بی شک ٬ باید به جززندگی و مرگ ٬راه سومی هم به نقطه ی تازه ای باز کرد!
تصویر همه ی این حوادث با رنگ نارنجی یا شاید زرد تیره و سیاه در مغزم تلو تلو می خورند!
حس می کنم این شهر خالیست ٬ اما هنوز امن نیست!
خالی از منه من
خالی از هر تو
هر او
هر کس
از گورستان های آبی وکلنگ های منتظر!( انسان چه آسان می میرد و نمی داند)!و شاید کرم های فربه و گرسنه!
اما
سر شار از خاک و انسان های خالی
و زمانهای گمشده ٬لابه لای دندانهای موشهای طاعون زده !
و آشفته از لاشخورهای معلق ٬که جایی میان زندگی و مرگ تلو تلو می خورند!
اما
نگاهم را سر خواهم داد
می خواهم
می توانم
به جایی که مثل اینجا نباشد٬
خدایی تازه باشد ـ بی شک آفرینش خدایی تازه رنجی بزرگ است ـ
من باشد و بوی تند ماهی های شمال و خواب عجیب آفتاب!
و
دوستی هم برای نشستن زیر نگاه گه گاه باران و شیطنت های ریز ریز امواج دریا ٬
حتی اگر نی لبکی نداشت!
هیچ مهم نیست
با هم می سازیم ٬ از همان چوبی های دو رنگ !
و اما هنوز راه سومی ...
چه اهمیت؟ بگذار کلاغ های سیاه همه از حسادت بمیرند
آسمان من در تسخیر هیچ کلاغی نخواهد بود
باور دارم....
باز خواهم کرد...
م.بهار آمیتیس آخرای اسفند ۱۳۸۸
پ ن:
این چاله چوله های شخصیتی باید پر بشه!
وقتی آدم گیج میشه بهترین راه کمک گرفتن از کسیه که تجربه ش بیشتر از ما ست!
اولین قدمو برداشتم
دیگه نمی خوام بترسم...