برده هاي سرخ
به دستنوشته برده هاي سرخ نوشته شده توسط پلنگ زخمي خوش آمدید.

برده های سرخ در واقع دفتر خاطرات یک کارگر سکسی، یک روسپی هستش در خیال خودش !!

پست پانزدهم

جمعه نهم شهريور 1386 ساعت 12:54


چهار ديوار

 

چهار ديواري

 

ديوار ، معني حريم است

 

ديوار گريز ها ، خسته ها هستند و نه مجرمان !

 

اينجا چهار ديوار

 

هر ديوار معناي ستر و پوشش

 

اينجا چهار ديوار

 

آجر هايش ، دانه دانه معناي آبرو است

 

اينجا چهار ديوار

 

انسان در ميان اين چهار ساخته­ي دست خود اسير

 

اينجا چهار ديوار

 

عطوفت همخانه لحظه هاي دهشتناكي براي  ابليس است

 

اين چهار ديوار

 

معناي صداقت ، افسوس در عمل خيانت !

 

آينه اي به ديوار آويختند

 

و خودم را مي بينم !

 

چشم هايم ، رنگ آتش

 

و صداي يخ من ، اعماق قلب ها را تسخير مي كند

 

در آينه خود را مي بينم ، و طرحي از تبسم !

 

اما چيزي يا كسي شبيه من نيست ... مني كه  براي عشق بايد باشم !

 

اينجا ... منم و ديوار ها و يك بيگانه

 

اينجا ... منم و ديوار ها و يك هوس

 

اينجا ... منم و ديوار ها و يك خواستگار

 

اينجا ... منم و ديوار ها و يك آتش پر از زبانه

 

اينجا .... منم و ديوار و خواستني كه چندي بيش نيست ، هست شده

 

و چندي بيش نخواهد كشيد ، كه نابوده شود

 

اينجا ... منم و ديوار و خدا

 

اينجا ... منم و ديوار و ابليس

 

اينجا .... منم و ديوار و شايد يك معجزه

 

اينجا ... منم و ديوار و شايد  سقوط

 

اينجا منم و ديوار و هر روزم مثل ديروز

 

اینجا منم و دیوار و آرزوی یک معجزه

 

اینجا منم و یک دیوار

 

آرزوی پاره شدن پرده­ی عادت !

 

زاهدان به زهد عادت کرده ها هستند

 

و من به معصیت عادت کرده

 

و مرد خدا ، مرد بی عادت است

 

مردی که  نیست

 

تن به ابتذال کس شدن نداده !

 

 

پست چهاردهم

چهارشنبه بيست و ششم ارديبهشت 1386 ساعت 17:32


معصیت را تو نمی­دانی

 

که هر لحظه بودن تو لذت معصیت است

 

زجر ندامت را

 

شکوه مردابی این لحظات بی پایان را

 

بوی گند لجن این وسعت اجبار را

 

من می­دانم

 

که گناه برایم هیچ و هرگز ارمغان لذت نداشت

 

گناه دلیل بودنم بود

 

گناه زجر زیستنم بود

 

گناه اجبار باید بودنم بود

 

گناه ترس هر لحظه مرگم بود

 

گناه خاکستری اسیری بود

 

گناه فاصله ای بود میان سپیدی مرگ و سیاهی باز زیستن

 

گناه همه وجودم بود

 

با شرف هایی آنچنان طلایی

 

که هیچ باک از وقاحت ارتکاب هر ناشایسته ندارند

 

دنیا برایشان تماشاکده­ی قفسی است  

 

و عابران کم بهره برده از ثروت زمین

 

همه بوزینه های اسیر در دست قفس خوش خیالی

 

زجر و پشیمانی

 

تب دوزخی ندامت

 

همیشه برای من و توست !

