به زنده رود ، سایت بزرگ ایرانیان خوش آمدید.
به دستنوشته آغاز زمان نوشته شده توسط بهار خوش آمدید.

حرف هایی است برای گفتن که اگر گوشی نبود ، نمی گوییم ... و حرفهایی است برای نگفتن ... حرف های خوب و بزرگ و ماورائی همین هایند ... و سرمایه ی هر کسی به اندازه ی حرف هایی است که برای نگفتن دارد
1 2 3 4 5 6 7 ...10 11

من!

پنج شنبه يازدهم تير ماه 1388 ساعت 15:05


و نه من می دانستم که دستمال های مرطوب تسکین دهنده ی در های بزرگ نیستند...
نشخوار این اندیشه ها در  دهان  زمان  ٬ خرد شدن واژه هایی را که بوی تسلیم شدگی می داد تداعی می کرد
و نه من ماندنی هستم و نه تو!
و من ایمان دارم  که روزی نزدیک   ٬  میوه های زندگی را از پوسیده ترین درخت های  افکار به سلامت خواهم چید!
بیاد بیاور...
و به شکوه هر آنچه بازیچه نیست بیاندیش!

دیگر چه باید گفت؟
معنایش زندگیست...
 بازگشت٬ هیچ چیز را خراب نمی کند...
باور کن!

بهار آمیتیس / تیر ۸۸

...........
پ ن:


شاید برای دیگران  کمی گنگ  به نظر می رسید ...
اما برای من فقط یک نشانه بود!
چیزی شبیه یک معجزه٬  برای نجات زندگی که دیگر روزها و شب هایش  برایم یک رنگ شده  بود
من از زندگی و رعد و برق به یک اندازه نفرت داشتم..
از روزهایم
از شب هایی که همیشه بارانی بود ...
و فقط او می دانست...
و فقط او می دید
کسی که بارها و بارها به دور خانه اش طواف کردم اما شاید فقط در لحظه  باورش  کرده بودم ...
 و در لحظه٬ توکل به قدرتش !
می دانم...
  خودش بود ٬ اما شاید  باورش  نبود...
شاید...
من نشانه ها را ٬  می شناسم؟
 همه چیز در چند ثانیه اتفاق افتاد...
در حقیقت ٬همه ی آنچه باید ٬در لحظه اتفاق می افتد !
نفس هایم سنگین شد...
آنها می گفتند اما من و  فقط او٬  حسش می کردیم
یک گیجی  بی اراده ...
و
نبض و ضربانی که  عجول بود ند ٬ طوری که نفسهایم به گردشان نمی رسید!
برایش که کاری نداشت... نفس هایم٬ نبض دستانم ٬  بیداری چشم هایم ....همه و همه  امانتش بود ...
ومن
ناشکر نعمت هایش بودم
ناشکر چیزی که نامش زندگی و حیات بود
ناشکر کسی که نامش<< خدای من>>  بود!
فقط خدای من ! نه کس دیگر!
۴ روز   و ۲۴ ساعت از روزهای بیست و دوسالگی ام ٬ از روز چهارشنبه سوم تیر در بخش سی سی یو و مراقبت های ویژه ی بیمارستان ایرانمهر سپری شد... به اندازه ی ۵ سال در این ۵ روز بزرگ شدم!
و  خانواده ام به اندازه ی تمام روزهای زندگی ام پیر شدند...
چهارشنبه سوم تیر  سال ۸۸  برای چند ثانیه نفس هایم سنگین شد و  نبضم .....
اگر او نمی خواست شاید این نعمت حیات هرگز به من باز پس داده نمی شد...
و من نشانه ها را عجیب باور دارم....
و اینبار هم تنها او می داند...
تنها او می داند که من او را در تک تک نفس هایم دوست میداشتم اما باور نداشتم ...
باور به ایمانی که کمیاب است...
احساس می کنم
نفس هایم بوی اراده اش را می دهد
بوی قدرت ش را!
چشم هایم رنگ نگاهش را  گرفته...
من تک تک سلول های بدنم را دوست می دارم
تمام آرزوهایم را...
من این دختر لجباز آذر ماهی  و مهربان و کله شقه  در آینه  که دیوانه ی سازش است را عاشقانه  باور دارم !
من او را هم  باور دارم.....
خدای من را می گویم!
بار دیگر شهری که دوست می داشتم!

پ ن۲ :


در نوشتن این ماجرا دو دل بودم اما نوشتمش!
احساس می کنم همه چیز مثل یک خواب بود....
دیگر دنبال دلیلش نیستم
دنبال خودش هستم!
دنبال خودم!
شاید خیلی زود این پست رو پاک کنم....

!!!!!!

يکشنبه سي و يکم خرداد ماه 1388 ساعت 13:32


من هرگز نخواستم ار عشق افسانه ای بیافرینم٬ باور کن!
من می خواستم با دوست داشتن زندگی کنم- کودکانه و ساده و روستایی.
من از دوست داشتن فقط لحظه ها را می خواستم
آن لحظه یی که خاکستریِ گذرایِ زمین در میان موج جوشانِ مه٬ رطوبتی سحرگاهی داشت.
من از دوست داشتن تنها یک لیوان آب خنک در گرمای تابستان می خواستم
و شاید  ما برای فروریختن آنچه کهنه ست آفریده شده ایم!

