از چهار شنبه شب ها بيزارم
همچون طاعوني وهم افكن و دهشتناك
خبر از لذتي چندش آور دارد
بوي گند چهار شنبه شب ها را از اول هفته حس ميكنم
چهار شنبه شب ها مثل لاشهي يك ماده گربهي پير، متعفن شده
و مثل جنين ابليس در شكم ماده شغال، زشت و چسبنده !
ديوار خاطرهي چهار شنبه ها همه از لجني پر خون آكنده شده
مثل طعم خون لخته شده زير زبان مي ماند
چهار شنبه شب ها ، پيشاني بنوشته اي سخت و درد آور براي من بوده و هست
غروب چهار شنبه ها زجر آور و زشت
وقت عصر
وقتي آسمان بلا تكليف است
سينه ام از غم آكنده مي شود
طنين ناقوسي نامرئي تمام وجودم را در بر ميگيرد
همچو دشنامي تمام وجودم را از خشم لبريز ميكند
و همچون دژخيمي قوي هيكل حس حقارت عجز را در وجودم روشن ميكند
چهار شنبه شب ها هميشه دلتنگم
همزادم ، زشت و لاغر اندام ، با صورتي زرد
با پيكري همه از وهم تقديري نا خواسته آكنده
و پوستي چروكيده و لم داده
مي آيد
و مجبورم كثافت باقي مانده قدمهايش را بليسم چه سخت !
تكه هاي جامد كثافت را زير دندانم حس ميكنم
حس ميكنم وجودم در حال فشرده شدن است
باران وحشت از آسمان ميبارد
همچون مسافري گم كرده راه در بياباني سرد و بي حاصل
و تند باد هايي بي طاقت براي شرحه شرحه كردن پيكرم وزيدن ميگيرد !
ميدوم ، به كجا ؟
نميدانم
بي فهم و دليلي ميدوم
ميدوم
و در آن اوج نا اميدي
سينه ام را به خاك سرد بيابان ميچسبانم
صاعقه اي غرش ميكند
برق تمام وجود ذهنم را فرا ميگيرد !
بازوانم را پناهگاهي ميكنم حقير ، براي سرم
و افكاري شتابان ، از هر سو و به هر سو در گذر
وحشت زده
اما
اميدي دارم ، بالاي سرم
نميدانم!
حس ميكنم چتري برايم باز شده
و سقفي برايم ساخته شده
و راهي براي فرار، برايم در نظر گرفته شده
انديشه اي آرام و لطيف
كه هيچ استدلالي را توان توجيه اش نيست !
اگر ساده بگويم
خداي من همان است كه نميدانم !
ثانيهي تولد ، ساعت آرامش
همه جا آرام شد و صبح دميد
ساعت مرطوب سحر
و صدايي از سر بامي برخواست
همه جا آرام شد
نم نم باراني ، بوي خاك تازه
هديه اي بود شايد از آسمان
دلم آرام گرفت و ذهنم سپيد شد
همه در يك ثانيه
همه در چهار شنبه شب و پنج شنبه صبح !
و دريافتم ، وسعت مرگ تا تولد چقدر كوچك است
فرصت ضجه تا لبخند
فرصت بيداري تا خواب
مرز بي مفهوم حقيقت تا وهم
زمان چه حقير بود ، چهارشنبه شب تا پنج شنبه صبح
و گذشته ، تنها يك خاطره