 

اشک سحرگاه پس از گناه برای من و توست

 

لذت باز فردا روز از نو روزی از نو برای آنهاست

 

تب نمناک عرق های ترس دوزخ برای من و توست

 

پشت هم اندازی و هر لحظه در آن لحظه برای آنهاست

 

فردایی اگر باشد شاید

 

بهشت برای من و توست

 

که صبح از نم اشک دیشب بیدار شدیم 

 

و دوزخ برای اوست

 

اما بگو با من،رفیقه­ی کوکی

 

با دوزخی که دچارش هستیم هر لحظه چه باید  بکنیم ؟

 

اینک می­بایست دریافت

 

خوب و بد، زشت و زیبا ،همه چیز

 

با ترازوی ثروت سنجیده می­شود

 

و فقر،سیاه ترین دلیل روزگار ماست

 

و نگاه کردن به عروسک های خوش چهره به طلا آذین داده شده

 

که هرگز در آغوش ما نمی­آیند

 

حبه قندی است که گله های انسانی را پیوسته به حرکت وا می­دارد

 

حبه قند و عروسک ها و طلا برای اوست

 

آرزو و حسرت و باز جان کندن برای ماست

 

پست سیزدهم

يکشنبه دوم ارديبهشت 1386 ساعت 20:12


وقتي كه همه پوشش ها كنار رود

 

وقتي كه عريان باشند «همه»

 

نه عرياني تن ، پيش آن عرياني...چه سبك خواهد بود

 

كه بتواني ، كه بداني

 

وقتي دهان زيبا ترين واژه ها را نشخوار مي­كند

 

در ژرفاي اين كلام حرام زاده­ي بي بن و ريشه چه انديشه اي نهفته

 

اي واي ... اگر روزي چنين باشد !

 

چه هياهويي در شهر فاحشه هاي ، وجدان فروش برپا خواهد شد

 

در شهري كه فاحشه ها تن نمي­فروشند ، انسانيت مي­فروشند

 

و طلا را چه ارزان با آهن زنگ زده اي به معامله مي­نشينند !

 

آه..خيانت ! وقتي به خود باشد

 

چه دردناك تر خواهد بود

 

كه هم خيانت ديده اي ، و هم خيانت كرده اي

 

كاش انسانيت فروشان حقيرِ سرِبازارِ خود شيفتگي

 

بدانند

 

كه از بالاي قله­­ي فهم حافظه­ي زمان

 

چقدر نادان هستند !

 

باور ندارند

 

وقتي شبدري را لگد مي­كنند

 

شبدر ستم را مي­فهمد

 

باور ندارند اين كَر هاي دنيا

 

تا وقتي كه آسمان فرياد بزند

 

قطرات باران منتظر دعوت آنها هستند

 

لذتي كه در انزوا هست ،‌

 

نه از آن رو كه تنهايي لذتي بيش از با هم بودن داشته باشد

 

كه،‌كسي نيست ، انسان

 

كه با هم باشيم

 

و اگر دنيا همه يكسان در ژرفاي ظلمتي شوم و نكبت بار فرو غلطيده باشد

 

حاشا لكه­ي سپيدي هستم

 

كه دنيا از فرط سياهي مرا نا همگون و لاجرم سياه خواهد خواند  

 

جرم من اين است كه از شدت معصيت ، مي­دانم در پشيماني چه لذتي نهفته

 

جرم من اين است كه هنوز ، غرور چشمان نيازم را كور نكرده

 

و مي­توانم بخواهم ، نه آن كه آنها مي­خواهند ، آنچه آنها دارند و نمي­دانند!

 

و مي­توانم بخواهم از او ، نه آن كس كه آنها بشناسند !

 

دريغ برای چشمی كه غرور لذت نگاه كردن را از آن ربوده باشد

 

دريغ برای قلبي كه قضاوتي پيشاپيش ، حس رحمت را در آن كشته باشد

 

دريغ ... از انساني كه لذت او را از آنچه دارد بي بهره كند

 

دريغ ....

 

از من ، كه نمي­شنوند چه مي­گويم!

 

ونمي­شنوند ، از كجا مي­گويم !