ـ بار دیگر شهری که دوست می داشتم ـ

پ ن:
یکماه تا کنکور م  مونده
احساس خستگی عجیبی می کنم
کنار دانشگاه ٬ واسه کنکور هم درس می خوندم
اونم با اون وضعیت!
راستی دنیا واقعا کوچیکه و یه جورایی کوه به کوه نمی رسه اما آدم به آدم...
 کسی رو دیدم  که از آخرین ملاقاتش یکی دو سال می گذشت
مدیر آموزشگاهی که توش موسیقی یاد می گرفتم
یادش بخیر
همیشه با هاش کل کل داشتم
ولی کلا از پس زبون من بر نمی اومد!
هی یادش به خیر چه زود و سخت گذشت...
انگار تمام خستگی ها تو سرم جمع شده! سرم خیلی سنگینه...

پ ن:
نوشته های احساسی نادر ابراهیمی اشک منو در میاره!
این روزا احساس می کنم احتیاج من به گریه کردن فوریه! و گرنه از بغض می ترکم! جالبه دلیلشم نمی دونم
دیوونه شدم!

سینما

يکشنبه بيست و چهارم خرداد ماه 1388 ساعت 18:29


هنوزم برام غیر قابل تصوره...
تمام مدت به جای اینکه حواسم به فیلم باشه تو کف اون دختر پسر ی بودم که ردیف جلوی ما تو سالن سینما نشسته بودن.ما دقیقا بالای سرشون بودیم و به همه چیز اشراف کامل داشتیم!
البته نه اینکه من دختر فوضولی باشم ولی کلا این دو آدم   .....وای وای وای!!

موردی  که  خیلی منو آزار می داد تفاوت سنی فاحش بین این دختر و پسر بود
دختر سنش بیشتر از دوازه  سال  نبود!
اما پسر که چه عرض کنم !!! حدود سی و خورده ای سن داشت!
واقعا برای اون دختر که  تو رده ی سنی کودکان جای می گرفت تاسف زیادی خوردم
بعضی مردها چقدر ...

پ ن:

ای هیاهوی هستی
هستی بی هیاهوی من قابلی نیست
بی خیال دلم شو!
یا اگر میل داری که با من بمانی
طاقت موج های مرا چون نداری
در کنار سکوت من آرام بنشین
ساعتی ساحلم شو
همین...
ع. مودب

امروز...

يکشنبه هفدهم خرداد ماه 1388 ساعت 21:45


لرزش دست هایم را به وضوح حس می کنم......
 این نبض پر هیاهو ٬زیر این پوست سرد چه  می کند؟

نه آرامش نه طغیان!٬  هیچ کدام  نشانه ی خوبی نیست!
 هر  انسانی که  می میرد انگار اولین کسی ست که در دنیا مرده!!
نفس هایم هم بوی یخ گرفته!
 
 هر روز چیزی گوشه ی سینه ی کسی می میرد ٬
باورش آسان است

 شاید زندگی هم  یک اتفاق باشد٬...
اتفاقی شبیه امروز...
اتفاقی شبیه  آرامشی  منجمد !
می دانی باور دروغ های خوب چه لذتی دارد؟؟!!....
طعمی شبیه شیر مانده و انجیر !!

بهار آمیتیس / خرداد ۸۸

زندگی رویا نیست...

چهارشنبه سيزدهم خرداد ماه 1388 ساعت 19:10


همه چیز با یک نگاه یا لبخند کش دار شروع می شود
گپی به ظاهر ساده و دوستانه ...
 از نقاط مشترک و علایق یکسان
از گروه خونی گرفته تا ماه تولد و تیپ مورد پسند!
کم کم دردلها باز می شود
برای هم دل می سوزانند و گهگاهی هم به هم افتخار می کنند!
بعد مدتی که خلا های روحی عاطفی شان از شیرینی کاذب پر  می شود  !
 کمی صمیمی می شوند!ـ فقط کمی-
الفاظی شیرین نظیر :عسلم٬ قندکم٬ گلم و...به  یکدیگر تعارف می کنند!
 گاها هم  ٬لقب هایی غیر انسانی٬ نظیر پیشی من! جوجه کوچولو! 
بعد از مدتی جو گیر می شوند و اعلام عشق و  شعار انقلابی  یا تو یا مرگ را در یک فضای رمانتیک و عاشقانه برای هم سر می دهند!
دنیا بیش از حد زیبا می شود!
حرف و نصیحت بزرگترها خاک می شود
و به عبارتی عقل دچار زوال می شود!
که چی؟ که طرف در عالم رویا بارها نیمه ی گم شده اش را دیده و حال که این رویا به حقیقت پیوسته نباید فرصت را از دست بدهد!
در نهایت آن لبخند کش دار  زیر سقف خیابان به بوسه ای زیر یک سقف تبدیل می شود!
این ماه عسل ها هم تمام میشود...
زندگی روی حقیقی اش را نشان می دهد...
سختی...
کار وبه عبارتی پول!...
فرزند..
...
 گویا فصل رویا پردازی و عاشقانه به اطراف نگاه کردن ها می گذرد!
با اینکه گروه خون و خصوصیت ماه تولد یکدیگر را می دانستند و هر دو از قرمه سبزی خوششان می آمد اما انگار یک جای کار همیشه  می لنگید!
بهترین راه؟...
البته دنیا که به آخر نرسیده هنوز هم کمی لبخند کش دار برای عشق بعدی در چنته شان هست!
و عاقبت آن ضرب المثل قدیمی که :
آن کس که نداند که نداند که نداند.....
برو تا آخرش!

