودش کنه.
دوست داره به بهترین جاها برسونتشون.
کدوم عشقی این جوریه؟
کدوم یک از ما آدما، حاضریم وقتی به جایی می رسیم، جامون رو به کس دیگه ای بدیم و تازه یه عالمه چیزهای خوب دیگه هم بهش بدیم؟
می دونم.... می دونم که هر کاری کنیم نمی تونیم تمام و کمال درکش کنیم،
ولی ای کاش می تونستیم جرعه ای از این دریای بی کران رو ببینیم.
برف و بارون