 

پست دوازدهم

دوشنبه يازدهم دي ماه 1385 ساعت 23:56


زخمي تازيانه ارتداد صداقتم

 

در قلعه اي بزرگ  كه  خشت به خشت از وهم ساخته شده

 

زير سنگي گران كه وزنش حاصل حقارتيست كه نگاه عابران ارمغان دارد

 

دست در زنجيري دارم

 

پا در زنجيري دارم

 

زنجيري كه باور نمي­كنند ، مي شود باز گشت

 

و در دست جلادي كه انگل وار به گوشتم مي­زند دشنه

 

جلادي كه حاصل گذشته است

 

و دشنه اي كه جنسش از خاطرات است

 

و بندي كه حاصل نادانيست

 

و بتي كه به قيمت اشك مي­پرستمش

 

و زنداني كه خود زندان بان آن هستم

 

و بختي كه سياه نشد ، جز با ظلمت ابلهانه­ي نا اميدي

 

اينك چه باك ؟

 

پيكره اي از من بتراشيد

 

و هنرتان را جز به آن كار بريد كه  پستي و بلندي اندامم را ترسيم كنيد

 

هنرتان را بيازماييد در تجسم اشتباهات من

 

و بيازماييد كه آيا ميتوان غم را با  اوج و پست وار تراشي نشان داد ؟

 

و آيا مي­توان جز با نگاه ، حس مرگ را تصوير كرد ؟

 

اينك اين خاطره­ي من  

 

جهان من جز قطعه طلايي نبود درخشان

 

كه زمان كدرش مي­كرد

 

دنياي من جز اين نبود

 

حقارتش همچون لذتي بود كه در لحظه­ اي پس

 

هيچ از آن باقي نبود !

 

شگفتا كه بدنبال ابليس جستجو كني در انگاره اي وحشت افكن

 

كه همين قتل اعتياد گونه­ي زمان چهره­ي  پتياره­ي ابليس بود

 

آه اگر سرمايه اي داشتم

 

نه آنچنان كه بتوانم بشمارمش

 

آنچنان پر شكوه كه در دست محدود ، حد زده­ي مبتذل شمارش جاي نگيرد

 

پست يازدهم

سه شنبه بيست و يکم آذر ماه 1385 ساعت 15:44


از چهار شنبه شب ها بيزارم

 

همچون طاعوني وهم افكن و دهشتناك

 

خبر از لذتي چندش آور دارد

 

بوي گند چهار شنبه شب ها را از اول هفته حس مي­كنم

 

چهار شنبه شب ها مثل  لاشه­ي يك ماده گربه­ي پير، متعفن شده

 

و مثل جنين ابليس در شكم ماده شغال، زشت و چسبنده !

 

ديوار خاطره­ي چهار شنبه ها همه از لجني پر خون آكنده شده

 

مثل طعم خون لخته شده زير زبان مي ماند

 

چهار شنبه شب ها ، پيشاني بنوشته اي سخت و درد آور براي من بوده و هست

 

غروب چهار شنبه ها زجر آور و زشت

 

وقت عصر

 

وقتي آسمان بلا تكليف است

 

سينه ام از غم آكنده مي شود

 

طنين ناقوسي نامرئي تمام وجودم را در بر مي­گيرد

 

همچو دشنامي تمام وجودم را از خشم لبريز مي­كند

 

و همچون دژخيمي قوي هيكل حس حقارت عجز را در وجودم روشن مي­كند

 

چهار شنبه شب ها هميشه دلتنگم

 

همزادم ، زشت و لاغر اندام ، با صورتي زرد

 

با پيكري همه از وهم تقديري نا خواسته آكنده

 

و پوستي چروكيده و لم داده

 

مي آيد

 

و مجبورم كثافت باقي مانده قدمهايش را بليسم چه سخت !

 

تكه هاي جامد كثافت را زير دندانم حس مي­كنم

 

حس مي­كنم وجودم در حال فشرده شدن است

 

باران وحشت از آسمان مي­بارد

 

همچون مسافري گم كرده راه در بياباني سرد و بي حاصل

 

و تند باد هايي بي طاقت براي شرحه شرحه كردن پيكرم وزيدن مي­گيرد !