--------------
پ ن:
شاید زندگی مشترک کمی عمیق تر از یک لبخند ساده و رویا پردازی های بچگانه و  احساسات زود گذر باشد...
دیروز آمار و ارقام ازدواج و طلاق در جایی اتفاقی به چشمم خورد
از هر سه از دواج ۲ مورد به طلاق منجر می شود!
حالا بگذریم از طلاق های عاطفی و ثبت نشده که کم هم نیستند!
به هر حال عقل حکم می کند که ما  راضی به پر کردن تنهای هامان با هر چیز و هر کسی نباشیم
البته اگر عقلی در میان باشد!

پ ن:

یاد یک نوشته از مارک ویکتور افتادم که یه جایی جهانی رو آرزو می کنه که  توش همه ی ما  همیشه راس ساعت ۳ بعد ازظهر  هر روز شیر و کلوچه می خوردیم!

 

پ ن:
احساس می کنم این روزها انقدر درس خوندم که جزوه ها و کتابا داره از گوشام می زنه بیرون!

 

پ ن:
خدایا ممنونم که ...
دید من خیلی نسبت به اطرافم باز تر  کردی
خدایا ممنونم

 

خواهر کوچکت : من

سه شنبه پنجم خرداد ماه 1388 ساعت 14:08


 و انتظار انسان را فرسوده  و خسته می کند....
و من نمی دانم عاقبت چه خواهد شد
 وابستگی های زیادی ندارم اما شاید روزی مجبور به رها کردن این وابستگی های ناچیز شوم
شاید هم نه...می دانم  این بار هم حق تصمیم با من   بود...

زندگی میان مردمی که نه هم کیش و نه هم زبان  ما اند باید سخت باشد ٬ میان مردمی که نه سهراب را می شناسند نه شاملو را ...
 اما معجزه ی رنگ ها ی آتی  را من هم باور دارم...

 می دانم بهترین هستی کنار او ٬
عشقت به همسرت را باور دارم
 بال هایت باز باز است....
_ این را من گفتم و او اگر می شنید فقط نگاه می کرد...
گویا گاهی با ایمان می شود  زندگی  را نگاه کرد!
شاید  بهترین راه   باشد
تسلیم را نه ٬ ایمان را می گویم
همت بلندت را باور دارم
آرزوی من آرزوی توست...
دست های من فرصت و رغبتی  ندارد  ...
 شاید  این شهر و بوم را هنوز دوست می دارم
من هنوز شاید نه...
اما
نگاهم همیشه به دنبالت پرواز خواهد کرد...
دعایم را باور کن تا او نیز  باورکند...

آرام باش سازکم ...

شنبه دوم خرداد ماه 1388 ساعت 15:30


زمین  نگاه عابران را بی رحمانه می مکد و  من آرامش نوای تو را....

اهسته و با کمی ترس ٬

تنها تر از قبل گذشته هایم  را  با انگشتانم می چرخانم ...

در هر دور این من بارها و بارها تکرار می شود٬و گاهی سایه ی  نگاه تو که هر بار چشم هایت غمگین تر از قبل به نظر می رسید ومرا خواهش میکرد....

راستی به تو نگفتم …..

من خواستم تمامش را  برایت بگویم ٬

  نمیخواستم حرفی ناگفته بماند...

اما...

ما مجرمانی بی گناه بودیم...

سنگینی عجیبی نفسهایم را به شماره انداخته

چهارده ماه نبودنت هست هایم را نیست کرد...

راستی چرا رفتی؟

باغچه ی کوچک دلم را به یاد می آوری؟

  یادت هست چطور تک تک گل هایش را پر پر  می کردم و باز از نو می  نوشتم و باز پاره  می کردم؟

من   هر شب تو  را میان نگاهم می فشردم و تو اشک می ریختی....

یادت هست؟

دست های من خیلی کوچک و تنها  بود درست مثل دلم

دلم....

برای تو!

بگذار برگردم ....

می دانم وقتی من نبودم آرزو های تو  هم  خیس شده بود

ترجیح می دادی یک  قایق تبعیدی به جزیره  تنهایی من باشی تا یک ساز یخ زده میان دریاچه ی نگاه یاغی من!

نه ....این تقدیر نبود....این یک  یک انجماد تحمیل شده و ارادی بود برای ما...

برای عاشق تر شدن ما...

مردم دروغ می گفتند

چیز هایی  که من هرگز نفهمیدم...

 باور کن روح من حتی لحظه هایی که دوستت نداشت عاشقانه می پرسدیدت!

گریه برای چیست سازک مهربان من؟

من کنار تو ام و تو کنارمن...

ان زمستان های سخت و طولانی  نبودن ها ی ما گذشت....

صورت مرا چون نت ی  مرطوب در آغوش بگیر...

 

رنگ صدای مهربان وآن صورت آفتاب سوخته ات را عجیب دوست دارم٬

 ساز من!

 

آهنگ زندگی  از اسارت بازگشته...

و

من از خاک بودن در آن جزیره ی تلسم شده 

و

تو از  قایق بودن و رنج کشیدن....

 

بهار آمیتیس/ خرداد ۸۸

تقدیم به سازم...ویولون

بار دیگر شهری که دوست می داشتم...

چهارشنبه بيست و سوم ارديبهشت 1388 ساعت 00:43


در آن طلا که محک طلب کند شک است. شک چیزی به جای نمی گذارد.

 مهر آن متاعی نیست که بشود آزمود و پس از آن ، ضربه ی یک آزمایش به حقارت آلوده اش نسازد.

عشق جمع اعداد و ارقام نیست تا بتوان آن را به آزمایش گذاشت ، باز آنها را زیر هم نوشت و باز آنها را جمع کرد. . . .
تمام راه ها به کلبه ی چوبی ساحل چمخاله می انجامید و من ایمان داشتم که تو باز خواهی گشت.... ایمان نیاز به آزمون را مطرود می داند.!!

