ني ها، همهمه شان مي آيد
مرغان، زمزمه شان مي آيد .
در باز ونگه كردم
و پيامي رفته به بي سويي دشت .
گاوي زير صنوبرها،
ابديت روي چپرها .
از بن هر برگي وهمي آويزان
و كلامي ني ،
نامي ني .
پايين، جاده بيرنگي .
بالا، خورشيد هم آهنگي .
به انتظار نشسته ام تا روزي ديگر از روزهاي انتظار بسر رسد و دوباره شب را در آغوش بگيرم و با آن درد دل كنم امشب با شب هاي ديگر بسيار فرق ها دارد، امشب انتظار مفهوم ها دارد امشب در درونم بلواييست. حتي نمي توانم تصور كنم؛ آه مگر مي شود فردا خاكستري نباشد؟ نه. حتي در دورترين نقطه از خوشبينانه ترين قسمت فكرهايم نمي توانم به آن فردايي فكر كنم كه پاياني جز آن داشته باشد.فردايي جز تنهايي ، غم ، فراق ، جدايي … فرداهايي در انتظار من نشسته اند كه ديگر حتي در آغوش گرفتن شب هم نمي تواند مرحمي بر زخم هاي كهنه ام باشد. دلم به حال شب مي سوزد و آن مونسان شبانه ام. مگر چه گناهي كرده اند كه مي بايست مونس و همدم شب هاي من باشند. بيچاره آن شمع كه به پاي غم هاي من مي سوزد و آخ هم نمي گويد و با ديدن چهره ام اشك هاي كوچكش بر گونه هاي پر مهرش جاري مي شود يا كه آن برگ هاي گردو كه ناله هاي شبانه ام نگذاشته كه حتي در اين زمستان سرد و بي روح نيز شيريني لحظه اي خواب بدون شنيدن هق هق هاي مرا تجربه كنند تا كي بالش بيچاره ام بايد ناخواسته هرشب سيراب شود. و خم به ابروي نياورد . اينها را ملالي نيست از امشب دلم براي دلم مي سوزد كه بايد روز به روز صبور تر شود زيرا روز به روز بر ميزان درد فراق افسوده تر مي شود و خاطرات كهنه تر. و من جايي مطمئن تر از آنجا براي تلمبار كردن غصه هايم ندارم. كي لبريز شود و طغيان كند آه خداي من… نمي دانم آرزو كنم امشب طولاني تر شود يا كوتاهتر اگر از بعد انتظار بنگرم،اميد دارم امشب با چشم بر هم زني به پايان رسد اما آن هنگام كه فكر مي كنم و مي بينم امشب آخرين شبي است كه مي توانم به روياي محال خود فكر كنم و اشك بريزم و در حالي كه دستم را بر روي سينه قرار داده ام، رو به سوي منزل دوست كنم و با خلوص نيت دورا دور ابراز عشق كنم و بوسه اي را به سوي پيشاني اش روانه كنم . از خدا مي خواهم كه يا امشب را پاياني قرار مدهد و يا عمر مرا كفافگوي ديدن خورشيد