 

مي­دوم ، به كجا ؟

 

نمي­دانم

 

بي فهم و دليلي مي­دوم

 

مي­دوم

 

و در آن اوج نا اميدي

 

سينه ام را به خاك سرد بيابان مي­چسبانم

 

صاعقه اي غرش مي­كند

 

برق تمام وجود ذهنم را فرا مي­گيرد !

 

بازوانم را پناهگاهي مي­كنم حقير ، براي سرم

 

و افكاري شتابان ، از هر سو و به هر سو در گذر

 

وحشت زده

 

اما

 

اميدي دارم ، بالاي سرم

 

نمي­دانم!

 

حس مي­كنم چتري برايم باز شده

 

و سقفي برايم ساخته شده

 

و راهي براي فرار، برايم در نظر گرفته شده

 

انديشه اي آرام و لطيف

 

كه هيچ استدلالي را توان توجيه اش نيست !

 

اگر ساده بگويم

 

خداي من همان است كه نمي­دانم !

 

ثانيه­ي تولد ، ساعت آرامش

 

همه جا آرام شد و صبح دميد

 

ساعت مرطوب سحر

 

و صدايي از سر بامي برخواست

 

همه جا آرام شد

 

نم نم باراني ، بوي خاك تازه

 

هديه اي بود شايد از آسمان

 

دلم آرام گرفت و ذهنم سپيد شد

 

همه در يك ثانيه

 

همه در چهار شنبه شب و پنج شنبه صبح !

 

و دريافتم ، وسعت  مرگ تا تولد چقدر كوچك است

 

فرصت ضجه تا لبخند

 

فرصت بيداري تا خواب

 

مرز بي مفهوم حقيقت تا وهم

 

زمان چه حقير بود ، چهارشنبه شب تا پنج شنبه صبح

 

و گذشته ، تنها يك خاطره

 

پست دهم

سه شنبه سي ام آبان ماه 1385 ساعت 16:06


تمام قصه ها

 

شاهزاده ها ، دختران باكره­ي تازه به بلوغ سلام داده

 

دختران باكره

 

بكر ، دست نخورده

 

اينجا به تمامي تملك رخ نمايي مي­كند

 

نه عشق ، نه عاطفه

 

تملك

 

زنِ من ، رفيقه­ي من !

 

من ، من ، من

 

و انسانهايي ، تصوير انساني

 

در معناي واژه سخت به اشتباه گرفتار

 

انزجار را در چشم سياهم مي­بينند

 

و لب گرمشان را روي لبهاي سرد و يخ كرده­ي من مي­گذارند

 

سقوط معنی ها، اسير بیان ها !

 

دوستت دارم 

 

سخت ، سخت ، سخت

 

آنان به داشتن من شيفته اند ، و من غرق در سوالي !

 

چرا ؟

 

پيكرم ، اندامم

 

زيباست

 

و زيبايي ، چيست ؟وكجاست ؟

 

عورتينه­ي من كه زشت مي­خوانندش

 

براي لبهاي سرد و پيكر هاي قوي عرق كرده­ي آنها بسيار پر ارزش است

 

زشت كجاست ؟ زيبا كجاست ؟

 

به بازوان ضعيفم نگاه كن ، تا بتواني قدرتت را به اثبات برساني

 

به ضجه هاي دردم گوش فرا بده ، تا شكوه مالكيتت را درك كني

 

پستان هايم ، هر يك به اندازه كف دست توست

 

فشار بده ، تا بتواني بزرگي خودت را ثابت كني

 

اين منم ، فاحشه اي زشتي را از حد گذرانده ، زنا كاره

 

و تو ، به ظاهر قدرتي ، اما برده­ي سرخ باور هاي مني !

بارها و بارها زهد دانه هاي تسبيح را  تمسخر كردم !

 

آنكه از سر ناتواني معصوم بود !

 

و سر سجده­ي به تنگ شرابي فرو ميآوردم

 

كه آرزو داشت ، يك شاخه گل را گلدان باشد !