---------------------------------------

نقطه سر خط!


می توان به سوی رهایی گریخت؛ اما بازگشت ما به اسارت نابخشودنی است....

< نادر ابراهیمی>

,,,,

سه شنبه پانزدهم ارديبهشت 1388 ساعت 23:11


چه بد که زندگی بعضی وقتها خودش را تحمیل می کند به آدمی...یادت هست فیلم ها و کارتون های کودکی مان پر بود از آدم هایی که گرفتار سرما و کولاک شده بودند،هی می خواستند بخوابند بعد کسی محکم به صورتشان می کوبید که« بیدار شو،نخواب،بخوابی می میری»؟زمان هایی هست در زندگی که آدم گرفتار زمهریر روح می شود.سردش است و کسی باید باشد که بخاطرش بجنگی،چشمانت را نبندی،تسلیم سرما نشوی،بهانه ات شود برای نخوابیدن!

گیر کرده ام وسط سرما،سرد و سرد تر می شود.بخشی از روحم ترسیده،به هر شکلی می خواهد بهانه بتراشد برای زندگی،نگهم دارد،به صورتم بکوبد و بخش دیگری هست که آرام زمزمه می کند بخواب،بخواب !چه فایده دارد تلاش برای ماندن وقتی درمان خودش درد است؟

من این روز های جنون را از سر می گذرانم.چشمانم را نمی بندم،نمی خوابم،تاب می آورم این غمگین ترین تلاش های همه زندگیم را برای شاد بودن،اما خدا می داند وسوسه چشم بستن،بس کردن،نجنگیدن چقدر در من قوی است.سرما بین همه سلول های روحم جا خوش کرده؛«مثلن خورشیدمان»، دارد دیگران را گرم می کند و من تاب می آورم،فقط چون کنجکاوم بدانم کجا و کی زانو میزنم...آدم یک وقت هایی حیران سخت جانی خود می شود!

زانو زده میان لای و گل،بارش مداوم باران سرد،دست ها رو به آسمان،اشک ها منجمد،مجبور به زندگی...چه خوب که زندگی بعضی وقت ها خودش را تحمیل می کند به آدمی!

 

پ ن:
این نوشته حاصل وب گردی دیشب من است! 
 
amirane.persianblog.ir

چیزی شبیه به احوال  من در این روزها بود ... 

پ ن:
این روزها عجیب نگران و مضطرب به نظر می رسم...علت ش ......

شاید دلیل این بی قراری ها یاد آوری خاطره ی تلخ  کشتن مورچه ها و له کردن یک جوجه ی صورتی رنگ  درست بیخ دیوار حیاط ٬در سن ۶سالگی  باشد...

پ ن:
  کم کم داره یادم می ره که ویولون چند تا سیم داشت!!!

پ ن:

بوی خوش تو هر که زباد صبا شنید       از یار آشنا سخن آشنا شنید

!!!!!!

جمعه يازدهم ارديبهشت 1388 ساعت 21:23


نمی شود که تو باشی و شعر هم باشد
نمی شود که تو باشی و ترانه هم باشد
نمی شود که  تو باشی و گلدان یاس هم باشد
نمی شود که تو باشی و بلور هم باشد
می شود  که شب هنگام ٬ عطر نگاه تو باشد
محبوبه های شب هم باشند
می شود که تو باشی٬ من عاشق تو نباشم..
می شود که تو باشی٬
 درست همین طور که هستی
و من هزار بار خوب تر از این باشم٬
باز هزار بار عاشق تر نباشم
نمی شود می دانم...
نمی شود که بهار از تو سبز تر باشد...

نادر ابراهیمی

پ ن :

همه چیز ساده و
دور از تصور....
نمی بینی خودسوزی شاپرک ها را؟
فریاد بزن
رها کن این بغض خسته را
دلم برای باران نگاهت تنگ شده
عزیزکم...

پ ن :

نمی دانم دلتنگی شعر است یا نثر؟؟
نمی توان
نمی شود که دلتنگی را نوشت
می دانم...

...

چهارشنبه نهم ارديبهشت 1388 ساعت 00:08


 

دور یک میز شیشه ای٬

در فضایی خارج از تصورات گذشته ام  ٬کمی تا قسمتی پر هیاهو ٬ پر از انسان های خالی و  به ظاهر  عاشق که نگاهشان به هر گوشه ی ممنوعی ممکن است نفوذ کند!

می نشینیم -

  به زاویه ای حدود  ۹۰ درجه نسبت به  تو !

 درست به مانند دو ضلع  از یک مثلث قائم الزاویه!

 از یک زاویه مشترک

 ماهرانه

سکوتمان  را میان خط های صاف و متقاطع راهی  چشمان  هم  می کنیم!

به هرکس چیزی می رسد

تکه ای عین  نفرت ...

 

تکه ای شبیه  عشق ...

چیزی شبیه هیچ!

اما

 نه چنان مساوی که سر انجام  تقدیر  را به اعتراض وا می دارد!

از کدام نیاز

دهانم این چنین بی رحمانه  به تلخی می زند؟؟

زمان را می بینم که  خنده کنان از کنارمن لی لی می کند !

با انگشت اشاره متهم به کندی اش می کنم ٬  قهقه هایش میان هق هق من گم میشود...

تو را نمی دانم....

 احساس می کنم تمام آبنبات های دنیا هم شیرین نمی کنند تلخی ذهن مرا....

                                        .................................

