
دفتر خاطراتی دارم
اما ظاهرا خالیست
من با جوهر وجود خود در آن می نویسم
در دفتر خاطراتم
حرفهایم را جوری می نویسم
که یادم نرود
اگر بارها دلم شکست
اما حق شکستن دل دیگری را ندارم
در دفتر خاطراتم
جایی هست که با جوهر وجود خود قفلی برای آن کشیدم
و در آن خاطرات تلخم را زندانی کردم
که ناگاه طبق عادت از آنجا بیرون نیایند
تا کام دیگری را تلخ کنند
اما افسوس می خورم که گاهی خاطراتی از آن زندان فرار می کنند
و باعث ناراحتی دیگران می شوند
در گوشه دیگر این دفتر خاطرات لحظاتی را ثبت می کنم
لحظاتی که لبخند بر لبانم چیره شد
و گوشه دیگری از این دفتر
حق نوشتن به خود ندادم
به خود یاد ندادم که در این قسمت چیزی بنویسم
.
.
.
آری
نفرت در این دفتر جائی ندارد