 

بودن محل خواستن هاست

 

محل نبرد ؛

 

آنچه براي توست ، سهم توست

 

وآنچه را كه مي­خواهي ، جز آنچه سهم توست

 

فهم تقدير ، برتر ، بالاتر ، ژرف تر

 

از صحبت عروسك هاست

 

من به هم صحبتي آدمي مي­رفتم

 

كه در خواب آرام به من مي­گفت

 

دنيا ، بودن در آن ، رفتن از آن

 

چگونه بودن در آن ، چرا بودن در آن

 

آن است كه تا مرز كدام وسعت ، بداني

 

و بفهمي ؛

 

و خاموش باشي

 

 

 

:::

 

پست نهم

چهارشنبه هفدهم آبان ماه 1385 ساعت 19:49


هنگام غروبي بي اندازه پر شكوه از آن سوي هبوط وجدان

 

 

از چشم ستاره اي نگاه كردم

 

 

و از حنجره قدسي فاخته اي نا به خيش و اسير در دست غريزه

 

 

فرياد كشيدم

 

 

به پيكر عابران

 

 

گوشهايشان را با موم كهنه­ي وحشت پر كرده بودند

 

 

همه ساكت بودند

 

 

و من همچنان تير رس چشمها

 

 

نه از آن رو كه گلي باشم زيبا

 

 

يا غنچه اي نو شكفته محترمانه پيش روي پژواك

 

 

يا آنكه به عصمت دختركي باكره رشك برند

 

 

نه....

 

 

مرا مي­نگريستند

 

 

و گريزي مي­جستند

 

 

آنچه چشمهايشان را آنچنان بر افروخته كرده بود

 

 

وحشت بود

 

 

از اين  فرزند سر سپرده­ي ابليس

 

 

آنها پيش قضاوت ذهن محدود اسير در دست خود خواهي خود

 

 

دستهاي ملتمس من را نمي­ديدند

 

 

كاش شايسته بودند و اشكي مي­ريختند

 

 

تا در فراخناي بي منتهاي زلال اشك معرفت

 

 

غسل مي­كردم و پاك

 

 

باز به صبح تبسم مي كردم !

 

 

چشمهايت را به سقوط مشمئز كننده انسانيت بدوز

 

 

و ببين كه قلبها تكه اي ماهيچه­ي سرد شدند

 

 

چه بي شرم انكار احساس را رسم زندگي مي­دانند !

 

 

و در اين قاموس دهشتناك تازه از شر آكنده تولد

 

 

جايي براي تبسم نيست ، و جايي براي ديگر خواهي نيز ، هرگز و هيچ نيست !

 

 

 

 

:::

 

 

پست هشتم

جمعه دوازدهم آبان ماه 1385 ساعت 17:27


چهره ام را لمس كن

 

يكبار

 

سر انگشتان تَرَت را  با گونه هايم آشتي بده

 

جلو بيا ، جلوتر

 

چشمهايت را به چشمهايم نزديك كن

 

حرارت نفسهايم را حس كن

 

تنها در اين معصوم ترين ساعتها مي­تواني حس كني چقدر يكپارچه اي

 

به من نگاه نكن ، با من نگاه كن !

 

اين مفهوم درد من بوده و هست

 

« به من نگاه نكن ، با من نگاه كن »

 

بيهودگي در رسيدن به اوج لذتي

 

و چه دردناك ، درك كردن پايان

 

ديوانه بودن نياز را هيچ تجربه اي نمي­تواند درمان كند

 

اگر هزار بار به اوجِ پستِ لجنِ آرزوهاي مبتذل دندانگرد برسي

 

باز هم نياز داري كه هزار و يكمين بار را ترسيم كني

 

اين رسم لجن آلوده­ي بودن من بوده و هست !

 

خشت خشت خاطراتم

 

خواستن ، تلاش كردن ، رسيدن

 

درد آور از آن رو كه هيچ ندارم ، متداوم

 

لذتي كه پاياني برايش ممكن نباشد

 

بيهوده در اين عرف مبتذل زندگي رقابت نكن

 

لذتي كه در غروب هست در طلوع نيست

 

كاش از بيرون پنجره محدودِ كلبه­ي حقير خود نگاه كني

 

و ببيني چه حقيري در دامنه­ي كوهستان !