پ ن:


همیشه  بوی عطر  انسان هایی که اکنون جزئی از خاطرات گذشته ام شده اند را بیشتر از چهره هاشان به یاد داشتم ...
 اما ...
آن روز ٬  آشنایی که از کنارم رد شد بوی  غریبه  ها را می داد !
احساس کردم که فقط ٬ شاید روزی او را جایی دیده باشم ٬
جایی که شبیه هیچ جا...
جایی که حتی خیالت هم بی  اراده ی  من  باور  دخول نداشت چه به رسد به....
و چه سخت است باور چیزهایی که به ظاهر ساده می رسند!
 چیزهایی که شبیه هیچ اند!
درست مثل من!
تمام ماجرا این بود....

....

سه شنبه اول ارديبهشت 1388 ساعت 22:59


می دانم روزی با تن خسته و خیس ٬ سوار بر قطرات درشت باران بر ناودان های چشمم فرود می آیی و من تو را در انبوه مژگانم میزبان خواهم بود و در آن لحظه چشمانم را با خیالی آسوده برای همیشه می بندم تا دیگر دوریت را حس نکنم ٬ ای همصدای بی صدا ترین فریادهایم ٬ حتی وقتی سکوت تنها حرفی ست که برای گفتن دارم!!


پ ن:

عجیب است
هنوز هم قادر به گرفتن بهترین تصمیمات در بدترین شرایط موجود در زندگی٬ هستم! گاهی از   وجود این  قدرت های نسبی در  خودم ٬به وحشت می افتم!

پ ن:

.
مدتی ست که دلم عجیب برای خانه ی کوچک دانشجویی ام در یک شهر آرام و ساحلی با مردمانی ساده و  صاحبخانه ام ـ پیرزنی ۸۰ ساله ـ تنگ شده!
نقطه ی اشتراک من و او تنهایی هایمان بود!
شاید از معدود کسانی بود که احساس می کردم دوستش دارم!

روزی که برای آخرین بار دستانش را روی صورتم گذاشتم و بوسیدم ٬ مرا در آغوشش گرفت و ...آرام آرام اشک ریخت... و گفت که دلش برای لبخندم و  صدای قدم زدن های شبانه ام زیر درخت گل یخ ٬ کنار باغچه های  یاس و نرگس  تنگ می شود!
احوال خودم را هم به یاد دارم.....
 غمگین و منجمد !
فقط نگاهش می کردم!!
 احساس می کردم چیزی در گلویم در حال منفجر شدن بود!
 با این حال حتی یک قطره هم مقابل چشمان او  اشک نریختم!!

عادت من  است ٬هنوز  نتوانسته ام اهلی کنم خود را !

گمان می کنم  کودکم  ...
 دختری درست شبیه پسر بچه های   ۶ ساله و تخس!
٬که  روزها  با اسباب بازیهای جور وا جورشان    نقش آدم بزرگ ها را می گیرد و تمرین زندگی می کند و شبهادر آغوش یک عروسک  نرم و لطیف  به خواب می رود و خواب بادبادک های صورتی می بیند!
و هنوز نمی داند که کجا و برای چه کسانی بابد بخندد و یا  کجا باید گریه کند ....

........

سه شنبه هجدهم فروردين 1388 ساعت 13:17


همیشه دوست نداشتن ها خیانت محسوب نمی شود ٬ گاهی دوست داشتن ها  نیز٬  بدترین خیانت  به حساب می آید...( نتیجه گیری خودم ! است)

پ ن :
شنبه ۱۵/۱/۸۷
==========
 ساعت ۰۰:۰۰( صفر!)

سرم از التهاب این اندیشه های زرد در شرف انفجار است
نیمه شب ٬ بعد از پایان یک روز سخت روبروی آیینه می ایستم  و سعی می کنم  لبخندی تصنعی  که آخرش به گریه های تصلی بخش ختم می شود را ٬ لابه لای این جسم شفاف٬ کشف کنم
نزدیک می شوم به خودم ...
تا جایی که دیگر کسی را نبینم و  نخواهم...
کوک پشت سرم را در جهت خلاف عقربه  های زمان می چرخانم...خالی می شوم...خیس اشک هایی از جنس هیچ
 دیگر توان ایستادن  و دیدن ندارم
چشمانم را می بندم ٬ مطمن می شوم که کسی مرا نمی بیند حتی تو!
=======

یکشنبه ۱۱ صبح ۱۶/۱/۸۷

  کسی حتی تصورش را هم نمی تواند بکند  که چقدر دلم برای یک لبخند تنگ شده است !!!

وارد کتابخانه  می شوم ٬جزوه هایم روی کولم است! و خوراکی هایم در دستم !‌
- یک اس ام اس از نامزد برادرم به من: عزیزم!! میشه یه خواهشی ازت داشته باشم؟!
= آره عزیزم !!!بگو هر چی دل تنگ می خواد !
- میشه  شب که رفتی خونه یک شاخه گل رز قرمز از طرف من برای برادرت  بگیری؟ می خوام سور پرایزش کنم!!!
= حالت تهوع عجیبی به سراغم می آید!!!!
 خیلی دلم می خواهد بگویم نه! من از این بازی ها گریزانم!  دلم می خواهد بگویم  که من !!!!را رابط این نمایش های عاشقانه و مزخرف نکنید!!!
اما نمی دانم که چرا اینها را به او نمی گویم!و د رجوابش فقط می نویسم: = باشه عزیزم حتما !!! یک گل رز اونم قرمز از طرف تو به برادرم!!

