به زنده رود ، سایت بزرگ ایرانیان خوش آمدید.
به دستنوشته آغاز زمان نوشته شده توسط بهار و آميتيس خوش آمدید.

حرف هایی است برای گفتن که اگر گوشی نبود ، نمی گوییم ... و حرفهایی است برای نگفتن ... حرف های خوب و بزرگ و ماورائی همین هایند ... و سرمایه ی هر کسی به اندازه ی حرف هایی است که برای نگفتن دارد.... عبور باید کرد صدای باد می آید عبور باید کرد و من مسافرم.... ای باد های همواره مرا به وسعت تشکیل برگ ها ببرید مرا به کودکی شور آب ها برسانید و کفش های مرا تا تکامل تن انگور پر از تحرک زیبایی خضوع کنید دقیقه های مرا تا کبوتران مکرر در آسمان سپید غریزه اوج دهید و اتفاق وجود مرا کنار درخت بدل کنید به یک ارتباط گمشده ی پاک

!!!

پنج شنبه سيزدهم اسفند ماه 1388 ساعت 13:00


بی شک ٬ باید به جززندگی و مرگ  ٬راه سومی هم به نقطه ی تازه ای باز کرد!
تصویر همه ی این حوادث با  رنگ نارنجی یا  شاید  زرد تیره و سیاه در مغزم تلو تلو می خورند!
حس می کنم این شهر خالیست ٬ اما هنوز امن نیست!
خالی از منه من
خالی از هر تو
هر او
هر کس
از گورستان های آبی وکلنگ های منتظر!( انسان چه آسان می میرد و نمی داند)!و شاید کرم های فربه و گرسنه!
اما
سر شار از خاک  و انسان های خالی
و    زمانهای گمشده  ٬لابه لای دندانهای موشهای طاعون زده !
 و  آشفته از لاشخورهای معلق ٬که جایی میان زندگی و مرگ تلو تلو می خورند!
اما
نگاهم را سر  خواهم داد
می خواهم
می توانم
به جایی که مثل اینجا نباشد٬
خدایی تازه باشد ـ بی شک آفرینش خدایی تازه رنجی بزرگ است ـ
من  باشد و بوی تند ماهی های شمال و خواب عجیب آفتاب!
و
دوستی  هم برای  نشستن زیر نگاه گه گاه باران و شیطنت های ریز ریز امواج دریا ٬
حتی اگر نی لبکی نداشت!
هیچ مهم نیست
با هم می سازیم ٬ از همان چوبی های دو رنگ !
 و  اما هنوز راه سومی ...
چه اهمیت؟ بگذار کلاغ های  سیاه  همه از حسادت بمیرند
آسمان من در تسخیر هیچ کلاغی نخواهد بود
باور دارم....
باز خواهم کرد...

م.بهار آمیتیس آخرای  اسفند ۱۳۸۸

پ ن:

این چاله چوله های شخصیتی  باید پر بشه!
وقتی آدم گیج میشه بهترین راه کمک گرفتن از کسیه که تجربه ش بیشتر از ما ست!
اولین قدمو برداشتم
دیگه نمی خوام بترسم...