 

چهره­ي مرا لمس كن

 

با من صحبت كن

 

بشنو

 

براي تو چيزي دارم برتر از سكه

 

چيزي كه شعف را درك كني !

 

با من صحبت كن ، همين !

 

نميخواهم مرا دوست داشته باشي !

 

با من دوست داشته باش !

 

دانه دانه زنجير ، جدا از هم زنجير نيست

 

پيوسته باش با من !

 

سرمايه ام آنقدر ها هست كه بخل را برايم بي معنا كرده باشد

 

براي تو « هم » هر چه دارم

 

كه اگر بداني ، بيش از اينها دارم !

 

نمي­دانم ، شايد لبخندي به صورت عابري

 

شايد هم آغوشي با بنفشه اي

 

شايد هم صحبتي با شاپركي

 

سرمايه اي برايم ساخته

 

بزرگ

 

منظره­ي سرمايه­ي من همين تبسم است

 

چيزي ندارم شبيه سند

 

چيزي ندارم رنگ طلا

 

چيزي دارم رنگ آب زلال

 

من باش ، نه كنار من !

 

شبهاي بلند زمستان ، پيماني دارم با مهتاب

 

صبح هاي ملس بهار ، پيماني دارم با آفتاب

 

سند عشقي دارم با جوانه­ي شمشاد

 

و مي­فهمم ، در سبزي بي همتاي چمن زاران چه سرودي نهفته !

 

من باش ، همراه من نباش !

 

تو را يك بيت شعر ، يك عبارت« دوستت دارم » كافي نيست؟

 

با من باش و من باش !

 

هديه­ي من به تو يك بيت رويا ، هديه­ي من به تو يك شاخه آرزو

 

هديه­ي من به تو يك حلقه اشك

 

هديه­ي من به تو يك تابلو احساس

 

هديه­ي من به تو «من» 

 

« به من نگاه نكن ، با من نگاه كن »

 

:::

 

پست هفتم

سه شنبه دوم آبان ماه 1385 ساعت 19:38


«اولين سنگ را كسي بزند كه تا به حال گناهي نكرده»

 

عبارتي بيش از اندازه خوشبينانه است !

 

اما فقط عبارت !

 

ذهنت را به من بسپار تا به ژرفاي پَست بودنت پي ببري !

 

ميخواهم از تو بپرسم تا به حال آيا در زجر اين انديشه به ضجه افتادي؟

 

اگر همان اندازه كه تو در برابر خاموش شدن يك شمع بي تفاوت هستي

 

خورشيد هم  در برابر تو بي تفاوت بود !

 

چه حادثه­ي كوچكي رخ ميداد ؟

 

يك اتفاق !

 

ثانيه تنها در ثانيه پر بهاست

 

وقتي جزئي از يك ساعتِ گذشته باشد ! چه بسا حقير !

 

و ساعت در يك روز با ارزش است شايد ! اما در برابر يك ماه و يك سال !

 

 چه حقير

 

از عمر ما ديوانه هاي پر مدعا ، تكيه بر نامي زده « انسان»سالها ميگذرد !

 

براي تقويم چه ارزشي دارد ؟ بودن يا نبودن يك فرد !

 

و كسي چه ميداند ؟

 

از خورشيد بپرسيم ، شايد بداند !

 

شك كن ، اگر شجاعي !

 

كه اين افكار وسواس زده ، توان آن را دارند كه صد ها بار از مرگ دهشتناك تر تو را پريشان كنند !

 

ذره ذره­ي خاك « هر كدام » يك خاطره است

 

به خاطره­ي حقير غمگين غروب يك روز پاييزي بگو خاموش باشد !

 

گاهي حس ميكنم  زنده ام !

 

 و زنده بودن تصويري از يك كابوس ، كسي چه ميداند ؟ يك روياست

 

<