دوشنبه ۱۷/۱/۸۷

یکی از دوست های  کنکوری ام  را پس از سه سال در کتابخانه می بینم!
بغلش می کنم
بغلم میکند محکم ٬  درست مثل   گذشته ها!
انگار در یک چشم به هم زدن تمام خاطرات تلخ و شیرین  سه سال پیش روبروی چشمانم رژه می رود!
خسته می شوم!!! شاید  هم خسته بودم
ای کاش ندیده بودمش!!
==============
سه شنبه ۱۸/۱/۸۷
میان نوشتن همین چند خط ساده  و  توصیف  آنچه برایم گذشت ٬ گوشی موبایلم زنگ می خورد ....
شماره ی مشاور آموزشگاه است
دو دل می شوم برای جواب دادن یا ندادن
پشت کار عجیبی دارد!
الو خانم...
- بله بفرمایید
وضعیت درسیتون چطوره؟خوب پیش می رید؟
- با خودم فکر می کنم که کاش می توانستم به او رسما بگویم : وضعیت من  به تو ربطی ندارد !!!
 احساس می کنم با یک نوار ضبط شده تفاوتی ندارد! حرف اضافه زیاد می زند!!
این آقای هویشان را روز اول  با دوستانمان بسیار مسخره کردیم! اما وقتی فهمیدیم رتبه اش در کنکور یک بود ه!! رسما کم آوردیم!
کاش می توانستم به او  بگویم که مردک !! مگر نمی بینی!!! میان نوشتنم مزاحم شده ای!

بعد با خودم می گویم او واقعا بی تقصیر است .....
 .
.
.

درس خواندن در این شرایط اراده ای بس قوی می خواهد!

==========
سه شنبه ۱۸/۱/۸۷
خارج از گود:

این روزها دوست دارم  کم و بیش دست های خدا را روی شانه هایم حس  کنم ....
تلنگرهایش را...
تلاشش  برای برگرداندن من به زندگی که هیچ علاقه ای به ادامه اش ندارم
به شکرانه ی یک سال پیش درست همین  تاریخ به علاوه ی ۲ نمی دانم چه کنم که راضی باشد از من!
می خواهم زندگی را به من  برگرداند
روزهای رفته را به من برگرداند
باور هایم را به من برگرداند
خستگی هایم را از من بگیرد
 دستانم را بگیرد و نوازشم کند
 و مرا به  خوردن یک لیوان چای با انجیر خشک به شرط بوسیدن روی ماهش دعوت کند...
می دانم که از تمام من با خبراست...
می داند که ....
------------
آخر نوشت:
دلم خیلی گرفته بود... الان باید برم کتابخونه...همین چند ساعت درس خوندن هم غنیمته....این آخرین چیزیه که برام مونده ...
گاهی آدما به درداشون عادت می کنن...

حافظ

شنبه پانزدهم فروردين 1388 ساعت 14:38


یارم چو قدح به دست گیرد

بازار بتان شکست گیرد

در پاش فتاده ام به زاری

آیا بود آن که دست گیرد

در بحر فتاده ام چو ماهی

تا یار مرا به شست گیرد

هر کس که بدید چشم او گفت

کو محتسبی که مست گیرد

خرم دل آن که همچو حافظ

جامی ز می الست گیرد

 

 .............

پ ن

.

 

چقدر دشوار است مجبور به پاسخ دادن به سوالی باشی ٬ که جوابش را نمی دانی!

.

 

همین جوری:

.

 

دلم می خواهد تمام موهایم را با تیغ ٬از ته بزنم !

۵ روز پیش به آن پسر بچه ی تخس که از سر تنبیه٬ سرش مثل آیینه شده بود حسودی کردم!!

چیزی شبیه من!

دوشنبه دهم فروردين 1388 ساعت 22:38


.....
پرده ی اول:
.
.
کبریت  ها را  هم زمان روشن کردند ...
دود  شمع  ها کنار قاب عکس های قلم کوب شده ٬  فضای دنج و آرام اتاق ها  را پر کرده ...
.
.
پرده ی دوم:

// هر کسی می تواند رویایی داشته  باشد!
/ از خودمان شروع کنیم! از قوانین انسان بودن!!
//جسمی به تو  عطا شده٬ اشتباهی در میان  است؟ کمبودی؟
/ تطابق میان فعل و فاعل همیشگی هم نیست! هست؟
// پاسخ های ما درون ماست
/ به صورتم نگاه می  کنی؟!
//به قدری بلند صحبت می کنی که حرف هایت  را نمی شنوم!
/ کشف حقیقت!!!!
//کشف چیزی که می دانستم؟
/هر چیز  را که می دانی داری٬ قسمت کن٬ کم و زیادش مهم نیست !
// زحمت بیشتر یا.......راه بهتر؟؟؟!!!
/ چشمانت را ببند٬ هیچ کس تو را نخواهددید...
// تکرار کنم؟
/لحظه هایی ست   که  هرگز   تکرار  نخواهیم .... نخواهی کرد...
//  اصولش این است... (گاهی زود دیر می شود )٬ جایی این جمله را خواندم!
/ اشتباهی در میان نیست !

//  زیر تمامی لایه هایی که  برای حفظ تمانیت خود٬ وقار خود٬ ساخته ای آبی صدایت  هنوز پیداست!
/ بهترین بخش از حیات من همین مهربانی های بی نام و نشان تو  بود!
// اعتراف کن٬ تو هیچ وقت قادر به پریدن و بازی کردن  و نوشتن با من نیستی! و نبودی!
/ ارمغان عشق است این! اصولش این است!!
/ مکثی طولانی....
//هنوز یک دقیقه باقیست.... نمی خواهی آن دو کلمه ی سحر آمیز را بگویی !!!!

/  هنوز چند ثانیه ای زمان داریم ٬ نمی خواهی آن دو کلمه ی سحر آمیز را بگویی !!!!

پرده ی  آخر :
.
.
.

 زیر  دو سقف زمینی  ٬ در اثنای یک  امان گاه ماورایی٬ کنار  تن  های بی نفس از  قاب های خالی یک خاطره  ٬بوی  زندگی به مشام می رسد....

پ ن:


راقم تمام این سطور من بوده ام!  داستان بود؟
 این که می گویند تمام داستان ها روزی اتفاق افتاده بود حقیقت دارد؟ !!
حتی داستان من؟
 گویا زندگی جریان دارد !!!
گاهی میان چند خط ساده...
گاهی  هم میان ...
راستی نمی خواهی آن دو کلمه ی سحر آمیز را بگویی؟؟

این اخر اسفندی

جمعه سي ام اسفند ماه 1387 ساعت 01:35


شب عید است ...

 

از خانه بیرون می زنم ....

 

راه م

 

ی روم

 

قدم می زنم

 

نگاه می کنم....

 

سبزه

 

ماهی

 

....

 

خنده های  مردم  ٬ تمام کسانی که نمی شناسمشان را دوست دارم...

 

راه می روم

 

نگاه می کنم

 

بی هدف ...

 

سکوت عمیقی در من بر پاست !عجیب حسش می کنم....

 

 

.

 

.

 

.

 

 = آدم هایی رو که دوست  داری هیچ وقت آزار نده و...

 

و تا می تونی نگاهشون کن!

 

- نگاه؟

 

=  چشم دریچه ی دله

 

- جمله ی تکراری اما قشنگی بود!  من قدر کسی رو که دوست داشته باشم رو می دونم قول می دم اگه یه روزی  به کره ی زمین پاشو گذاشت  کلی نگاش کنم!فعلا که همه مدعی ان! بی خیال

 

=  سلام  ٬ چطوری؟

 

- سلام٬خوب نیستم

 

=  چرا؟ سال نو تو راهه ٬‌ غصه هاتو بریز دور ٬ به چیزای خوب فکر کن

 

- شعار نده لطفا!

 

= به چی داری فکر می کنی؟

 

- به هیچی!

 

= یه جورایی یعنی به همه چی ٬ درسته؟

 

- گیریم همین طور ه که تو می گی ٬‌ای بابا چی می خوای از جونم؟ ولم کن بذار تو حال خودم باشم

 

حالم اصلا خوب نیست ... تو که می دونی من هیچ وقت عید و روز تولدم رو دوست نداشتم

 

= عید سال ۸۷ رو یادته؟ یادته خونه ی خدا ...کعبه...یادته  سال ۸۷ رو چقدر قشنگ شروع کردی؟

 

- اشکمو د ر اوردی باز!  منو یاد تنها خاطره ی قشنگ این بیست سال عمری که گذشت انداختی...

 

تنها خاطره ی خوبی که دارم...

 

 

همه چیز ظاهرا رو براه بود اما یکدفعه همه چیز بهم ریخت...

 

 مدت هاست که خدا شروع کرده به گرفتن امتحانای سخت از من...

 

دعا هام بی اثر شده... جوابمو نمی ده...نگاهم نمی کنه

 

دلم برای نگاهاش تنگ شده....

 

وقتی طواف می کردم

 

وقتی گریه می کردم

 

وقتی قران می خوندم

 

وقتی می خوابیدم

 

وقتی راه می رفتم

 

نگام میکرد باور کن دروغ نمی گم...من حس می کردم

 

من می دیدم...اما حالا... حسش نمی کنم

 

نمی بینم

 

هیچی نمی بینم

 

هیچی....

 

= آروم باش دختر...

 

- ای کاش  می شد  سرمو  بذارم رو سینه ات.... این بغض داره منو می کشه

 

سخت بود... باور می کنی؟ نمی خوام تحمل کنم...نمی خوام به این درد عادت کنم

 

 دلم می خواد بلند بلند بدون ترس از نگاه آدما گریه کنم...تنها  کاریه که آرومم می کنه...

 

= عزیزم  تو الان باید فقط به درست فکر کنی ٬ فکر کردی من نمی دونم که ۲ ماهه که لای کتاباتو باز نکردی؟ کی بود هفته ای  ۴ بار ٬ چهار تا ۸ساعت  با قطار از ساری به تهران میومد تا کلاس کنکور بره؟ کی بود که  از درد معده  تو این جاده ها  به خودش می پیچید  و دم نمی زد؟

 

کی بود که هزار تا مشکل رو که خودت بهتر می دونی چی بود با صبر به بهترین شکل پشت سر  می ذاشت؟

 

نه این دختر همونی نیست که من می شناختمش...

 

- باور می کنی گاهی قوی ترین آدما هم برای کوچک ترین کارا ضعیف به نظر می رسن؟

 

=باید به خودت برگردی٬ به زندگی...و کم رنگ  کنی روزهای سختی که گذشت...

 

- سعی م رو می کنم...باید دوباره شروع کنم...

 

خدایا کمکم کن برای یه شروع تازه

 

برای  فکر نکردن به خیلی چیزها .....

 

برای فکر نکردن به خیلی آدم ها که آزارشون رو در لفافه ی محبت به وجودم  وصله زدند و دور شدن ....اما من همیشه براشون دعا می کنم...

 

= سال تحویل کجا می ری؟

 

- من می گم نره تو می گی بدوش؟

 

=ای بابا شروع کردی باز؟

 

- شوخی کردم جدی نگیر

 

الان حالم بهتره٬ نمی دونم شاید مثل ۲ سال پیش برم امام زاده...فقط می دونم که می خوام تنها باشم.حوصله ی جو خونه رو ندارم...تو هم میای؟

 

= اگه  تو بخوای...من همیشه باهاتم

 

-راستی می تونم این آخر اسفندی یه آرزو بکنم؟
میشه یکی هر شب برام کتاب بخونه؟اخه من یکم تو کتاب خوندن تنبلم! ولی کلا کتاب رو دوست دارم!
= برو دهن منو باز نکن!...

 تو ذاتا....
عید تو هم مبارک

دوست‌ات مي‌دارم بي...

چهارشنبه بيست و هشتم اسفند ماه 1387 ساعت 00:10


هميشه همان... 
هميشه همان...

اندوه
  
  همان:
 

تيری به جگر درنشسته تا سوفار.


تسلای خاطر
  
  همان:
 

مرثيه‌يي ساز کردن. ــ
غم همان و غم‌واژه همان

نام ِ صاحب‌ْمرثيه
  
  ديگر.

XXXX


 پ ن:


.....
دوست‌ات مي‌دارم بي‌آنکه بخواهم‌ات!
نهايت ِ عاشقي‌ست اين؟
آن وعده‌ی ديدار ِ در فراسوی پيکرها؟


 
 

مرا تنها بنویس

دوشنبه بيست و ششم اسفند ماه 1387 ساعت 02:55


 


مرا بنویس
 جمله از من باش
 

 در بستر کاغذ
لبریزشو از من

یک روزنه از رویا باش ٬
 مشغول تماشای من شو
 
تنها یک نفس ٬
به یاد من باش
 

راهی شو در این خط ها 
 

یک حادثه از من باش


تنها گناه من شو
مرا آغوش  کن  از من

خالی شواز این  خود
 تنها 
    یک بغض با
  من باش     

,,,,                  

.......

شنبه بيست و چهارم اسفند ماه 1387 ساعت 03:44


برای بودن باید به واقعیت ها فکر کرد!
تا بتوان حقیقت را نوشت!
بعد از مدت ها هوس نوشتن به دلم زده.!
گاهی برای نوشتن از بعضی چیزها دچار کمبود واژه می شوم! گاهی هم بالعکس!
شاید نوشتن را دوست می داشتم روزی؟! ...و نیز خیلی چیزهای دیگر را! یادم می آید زمانی هم برای آدم هایی ارزش قایل بودم اما اکنون حتی برایشان تره هم خرد نمی کنم! !
قبل تر ها احوالاتم کمی بهتر بود! فرق میان نفرت و دوست داشتن ...دوست و دشمن و خیلی چیزهای دیگر .... را می فهمیدم اما امروز برایشان در ذهنم مرز معنایی خاصی در نمی گیرم!
عجیب این روزها در خودم می پیچم! گاهی دچار دلتنگی احمقانه ای برای یک هیچ می شوم ! اما آخر این حس بچگانه چیزی جز پشیمانی برایم باقی نمی ماند!
چقدر درد آور است این حس برای کسی چون من!

از احساسات و یا همان عقده های باد کرده در دل  آدم ها واهمه دارم...
 اما باید باور کنم که  گاهی پنج انگشت هم برای سیلی زدن زیاد است!
 
_ برای این نفس تنگی ها یم باید فکری کنم. _
کم کم احساس می کنم که غرورم باید به دادم برسد! حقیقت چیز دیگریست! من عجیب کم آورده ام!!!اعتراف می کنم ...
البته دیوانه ها هم  گاهی به باور هاشان عاقلانه  می خندند! درست مثل من!

 پنجشنبه ی آخر سال خیلی ها واجب الفاتحه هستند!
مثلا خودم!
مثلا ....
مثلا تو!

پ ن:


منظور از تو کیست؟

پ ن:


امروز سراغ یکی از کتاب های هدیه که از طرف عمره دانشجویی برایم آمده بود رفتم .به یک روایت جالب  بر خوردم که خلاصه اش اینگونه بود:
خدا فرموده ویران کردن خانه ی کعبه از گناهان کبیره است .حال آن کس که دل مومنی را بشکند  گناهش بیست برابر بیشتر ا زکسی ست که خانه ی کعبه را ویران کرده! چرا که کعبه را یک انسان بنا کرده بود  اما خانه ی دل را خدا خلق کرده! و ان را جایگاه اصلی خود قرار داده...
شاید بهتر باشد این روزهای آخر اسفند از یکدیگر طلب بخشش کنیم! و حتی سعی کنیم دیگران را هم ببخشیم ...گرچه فراموش کردن بدی هایی  که در حقمان شده  کمی دشوار است اما بخشیدن امکان پذیر است!  شاید!! چرا که من خودم تا به حال نه توانستم ببخشم و نه فراموش کنم! اما صادقانه می گویم سعی خودم را می کنم!!!
  اما بخشیدن و فراموش کردن دو معقوله ی کاملا جدا از هم اند!!!
ای کاش هیچ وقت کسی را نیازاریم ...می شود باور کن!

>>>

يکشنبه ششم بهمن ماه 1387 ساعت 18:09


مدت هاست که ازخدا هیچ نمی خواهم

جز حق یک انتخاب...

می ترسم

می ترسم از   روزی که چشمانم را ببندم و   تمامی اعتقاداتم را به یک انتخاب تحمیل شده بر خدا  بفروشم ...

خسته ام ...

.

پ ن:

خدا هم چنان در سکوت عجیبی به سر می برد....

هیچ چیز به اندازه این سکوت مرا دیوانه نمی کند!

.

 

ساری/ 1 شنبه /6 بهمن

1 2 3 4 5 6 7 ...10 11